احمد علی‌دوست‌

به‌ نام‌ خدا، آفریدگار قلم‌، زیبایی‌ و عشق‌ و با درود به‌ مهرورزان‌ عزیز/
تکلیف‌ شد که‌ در سخنرانی‌ ماهانة‌ انجمن‌ مهرورزان‌ گیل‌ سهمی‌ داشته‌ باشم‌. در حالیکه‌ ارباب‌ دانش‌و ادب‌ پیش‌ از این‌ در زمینه‌های‌ مختلف‌ تاریخ‌ و پژوهش‌ و شعر سخنهای‌ نغز بسیار گفته‌اند به‌ دنبال‌مطلبی‌ دندانگیر و مناسب‌ احوال‌ بودم‌ که‌ خوشبختانه‌ سخنرانی‌ شیوا و شنیدنی‌ دوست‌ ارجمندم‌ احمداداره‌چی‌ در آبان‌ ماه‌ گذشته‌ و موضوع‌ جالب‌ آن‌ دربارة‌ سفر به‌ تاجیکستان‌ از ذهنم‌ گذشت‌ و عنوان‌ رایافتم‌. اطمینان‌ دارم‌ همة‌ ما از شنیدن‌ نکاتی‌ که‌ در این‌ سخنرانی‌ درباره‌ی‌ دلبستگیهای‌ دیرین‌ مردم‌تاجیکستان‌ به‌ سنتها، آداب‌ و رسوم‌، آیینها و بزرگیهای‌ گذشته‌ ما گفته‌ شد احساس‌ غرور کرده‌ایم‌ ؛ اما درمن‌ همراه‌ با غرور دلتنگی‌ هم‌ ایجاد کرد، دلتنگی‌ خود گم‌ کرده‌ای‌ که‌ جز پشیمانی‌ گزیری‌ ندارد. بنابراین‌ بااستفاده‌ از حوصله‌تان‌ از خاطره‌ها و دلتنگیها می‌گویم‌.
از هزاره‌های‌ دور و تمدن‌ و فرهنگی‌ که‌ دیرینگی‌ آن‌ به‌ عنوان‌ مبدأ و مبتدا شناخته‌ شده‌ و هِگِل‌ تاریخ‌ایران‌ را سرآغاز تاریخ‌ جهان‌ دانسته‌ است‌ نمی‌گویم‌. قصّه‌ درد آلود حملة‌ تازیان‌ و ایلغارهای‌ وحشیانه‌ای‌ ازاین‌ دست‌ هم‌ زخمهای‌ کهنه‌ را تازه‌ می‌کند و ملال‌ می‌آورد. از قرن‌ دوم‌ بعد از هجرت‌ آغاز می‌کنم‌ که‌ زنده‌نام‌ استاد دکتر زرین‌ کوب‌ آن‌ را دو قرن‌ سکوت‌ و در عین‌ حال‌ دو قرن‌ آشوب‌ و غوغا نامیده‌ است‌ که‌ «درطی‌ آن‌ از ایرانی‌ خاموش‌ سخن‌ جز بر زبان‌ شمشیر نرفت‌». دو قرنی‌ که‌ شرایط‌ دوران‌ بی‌ تاریخی‌ را دارد وحرفی‌ از مقولة‌ تاریخ‌ درباره‌ی‌ آن‌ نمی‌توان‌ گفت‌. چون‌ در سراسر این‌ دوره‌ بر اثر استیلای‌ تدریجی‌ اعراب‌بر پهنة‌ گستردة‌ این‌ مرز و بوم‌ که‌ با خونریزی‌ و ستیزه‌جویی‌ بی‌ وقفه‌ دوام‌ داشت‌، روزگار بر ایرانیان‌ پاک‌نهاد با اسارتها و حقارتها گذشت‌. اما چنانکه‌ می‌دانیم‌ طوفان‌ سهمگین‌ و خروشانی‌ که‌ همه‌ جا را زیر و روکرد، شهرها و آبادیها را به‌ ویرانی‌ کشید، جانها گرفت‌ و مالها به‌ تاراج‌ برد، سرانجام‌ با نهضت‌ سیاه‌جامگان‌ و دلیری‌ جانانة‌ ایرانیان‌ غیرتمندی‌ چون‌ ابومسلم‌ و مازیار و مردآویج‌ و بابک‌ و افشین‌ فرو نشست‌و سیادت‌ عرب‌ رفته‌ رفته‌ بر باد رفت‌ که‌ شاعران‌ عرب‌ بر زوال‌ آن‌ نُدبه‌ها کردند.
از آن‌ پس‌ با توسعه‌ قدرت‌ طاهریان‌ در خراسان‌ و سپس‌ قیام‌ یعقوب‌ لیث‌ و مرداویج‌ زیادی‌ بر ضدخلفای‌ عباسی‌، سلسله‌هایی‌ تا حدّی‌ مستقل‌ مانند صفاریان‌ و آل‌ بویه‌ و آل‌ زیار در جای‌ جای‌ ایران‌ و باظهور سامانیان‌ که‌ خود در آغاز حال‌، عمّال‌ و اتباع‌ طاهریان‌ بودند تمدن‌ تازه‌ای‌ در شرق‌ ایران‌، یعنی‌درخوارزم‌ آغاز شد و از بخارا تا سمرقند بالیدن‌ گرفت‌ و در پایان‌ شب‌ هولناکی‌ که‌ در وحشت‌ و سکوت‌ دوقرن‌ هول‌انگیز گذشت‌ مملکت‌ دوباره‌ تا حدی‌ به‌ سامان‌ و قرار خویش‌ بازآمد.
حکومت‌ سامانیان‌ که‌ نسب‌ خود را به‌ بهرام‌ چوبین‌ می‌رساندند در ماوراءالنهر رویهمرفته‌ به‌ مدت‌ ۱۲۸سال‌ طول‌ کشید و با ترویج‌ و احیای‌ فرهنگ‌ و ادب‌، تجدید حیات‌ ملی‌ قوم‌ ایرانی‌ تا حدی‌ تحقق‌ یافت‌. دردورة‌ سلطنت‌ این‌ سلسله‌ بخارا از مراکز مهم‌ علم‌ و ادب‌ بود. عدّه‌ زیادی‌ از فضلا و دانشمندان‌ در آن‌جابودند، کتابخانه‌ سامانیان‌ چنانکه‌ از ابن‌ سینا نقل‌ شده‌ عبارت‌ بود از حجره‌های‌ بسیار، و در هر حجره‌صندوقهایی‌ محتوی‌ هر گونه‌ کتاب‌، ابن‌ سینا می‌گوید: در آنجا کتابهایی‌ یافتم‌ که‌ حتی‌ نامشان‌ بر بسیاری‌مجهول‌ بود، و از آن‌ پس‌ هرگز چنان‌ مجموعه‌ای‌ از کتابها بهیچ‌ جای‌ ندیدم‌.». سامانیان‌ به‌ شعر و ادب‌توجهی‌ خاص‌ داشتند، در دربار آنها شاعران‌ بزرگی‌ مانند رودکی‌، شهید بلخی‌، دقیقی‌ و کسایی‌ مروزی‌ظهور کردند. امیر منتصر سامانی‌ آخرین‌ شاهزادة‌ دلیر آن‌ خاندان‌ نیز خود قریحه‌ای‌ شاعرانه‌ داشت‌.
با اینهمه‌ به‌ علت‌ استخدام‌ ترکان‌ در خدمات‌ دیوانی‌ و لشکری‌، غلامان‌ ترک‌ رفته‌ رفته‌ بر اوضاع‌مسلط‌ شدند و دولت‌ سامانیان‌ به‌ کردار خوان‌ یغما، بین‌ ترکان‌ آل‌ افراسیاب‌ یا بهتر بگوییم‌ برده‌ تباران‌ باعنوان‌ غزنویان‌ تقسیم‌ شد و از آن‌ پس‌ فرمانروایی‌ نژادة‌ ترک‌ ـ البته‌ جز سلسله‌ زندیه‌ ـ یکی‌ پس‌ ازدیگری‌ تا آغاز سلطنت‌ پهلوی‌ بر ایران‌ ادامه‌ یافت‌.
بعد از فروپاشی‌ غزنویان‌ و سلاجقه‌ که‌ طایفه‌ای‌ از ترکمانان‌ غُز بودند و قلمرو حکومتشان‌ به‌ مدت‌چهار قرن‌ از کاشغر تا حلب‌ وسعت‌ داشت‌ و انقراض‌ سلسله‌ خوارزمشاهیان‌ به‌ دست‌ قوم‌ مغول‌، ایران‌ دچارسانحه‌ی‌ مرگبار دیگری‌ شد. فرمانروایی‌ ایلخانیان‌ که‌ با کشتار و ویرانی‌ و غارت‌ توام‌ بود و از حدود ۶۵۰ تا۷۵۰ هجری‌ به‌ مدت‌ یکصد سال‌ ادامه‌ داشت‌ باعث‌ بروز تشتت‌ و ملوک‌الطوایفی‌ گردید، وحدت‌ ایران‌ ازبین‌ رفت‌ ولطماتی‌ کلی‌ به‌ آبادی‌ و تمدن‌ و فرهنگ‌ ایران‌ وارد آمد و مملکت‌ تا قرنها مقهور سلاله‌هایی‌مثل‌ آل‌ جلایر و آل‌ مظفر و فاتح‌ خونخواری‌ به‌ نام‌ تیمور شد و طوایف‌ کوچک‌ و بزرگ‌ بعدی‌ را تحمل‌ کردکه‌ عاقبت‌ ظهور شاه‌ اسماعیل‌ صفوی‌ و تأسیس‌ دولت‌ مقتدر صفویه‌ در قرن‌ نهم‌ به‌ این‌ تجزیه‌ و بی‌سامانی‌ پایان‌ داد.
صفویان‌ در آغاز کار به‌ ترویج‌ و نشر آیین‌ تشیع‌ اهتمام‌ کردند و با اتخاذ شعار شیعه‌گری‌، اقامه‌ی‌مراسم‌ تعزیه‌ و زیارت‌ و تکریم‌ بقاع‌ متبرکه‌ و طرد و نفی‌ اهل‌ تسنّن‌ در حقیقت‌ با توسعه‌ روزافزون‌ قلمروآل‌ عثمان‌ در مغرب‌ ایران‌ و تعدی‌ و تجاوز مستمر از بکان‌ به‌ خراسان‌ مقابله‌ نمودند.
در عین‌ حال‌ از ایجاد روابط‌ و مناسبات‌ سیاسی‌ و تجاری‌ با اروپا و فواید آن‌ غافل‌ نماندند. شاه‌ عباس‌سفرایی‌ به‌ دربار سلاطین‌ اروپا فرستاد و بعضی‌ از آنها هم‌ سفیر و نمایندگانی‌ به‌ ایران‌ گسیل‌ داشتند.مسافرت‌ سیاحان‌ و ماجراجویانی‌ مثل‌ برادران‌ شرلی‌، تاورنیه‌ و شاردُن‌ و آمد و رفت‌ تجار و هیئتهای‌مذهبی‌ در این‌ دوره‌ همه‌ از اهمیت‌ و عمق‌ این‌ مناسبات‌ حکایت‌ دارد.لیکن‌ اگرچه‌ سازماندهی‌ نظامی‌ وایجاد مرکزیت‌ و برقراری‌ امنیت‌ منتهی‌ به‌ ثروت‌ و رفاه‌ عمومی‌ شد متأسفانه‌ قدرت‌ امرا و بیگلربیگی‌ها وصاحبان‌ تیول‌، همچنین‌ اختلافات‌ وزرا و امیران‌ آسایش‌ طلب‌ سبب‌ ضعف‌ و انحطاط‌ دولت‌ صفویه‌ گردید.و چنانکه‌ سرجان‌ ملکم‌ می‌گوید: «جان‌ و مال‌ همه‌ معروض‌ هوسهای‌ عده‌ای‌ سلاطین‌ ضعیف‌ و بی‌ رحم‌ وفاسق‌ بود و دولت‌ فرتوت‌ صفویه‌ را به‌ ورطة‌ سقوط‌ کشانید و آمادة‌ انقراض‌ کرد و در چنین‌ احوال‌ ضربتی‌ که‌از شمشیر افاغنه‌ بر آن‌ پیکر بی‌ حس‌ و بی‌ رمق‌ فرود آمد آن‌ را یک‌ باره‌ از پای‌ در آورد.».
ضعف‌ و انحطاط‌ واقعی‌ و معنوی‌ سلاطین‌ صفوی‌ که‌ در زیر پرده‌ی‌ جبروت‌ و جلال‌ پنهان‌ بود به‌توطئه‌ و اسباب‌ چینی‌ میرویس‌ افغانی‌ برای‌ حملة‌ محمود و اشرف‌ افغان‌ به‌ ایران‌ بر فرمانروایی‌ خواجه‌سرایان‌ و ملابا شیهای‌ دربار صفویه‌ خاتمه‌ داد.
در این‌ میان‌ پطرکبیر روسیه‌ به‌ بهانه‌ کمک‌ به‌ ساحل‌ خزر لشکر فرستاد، در بند و باکو و ولایات‌داغستان‌ و حتی‌ قسمتی‌ از گیلان‌ ومازندران‌ را تصرف‌ کرد. از طرفی‌ اشرف‌ افغان‌ که‌ قصد داشت‌ قسمتی‌ ازولایات‌ غربی‌ را به‌ ترکان‌ عثمانی‌ هدیه‌ کند ایران‌ را به‌ ورطة‌ تجزیه‌ کشانید و با این‌ احوال‌ بدگمانی‌ نسبت‌به‌ احتمال‌ تبانی‌ بین‌ روسیه‌ و عثمانی‌ در سر تقسیم‌ ایران‌ برانگیخته‌ شد. اما ظهور نادر قلی‌ افشار که‌ بعداًعنوان‌ نادرشاه‌ یافت‌ مانع‌ تحقق‌ این‌ خیال‌ شد. نادرشاه‌ که‌ بعد از قیام‌ و غلبه‌ بر اشرف‌ و اخراج‌ افاغنه‌ تاج‌و تخت‌ ایران‌ را به‌ دست‌ آورد ابتدا به‌ دفع‌ تجاوز ترکان‌ عثمانی‌ پرداخت‌ و شهرهای‌ از دست‌ رفته‌ را طی‌چند جنگ‌ از آنها پس‌ گرفت‌، روسیه‌ را به‌ تهدید و پیام‌ از ایران‌ راند و به‌ دنبال‌ تنبیه‌ افاغنه‌ به‌ هندوستان‌لشکر کشید، دلیریها کرد و با غنایم‌ بسیار بازگشت‌. ولی‌ در مراجعت‌ از هند به‌ علت‌ طول‌ منازعات‌ مستمردچار خستگی‌ و بدگمانی‌ مفرط‌ حتی‌ نسبت‌ به‌ فرزند خود رضا قلی‌ میرزا شد، او را کور کرد و در صدد قتل‌سرداران‌ و نزدیکانش‌ برآمد که‌ امانش‌ ندادند و خود به‌ دست‌ آنها کشته‌ شد و با مرگ‌ او دولت‌ عظیم‌مقتدری‌ که‌ به‌ تدبیر و شجاعت‌ وی‌ به‌ وجود آمده‌ بود متلاشی‌ گشت‌.
پس‌ از نادر از بین‌ مدعیان‌ سلطنت‌ کریم‌ خان‌ زند سلسله‌ زندیه‌ را پی‌ افکند و با عنوان‌ وکیل‌ الرعایا درشیراز به‌ سلطنت‌ پرداخت‌. بصره‌ را به‌ جنگ‌ از عثمانیها گرفت‌ و با عاطفه‌ و محبتی‌ پدرانه‌ سرمشق‌ معدلت‌و اخلاق‌ برای‌ اخلاف‌ خود بشمار آمد. اما دولت‌ زندیه‌ هم‌ بر اثر اختلاف‌ و ستیزه‌های‌ خون‌ آلود خانگی‌ضعیف‌ شد، آقا محمدخان‌ قاجار بر او شورید و بالجاجی‌ کم‌ مانند دولت‌ قاجاریه‌ را بر روی‌ ویرانه‌های‌خاندان‌ زند بنا نهاد.
دولت‌ قاجاریه‌، از همان‌ بدو تولید با انقلاب‌ کبیر فرانسه‌ و توسعه‌ی‌ کمپانی‌ هند شرقی‌ توسط‌انگلستان‌ مواجه‌ شد و ایران‌ میدان‌ رقابتهای‌ سیاسی‌ انگلیس‌ و روس‌ و تحریکات‌ بین‌ ناپلئون‌ وانگلستان‌ گردید. اما با وجود جنگهای‌ خوارزم‌ و مرو و هرات‌ و بروز وقایعی‌ مثل‌ فتنه‌ی‌ محمدحسن‌ خان‌سالار و میرزا سید محمد علی‌ باب‌ و نابسامانیهای‌ دیگری‌ از این‌ دست‌ مطلوبترین‌ نتیجه‌ عاید مردم‌ایران‌ شد. پدید آمدن‌ رجالی‌ مانند امیرکبیر و سیدجمال‌ الدین‌ اسدآبادی‌، مراودات‌ با اروپا، نشر افکارطالب‌ اف‌ها و زین‌ العابدین‌ مراغه‌ای‌ها و تأسیس‌ روزنامه‌ و تلگراف‌ زمینه‌ی‌ پیدایش‌ افکار تجدّد خواهی‌را فراهم‌ آورد و مقدمات‌ کار با جنبشهای‌ آزادیخواهی‌ و مشروطه‌طلبی‌ آغاز شد که‌ در حقیقت‌ اساس‌ آن‌ بااصلاحاتی‌ که‌ میرزا تقی‌ خان‌ امیرکبیر انجام‌ داد و سرلوحة‌ آن‌ تأسیس‌ دارالفنون‌ و آموزش‌ علوم‌ اروپایی‌توسط‌ اساتید خارجی‌ به‌ فرزندان‌ ایران‌ بود بنیاد گردید. ناصرالدین‌ شاه‌ قربانی‌ احساسات‌ ترقیخواهانه‌شد و فرمان‌ مشروطیت‌ به‌ دست‌ پسرش‌ مظفرالدین‌ شاه‌ به‌ امضاء رسید.
اواخر دوران‌ قاجاریه‌ بر اثر مخالفت‌ محمد علی‌ شاه‌ با اساس‌ مشروطه‌ و آشفتگیها و قیامهایی‌ که‌ به‌اعتراض‌ در آذربایجان‌ و گیلان‌ به‌ وقوع‌ پیوست‌ و با پشتیبانی‌ بختیاریها به‌ فتح‌ تهران‌ انجامید، به‌ اضافه‌ظهور انقلاب‌ اکتبر روسیه‌ و پیامدهای‌ آن‌ کودتای‌ سوم‌ حوت‌ ۱۲۹۹ با قیام‌ رضاخان‌ حادث‌ شد که‌ منجربه‌ انقراض‌ قاجاریه‌ و تأسیس‌ سلسله‌ پهلوی‌ گردید.
اگر چه‌ در دورة‌ بیست‌ ساله‌ حکومت‌ رضا شاه‌ با ایجاد قشون‌ ملی‌، امنیت‌، توسعه‌ فرهنگ‌ و بهداشت‌ وبسیاری‌ مظاهر آبادانی‌ دیگر مملکت‌ از جهت‌ ظاهر و معنی‌ عوض‌ شد اما فلسفه‌ مشروطیت‌ وبسط‌ آزادی‌و دموکراسی‌ چنانکه‌ انتظار می‌رفت‌ تحقق‌ نیافت‌ و با نارضایی‌ جامعه‌ روشنفکری‌ مواجه‌ گردید. که‌بالاخره‌ در سال‌ ۱۳۲۰ با کشیده‌ شدن‌ دامنه‌ جنگ‌ جهانی‌ دوم‌ به‌ سرزمین‌ بلا کشیده‌ ما رضا شاه‌ مجبوربه‌ استعفا و کناره‌گیری‌ از سلطنت‌ شد و پادشاهی‌ به‌ جانشین‌ او پهلوی‌ دوم‌ رسید که‌ بعضاً کم‌ و بیش‌ ازرخدادهای‌ سی‌ و هفت‌ ساله‌ آن‌ با خبریم‌.
بنابراین‌ با مروری‌ بر آنچه‌ به‌ اختصار و با استفاده‌ از مآخذ معتبر از چهارده‌ قرن‌ تاریخ‌ ایران‌ بعد ازاسلام‌ گفته‌ شد تنها چیزی‌ که‌ به‌ عنوان‌ نماد و معرف‌ سرنوشت‌ غم‌انگیز ایرانی‌ در طی‌ قرون‌ متمادی‌ باقی‌ماند همین‌ نقشه‌ ایران‌ است‌ که‌ از زمان‌ کوروش‌ و داریوش‌ و خشایارشا به‌ تدریج‌ کوچک‌ و کوچکتر شد وبالاخره‌ در دورة‌ قاجاریه‌ بر اثر جنگهای‌ ایران‌ و روس‌ و با تحمیل‌ عهدنامه‌های‌ ننگین‌ ترکمانچای‌ وگلستان‌ و جنگهای‌ هرات‌ به‌ صورت‌ جغرافیای‌ امروز درآمد و متأسفانه‌ با حذف‌ علامت‌ شیر و خورشید که‌هویتی‌ باستانی‌ و چند هزار ساله‌ دارد دلتنگی‌ به‌ بار آورد. گفتنی‌ است‌ که‌ با فروپاشی‌ ساسانیان‌ نه‌ تنهامتصرفات‌ و قسمتهایی‌ از خاک‌ ایران‌ از دست‌ رفت‌ بلکه‌ کتابخانه‌ها و آثار فرهنگی‌ معتبری‌ که‌ در دنیای‌آن‌ روز یگانه‌ بود تاراج‌ شد.
گندیشاپور از جمله‌ شهرهای‌ کهن‌ و مردة‌ ایران‌ است‌ که‌ بنیاد آن‌ به‌ وسیلة‌ شاپور ساسانی‌ فرزنداردشیر بابکان‌ نهاده‌ شد مسعودی‌ در مروّج‌ الذهب‌ یادآور شده‌ است‌ که‌ شهر گندیشاپور قرنها شهری‌بزرگ‌ و آباد واز پایتختهای‌ معروف‌ ساسانیان‌ بود پس‌ از حملة‌ عرب‌ اندک‌ اندک‌ از مرکزیت‌ افتاد وسرانجام‌ در قرن‌ ششم‌ و هفتم‌ بکلی‌ متروک‌ و ویران‌ شد و تنها یادگار بازماندة‌ این‌ شهر آرامگاه‌ یعقوب‌لیث‌ صفاری‌ است‌ که‌ در ودیوار مخروبة‌ آن‌ بر اطلال‌ و دمن‌ شهر می‌گرید. مورخان‌ غربی‌ امثال‌ لُردکُرزَن‌ وگیرشمن‌ و دیگران‌ اهمیت‌ قابل‌ ذکر گندیشاپور را به‌ دانشگاه‌ آن‌ دانسته‌اند که‌ دارالحکمه‌ و دارالعلم‌ اطلاق‌می‌شد و شامل‌ کلاسهای‌ گوناگون‌ علوم‌ علمی‌ و آزمایشگاه‌ و بیمارستان‌ و رصدخانه‌ و کتابخانه‌ ودارالترجمه‌ و مانند اینها بود. و باید گفت‌ دانشگاه‌ جندیشاپور در حدود هزار و هفتصد سال‌ پیش‌ در ایران‌ قدبرافراشت‌ یقیناً کهن‌ترین‌ دانشگاه‌ جهانی‌ در معنای‌ یاد شده‌ بوده‌ است‌.
ادوارد براون‌ می‌نویسد: «دانشگاه‌ گندیشاپور به‌ تمام‌ معنی‌ یک‌ دانشگاه‌ آزاد و مترقی‌ بشمار می‌رفته‌ ونظیر کتابخانه‌ آن‌ هیچگاه‌ در تاریخ‌ تمدن‌ دنیا دیده‌ نشده‌ است‌».
کتابهای‌ علمی‌ و پژوهشهای‌ دامنه‌ دار استادان‌ و دانش‌ آموختگان‌ دانشگاه‌ جندیشاپور گنجینة‌پرمایه‌ای‌ از علوم‌ و معارف‌ بشری‌ بود، به‌ وسیله‌ی‌ دانشمندان‌ ایرانی‌ و سریانی‌ به‌ جهان‌ عرب‌ انتقال‌یافت‌. کتب‌ علمی‌ و تاریخی‌ آن‌ بعدها در جنگهای‌ صلیبی‌ به‌ چنگ‌ صلیبیون‌ افتاد، به‌ زبانهای‌ یونانی‌ ولاتین‌ برگردانده‌ شد و سپس‌ به‌ زبانهای‌ اروپایی‌ در آمد و راهگشای‌ تمدن‌ و فرهنگ‌ و دانش‌ و بینش‌جهانی‌ گردید. محمد پروین‌ گنابادی‌ در جلد دوم‌ مقدمه‌ ابن‌ خلدون‌ صفحه‌ ۱۰۰۲ در این‌ باره‌ آورده‌ است‌:«چون‌ کشور ایران‌ به‌ دست‌ اعراب‌ فتح‌ شد کتب‌ بسیاری‌ در آن‌ سرزمین‌ یافتند، سعدبن‌ ابی‌ وقاص‌ به‌ عمربن‌ خطاب‌ نامه‌ای‌ نوشت‌ تا درباره‌ امر کتب‌ و به‌ غنیمت‌ بردن‌ آنها برای‌ مسلمانان‌ کسب‌ اجازه‌ کند، لیکن‌«عمر» به‌ وی‌ نوشت‌ که‌ آنها را در آب‌ فرو افکنید، چه‌ اگر آنها راهنمای‌ راستی‌ باشد خداوند ما را به‌ رهبری‌کننده‌ای‌ بهتر از آنها هدایت‌ کرده‌ است‌ و اگر کتب‌ اهل‌ ضلال‌ و گمراهی‌ است‌ پس‌ کتاب‌ خدا ما را از آنهابی‌ نیاز کرده‌ است‌.از این‌ رو آنها را در آب‌ یا آتش‌ افکندند و از این‌ است‌ که‌ علوم‌ عقلی‌ ایرانیان‌ باستان‌ ازبین‌ رفت‌ و چیزی‌ از آنها به‌ مانرسید.»
نیز این‌ بیدادیها یک‌ بار دیگر به‌ دست‌ محمود غزنوی‌ بر کتابخانه‌ ری‌ رفت‌. ابن‌ اثیر در این‌ باره‌می‌گوید: محمود در تسخیر ری‌ از کتب‌ این‌ کتابخانه‌ هر چه‌ در فلسفه‌ و اعتزال‌ و نجوم‌ بود بسوزانید و بجزآنها صد بار از کتب‌ برداشت‌ و ابوالفضل‌ بیهقی‌ نوشت‌: من‌ می‌گویم‌ کتابخانه‌ای‌ که‌ در ری‌ دیدم‌ بر مطلب‌حمل‌ کتب‌ با چهارصد شتر دلیل‌ است‌ زیرا پس‌ از آنکه‌ سلطان‌ محمود بن‌ سبکتکین‌ آن‌ را بسوزانید من‌آنجا را مشاهده‌ کردم‌ و فهرست‌ باقی‌ آن‌ کتابها را ده‌ مجلّد یافتم‌.
به‌ هر حال‌ با آنکه‌ آنچه‌ از اندوخته‌های‌ علمی‌، تاریخی‌ و تجربی‌ در حیطة‌ فرهنگ‌ داشتیم‌ به‌ تاراج‌رفت‌ اما خوشبختانه‌ در دوره‌های‌ بعد بزرگانی‌ چون‌ ابوعلی‌ سینا ـ رازی‌ ـ فارابی‌ ـ خوارزمی‌ و مجوسی‌اهوازی‌ و صدها دانشمند ارزندة‌ دیگر به‌ طریقی‌ از چشمة‌ سیال‌ و فیض‌ بخش‌ آن‌ بهره‌ور شدند و بااندیشه‌های‌ فلسفی‌ و عرفانی‌ آثار ارجمندی‌ در رشته‌های‌ پزشکی‌ ـ ریاضی‌، نجوم‌ و حکمت‌ و موسیقی‌ به‌جامعه‌ بشریت‌ ارزانی‌ داشتند.
سخن‌ به‌ درازا کشید. قرار بود از گذشته‌های‌ دور و یادآوری‌ خاطره‌های‌ ملال‌ آورش‌ کمتر بگویم‌ ولی‌دیدم‌ بدون‌ این‌ اشارتها توجیه‌ دلتنگیها میسر نیست‌. لذا در مقایسه‌ با اعتنایی‌ که‌ مردم‌ تاجیک‌ به‌ شکوه‌ وعظمت‌ تاریخی‌ ایران‌ و ارزشهای‌ ملی‌ ما دارند و وصف‌ آن‌ امروزه‌ همچنان‌ بر زبان‌ دانشمندان‌ حتی‌سیاستمداران‌ جهان‌ جاری‌ است‌ دریغم‌ آمد در این‌ فرصت‌ مغتنم‌ این‌ گفتنیها را از سر دلتنگی‌ نگویم‌.
اکنون‌ اجازه‌ بفرمایید با نگاهی‌ به‌ چند و چون‌ وقایع‌ صد و چند سالة‌ اخیر یعنی‌ از آغاز انقلاب‌مشروطیت‌ به‌ این‌ سو، ببینیم‌ آنچه‌ بر ما گذشت‌ و ظاهراً با مطرح‌ شدن‌ ایران‌ و ایرانی‌ در عرصة‌ جهان‌ به‌آن‌ حیثیت‌ و اعتبار داد چگونه‌ بود و ما در پاسداشت‌ آن‌ منزلتها و با خود چه‌ کرده‌ایم‌.
با فروپاشی‌ نظام‌ قدیم‌ و استقرار سلطنت‌ به‌ اصطلاح‌ مشروطه‌ اگر چه‌ مبنای‌ معتبری‌ برای‌ خواهشهاو شعارهای‌ ملی‌ درخیزشها پی‌ ریزی‌ نشد، و آن‌چه‌ زودتر از همه‌ فراموش‌ شد آزادیخواهی‌ بود، امابرقراری‌ نسبی‌ و تدریجی‌ امنیت‌ و ثبات‌ و فروکش‌ کردن‌ اغتشاشات‌ قومی‌ و طایفه‌گی‌ که‌ بر اثر نظم‌ ونسقی‌ زورمندتر از گذشته‌ حاصل‌ آمد، توسعه‌ و تحولات‌ امیدوار کننده‌ای‌ هم‌ بهمراه‌ داشت‌. با تصویب‌قوانین‌ مترقی‌ زمینه‌ نوگرایی‌ یا مدرنیته‌ توام‌ با ساخت‌ و سازهایی‌ که‌ اکثر آنها هنوز به‌ استواری‌ پابرجاست‌در همه‌ شئون‌ کشور فراهم‌ آمد و در سرلوحة‌ اقدامات‌ مزبور به‌ بسط‌ امور فرهنگی‌ پرداخته‌ شد.
تاریخ‌ ادب‌ و فرهنگ‌ ما تا آن‌ زمان‌ غیر از دیوانهای‌ گرانقدر شعرا که‌ سرآمدشان‌ شاهنامه‌ فردوسی‌معرف‌ غنای‌ زبان‌ فارسی‌ و اعتبار هویّت‌ ایرانی‌ است‌ منحصر بود به‌ تعدادی‌ متون‌ تاریخی‌ مثل‌ تاریخ‌طبری‌، بیهقی‌، عالم‌ آرای‌ عباسی‌ و ناسخ‌ التواریخ‌ و منشاتی‌ مثل‌ سیاست‌ نامة‌ خواجه‌ نظام‌الملک‌،قابوسنامه‌، قائمقام‌، بدایع‌ نگار و مجدالملک‌ و چند تن‌ دیگر.
با اعزام‌ اولین‌ دانشجویان‌ ایرانی‌ به‌ اروپا و تأسیس‌ دانشگاه‌ و توسعه‌ کتابخانه‌ها و موسسات‌ فرهنگی‌دانشمندان‌ و نویسندگان‌ بزرگ‌ و نامبردار عرصة‌ بروز و ظهور یافتند و آثاری‌ ماندگار از تألیف‌ و ترجمه‌ دررشته‌های‌ مختلف‌ علمی‌ و تاریخی‌ و شعر و ادب‌ به‌ وجود آمد. مجلات‌ معتبری‌ مثل‌ بهار، یادگار، یغما وآینده‌ و سخن‌ به‌ نشر مآثر و مفاخر ادبی‌ و تاریخی‌ پرداختند و رویهمرفته‌ نامیزانیهای‌ گذشته‌ به‌ تدریج‌ترمیم‌ شد و چهرة‌ مملکت‌ وجه‌ نسبتاً مقبولی‌ یافت‌.
در عین‌ حال‌ معیارهای‌ پسندیده‌ای‌ تعیین‌ شد که‌ تأثیر اجتماعی‌ آن‌ چشمگیر بود. مدارس‌ از ابتدایی‌تا متوسطه‌ و عالی‌ به‌ صورتی‌ دنیا پسند درآمد لباس‌ محصلین‌ مدارس‌ متحدالشکل‌ شد پسران‌ از پارچه‌کارخانه‌ کازرونی‌ اصفهان‌ که‌ به‌ رنگ‌ خاکستری‌ و ارزان‌ قیمت‌ بود می‌پوشیدند و پوشش‌ دختران‌ مدرسه‌مانتوی‌ خاکستری‌ از پارچه‌ اُرمک‌ یزد بود. بر حسب‌ ظاهر از نظر پوشش‌ بین‌ فرزندان‌ داراوندار تفاوتی‌ نبودو مزیتی‌ وجود نداشت‌ بهترین‌ پارچه‌ ابریشمی‌ از ابریشم‌ ایران‌ در کارخانة‌ چالوس‌ بافته‌ می‌شد که‌نخستین‌ رئیس‌ آن‌ مهندس‌ اسماعیل‌ کوچصفهانی‌ فرزند حاج‌ آقا کوچصفهانی‌ تحصیلکردة‌ آلمان‌ بود.محصولات‌ این‌ کارخانه‌ برای‌ رنگ‌آمیزی‌ و نقش‌ریزی‌ به‌ فرانسه‌ فرستاده‌ می‌شد و در بازارهای‌ جهانی‌ به‌عنوان‌ بهترین‌ها عرضه‌ می‌شد متأسفانه‌ در سال‌ ۱۳۲۰ بهای‌ ابریشم‌ که‌ برای‌ ساختن‌ پاراشوت‌ (چترنجات‌) توسط‌ متفقین‌ خریداری‌ می‌شد گران‌ و کمیاب‌ شد و کارخانه‌ خوابید.
در اینجا از میان‌ شخصیتهای‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ برجسته‌ای‌ که‌ بر اثر تحولات‌ کوتاه‌ مدت‌ برخاستنددر مقام‌ مقایسه‌ به‌ سه‌ نمونه‌ اشاره‌ می‌کنم‌: ریاست‌ دانشگاه‌ تهران‌ بر عهده‌ دکتر علی‌ اکبر سیاسی‌ بود که‌در سال‌ ۱۹۳۱ میلادی‌ یعنی‌ ۱۳۱۰ شمسی‌ از دانشگاه‌ سوربن‌ فرانسه‌ درجه‌ دکترا گرفت‌ و دانشنامه‌اش‌تحت‌ عنوان‌ (ایران‌ در جوار غرب‌) در ۲۷۵ صفحه‌ هنوز در آرشیو دانشگاه‌ سوربن‌ ضبط‌ است‌.
مرحوم‌ محمد علی‌ فروغی‌ (ذکاءالملک‌) که‌ در مقوله‌ سیاست‌ و ادب‌ نامبردار بود از سال‌ ۱۹۲۷ تا۱۹۳۳ میلادی‌ نماینده‌ ایران‌ در مجمع‌ عمومی‌ جامعه‌ ملل‌ بود در سال‌ ۱۹۳۰ ریاست‌ ۵۶ مین‌ و ۵۷ مین‌شورای‌ جامعه‌ را به‌ عهده‌ داشت‌ که‌ مقر آن‌ درکشور سوئیس‌ بود و کلام‌ جاودانه‌ سعدی‌ ـ بنی‌ آدم‌ اعضای‌یک‌ پیکرند ـ بر پیشانی‌ آن‌ نصب‌ شده‌ بود.
در حاشیه‌ این‌ نکته‌ را از سخنرانی‌ حبیب‌ یغمایی‌ که‌ به‌ مناسبت‌ سی‌ امین‌ سالگرد وفات‌ فروغی‌ درآذرماه‌ ۱۳۵۰ در دانشگاه‌ تهران‌ ایراد شد بشنوید: یغمایی‌ به‌ نقل‌ از مرحوم‌ فروغی‌ گفت‌: روزی‌ آتاتورک‌که‌ در آغاز تشکیل‌ دولت‌ جمهوری‌ ترکیه‌ برای‌ سخنرانی‌ در جامعه‌ ملل‌ به‌ سوئیس‌ آمده‌ بود به‌ من‌ گفت‌«شما ایرانیها قدر ملیت‌ خود را نمی‌شناسید و معنی‌ آن‌ را نمی‌فهمید، نمی‌دانید که‌ ریشه‌ داشتن‌ و حق‌ آب‌و گل‌ داشتن‌ در قسمتی‌ از زمین‌ چه‌ نعمت‌ بزرگی‌ است‌. ملیت‌ وقتی‌ مصداق‌ پیدا می‌کند که‌ آن‌ ملت‌ رابزرگان‌ ادب‌ و حکمت‌ و سیاست‌ و در معارف‌ و تمدن‌ بشری‌ سابقه‌ ممتد باشد، شما قدر و قیمت‌ بزرگان‌خود را به‌ درستی‌ نمی‌شناسید و عظمت‌ شاهنامه‌ را در نمی‌یابید که‌ این‌ کتاب‌ سند مالیکت‌ و ورقه‌ هویت‌شماست‌ و من‌ ناگزیرم‌ برای‌ ملت‌ ترک‌ چنین‌ سوابقی‌ دست‌ و پا کنم‌.»
نمونة‌ سوم‌ دکتر جلال‌ عبده‌ است‌ که‌ مدت‌ چهل‌ سال‌ در صحنه‌ سیاست‌ با اندوخته‌های‌ ارزشمندقضایی‌ و تربیت‌ معنوی‌ درخشید. از سال‌ ۱۹۴۵ که‌ مقارن‌ با پایان‌ گرفتن‌ جنگ‌ جهانی‌ دوم‌ بود به‌عضویت‌ هیئتی‌ برای‌ شرکت‌ در کنفرانسی‌ که‌ به‌ منظور تعیین‌ سرنوشت‌ جهان‌ در دوران‌ پس‌ از جنگ‌تشکیل‌ شد درآمد و در نشست‌های‌ بعدی‌ شورای‌ امنیت‌ برای‌ تصویب‌ اساسنامه‌ بین‌ المللی‌ دادگستری‌ ومنشور ملل‌ متحد، همچنین‌ کمیسیون‌ حقوق‌ مجمع‌ عمومی‌ سال‌ ۱۹۵۱ دربارة‌ نهضت‌ ملی‌ کردن‌ صنعت‌نفت‌ ایران‌ شرکت‌ داشت‌.
بر اثر شرکت‌ فعالانه‌ در بسیاری‌ از تصمیم‌ گیریهای‌ جهانی‌ روزنامه‌ نیویورک‌ تایمز(۱۹۵۹) از او به‌عنوان‌ «مرد مصلح‌» یاد کرد و نقش‌ موثر او را در جلسات‌ ارکان‌ سازمان‌ ملل‌ ستود. لیاقت‌ وکاردانی‌ کم‌مانند او در حل‌ مسائل‌ بین‌المللی‌ باعث‌ شد که‌ به‌ پیشنهاد «داگ‌ هامر شولد» دبیر کل‌ وقت‌ سازمان‌ ملل‌متحد برای‌ نظارت‌ در اجرای‌ رفراندوم‌ به‌ کشور کامرون‌ رفت‌ و به‌ عنوان‌ تنها شخصیت‌ جهانی‌ مورد اعتمادبین‌المللی‌ تصدی‌ حکمرانی‌ و مقام‌ اجرایی‌ گینة‌ نو غربی‌ را به‌ دست‌ آورد.
نظیر چنین‌ شخصیتهای‌ برجسته‌ای‌ که‌ معرف‌ هویت‌ وارزشهای‌ ملی‌ ما در جهان‌ بودند نه‌ فقط‌ درسیاست‌ بلکه‌ در عرصه‌های‌ علم‌ و ادب‌ بسیار داشتیم‌ و خوشبختانه‌ امروز هم‌ به‌ مراتب‌ فزونتر از گذشته‌ درداخل‌ و خارج‌ کشور وجود دارند که‌ در زمینه‌ی‌ فرهنگ‌، علوم‌ پزشکی‌ و فضایی‌ سرآمد روزگار و ماننداستادیار شاطر از کارگزاران‌ تاریخ‌ معاصر به‌ شمار می‌روند که‌ متأسفانه‌ کمتر از آنها به‌ بزرگی‌ یاد می‌شود.
گفتنی‌ است‌ که‌ در تجدید حیات‌ ملی‌ ما همواره‌ دو عامل‌ بازدارنده‌ در بی‌ ثمر جلوه‌ دادن‌ آنچه‌ طی‌دهه‌های‌ پس‌ از انقلاب‌ مشروطیت‌ انجام‌ شد اثرگذار بوده‌ است‌. عامل‌ اول‌ متأثر از باورهای‌ تعصب‌ آلوده‌ وناصواب‌ بود و ریشه‌ در خرافه‌ خرافه‌ پرستی‌ داشت‌ که‌ پیرایة‌ نامبارکی‌ برادیان‌ الهی‌ است‌ و از نظرآسیب‌شناسی‌ رفتاری‌ به‌ نوعی‌ کسالت‌ روحی‌ یا کم‌ خِردی‌ تعبیر می‌شود. وعامل‌ دیگر عناصری‌ بودند که‌یا نظریه‌ پردازیها و دنباله‌رویهای‌ عجولانه‌ از الگوهای‌ خارجی‌ بیشتر از میزان‌ مجاز در مصاف‌ باخودکامگیها و اقتدارگراییها برخاستند و به‌ هر روی‌ مانع‌ توسعه‌ و پیشرفت‌ شدند که‌ صاحبنظران‌ این‌ هردو را معلول‌ رسوبات‌ ذهنی‌ تاریخی‌ و بروز خلقیاتی‌ می‌دانند که‌ فراز و فرودها و آوارهای‌ سیاسی‌ در طی‌قرون‌ متمادی‌ بر سر ما فرود آورده‌ است‌.
مرتضی‌ مردیها در کتاب‌ «در دفاع‌ از سیاست‌» می‌نویسد: در طول‌ چند هزاره‌ که‌ از عمر فرهنگ‌مکتوب‌ بشر می‌گذرد، فیلسوفان‌ و حکیمان‌ در پی‌ آن‌ نبوده‌اند که‌ افراد بشر را هدایت‌ کنند، منظور از این‌هدایت‌ که‌ غالباً عنوان‌ تعالی‌ اخلاقی‌ بر آن‌ می‌نهاده‌اند، کمک‌ به‌ انسانها در جهت‌ کنترل‌ خصلتهایی‌همچون‌ خودخواهی‌، خشونت‌، و تکبّر و نظایر اینها بوده‌ که‌ زندگی‌ اجتماعی‌ را با رنج‌ و مخاطره‌ همراه‌می‌کرده‌ است‌. و سقراط‌ در این‌ باره‌ سخنی‌ شالوده‌ شکن‌ دارد: «او گفت‌ دانایی‌ اخلاق‌ است‌؛ یعنی‌ علت‌اینکه‌ بدی‌ می‌کنیم‌ این‌ است‌ که‌ خوبی‌ را نمی‌شناسیم‌.»
وظاهراً بر اساس‌ فلسفة‌ سقراط‌ بود که‌ حاکمیت‌ با خودمحوریها و ترسیم‌ چشم‌ اندازی‌ بلند پروازانة‌واقعیتهای‌ جاری‌ را نادیده‌ انگاشت‌، بدون‌ در نظر گرفتن‌ مزاج‌ جامعه‌ و ژرفای‌ نفوذ باورهای‌ مذهبی‌دلبستگیهای‌ سنتی‌ را به‌ چالش‌ گرفت‌، با میدان‌ دادن‌ به‌ شادخواران‌ و قوی‌ حالان‌ زمینه‌ ساز تعارض‌ شد وآتش‌ فتنه‌ را تیزتر کرد.
از سوی‌ دیگر روشنفکری‌ سیاسی‌ در ستیز با مسندنشینان‌، رفع‌ تبعیض‌ و درک‌ عدالت‌ اجتماعی‌مسیری‌ ناهموار انتخاب‌ کرد، به‌ جای‌ ذهنیّتی‌ متعادل‌ خلق‌ و خوی‌ هیجانی‌ و ساختار شکن‌ بکاربست‌، باحقیر شمردن‌ و به‌ سخره‌ گرفتن‌ ارکان‌ مملکت‌ به‌ فروکاستن‌ همه‌ چیز و همه‌ کس‌ پرداخت‌ و در مقطعی‌سرنوشت‌ ساز فضای‌ آشفته‌ را آنچنان‌ از بغض‌های‌ کور انباشت‌ که‌ سرانجام‌ انفجار آن‌ به‌ تلاشی‌ و ویران‌کردن‌ توامان‌ همه‌ زشتیها و زیبائیها انجامید. اما با پذیرفته‌ شدن‌ فرایندی‌ متفاوت‌ و مطلوب‌ اندیشه‌های‌غوغاگران‌ سیاسی‌ تحقق‌ نیافت‌ ـ سهل‌ است‌ ـ بروز متفرعات‌ آرمانی‌ مشروطیت‌ نیز در پردة‌ ابهام‌ ماند وتنها زمینه‌ای‌ فراهم‌ آمد برای‌ کامیابی‌ قدرتهایی‌ از شرق‌ وغرب‌ عالم‌ که‌ اصولاً توسعه‌ و پیشرفت‌ مملکت‌را با اغراض‌ سیاسی‌ و تجاری‌ خود همسو و سازگار نمی‌دیدند و بازگشت‌ شکوه‌ و عظمت‌ تاریخی‌ گذشته‌ رابر ایران‌ و ایرانی‌ بر نمی‌تافتند؛ که‌ حصاری‌ شدن‌ امروزمان‌ نیز نوعی‌ از آن‌ بدسگالیهاست‌.
اینها که‌ گفتم‌ گزاره‌ای‌ بود از خاطره‌ها و تاریخ‌ غم‌ انگیزی‌ که‌ بعضاً مرکوز ذهن‌ اغلب‌ شما عزیزان‌ هم‌هست‌. و در حقیقت‌ نقد حالی‌ بود مبتنی‌ بر مستندات‌ درست‌ که‌ یادآوری‌ آنها حاصلی‌ جز دلتنگی‌ ندارد وتکرار آن‌ به‌ منزلة‌ در ظلمات‌ شکفتن‌ است‌. و ختم‌ کلام‌ از بیان‌ فاخر هوشنگ‌ ابتهاج‌ (سایه‌) شاعر و به‌تعبیری‌ حافظ‌ قرن‌:
ای‌ کوه‌ تو فریاد من‌ امروز شنیدی‌دردی‌ است‌ دراین‌ سینه‌ که‌ همزاد جهان‌ است‌.