زهرا سیاوش‌ آبکنار

بگذار تقدیمت‌ نمایم‌ جان‌ خود را
پاسخ‌ دهم‌ لبخندی‌ از ایمان‌ خود را
در انتظار فرصتم‌ شاید که‌ روزی
‌ظاهر کنم‌ آن‌ غربت‌ پنهان‌ خود را
روزی‌ به‌ باغ‌ آرزو آیم‌ به‌ شادی
‌کاری‌ کنم‌ تا بشکنم‌ زندان‌ خود را
روز مه‌ آلودی‌ که‌ با ابری‌ ببارم
‌سیل‌ آورم‌ گر هم‌ زنم‌ مژگان‌ خود را
روزی‌ که‌ با نور چراغی‌ از حقیقت
‌پیدا کنم‌، پیدا کنم‌ انسان‌ خود را
بگذار در فصل‌ شکفتن‌ غرق‌ در عشق‌
باشم‌ ـ که‌ شاید پس‌ دهم‌ تاوان‌ خود را
تا شعله‌ای‌ زان‌ چلچراغ‌ بی‌ نظیرم
‌باید که‌ روشن‌تر کنم‌، میدان‌ خود را
آه‌ای‌ خدای‌ شادمانی‌های‌ دایم‌
دستی‌ بده‌ تا دست‌ گیرم‌ جان‌ خود را