مهران‌ برزگر (ماچیانی‌)

بهارا به‌ آیین‌ و خرم‌ بهاری‌
بمان‌ همچنان‌ سالیان‌ و بمگذر
به‌ صورتگری‌ دست‌ بردی‌ زمانی‌
چو در بتگری‌ گوی‌ بردی‌ زآزر
چه‌ صحرا و چه‌ بزمگاه‌ فریدون‌
چه‌ بستان‌ و چه‌ رزمگاه‌ سکندر
زنقاشی‌ و بتگریها که‌ کردی
زتو خیره‌ مانده‌ست‌ نقاش‌ و بتگر
زنسرین‌ در آویختی‌ عقد لؤلؤ
زگلبن‌ در آویختی‌ عقد گوهر
بهر مجلسی‌ از تو رنگی‌ دگرگون
‌بهر باغی‌ از تو نگاری‌ست‌ دیگر


پیشینه‌ گویی‌
اهمیت‌ و زیبایی‌، دو عنصر پویا سازو پیش‌ برندة‌ آدمی‌ و امیدوار کنندة‌ او به‌ ادامة‌ زیست‌ بوده‌ است‌. این‌اهمیت‌ و زیبایی‌ است‌ که‌ بشر و جهان‌ را به‌ بودن‌ و ماندن‌ وامی‌ دارد. بناچار آدمی‌ برای‌ زیستن‌ و بودن‌ وماندن‌، شگردهایی‌ برای‌ یافتن‌ و جستن‌ و شدن‌ آزموده‌ و ابزارهایی‌ را هم‌ برای‌ بهتر دریافتن‌ به‌ کار گرفته‌است‌. سازندگی‌ را برای‌ پایایی‌ و ماندگاری‌ پی‌ گرفته‌ است‌. این‌ کشمکش‌ صرفاً به‌ جهت‌ رسیدن‌ و جامه‌عمل‌ پوشاندن‌ به‌ اهداف‌ و رسیدن‌ به‌ غایت‌ آرزوها و جاودانه‌ زیستن‌ بوده‌ است‌. بدین‌ جهت‌ در پی‌ به‌نمایش‌ درآوردن‌ آن‌ می‌کوشد تلاش‌ برای‌ سازندگی‌ و سازندگی‌ را برای‌ پایایی‌ و ماندگاری‌ پی‌ گرفته‌است‌. زیبایی‌ را با فنون‌ گونه‌ گون‌ در هم‌ آمیخته‌ و هنر ابتدایی‌ و ساده‌ و روستایی‌ خود را مدیون‌ رسیدن‌ به‌اهمیت‌ و زیبایی‌ است‌ که‌ از دست‌ یافتن‌ بدان‌ لذت‌ برده‌ به‌ هیجان‌ آمده‌ و آنچه‌ را می‌خواسته‌ به‌ دست‌آورده‌ است‌. اهمیت‌ را گاه‌ با سودمندی‌ و چگونگی‌ به‌ کارگیری‌ آن‌ در زندگی‌ برای‌ رفاهیت‌ خود در نظرگرفته‌ و یا شکل‌ داده‌ است‌. با یافتن‌ پاسخ‌ آن‌ که‌ چونان‌ راز بر او جلوه‌گر شده‌، او را به‌ همجوشی‌ یاکشمکش‌ و هماوردی‌ با طبیعت‌ واداشته‌ است‌. شگردهای‌ پیچیدة‌ هستی‌، او را شگفت‌زده‌ کرده‌ زده‌ کرده‌یا غریب‌ نموده‌ است‌. ورود فریفتگی‌ و شیفتگی‌ درجزئی‌ترین‌ مقولات‌ زندگی‌، او را به‌ استغراق‌ در هستی‌کشانده‌ که‌ امری‌ اجتناب‌ناپذیر است‌. نگاه‌ تیزبینانة‌ بشر در ابتدای‌ ورود به‌ عرصة‌ زمین‌ از بلندای‌ کوهها وبا نوعی‌ اعجاب‌ و شکوه‌ همراه‌ و همگام‌ بوده‌ و این‌ نگاه‌ تیزبینانه‌ و موشکافانه‌ همراه‌ با شکوه‌ درخورعنایت‌ است‌. می‌تواند تخیل‌ اولیه‌ بشر نخستین‌ از این‌ «تخیل‌ سازنده‌ یا نگرنده‌» در همین‌ زمان‌ تولدیافته‌ باشد. برخورد ناآشنای‌ بشر نخستین‌ با پدیده‌های‌ اطراف‌ و تفکرات‌ او دربارة‌ ماهیت‌ هستی‌، کیهان‌،جهان‌، انسان‌ یا خدا همواره‌ با اعجاب‌ همراه‌ بوده‌ است‌. آنچه‌ شگفتی‌ او را بر می‌انگیخته‌، ناشی‌ ازنخستین‌ برخورد او با محیط‌ اطراف‌ بوده‌ که‌ آن‌ را با دید زیبایی‌ و اهمیت‌ و لذت‌ و هیجان‌ می‌نگریسته‌ یا به‌دنبال‌ کشف‌ پیوند آن‌ یافته‌ها با زندگی‌ خود بوده‌ است‌. نقش‌ آن‌ پدیدة‌ نوظهور و زیبایی‌ افزایی‌ و برآیندتأثیر آن‌ در زندگی‌اش‌ را برانداز می‌کرده‌ و این‌ بوده‌ که‌ از پی‌ برخوردها و پیامدها و پیوندها، برای‌ خودباوری‌می‌ساخته‌ که‌ آن‌ باورها هم‌ اینک‌ او را می‌شناساند. شاید سند هویّت‌ بشر نخستین‌ همین‌ بر ساخت‌های‌ابتدایی‌ او بوده‌ باشد. خیال‌ و در پی‌ آن‌ زیبایی‌ و هنر از همین‌ دیدگاه‌ پا به‌ عرصة‌ وجود گذاشته‌ است‌.اسطوره‌های‌ بشر نخستین‌، افسانه‌ها وافسون‌های‌ او رستاخیزی‌ ناگهانی‌ در او ایجاد کرده‌ یا بدل‌ به‌تفکراتی‌ شده‌ که‌ خود او آن‌ را برای‌ عشق‌ به‌ زندگی‌ توصیف‌ و تعبیر کرده‌ و بعدها به‌ صورت‌ منشور یافرهنگی‌ شده‌ که‌ برای‌ اجرای‌ آن‌ در زندگی‌ استفاده‌ کرده‌ و بر طبق‌ آن‌ رفتار نموده‌ است‌.میزان‌ شور وهیجانی‌ که‌ او برای‌ ثبت‌ این‌ ارزشها از خود نشان‌ می‌داده‌ برای‌ هیچ‌ کس‌ قابل‌ ارزیابی‌ نیست‌. همین‌ قدرمی‌توان‌ به‌ گمان‌ پیش‌ رفت‌ که‌ او آنچه‌ را که‌ ثبت‌ کرده‌ و برای‌ او هویّت‌ محسوب‌ می‌شده‌، از دل‌ طبیعت‌متنوع‌ و مبهم‌ شکار کرده‌ بوده‌ است‌. شکاری‌ برای‌ ادامه‌ زیست‌ و باوری‌ برای‌ ثبت‌ و کسب‌ تجربه‌های‌ناب‌ و شگرف‌ و پیوندی‌ میان‌ خود و پدیده‌های‌ عالم‌. شیوه‌ای‌ مجادله‌آمیز و پیچیده‌، اما طنزآمیز وپذیرفتنی‌. از دل‌ همین‌ تجربه‌ها، معرفت‌ او از هستی‌ هم‌ بیرون‌ می‌تراویده‌ و شکل‌ می‌گرفته‌ است‌. اومعرفت‌ را خود کسب‌ کرده‌، خود ایجاد نموده‌ و خود به‌ عنوان‌ قانون‌ و هنجار و ارزش‌ که‌ بعدها به‌ سنت‌ وآداب‌ و نوامیس‌ بدل‌ شده‌ بر مجموعة‌ دستاوردهای‌ خود افزوده‌، و به‌ صورت‌ فرهنگ‌ و دانش‌ ضبط‌ نموده‌ واجرای‌ آن‌ هنجارها را برای‌ همنوعان‌ لازم‌ دانسته‌ است‌ تا شاید از این‌ گذرگاه‌ سهمی‌ در پروردن‌ وپروراندن‌ میراث‌ فرهنگی‌ و تمدن‌ بشری‌ داشته‌ باشد.
پیوند بشر نخستین‌ با طبیعت‌ ناگسستنی‌ است‌. او طبیعت‌ را می‌پرستد شاید بدین‌ جهت‌ که‌ خود را درطبیعت‌ می‌یابد و شاید شخصیت‌ گمشده‌ خود را در طبیعت‌ یافته‌ و به‌ تکامل‌ رسانده‌ است‌. از این‌ روخویشتن‌ پرستانه‌ به‌ طبیعت‌ نگاه‌ کرده‌، طبیعت‌ را می‌پرستد و می‌ستاید. آرامش‌، آزادی‌، جاودانگی‌ ورستگاری‌ خود را مدیون‌ پناه‌ بردن‌ به‌ طبیعت‌ است‌. او خود را با طبیعت‌ همگام‌ و همساز کرده‌ و خوی‌ وعادتی‌ که‌ برای‌ خود تراشیده‌، همخوی‌ و عادت‌ طبیعت‌ بوده‌ است‌. این‌ خوی‌ و عادت‌، دغدغة‌ خاطر او شده‌و کم‌ کم‌ صورتهایی‌ از آن‌ به‌ دست‌ داده‌ است‌. بی‌ این‌ پیوند، تازگی‌، تأثیر، طراوت‌، آرزو، احساس‌، الهام‌ وحالت‌ روحی‌ خود را از دست‌ می‌داده‌ و بی‌ هویت‌ می‌شده‌ است‌. نوجویی‌، نوزایی‌، نونگری‌ برای‌ رهایی‌ ازدست‌ تکرار و عادت‌ را می‌آزموده‌ و تجربه‌ می‌نموده‌ است‌. نیازهای‌ اولیه‌، او را به‌ اختراع‌ و اکتشاف‌ وامی‌داشته‌ است‌. او نیاز به‌ چگونه‌ زیستن‌ در طبیعت‌ را مشق‌ می‌کرده‌ است‌. تیره‌ روزیهای‌ طبیعت‌ را چون‌ تیره‌روزیهای‌ خود تصور می‌کرده‌ و آن‌ را رسول‌ فراق‌ می‌دانسته‌ که‌ هزار عاشق‌ چون‌ او از یار جدا افکنده‌ است‌.فرخی‌ سیستانی‌ در این‌ باره‌ چه‌ زیبا نموده‌ است‌:

مرا رفیقی‌ امروز گفت‌: خانه‌ بساز
که‌ باغ‌ تیره‌ شد و زرد روی‌ و بی‌ دیدار
جواب‌ دادم‌ و گفتم‌ درخت‌ همچو من‌ است
‌مرا زهمچو منی‌ ای‌ رفیق‌ بازمدار
من‌ و درخت‌ کنون‌ هر دوان‌ به‌ یک‌ صفتیم‌
منم‌ زیار جدا مانده‌ و درخت‌ از بار


اگر چه‌ زیبایی‌ شگرف‌ است‌ و شگفتی‌ آدمی‌ از همین‌ شگرفی‌ مایه‌ می‌گیرد، آنچه‌ او را به‌ شگفتی‌وامی‌ داشته‌ بی‌ شک‌ زیبا و جذاب‌ می‌نموده‌ یا فکر او را به‌ خود مشغول‌ می‌داشته‌، از این‌ رو به‌ دنبال‌ ریشة‌زیبایی‌ شگرف‌ می‌گردد، در صدد دفاع‌ از آن‌ زیبایی‌ شگفت‌ و شگرف‌ بر می‌آید. معیار و هنجار برای‌ آن‌می‌تراشیده‌، هر آنچه‌ این‌ معیار و هنجار را در هم‌ می‌شکسته‌ یا خورده‌ کرده‌ و از بین‌ می‌برده‌ در برابر آن‌موضع‌گیری‌ می‌کرده‌ است‌. زشتی‌، او را به‌ آوردگاه‌ می‌کشانده‌ و به‌ مبارزه‌ با خود فرا می‌خوانده‌ است‌.عصیان‌ بشر علیه‌ ناخوشایندی‌، این‌ گاه‌ آغاز می‌شود. بشر با زشتی‌ هماره‌ ناهمخوان‌ بوده‌ و این‌ناهمخوانی‌ بدل‌ به‌ جنگی‌ دو سویه‌ گشته‌ است‌. از آغازین‌ اسناد تاریخ‌ بشری‌، چه‌ در اسطوره‌های‌پیشدادی‌ ایرانی‌، چه‌ نظام‌های‌ تاریخی‌؛ چه‌ باورهای‌ افسانه‌ای‌، چه‌ عوالم‌ بیرون‌ از پذیرش‌های‌خردمندی‌ و واقعیت‌های‌ اجتماعی‌؛ چه‌ قراردادهای‌ بومی‌ و درون‌ قبیله‌ای‌، چه‌ سنّت‌های‌ خرافی‌ این‌ گونه‌واگویه‌ شده‌اند. کین‌ کیومرث‌ پلنگینه‌ پوش‌ و مبارزه‌ او با «بدکنش‌ دیو روی‌ زمین‌» که‌ کمرگاه‌ سیامک‌«خوبروی‌ هنرمند» را چاک‌ کرده‌ بود، نیز اسطورة‌ «هوشنگ‌ شاه‌» پیشدادی‌ که‌ به‌ کین‌ سیامک‌ از دامنه‌هاسرازیر شده‌ بود، هویدا شدن‌ موجودی‌ «دراز، سیه‌ رنگ‌ وتیره‌ تن‌ و تیزتاز؛ دو چشم‌ از بر سر چو دو چشمه‌خون‌، زدود دهانش‌ جهان‌ تیره‌ گون‌»، از نظر بگذرانید، بناچار سنگی‌ گران‌ برگرفت‌، جهان‌ از جهانجوی‌مانده‌ شگفت‌؛ «فروغی‌ پدید آمد از هر دو سنگ‌، دل‌ سنگ‌ گشت‌ از فروغ‌ آذرنگ‌» نبرد بشر زیباپرست‌ بادیو بدکنش‌ زشت‌ آفرین‌ در خور تأمّل‌ و تکریم‌ است‌.پاسداشت‌ این‌ ستایش‌ بزرگمردان‌ فضیلت‌ و کمال‌،پی‌آمدی‌ نیک‌ به‌ همراه‌ دارد. سنت‌های‌ اصیل‌ بشری‌ که‌ به‌ تناسب‌ توان‌ و کوشش‌ بشر نشأت‌ گرفته‌ و ازدیرباز در این‌ سرزمین‌ ریشه‌ دوانده‌ و باعث‌ پیدایی‌ دانش‌ها و ارزشهای‌ دیگر شده‌ و گسترش‌ یافته‌شایسته‌ تکریم‌ و پاسداری‌ است‌ تا از این‌ راه‌ ارزشهای‌ اصیل‌ انسانی‌ اعتلا یابد. نیایش‌ و توفیق‌ برپایی‌جشن‌ و شور و سور وسرور برای‌ او پاسخ‌ مناسبی‌ بوده‌ که‌ اهمیت‌ وزیبایی‌ را دوباره‌ احیا کند و به‌ تقویت‌سنت‌ها و مراسم‌ آیینی‌ بکوشد.
تاریخ‌ جهان‌، گواه‌ گویایی‌ از عصیان‌ بشری‌ در برابر ناخوشایندی‌ و نابخردی‌ است‌. جهان‌ بشریت‌،جهان‌ خردمندی‌ است‌ و هر گاه‌ از این‌ خردورزی‌ پافراتر گذاشته‌ چیزی‌ جز افسوس‌ عایدش‌ نشده‌ است‌.احساس‌ها هماره‌ پابند عقلانیت‌ بوده‌ و سنت‌ را به‌ سویی‌ ناخواسته‌ کشانده‌ و از واقعیت‌ دور کرده‌ و بدل‌ به‌باوری‌ غیر ارزشی‌ نموده‌ است‌. از هستی‌ واقعی‌ و حقیقی‌، آن‌ را به‌ ماوراء هستی‌ پیوند داده‌، رنگ‌ و لعابی‌خرافی‌ بدان‌ داده‌، بدوی‌ترین‌ و ساده‌ترین‌ها را به‌ پرستیدنی‌ترین‌ها مبدل‌ ساخته‌ است‌. تاریخ‌ نشان‌ داده‌است‌ که‌ احساس‌ها و خرافه‌پرستی‌ها زاده‌ سوداگران‌ و سودجویان‌ طول‌ تاریخ‌ جهت‌ سلطه‌ بر مردم‌ عوام‌ وخرافه‌پرست‌ بوده‌ است‌. جای‌ پای‌ همة‌ سوداگران‌ از هر قبیله‌ و قومی‌ که‌ باشند در گذر تاریخ‌ هنوزبرجاست‌ و همین‌ بر جایی‌ خرافی‌ و باور احساسی‌ وجود آدم‌ آزاده‌ را می‌آزارد.
وظیفة‌ نگهداری‌ و توصیف‌ و به‌ تصویر کشاندن‌ و تجسم‌ احساسات‌ از سویی‌، تجربه‌های‌ عینی‌ وذهنی‌ روشن‌ و کاملاً مشخص‌ از دگر سوی‌، تجربه‌های‌ باطنی‌ آیینی‌ به‌ اعتبار معنا دادن‌ و به‌ آسمانیان‌نسبت‌ دادن‌ رویدادها از دگر جانب‌، تحول‌ تجربه‌های‌ بشری‌ از دنیا به‌ اعتبار تملک‌ و تصرف‌ بشر مقهور واسیر طبیعت‌ به‌ عرفان‌ و جهان‌ عرفانی‌ هم‌ از جانبی‌ دگر، مفهوم‌ دریافت‌ها و ادراکات‌ حسی‌ بشری‌ را به‌عوالمی‌ نادیدنی‌ و نابودنی‌ و حتی‌ روحانی‌ و متافیزیکی‌ کشانده‌ و جشنواره‌ای‌ از نمادوارگی‌ واصطلاحات‌ وتمثیلات‌ نامرئی‌ و دست‌ نایافتنی‌ برپا کرده‌ و جهان‌ سرد و بی‌ روح‌ و شک‌ آلود را بدان‌ چسبانده‌اند که‌ دور ازدسترس‌ اندیشه‌، ادراک‌، تجربه‌های‌ عادی‌ است‌ و حتی‌ مضحک‌ و موهن‌ هم‌ می‌نماید؛ این‌ها نه‌ تنها بشررا به‌ هویت‌ خود نزدیک‌ نمی‌کند و بلکه‌ به‌ گمراهی‌ تندی‌ در سراشیبی‌ بی‌ عدالتی‌ و بی‌ محوری‌ می‌کشاندو ذهن‌ او را به‌ لغزیدنی‌ ناخواسته‌ در دامچاله‌ای‌ هیولایی‌ و آهرمنی‌ گرفتار می‌سازد. ذوق‌، نبوغ‌ و خلاقیت‌،ذات‌ و روح‌ و روحیات‌ در خلال‌ ترقی‌ و تکامل‌، به‌ بهانه‌ صعود، بر بلندای‌ دره‌ای‌ ژرف‌ و بر پلی‌ ارتباطی‌آویزان‌ و محکوم‌ به‌ مرگ‌ می‌شود. در این‌ برهه‌ از زمان‌ نه‌ تنها نظمی‌ به‌ زندگی‌ و هویت‌ زندگی‌ او داده‌نمی‌شود که‌ به‌ طور دهشتناکی‌ این‌ نظم‌ به‌ هم‌ می‌ریزد و از حقیقت‌ اولیه‌ خویش‌ دور می‌افتد. خوشتر آن‌است‌ که‌ بازنگری‌ صورت‌ گیرد.شاید بر اثر این‌ نگرش‌ دوباره‌ به‌ هویت‌ بشری‌، برشوریدن‌ها وپسندیدنی‌های‌ پست‌ و پلشت‌ از رخ‌ واقعیت‌ به‌ کناری‌ رود و روشنگری‌ صورت‌ گیرد. و شاید با آشتی‌ دوباره‌با طبیعت‌ و پدیده‌ها، خلق‌ دوباره‌ هستی‌ صورت‌ عملی‌ به‌ خود گیرد و جهان‌ از آلاینده‌های‌ آهرمنی‌ پاک‌گردد و طبیعت‌ ثبات‌ دوباره‌ خود را جشن‌ گیرد. حالتی‌ که‌ پیوند انسان‌ با طبیعت‌ را نوید می‌دهد. با ورودانسان‌ به‌ طبیعت‌ و پاسداشت‌ ارزشها و نوامیس‌ هستی‌، نوعی‌ معرفت‌ در وجود آدمی‌ شکل‌ می‌گیرد، پیوندناگسستنی‌ فرایند این‌ بازگشت‌ به‌ خویشتن‌ خویش‌ است‌. یکی‌ از فرایندهای‌ عاطفی‌ و تخیلی‌ و احساسی‌آدمی‌، جانشین‌سازی‌ اشیا و پدیده‌ها و نمادسازی‌ آن‌ در نزد بشر برپایی‌ جشن‌ها و آیین‌های‌ ملی‌ ومردمی‌ و دینی‌ به‌ مناسبت‌های‌ زمانی‌ و دوره‌ای‌ بوده‌ است‌. تنها یکی‌ از پاسداشت‌ ارزشهای‌ ملی‌ و دینی‌ ومردمی‌ برپایی‌ جشن‌ نوروز و نوزایی‌ طبیعت‌ است‌ که‌ صفحة‌ زرینی‌ را در تاریخ‌ بشریت‌ رقم‌ می‌زند…
شک‌ نداشته‌ باشید که‌ نوروز، یکی‌ از دستاوردهای‌ اخلاقی‌، سنن‌ اجتماعی‌ و فرهنگی‌، غرور ملی‌بشریت‌ است‌ که‌ باعث‌ انسجام‌ و وحدت‌ ملی‌ می‌شود و به‌ گسترش‌ و غنای‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ بشریت‌ یاری‌می‌رساند. پیوند دهنده‌ معنویات‌، اجتماعیات‌، اخلاقیات‌ گذشتگان‌ با آیندگان‌ است‌. بازنگری‌ در طبیعت‌وپدیده‌های‌ هستی‌ و آفرینش‌، خلقت‌ جهان‌ و جان‌، و جان‌ِ جهان‌ است‌. اسطورة‌ آفرینش‌ که‌ راوی‌اندیشه‌های‌ آدمی‌ درباره‌ هستی‌، ماهیت‌ جهان‌، آدمی‌ و پروردگار است‌. به‌ تعبیری‌، نوروز، اسطورة‌ آفرینش‌است‌. اشاراتی‌ چندین‌ باره‌ به‌ خلق‌ شاعرانه‌ و عاشقانة‌ هستی‌ است‌. شک‌ نداشته‌ باشید که‌ آشتی‌ دوباره‌انسان‌ با خود است‌. فلسفه‌ وجودی‌ آدمی‌ را پیش‌ چشم‌ می‌کشد و او را به‌ خود می‌آورد که‌ برای‌ شناختن‌خود و جایگاه‌ خود تلاش‌ کند. پایگاه‌ خود را در جهان‌ پی‌ گیرد. روزی‌ خود را در عالم‌ بخواهد و بیابد. نوروز،بریدن‌ از جهان‌ مادی‌ و رسیدن‌ به‌ جهان‌ معنوی‌ است‌. آزادی‌ روح‌ و روان‌ آدمی‌ از زندان‌ تودر توی‌ دگرپرستی‌ و دیوستایی‌ و خوی‌ آهرمنی‌ است‌. رهایی‌ از لغزشها و نقصها و بازنگری‌ به‌ اندرون‌، جهت‌ صفای‌جان‌ است‌. ارتباط‌ با جهان‌ ارواح‌ و پیوند با روح‌ پاک‌ نیاکان‌ و روح‌ پذیری‌ از نیروهای‌ ماوراء طبیعی‌ ومتافیزیکی‌ ارواح‌ است‌. این‌ رمز بزرگ‌ زندگی‌ است‌: بریدن‌ از خواب‌ و خور، رهایی‌ از گم‌ بودگی‌، بیداری‌ ازخواب‌ غفلت‌، کنار گذاشتن‌ دشمنی‌ها و رذایل‌ اخلاقی‌، پیوند دوباره‌ با طبیعت‌، پاکسازی‌ درون‌ با استعانت‌از پدیده‌ها و مشاهده‌ خود در آیینه‌ اشیاء. صفای‌ دل‌ و معرفت‌ باطنی‌، پالایش‌ جسم‌ و نفس‌، پناه‌ بردن‌ به‌بلندای‌ هستی‌ و گستره‌ طبیعت‌ نامحدود، راه‌یابی‌ به‌ مرز بی‌ نهایت‌ دوستی‌ و مهرورزی‌، پیوند دوباره‌ باخویشاوندان‌ و خانواده‌، نیایش‌ و ستایش‌ در درگاه‌ ایزد خردورز کارساز بنده‌ نواز، نور پذیری‌ و رهایی‌ ازجهان‌ تاریکی‌ جهل‌ و خودکامگی‌ .آب‌ پاشیدن‌ بر درگاه‌ و آستانه‌، چونان‌ آب‌ پاشیدن‌ بر رخسار رخوت‌گرفته‌ و خواب‌ آلود خود. تخم‌ پاشیدن‌ و جوانه‌ زدن‌، چرخ‌ زدن‌ به‌ دور چرخه‌ هستی‌ و تن‌ زدن‌ به‌ آب‌ چشمه‌خورشیدی‌، جلای‌ جان‌ از زنگار بی‌ خودی‌ و خامیگری‌. ساده‌ بودن‌ و ساده‌ زیستن‌ و دور نشستن‌، دست‌افشانی‌ و پایکوبی‌ بر بساط‌ سبزه‌ و عروسان‌ چمن‌، گشاده‌ دستی‌ و نیکوخویی‌، نرمگویی‌ و پرورده‌گویی‌.نوروز زیستن‌ در جهان‌ اکنون‌ است‌ و «آبتنی‌ کردن‌ در حوضچة‌ اکنون‌ است‌» از گذشته‌ یاد نکردن‌ وافسوس‌ روزگاران‌ پیشین‌ نخوردن‌. خود را در بند گذشته‌ و آینده‌ گرفتار نکردن‌.اکنون‌ را به‌ بهانه‌ دیرینه‌ وآینده‌ نابود نساختن‌. دم‌ غنیمت‌ شمردن‌. از رامش‌ و آسایش‌ ایستا فاصله‌ گرفتن‌. از جهان‌ ایستایی‌ به‌جهان‌ پویایی‌ راه‌ پیمودن‌. به‌ جنگ‌ نابرابر خودخواهی‌ها رفتن‌. خویش‌ را چون‌ دیگران‌ و دیگران‌ را چون‌خویش‌ در نظر گرفتن‌. بزم‌ محبتی‌ ترتیب‌ دادن‌ و در آن‌ شاه‌ و گدا را به‌ میهمانی‌ خود فرا خواندن‌.رودرروی‌ طبیعت‌، خاک‌ بر آستان‌ خاکساری‌ سودن‌. دست‌ گرفتن‌ و دست‌ دادن‌. نه‌ تنها خود را دشمن‌همنوع‌ که‌ خویشکاری‌ آنان‌ را به‌ جان‌ خریدن‌. در معرض‌ بادهای‌ زمهریری‌ بی‌ عدالتی‌ دیگران‌ را یاری‌رساندن‌. ساده‌ بودن‌ و ساده‌ زیستن‌. زنجیرهایی‌ که‌ به‌ دست‌ و پای‌ خود بسته‌ایم‌، گشودن‌. در آغوش‌طبیعت‌ قوای‌ بازدارنده‌ را رها کردن‌ و رها شدن‌ و رها زیستن‌. عقده‌های‌ درون‌ را با فریادهای‌ هیجانی‌ باآب‌ تنی‌ در چشمه‌ ساران‌ و آبشاران‌ از خود دور کردن‌ و حتی‌ توفان‌ دردها و رنج‌های‌ خود را التیام‌ بخشیدن‌و خیزابهایی‌ که‌ نرم‌ نرمک‌ کرانه‌ دریا را در آغوش‌ می‌کشد و می‌نوازد و نوای‌ جانبخش‌ او با خنکای‌ نسیمی‌در هم‌ می‌آمیزد، به‌ چشم‌ و جان‌ و دل‌ دیدن‌. بر بلندای‌ تپه‌های‌ زندگی‌ ایستادن‌ و بر نظام‌ عالم‌ و زندگی‌ آدم‌چشم‌ دوختن‌. دست‌ باز کردن‌ و «سینه‌ها را پراکسیژن‌ باد نمودن‌»، ریه‌ها را از اخلاط‌ نفس‌ گیر پالودن‌.قلب‌ را پر از تپش‌ کردن‌، چونان‌ اسبانی‌ سپید و رها در دل‌ طبیعت‌ دویدن‌ و دواندن‌. گیسوان‌ علف‌های‌ تازه‌رسته‌ را که‌ در چنگال‌ نسیم‌ به‌ تموّج‌ در آمده‌ مشاهده‌ کردن‌. به‌ موسیقی‌ درون‌ گوش‌ دادن‌. به‌ موزونی‌ وتناسب‌ و هارمونی‌ طبیعت‌ نگریستن‌. موزون‌ و همنوا با طبیعت‌ نوا زدن‌. چون‌ شیفتگان‌ و شیدائیان‌ درحیرت‌ هستی‌ ماندن‌. هجران‌ و فراق‌ را کشتن‌، وصال‌ را جشن‌ گرفتن‌ و کمیت‌ لنگ‌ زندگی‌ را به‌ پوییدن‌واداشتن‌. شک‌ نداشته‌ باشید خوشه‌ گندمی‌، پیام‌ رسان‌ گندم‌ آغازین‌ مینوی‌ است‌. سبزینگی‌ طبیعت‌،یادآور سبزینگی‌ جهان‌ برین‌ است‌.بوی‌ خوش‌ صبا که‌ وزیدن‌ آغازد، نجواگر پیام‌ سروش‌ عالم‌ بالاست‌ که‌:«ای‌ بلند نظر شاهباز سدره‌ نشین‌// نشیمن‌ تو نه‌ این‌ کنج‌ محنت‌ آباد است‌». جوانه‌ درخت‌ و صنوبر، نویدبخش‌ درخت‌ هستی‌ و استوار داشت‌ باورهای‌ طوبایی‌ و سدرة‌ المنتهایی‌ و درخت‌ زندگی‌، آشیان‌ سیمرغ‌جانبخش‌ و بذرپاش‌ است‌. کوه‌، نمادواره‌ای‌ استوار و سترگ‌ از یادگاران‌ خدایان‌ بلند آشیان‌ و ایزدان‌استومند و یاریگر است‌. نغمة‌ جویباران‌، نوای‌ درون‌ و روح‌ و جان‌ آدمی‌ است‌. رقص‌ سبزه‌زاران‌، سماع‌افلاکیان‌ در منظومة‌ خورشیدی‌ است‌. تابش‌ خورشید، فروغ‌ تجلی‌ اهورایی‌ و شکست‌ پلیدوارگی‌ و پتیارگی‌است‌. حکیم‌ سنایی‌، چامه‌ای‌ دارد دلکش‌ و خواندنی‌، دوست‌ دارم‌ یک‌ بار هم‌ که‌ شده‌ به‌ دیوان‌ او سری‌بزنیم‌ و همنوا با مرغان‌ و پرندگان‌ این‌ چامه‌ جشن‌ بهاری‌ بگیریم‌ و زندگی‌ از سر گیریم‌ و به‌ نغمه‌ روح‌ فزای‌مرغان‌ چمنش‌ به‌ گوش‌ جان‌ بنیوشیم‌ و بخوانیم‌ که‌ لک‌ لک‌ «لک‌ الحمد لک‌ الشکر» سر می‌دهد، فاخته‌به‌ تسبیح‌ زبان‌ می‌گشاید، همای‌ سعادتش‌ خدای‌ یکی‌ یگانه‌ را می‌ستاید، گنجشک‌ بهاری‌ صفت‌ باری‌گوید، سرخ‌ کبوترش‌ هوهو می‌کند و در گفتن‌ هو دارد پیوسته‌ دهان‌ را، شارک‌ چو مؤذن‌ و… پیام‌ آخرش‌:
آید به‌ تو هر پاس‌ خروشی‌ زخروسی‌
کی‌ غافل‌ بگذار جهان‌ گذاران‌ را
آوازه‌ برآورد که‌ای‌ قوم‌ تن‌ خویش
‌دوزخ‌ مبرید از پی‌ بهمان‌ و فلان‌ را
دنیا چو یکی‌ بیشه‌ شمارید ژیان‌ شیر
در بیشه‌ مشورید مر آن‌ شیر ژیان‌ را
در جستن‌ نان‌ آب‌ رخ‌ خویش‌ مریزید
در نار مسوزید روان‌ از پی‌ نان‌ را
ایزد چو به‌ زنّار نبسته‌ است‌ میانتان
‌در پیش‌ چو خود خیره‌ مبندید میان‌ را
زآن‌ پیش‌ که‌ جانتان‌ بستاند ملک‌ الموت
‌از قبضه‌ شیطان‌ بستانید عنان‌ را
نوروز، خجستگی‌ و جشن‌ بیداری‌ و زایایی‌ طبیعت‌ است‌.

الف‌) جهان‌ و طبیعت‌، آوردگاه‌ نیروها
گفته‌اند و می‌گویند که‌ برخی‌ آیین‌های‌ اصلی‌ بر اثر نیاز مادی‌ و معنوی‌ و روانی‌ بشری‌ برای‌ رسیدن‌ به‌آسایش‌ و آرامش‌ فکری‌ و روحی‌ پدید آمده‌اند. در جهان‌ اسطوره‌، عالمی‌ پر از نیروهای‌ متضاد و متقابل‌ هم‌به‌ صورت‌ خیالی‌ و آیینی‌ در نظر گرفته‌ می‌شوند یا به‌ تعبیری‌ عالم‌ را دو نیرو محاصره‌ می‌کند. دو اصل‌ازلی‌ و ابدی‌ نیکی‌ و بدی‌، راستی‌ و دروغ‌ در ستیز با هم‌ صف‌ آرایی‌ می‌کنند. هر خیری‌، شری‌ را پدیدمی‌آورد. در اسطوره‌های‌ باستانی‌ و آیینی‌ با تازش‌ ایزدان‌ و دیوان‌ بر می‌خوریم‌. از نبرد این‌ دو نیروی‌ناهمجنس‌، آفرینش‌ پا به‌ عرصه‌ وجود می‌گذارد. نیرویی‌ تحسین‌ برانگیز عالم‌ معنی‌ که‌ زندگی‌ می‌بخشدونیرویی‌ هول‌انگیز از عالم‌ هول‌ و هیولا که‌ زندگی‌ را بدل‌ به‌ جهنمی‌ می‌کند سویی‌ بیانگر اندیشه‌ای‌خردورزانه‌ و نیک‌ اندیشی‌ و تجربه‌ای‌ روشن‌ که‌ درون‌ آدمی‌ را نورپاشان‌ می‌کند و سویی‌ آوردگاه‌ تاخت‌ وتاز مرگ‌ و میرایی‌ و بدکنشی‌ و بی‌ خردی‌ که‌ تاریکی‌ عرضه‌ می‌کند. سویی‌ آبادی‌ و آبادانی‌ و کارایی‌ است‌.سویی‌ نابودی‌ و قحطسالی‌ و از هم‌ پاشیدگی‌. سویی‌ زندگی‌ عَلَم‌ برافراشته‌ و سرفراز است‌، سویی‌ بیماری‌اندیشه‌ و ذهن‌ خودنمایی‌ می‌کند. فرشته‌ خویی‌ و پری‌ وشی‌ از طرفی‌، دژخویی‌ و ددمنشی‌ از دگر سوی‌آدمی‌ را تهدید می‌کند. در پهندشت‌ نبرد نیروهای‌ اهورایی‌ و اهریمنی‌، هر آنچه‌ انسانی‌ و اخلاقی‌ است‌،اهورایی‌ است‌ و هر آنچه‌ غیر انسانی‌ و غیر اخلاقی‌ است‌ نمودی‌ اهریمنی‌ دارد. اگر چه‌ در باور کهن‌ایرانیان‌ نیک‌ اندیش‌، سپند مینو را در مقابل‌ اهریمن‌ قرار داده‌اند و جایگاه‌ و پایگاه‌ اهورامزدا را فراتر از آن‌دانسته‌اند که‌ او را هماوردی‌ در آوردگاه‌ طبیعت‌ بتراشند.
عالی‌ترین‌ جلوة‌ آفرینش‌، آفرینش‌ آدم‌ و کیهان‌ است‌. چه‌ عالم‌ کوچک‌ و چه‌ عالم‌ بزرگ‌. عالمی‌ نظم‌یافته‌، ترد و شکننده‌، لطیف‌ و بایسته‌، جهان‌ عادتها و عرفهاست‌. چه‌ سرای‌ سپنجی‌، و چه‌ رستاخیزماندگار. چه‌ دل‌ و جان‌، چه‌ جسم‌ و روان‌. عالم‌، خاستگاه‌ و نمایشگاه‌ زیبایی‌ها است‌. زشتی‌ و پلشتی‌ را درآن‌ راه‌ نیست‌، اگر چه‌ در معرض‌ خطرها و آفت‌هاست‌ .این‌ ناشی‌ از آن‌ است‌ که‌ برخی‌ تلاش‌ می‌کنند درپوسته‌ و برونه‌ پدیده‌ها محو تماشا گردند، برخی‌ دگر درونه‌ را بکاوند و بشکافند. نگاه‌ بعضی‌ در سطح‌می‌پاید و می‌پوسد، نظر برخی‌ به‌ ژرفا معطوف‌ می‌شود و می‌ماند و می‌پاید. سطحی‌ نگران‌، نگاهشان‌ درسطح‌ می‌ماند و با سطح‌ می‌زیند و می‌پوسند و می‌کوشند دیگران‌ را هم‌ به‌ ظاهر تشویق‌ سازند، حال‌ آنکه‌خود از آن‌ بی‌ بهره‌ مانده‌اند، ازیرا در منجلاب‌ محدودیت‌ می‌مانند و می‌میرند؛ ژرفانگران‌ به‌ عمق‌می‌اندیشند و چونان‌ غواصی‌ سینه‌ اقیانوس‌ را می‌شکافند و مروارید معنی‌ می‌شکافند، و به‌ آسانی‌ ازدریافت‌ باز نمی‌مانند تا خود دگرگون‌ شوند و با دگرگون‌ شدن‌ خود دگران‌ را دگرگون‌ سازند و رهنمون‌ شوند.زشتی‌ و زیبایی‌ به‌ همین‌ سادگی‌ بروز پیدا می‌کند. یکی‌ در سطح‌ می‌ماند و از عمق‌ بی‌ بهره‌ می‌گردد.عمری‌ به‌ باطل‌ ره‌ می‌پیماید و «رنج‌ ضایع‌، سعی‌ باطل‌، پای‌ ریش‌» دگر از سطح‌ به‌ عمق‌ می‌پردازد ومی‌رسد و حاصل‌ درک‌ و دریافت‌های‌ خود را هنری‌ می‌کند و به‌ صورت‌ تجربه‌ منتقل‌ می‌سازد. در این‌بحبوحه‌ آدمی‌ می‌کوشد و هنرمندانه‌ به‌ مبارزه‌ با زشتی‌ بر می‌خیزد و عرصة‌ عالم‌ را از وجود تاریکی‌ وزشتی‌ می‌پیراید. خود قیامتی‌ برپا می‌کند که‌ آفرینش‌ دوباره‌ از سرگرفته‌ شود. هنر آدمی‌، هنر ثانوی‌ است‌.خلقتی‌ دوباره‌ در راستای‌ آفرینش‌ عالم‌ و آدم‌. وظیفة‌ آگاهی‌ بخشی‌ و بیدارگری‌. هنر ستودة‌ وظیفة‌ بشری‌در قبال‌ همنوع‌. هنر خدایی‌ با وام‌ گرفتن‌ از نیروهای‌ ماوراء فهم‌ و درک‌ بشری‌ و مافوق‌ طبیعی‌ برای‌ درک‌ ودریافت‌ زبان‌ خدا. بزرگی‌ گفته‌ است‌:«هنر، یکی‌ از دو زبان‌ خداست‌ و دیگری‌ طبیعت‌» او می‌کوشد که‌پرده‌ای‌ پدید آورد که‌ در آن‌ خورشید دوباره‌ بتابد، بچرخد، بگردد و بگرداند. باد وزیدن‌ آغازد، موج‌ خیزد وموج‌ خیزاند، پیام‌ دهد و از بند برهاند دنیای‌ ناشناخته‌ درون‌ و جهان‌ اسرارآمیز روح‌ و جان‌ در وراء نگرش‌هاو باورهای‌ سطحی‌ نگران‌ را نقش‌ زند. با نگرش‌ در جهان‌ لایتناهی‌، مفاهیم‌ فوق‌ بشری‌ هم‌، آیین‌ مندانه‌،به‌ کمک‌ بشر می‌آید. ارزش‌ها، هنجارها، سنت‌ها، باورها، دیدها و دیده‌ها از درون‌ این‌ نگرش‌ها و خرده‌انگاری‌ها پدید می‌آید. آیین‌ها از دل‌ این‌ باورها، قد بر می‌افرازد و محترم‌ شمرده‌ و پاس‌ داشته‌ می‌شود.آدمی‌ از این‌ پس‌ می‌کوشد با برپایی‌ آیین‌ها و برگزاری‌ نیایش‌ها و جشن‌ها نیروی‌ درونی‌ خود را نیرومندترسازد و قوای‌ خستگی‌ و افتادگی‌ و درماندگی‌ را از خود دور سازد. آداب‌ و عادات‌ و برگزاری‌ نیایش‌هاونمایش‌ها را هر ساله‌ بنا به‌ ضرورت‌ و مناسبت‌ برپا دارد و روزگاران‌ خود را به‌ خاطر سپارد و به‌ نیکی‌ پاس‌دارد.

ب‌) طبیعت‌، پرستشگاه‌ نیکی‌ها
طبیعت‌ هماره‌ پرستشگاه‌ آدمی‌ است‌. هر چه‌ فراتر، والاتر، برتر و زود دست‌ یافتنی‌تر. آتشکده‌ عشق‌،فروزنده‌ و تابنده‌، جاویدان‌، پرتو می‌افکند و فروغ‌ خود را بر دل‌ و جان‌ آدمیان‌ روشن‌ می‌دارد. معجزات‌ خداو انسان‌ - خدا از دل‌ همین‌ طبیعت‌ سر برون‌ آورده‌ است‌. بایسته‌ترین‌ و شایسته‌ترین‌ها از دل‌ همین‌طبیعت‌ نمایانده‌ شده‌ است‌. مایه‌ها و بنیادهای‌ اندیشه‌ها و باورهای‌ آدمی‌ در دل‌ هستی‌، به‌ سامان‌ پدیدآمده‌ است‌ آدمی‌ در برابر عظمت‌ خلقت‌ همیشه‌ سرفرود آورده‌ و خدا و جهان‌ به‌ توصیف‌، ستوده‌ است‌. ازخلقت‌ خود گرفته‌ که‌ عالمی‌ است‌، تا خلقت‌ آسمان‌ و زمین‌ که‌ معرکه‌ای‌ است‌. چه‌ نازنین‌ خدایی‌ است‌ که‌بایسته‌ و شایسته‌ است‌ که‌ او را درخور ستایند و ستاییم‌. ماه‌ و ستاره‌، جنگل‌ و دریا، مرغ‌ هوا و ماهی‌ دریا،چرنده‌ و خزنده‌، جوی‌ و چشمه‌، سنگ‌ و تخته‌ پاره‌، ناقوس‌ و آسیاب‌ همه‌ و همه‌ او را درحد توان‌ خویش‌می‌ستایند و ما نیز هم‌ آوا با پدیده‌های‌ هستی‌ به‌ هر کجا که‌ نظر کنیم‌ در برابر عظمت‌ خلقت‌ سر تعظیم‌فرود آورده‌ و آفریدگار را ستوده‌ و می‌ستاییم‌. نه‌ تنها با این‌ ستودن‌، خدا را، که‌ خود را هم‌ می‌ستاییم‌ وبلندپایگی‌ خود را ارج‌ می‌نهیم‌. بهار دنیایی‌ را به‌ بهار معنوی‌ پیوند می‌زنیم‌. از جهان‌ ملک‌ به‌ جهان‌ملکوت‌ سیر می‌کنیم‌. جهان‌ حس‌ را به‌ جهان‌ فهم‌ بدل‌ می‌سازیم‌. به‌ جهان‌ روح‌ و غیب‌ و شهاده‌ گام‌می‌نهیم‌ و به‌ پرواز در عالم‌ نمادین‌ غیب‌ در می‌آییم‌. با غواصی‌ در دریای‌ جان‌ به‌ شکار مروارید روح‌ روزگارمی‌گذرانیم‌. از جهان‌ سطحی‌ به‌ جهان‌ رازناک‌ درون‌ خود ره‌ می‌پوییم‌. چرا که‌ باور داریم‌ بهار طبیعت‌، بهاردل‌ و سینه‌ و روح‌ و روان‌ آدمی‌ است‌. بهار اخلاق‌ و یکرنگی‌، جهان‌ صلح‌ و آشتی‌ و بی‌ رنگی‌ است‌.رستاخیزی‌، پیش‌ مقدمه‌ رستاخیز بزرگ‌. باغ‌ این‌ جهان‌، باغ‌ بی‌برگی‌ است‌. باغی‌ که‌ خزان‌ آن‌، خزان‌تعلقات‌ و بی‌ برگ‌ و باری‌ و سبکباری‌ است‌. باغ‌ روح‌ بخشی‌ که‌ درخت‌ آن‌ پیام‌ آور صلح‌ و دوستی‌ ومینوی‌ است‌. طبیعت‌ حسی‌، نمودی‌ از طبیعت‌ روحی‌ و معنوی‌ است‌. تجسمی‌ از مینو، تصویری‌ از عدم‌. ازمکاشفه‌ به‌ مشاهده‌. طبیعت‌، وجهی‌ از خلقت‌ آدمی‌ است‌.بُعد معنوی‌ وجود آدمی‌ هزاران‌ وجه‌ دارد که‌ یکی‌از آن‌ها را به‌ آسانی‌ هم‌ نمی‌تواند دریابد. به‌ ستایش‌ آن‌ و کشف‌ و شهود در عوالم‌ رازناک‌ آن‌ دست‌ زند یا«دل‌ هر ذره‌ را که‌ بشکافد // آفتابیش‌ در میان‌ بیند» طبیعت‌، سایه‌ای‌ از جهان‌ بالاست‌. چونان‌ برخی‌فلاسفه‌ هر آنچه‌ می‌بیند و می‌کند و می‌شنود، بازنمودی‌ از جهان‌ والا و بالا می‌داند. متأثر از دگرگونی‌های‌طبیعت‌ به‌ توصیف‌ و تصویر آن‌ بر می‌خیزد.
طبیعت‌ پرستی‌، در جود ایرانی‌ ریشه‌ دوانده‌ است‌. با خون‌ و پوست‌ و گوشت‌ و استخوان‌ او سرشته‌ شده‌است‌.در «بندهشن‌» آمده‌ است‌:«تن‌ مردمان‌ بسان‌ گیتی‌ است‌…پوست‌ چون‌ آسمان‌، گوشت‌ چون‌ زمین‌،استخوان‌ چون‌ کوه‌، رگان‌ چون‌ رودها، خون‌ در تن‌ چون‌ آب‌ رود، شکم‌ چون‌ دریا، موی‌ چون‌ گیاه‌است‌…جگر چون‌ دریای‌ فراخکرت‌،…بالای‌ سر، مغز چون‌ روشنی‌ بیکران‌ و سر چون‌ گرودمان‌ است‌. دوچشم‌ چون‌ ماه‌ و خورشید است‌. دندان‌ چون‌ ستاره‌ است‌، دو گوش‌ چون‌ دوروزن‌ گرودمان‌ است‌….هوش‌ وویر و دریافت‌، اندیشه‌ و دانش‌ و فهم‌ چون‌ آن‌ شش‌ امشاسپند است‌ که‌ پیش‌ هرمزد ایستند» انسان‌چون‌ جهان‌ و جهان‌ چون‌ انسان‌ یک‌ جان‌ در دو کالبدند. ایزدان‌ او اگر چه‌ بالا نشینند و از روحانیت‌برخوردارند، ایزدانی‌ از جنس‌ جهان‌اند. او ایزدان‌ خود را چونان‌ طبیعتی‌ پاک‌ توصیف‌ می‌کند و می‌بیند.سرچشمه‌ الهام‌ خود را طبیعت‌ می‌داند. نیروی‌ خود را با پناه‌ بردن‌ به‌ طبیعت‌ و ایزدانی‌ که‌ گماشتگان‌ آن‌عرصه‌اند، به‌ دست‌ می‌آورد. مهر را نگاهبان‌ چراگاههای‌ پهناور و فرمانروای‌ آنجا می‌بیند. با خشنود بودن‌او، رمة‌ گاو و گوسپند، پسران‌ برومند، زنان‌ زیبا و…به‌ پاداش‌ مهرورزی‌ دریافت‌ می‌کند.«روز سال‌ نواسبهای‌ نسایی‌ در راه‌ او قربانی‌ می‌شد، که‌ نمایندة‌ اسبان‌ سپید مقدس‌ گردونة‌ خورشیدی‌ او بود.»بهرام‌ (ورثرغنه‌)، دیگر جلوه‌ آیینی‌ و اسطوره‌ای‌ در یشت‌ها، ده‌ نیروی‌ پویا دارد: بغ‌ باد، گاو نر زرین‌ شاخ‌،اسب‌ سپید زرین‌ گوش‌، اشتربارکش‌، گراز تیزدندان‌ زورمند خشمگین‌، کلاغ‌ تیزپرواز، قوچ‌ وحشی‌، بز نرجنگی‌، مردی‌ که‌ شمشیری‌ زرین‌ تیغه‌ در دست‌ دارد و بالاخره‌ نوجوانی‌ آرمانی‌ معرفی‌ می‌شود. (یشت‌۱۴) به‌ خوبی‌ آشکار است‌ که‌ همیشه‌ نیروهای‌ مورد پرستش‌ آدمی‌ چونان‌ طبیعی‌ رام‌ و آرام‌ وناستوده‌هایش‌ سرشتی‌ نابخرد و نهادی‌ ناآرام‌ داشته‌اند.

پ‌) طبیعت‌، ستایشگاه‌ آدمی‌
ایرانی‌، با نیکو نهادی‌ زاده‌ شده‌، با نیک‌ سرشتی‌ زیسته‌، و با پاک‌ باوری‌ رخت‌ از این‌ جهان‌ برون‌ برده‌است‌. او نهاد و سرشت‌ و باور خود را مدیون‌ طبیعت‌ بوده‌ است‌. ایرانی‌ فرزند طبیعت‌ است‌.ایرانی‌ طبیعت‌ رادوست‌ داشته‌ و دارد.بدان‌ عشق‌ ورزیده‌ و می‌ورزد. همه‌ مظاهر آن‌ را پرستیده‌ و می‌پرستد. نیکا پرستنده‌ وپرستیده‌  وپرستشگاه‌. سور و شور و سرور خود را در این‌ جشنگاه‌ برپا کرده‌ و می‌کند. فری‌ جشنگاه‌اهورایی‌. هیجانات‌ درونی‌ خود را در آن‌ جایگاه‌ پاک‌ رها کرده‌ و می‌کند. نیروهای‌ فوق‌ تصور را از آن‌ وام‌گرفته‌ و می‌گیرد. بیشینه‌ روزگاران‌ِ خود را در آن‌ پایگاه‌ سپری‌ کرده‌ و می‌کند. شخصیت‌ گمشده‌ و ناپخته‌خود را در آن‌ جا می‌یابد و به‌ تکامل‌ رسانده‌ و می‌رساند. روح‌ خود را در آن‌ جا جلا داده‌ و می‌دهد. جسم‌ وروح‌ و جان‌ و ایمان‌ خود را در آن‌ جا درمان‌ داده‌ و می‌دهد. طبیعت‌ را جلوه‌ جمال‌ و جلال‌ آفریدگار دانسته‌ ومی‌داند. سرسبزی‌ و شادابی‌ طبیعت‌، او را از خود بیخود می‌کند؛ شور و شعف‌ در او پدید می‌آورد. کشف‌ واختراع‌ و ابداع‌ خود را از دل‌ طبیعت‌ آغاز کرده‌ و می‌کند. در طبیعت‌ دست‌ به‌ کاوش‌ می‌زند. برای‌ رها کردن‌ذهن‌ و فکر و هوش‌ خود، خود را به‌ طبیعت‌ نزدیک‌ می‌کند. زیستگاه‌ خود را هر چه‌ نزدیک‌تر به‌ طبیعت‌بنیان‌ می‌نهد. طبیعت‌ را معبد خود می‌داند. طبیعتی‌ که‌ زیستگاه‌، خاستگاه‌ و پایگاه‌ او بوده‌ و خواهد بود. برخود فرض‌ می‌داند و می‌کوشد پاسداشت‌ و سپاسداشت‌ طبیعت‌ را از هر چیزی‌ بایسته‌تر داند و شایسته‌تربجای‌ آرد.
انسان‌ همیشه‌ احساس‌ خود را از طبیعت‌ وام‌ می‌گیرد. طبیعت‌ است‌ که‌ عاطفه‌ و احساس‌ را در اوتقویت‌ می‌کند. او را چونان‌ مادری‌ می‌داند که‌ در دامان‌ پرخیز و برکت‌ خود پرورش‌ داده‌ و خستگی‌های‌ناشی‌ از کار توانفرسا را که‌ بر خود تحمیل‌ کرده‌ است‌، روزگار را برخود سخت‌ گرفته‌، چونان‌ کرم‌ پیله‌ای‌ دورخود تار تنیده‌ است‌، با پناه‌ بردن‌ به‌ دامن‌ طبیعت‌ از خود دور می‌کند. رها و آزاد می‌شود و رهایی‌ را بدین‌واسطه‌ جشن‌ می‌گیرد.


ت‌) پیشینیة‌ سپاسداشت‌ طبیعت‌
اگر چه‌ خاستگاه‌ و بنگاه‌ این‌ آیین‌ کهن‌ باور ملی‌ به‌ درستی‌ آشکار و آشنا نیست‌، و چونان‌ همة‌فرهنگ‌های‌ بومی‌ و ملی‌، بن‌ مایه‌ای‌ علمی‌، داستانی‌، افسانه‌ای‌، اسطوره‌ای‌، آیینی‌ و غیره‌ پیدا کرده‌است‌. بویژه‌ اختصاص‌ دادن‌ نوروز به‌ پادشاهان‌ ناشی‌ از اعتقاد دیرینه‌ بشر دارد که‌ معتقد بودند شاهان‌ ازنژاد خدایی‌ برخوردارند و کارهای‌ خدایان‌ را بر روی‌ زمین‌ را انجام‌ می‌دهند. هر کس‌ از دیدگاه‌ و فراخورحال‌ خود بدان‌ نگریسته‌ و تاریخ‌ و ارزش‌ بدان‌ داده‌ است‌. بنا به‌ واگویه‌های‌ اساطیری‌ و افسانه‌ای‌ افسانه‌پردازان‌، این‌ پرستش‌ و نیکوداشت‌ به‌ هزاران‌ سال‌ پیش‌ بر می‌گردد. اگر چه‌ ریشه‌ در واقعیت‌ ندارد ولی‌تواند بود که‌ گرامیداشت‌ پیشینیان‌ و نقش‌ خُرد و درشت‌ آنان‌ در پیدایی‌ باورهای‌ آنان‌ پیش‌ کشیده‌ شده‌است‌.
کهن‌ باورانه‌ترین‌ آیین‌ بزرگداشت‌ طبیعت‌ و عظمت‌ آفریدگار. آغاز آفرینش‌ و سپس‌ بازگرداندن‌ آن‌به‌ بیانی‌، روزی‌ است‌ که‌ آدمی‌ با آفرینش‌ و آفریدگار همسو و همسان‌ می‌شود و روز آفرینش‌ هستی‌ راگرامی‌ می‌دارد. «جنبش‌ سیارات‌ و افلاک‌ و کواکب‌، دمیدن‌ آفتاب‌ عالمتاب‌ و به‌ تبع‌ آن‌ گردش‌ شب‌ و روز،بارش‌ باران‌، وزش‌ بادهای‌ بار دهنده‌، برآمدن‌ شکوفه‌ها وگلها، برگ‌ دادن‌ درختان‌» و سبزینگی‌ عالم‌ وآفرینش‌ آدم‌ و چون‌ آن‌ را به‌ نیکی‌ یاد می‌کند.
به‌ باوری‌ دیرینه‌تر کیومرث‌ ـ نخستین‌ شاه‌ و انسان‌ ملی‌ ـ بنیادگذار این‌ شادخواری‌ و شادباشی‌ وخوش‌ نشینی‌ است‌.هم‌ او بوده‌ که‌ با حضورش‌ طبیعت‌ را پاس‌ داشته‌ و محترم‌ شمرده‌ است‌. در برابرمظاهر آن‌ سر تسلیم‌ و تعظیم‌ فرود آورده‌ و رویدادهای‌ آن‌ را به‌ نیکی‌ به‌ خاطر سپرده‌ و منتقل‌ کرده‌ است‌؛فردوسی‌ بزرگ‌ آن‌ را بدین‌ گونه‌ به‌ نظم‌ کشیده‌ است‌:
چو آمد به‌ برج‌ حمل‌ آفتاب‌
جهان‌ گشت‌ با فرّ و آیین‌ و آب‌
بتابید از آن‌ سان‌ زبرج‌ بره‌
که‌ گیتی‌ جوان‌ گشت‌ از آن‌ یکسره‌
کیومرث‌ شد بر جهان‌ کدخدای
‌نخستین‌ به‌ کوه‌ اندرون‌ ساخت‌ جای‌
نیز به‌ باوری‌ دیرین‌، نکوداشتی‌ از بزرگ‌ پادشاه‌ مردم‌ دوست‌ و آفریدگار پیشة‌ باستانی‌ ـ جمشیدداستانی‌ از کهن‌ترین‌ چهره‌های‌ اساطیر هند وایرانی‌ که‌ در اوستا ییمه‌ پسر ویونگهونت‌ یاویونگهان‌(ادبیات‌ پهلوی‌) یا ویوهونت‌ (اوستایی‌) به‌ معنای‌ خورشید دیدار دانند ـ «او که‌ بر آن‌ بود که‌ برروی‌ زمین‌، آدمیان‌ را به‌ نیکبختی‌ برساند و از این‌ روی‌، زمین‌ را به‌ نیکی‌ و دلپذیری‌ بیاراست‌» ازیرا، آن‌را نوروز جمشیدی‌ دانسته‌ و خوانند. او که‌ از پوشش‌ و خورش‌ آدمی‌ گرفته‌ تا فن‌ وپیشه‌ صنعتگری‌ وکشاورزی‌ و دامپروری‌، کاشانه‌ سازی‌ و نقشینه‌پردازی‌ همه‌ وام‌ دار اوییم‌. از شاهنامه‌ ـ نُبی‌ پارسی‌ ـبخوانیم‌:
به‌ فرّ کیانی‌ یکی‌ تخت‌ ساخت‌
چه‌ مایه‌ بدو گوهر اندر نشاخت‌
که‌ چون‌ خواستی‌ دیو برداشتی
‌زهامون‌ به‌ گردون‌ برافراشتی‌
چو خورشید تابان‌ میان‌ هوا
نشسته‌ برو شاه‌ فرمانروا
جهان‌ انجمن‌ شد بر آن‌ تخت‌ او
شگفتی‌ فرومانده‌ از بخت‌ او
به‌ جمشید بر گوهر افشاندند
مر آن‌ روز را روز نو خواندند
سرِ سال‌ نو هرمز فرودین
‌بر آسود از رنج‌ روی‌ زمین‌
بزرگان‌ به‌ شادی‌ بیاراستند
می‌و جام‌ ورامشگران‌ خواستند
چنین‌ جشن‌ فرخ‌ از آن‌ روزگار
بما ماند از آن‌ خسروان‌ یادگار
این‌ روایت‌، در وندیداد فرگرد دوم‌، به‌ صورت‌ نمادین‌ یاد شده‌ است‌. هرمزد چون‌ جمشید را می‌خواند،می‌خواهد چونان‌ پیامبری‌ به‌ تبلیغ‌ بپردازد. جمشید سرباز می‌زند. آنگاه‌ به‌ مقام‌ سرپرست‌ و نماینده‌هرمزد از جهان‌ و هستی‌ هرمزد در روی‌ زمین‌ دفاع‌ می‌کند. بدین‌ منوال‌ است‌ که‌ به‌ مقام‌ پادشاهی‌ نایل‌می‌گردد.
گردیزی‌ معتقد است‌ جمشید شاه‌ «دعا کرد تا خدای‌  ـ عزّوجل‌ ـ گرما و سرما و بیماری‌ و مرگ‌ ازمردمان‌ برگیرد، خدای‌ ـ عزّوجل‌ ـ از نیکوسیرتی‌ وی‌ دعاء او مستجاب‌ کرد و این‌ آفت‌ها از مردمان‌برداشت‌ و سیصد سال‌ هم‌ بر این‌ جمله‌ بود و چون‌ این‌ دعاء او مستجاب‌ شد شکر آن‌ را جشن‌ نوروزبساخت‌ و دیوان‌ را فرمود تا کانها کندند و جوهرهایی‌ بیرون‌ آوردند و به‌ دریا فرورفتند و گوهرهابرآوردند»
حکیم‌ خیام‌ معتقد بود:«سبب‌ نهادن‌ نوروز آن‌ بوده‌ است‌ که‌ آفتاب‌ را دو دور بود، یکی‌ آنکه‌ هر سیصد وشصت‌ و پنج‌ شبان‌ روز به‌ اوّل‌ دقیقه‌ حمل‌ باز آمد و به‌ همان‌ روز که‌ رفته‌ بود بدین‌ دقیقه‌ نتواند از آمدن‌،چه‌ هر سال‌ از مدت‌ همی‌ کم‌ شود و چون‌ جمشید آن‌ روز دریافت‌ نوروز نام‌ نهاد و جشن‌ و آیین‌ آورد و پس‌از آن‌ پادشاهان‌ و دیگر مردمان‌ بدو اقتدا کردند.»
روایتی‌ برون‌ پرستانه‌، آن‌ را به‌ بابل‌ می‌کشانند و می‌کوشند تا این‌ پاسداشت‌ را به‌ کورش‌ کبیر ـذوالقرنین‌ داستانی‌ ـ نزدیک‌ دارند که‌ پس‌ از کشورگشایی‌ هایی‌ در اطراف‌ و اکناف‌ ایران‌ زمین‌ در ۱۳ اکتبر۵۳۹ پیش‌ از میلاد سپاهیان‌ کورش‌ بدون‌ نبردی‌ به‌ بابل‌ درآمدند و خود در ۲۹ اکتبر همان‌ سال‌ وارد بابل‌شد و در پی‌ آن‌ امپراتوری‌ بزرگ‌ مردمی‌ را بنیاد نهاد، کیش‌های‌ کهن‌ و خداباوران‌ باستان‌ آن‌ دیار را نه‌تنها خوار نداشت‌ که‌ گرامی‌ داشت‌ و از این‌ گرامی‌ داشت‌ هم‌ سود فراوان‌ نصیب‌ ایران‌ و ایرانی‌ کرد ودانشمندان‌ و دین‌ باوران‌ آن‌ دیار را به‌ ایران‌ شهر فرا خواند و از فن‌ و هنر ودانش‌ و دین‌ اینان‌ بهره‌ها برد،کس‌ را به‌ آزار و جور نرنجانید، نان‌ کسی‌ را به‌ ناروا نبرید، حق‌ کسی‌ را تباه‌ نکرد، آزادی‌ را بدانان‌ ارمغان‌داشت‌، در پیشگاه‌ بغان‌، او رو به‌ زمین‌ به‌ زانو در آمد. نیکی‌ کردن‌ در راه‌ بغان‌ در دل‌ او نهاده‌ شد. او دل‌ خودرا به‌ ساختن‌ داد. بنیانی‌ جاودانه‌ نهاد و پیروان‌ او آن‌ را به‌ گرامیداشت‌ آن‌ کار سترگ‌، بزرگ‌ و جاودان‌دارند. به‌ دنبال‌ آن‌ بنا به‌ شیوة‌ سنتی‌ بابلی‌، پسر خود کمبوجیه‌ را درجشن‌ نوروز (در سال‌ ۵۳۸) به‌ عنوان‌پادشاه‌ بین‌ النهرین‌ برگمارد. کورش‌ با مراسمی‌ که‌ حاکی‌ از مورد پسند و پذیرش‌ قرار گرفتن‌ پسرش‌ درپیش‌ مردوک‌ پهلوان‌ خدای‌ بابلیان‌ بود، وی‌ را به‌ شاهی‌ برگمارد. پیش‌ از این‌ آغاز جشن‌های‌ ایرانی‌ درآغاز تابستان‌ و سال‌ نو صیفی‌ برگزار می‌شد. آیین‌های‌ سیاووشی‌ هم‌ ـ خدای‌ شهید شونده‌ ـ در همین‌زمان‌ برپا بوده‌، اما در زمان‌ هخامنشیان‌ بنا بر همین‌ تأثیرپذیری‌ به‌ اول‌ بهار انتقال‌ یافته‌ است‌.
برخی‌ هم‌ کوشش‌ کرده‌اند آن‌ را آیین‌ مندانه‌ و کیش‌ پرستانه‌ پی‌گیری‌ کنند و گرامی‌ دارند. باورمزدیسنایی‌ برخی‌، آن‌ را به‌ ایرانی‌ گری‌ می‌کشانند و زردشتی‌ قلمداد می‌کنند.
بعضی‌ هم‌ آن‌ را ماه‌ «فروهرها» می‌دانند. فروهرهایی‌ که‌ عناصر نمادین‌ هستی‌اند. صاحب‌ برهان‌در این‌ زمینه‌ گوید: «خمسه‌ مسترقه‌ را گویند یعنی‌ پنج‌ روز آخر سال‌. و این‌ پنج‌ روز را فارسیان‌ به‌ غایت‌معتبر دارند و جامه‌ جامه‌ نفیس‌ پوشند، و جشن‌ سازند و عطریات‌ زیاد به‌ کار برند و تنعمات‌ کنند ومیوه‌های‌ لطیف‌ خورند، و به‌ آتش‌ خانه‌ها روند، و گاهنبار هَمَسپَت‌ مِدِیم‌ را به‌ عمل‌ آورند یعنی‌ دعاها وبخورانی‌ که‌ در روز اول‌ مسترقه‌ باید خواند و باید کرد درین‌ پنج‌ روز کنند و خوانند.
برخی‌ هم‌ می‌گویند که‌ نخستین‌ روز سال‌ «اورمزدروز» یا «هرمزدروز» است‌ که‌ اهورایی‌ترین‌ روز سال‌ وطبیعت‌ یعنی‌ روز بنیان‌ آفرینش‌ عالم‌ و آدم‌ است‌.
دیدگاهی‌ دگر ـ که‌ به‌ نظر درست‌ می‌نماید - آن‌ را جشن‌ اسطوره‌ای‌ روان‌های‌ پاک‌ و اسیران‌ خاک‌می‌دانند.«معتقدند که‌ در این‌ ایام‌ ارواح‌ مردگان‌ به‌ منازلشان‌ باز می‌گردند. در این‌ ایام‌، خانه‌ها را پاکیزه‌می‌کنند و فرش‌ها می‌گسترند و طعام‌هایی‌ می‌سازند و برآنند که‌ ارواح‌ مردگان‌ را از بوی‌ و همچنین‌روشنایی‌ آنها بهره‌ای‌ است‌.» بازماندگان‌ ارواح‌ مردگان‌ با چنین‌ ساز و برگی‌ با حرمت‌ زیاد به‌ استقبال‌آنها شتافته‌ و نام‌ و یادشان‌ را گرامی‌ می‌دارند.
نظرگاهی‌ دینی‌ و آیینی‌ هم‌ به‌ دست‌ آمده‌ که‌ از قول‌ صادق‌ آل‌ نبی‌ (ص‌) نقل‌ کرده‌اند که‌ حضرتشان‌فرمود: «نوروز روزی‌ است‌ که‌ خدای‌ ـ تعالی‌ ـ عهدنامه‌ از ارواح‌ بندگان‌ خود گرفته‌ که‌ او را بندگی‌ نمایند ودیگری‌ را با او شریک‌ نسازند و ایمان‌ بیاورند به‌ فرستاده‌ها و حجت‌های‌ او و ائمه‌ معصومین‌ ـ صلوات‌ اللّه‌علیهم‌ اجمعین‌ ـ و اول‌ روزی‌ است‌ که‌ آفتاب‌ طلوع‌ کرد و بادی‌ که‌ درختان‌ را بارور می‌سازد وزیده‌ و خرمی‌زمین‌ آفریده‌ شده‌.
روایتی‌ از عبدالصمد بن‌ علی‌ نقل‌ شده‌ است‌ که‌ ظرفی‌ پر از حلوا به‌ نزد پیامبر هدیه‌ می‌برند سبب‌ را که‌جویا می‌شوند گفتند که‌ امروز نوروز است‌. ایشان‌ فرمودند که‌ «آری‌ در این‌ روز بود که‌ خداوند عسکره‌ را زنده‌کرد…عسکره‌ هزاران‌ مردمی‌ بودند که‌ از ترس‌ مرگ‌ ترک‌ دیار کرده‌ و سر به‌ بیابان‌ نهادند و خداوند به‌ آنان‌گفت‌ بمیرید و مردند.سپس‌ آنان‌ را زنده‌ کرد و ابرها را امر فرمود که‌ به‌ آنان‌ ببارد از این‌ روست‌ که‌ پاشیدن‌آب‌ در این‌ روز رسم‌ شده‌ سپس‌ از آن‌ حلوا تناول‌ کرد.»
برخی‌ هم‌ آن‌ را باوری‌ کشاورزی‌ و برای‌ باروری‌ و کشت‌ و آبیاری‌ و روستایی‌ می‌شمارند، ساده‌ و بی‌آلایش‌، زیبا و فریبا و در خور نگرش‌؛ جشن‌ حرکت‌ و جنبش‌. جشن‌ هم‌ آوایی‌ و همنوایی‌. جشن‌ زندگی‌ وپویایی‌. جشن‌ آغاز کشت‌ و کار و بذر و درو. جشن‌ مدد گرفتن‌ از نیروهای‌ فوق‌ تصور عالم‌ با ادعیه‌ ونیایش‌های‌ آیینی‌ و زمزمه‌های‌ درونی‌ برای‌ بارش‌ باران‌ و تأمین‌ رزق‌ و روزی‌ سالانة‌ آفریدگان‌. بنا به‌اسطوره‌ای‌ «آفرینش‌ دوباره‌ افلاک‌ که‌ بر اثر پرستش‌ آدمی‌ مورد خشم‌ خدایان‌ قرار گرفته‌، مورد لطف‌دوباره‌ خدایان‌ قرار می‌گیرد و خشم‌ از او برداشته‌ می‌شود. از این‌ رو جهان‌ بویژه‌ افلاک‌ نجات‌ می‌یابد و گناه‌از دامن‌ او برچیده‌ می‌شود.»
چندی‌ هم‌ از خود اسطوره‌ای‌ پدید آورده‌ و اعلام‌ می‌دارندکه‌ پس‌ از برپایی‌ جشن‌ چهارشنبه‌ سوری‌ که‌سور نابودی‌ رذایل‌ اخلاقی‌ و سوزاندن‌ و نابود کردن‌ گناهان‌ و لغزشهای‌ افراد و جامعه‌ است‌ به‌ پالایش‌ روح‌و روان‌ و بازآفرینی‌ جسم‌ و جان‌ باید پرداخت‌ و مشغول‌ شد و وجود خود را به‌ فضایل‌ اخلاقی‌ مزین‌ ساخت‌.
نیز گفته‌ شده‌ است‌ هر نوروزی‌ عبارت‌ است‌ از دوباره‌ آغازیدن‌ زمان‌ از ابتدایش‌ که‌ به‌ مثابه‌ تکراری‌ ازبندهشن‌ و تکوین‌ عالم‌ به‌ شمار می‌آید. رزم‌های‌ نمایشی‌ و آیین‌های‌ میان‌ دو گروه‌ از بازیگران‌، حضورفروهر نیاکان‌، برپا داشتن‌ جشن‌های‌ کامرانی‌ و شادخواری‌ و پرداختن‌ به‌ لهو و لعب‌ و غیره‌ همه‌ عناصری‌هستند که‌ نشان‌ می‌دهند که‌ در پایان‌ سال‌ و در آستانه‌ تحویل‌ سال‌ نو لحظه‌ اساطیری‌ آغاز آفرینش‌ وگذار از آشوب‌ به‌ سامان‌ تکرار شود.
چندی‌ از پژوهشگران‌، آن‌ را جشن‌ نوزایی‌، رهایی‌ از چنگال‌ آلهة‌ جهان‌ زیرین‌ ـ خدای‌ دوزخ‌ و برزخ‌زمهریر مرگ‌ و میرایی‌ دانند و توجیه‌ آن‌ را به‌ باورمندی‌ اسطوره‌ای‌ پییش‌ می‌کشند و مشکل‌ آن‌ را حل‌ وفصل‌ می‌کنند.

ث‌) باورمندی‌ دم‌ ستایی‌ وغنیمت‌ شماری‌
باور پیشین‌ ایرانی‌ است‌ که‌ وقت‌ را غنیمت‌ دانند آنقدر که‌ بتوانند و بدان‌ چون‌ ایمان‌ عزیز دارند و پاک‌شمرند پس‌ از اسلام‌ نیز شتافتن‌ به‌ دامن‌ طبیعت‌ و استقبال‌ از بادهای‌ وزنده‌ و باردهنده‌اش‌ توصیه‌ شده‌است‌. از پیامبر اعظم‌ (ص‌) نقل‌ کرده‌اند که‌ فرمود: «اغتنموا بردبیع‌ فانه‌ یعمل‌ بابدانکم‌ کما یعمل‌باشجارکم‌»:
گفت‌ پیغمبر که‌: از باد بهار
تن‌ مپوشانید یاران‌ زینهار
زآنکه‌ با جان‌ شما آن‌ می‌کند
کآن‌ بهاران‌ با درختان‌ می‌کند
در بهاران‌ جامه‌ از تن‌ برکنید
پا برهنه‌ جانب‌ گلشن‌ دوید
چرا که‌ باوری‌ دینی‌ است‌ که‌ خدای‌ رحمان‌ نیروهای‌ خود را در طبیعت‌ روان‌ می‌کند که‌ پذیرش‌ آن‌،پذیرش‌ ترقی‌ و تعالی‌ است‌ و از کف‌ دادن‌ آن‌ افسوس‌ جانکاهی‌. به‌ راستی‌ کی‌ روی‌؟ ره‌ ز که‌ پرسی‌؟ چه‌کنی‌؟ چون‌ باشی‌؟
کاروان‌ رفت‌ و تو در خواب‌ و بیابان‌ در پیش‌وه‌ که‌ بس‌ بی‌ خبر از غلغل‌ چندین‌ جرسی‌
بال‌ بگشا و صفیر از شجر طوبی‌ زن‌حیف‌ باشد چو تو مرغی‌ که‌ اسیر قفسی‌
ور خود از تخمه‌ جمشید و فریدون‌ باشی‌:
ساغری‌ نوش‌ کن‌ و جرعه‌ برافلاک‌ افشان‌چند و چند از غم‌ ایام‌ جگر خون‌ باشی‌
به‌ گفته‌ حافظ‌ خوش‌ لهجه‌ خوش‌ آواز که‌ چو خسروان‌ ملاحت‌ به‌ بندگان‌ نازد و چراغ‌ دیده‌ شب‌ زنده‌دار ایرانیان‌ است‌.
در چمن‌ هر ورقی‌ دفتر حالی‌ دگر است‌حیف‌ باشد که‌ زکار همه‌ غافل‌ باشی‌
نقد عمرت‌ ببرد غصه‌ دنیا به‌ گزاف‌گر شب‌ و روز درین‌ قصة‌ مشکل‌ باشی‌

ج‌) باور اخترشماری‌
در تاریخ‌ ایران‌ زمین‌ دوگونه‌ جشن‌ آغاز سال‌ نو یاد شده‌ است‌. جشن‌ آغاز کشت‌ و جشن‌ پایان‌ کشت‌ وبرداشت‌ محصول‌ و خرمن‌؛ یعنی‌ تأثیر زمان‌ بر چگونگی‌ آمادگی‌ زمین‌ برای‌ باروری‌ و زمان‌ جمع‌ آوری‌محصول‌ و خوراک‌. برگزاری‌ دو زمانی‌ که‌ «شب‌ با روز یکسان‌ است‌» یکی‌ را جشن‌ مهرگان‌ و دیگری‌ راجشن‌ نوروز برپا می‌کرده‌اند.
اگر چه‌ ما امروزه‌ کمتر به‌ باورهای‌ اسطوره‌ای‌ به‌ دیده‌ علمی‌ و حتی‌ عاشقانه‌ نگاه‌ کرده‌ایم‌ ولی‌ بایدتوجه‌ کرد که‌ آسمان‌ و آسمانیان‌، وجهی‌ از زمین‌ و زمینیان‌ را در خود دارند که‌ به‌ باور اشراقیان‌ و حتی‌ عرفاو فلاسفه‌، بُعداعظم‌ روحانی‌ وجود آدمی‌ است‌ که‌ بی‌ تابی‌ بازگشت‌ دوباره‌ نیمة‌ هبوط‌ کرده‌ را می‌کشند.عشق‌ آسمان‌ و زمین‌ را نباید به‌ آسانی‌ از نظر گذراند و بی‌ اعتنا بود. پیوند چرخ‌ و چرخة‌ خورشید و نمایش‌محوریت‌ آن‌ را هم‌ نباید نادیده‌ انگاشت‌. به‌ گفته‌ خیام‌:
این‌ چرخ‌ فلک‌ که‌ ما درو حیرانیم‌
فانوس‌ خیال‌ ازو مثالی‌ دانیم‌
خورشید، چراغدان‌ و عالم‌، فانوس‌
ما چون‌ صوریم‌ کاندرو گردانیم‌

تأثیر چرخ‌ در سرنوشت‌ بشر، در باور ذهنی‌ آدمی‌، هم‌ اینک‌ بدل‌ به‌ احساسی‌ عینی‌ شده‌ است‌.خورشید و حالات‌ و گردشهای‌ او به‌ عنوان‌ نمادی‌ در سرنوشت‌ بشر از دید اسطوره‌، هم‌ اینک‌ به‌ باوری‌نجومی‌ وعلمی‌ بدل‌ شده‌ است‌. خورشید سلطان‌ یکسواره‌ گردون‌، رمز عظمت‌، شکوه‌، حشمت‌ و شجاعت‌،همواره‌ مورد احترام‌ بشر بوده‌ و هست‌. طالع‌ خورشیدی‌ و به‌ اصطلاح‌ ستاره‌شناسان‌ «انقلابات‌ خورشیدی‌»و حرکت‌ آن‌ و ورود به‌ مدارهای‌ شمالی‌ و جنوبی‌ و تغییر شب‌ و روز و فصل‌ و ماه‌ برای‌ بشر، کانون‌ ارزشهای‌زمانی‌ بشر بوده‌ است‌. برپایی‌ جشن‌ها، پیشکش‌ها و نذرهای‌ ملی‌ و مذهبی‌، نیایش‌ها برای‌ بارش‌ باران‌پر خیر و برکت‌، انقلاب‌ صیفی‌ و شتوی‌، برگزاری‌ مراسم‌ همراه‌ با دعا و آواز، دست‌ افشانی‌ و رقص‌، به‌کارگیری‌ رنگهای‌ شاد و طلایی‌ و سبز و آبی‌، عطرافشانی‌ و نورپاشی‌ همیشه‌ با آذین‌ بستن‌ و چراغانی‌کردن‌ معابر و ساحت‌ و فضای‌ جشن‌ها بوده‌ است‌ و این‌ بزرگداشت‌ خورشید است‌.
خورشید به‌ باور بشر و برخی‌ اقوام‌، باشگاه‌ ارواح‌ پاک‌، روانهای‌ روشن‌ و جانهای‌ مردان‌ خداست‌. و نورخورشید پرتوافکن‌ روانهای‌ پاک‌ به‌ نور اشراق‌ است‌. مراسم‌ جشن‌ خورشیدی‌ و زمان‌های‌ پاک‌، خودسپاسی‌ از خورشید شکوهمند تابان‌ و فروزان‌ است‌. خورشیدی‌ که‌ نگاهبان‌ ارواح‌ پاکان‌ است‌.
اشاره‌ به‌ اعتدال‌ ربیعی‌ یا برابری‌ بهاری‌ شب‌ با روز یا ورود آفتاب‌ به‌ برج‌ حمل‌ که‌ حرکات‌ خورشیدرا مظهر و مقیاس‌ زمان‌ می‌شناساند. خورشید در آغاز بهار وارد برج‌ بر می‌شود و تجدید قدرت‌ و سلطنت‌می‌کند.
آن‌ را پیشانی‌ سال‌ نو گرفته‌اند. بیرونی‌ در توجیه‌ نوروز گوید:«نخستین‌ روز است‌ از فروردین‌ ماه‌ و زین‌جهت‌ نوروز نام‌ کردند، زیراک‌ پیشانی‌ سال‌ نوست‌.

چ‌) نمادوارگی‌ طبیعت‌
طبیعت‌ ستایی‌، نمادینه‌ترین‌ باور و شاید کهن‌ترین‌ باور انسانی‌ است‌ که‌ به‌ گستردگی‌ در آن‌ بازتاب‌دارد، آفرینش‌ انسان‌ و جهان‌ است‌. یادآور کهن‌ باورهای‌ آدمی‌ و پیوند او با طبیعت‌ و زندگی‌ است‌.
طبیعت‌ ستایی‌، دیرینه‌پای‌ترین‌ آیین‌ گرامی‌ داشت‌ هستی‌ و کیهان‌ و جهان‌ خاک‌ و انسان‌ است‌.
جوانة‌ گندمی‌ که‌ از دل‌ این‌ خاکدان‌ می‌دمد، از دل‌ زندان‌ خاک‌ پستی‌ و پلشتی‌ سربر می‌زند و سرک‌می‌کشد، روح‌ در قالب‌ قفس‌ گرفتار آمده‌ آدمی‌ است‌ که‌ از دل‌ زندان‌ دلبستگیهای‌ کثیف‌ وپلید رهایی‌ یافته‌است‌. جوانه‌ گندم‌، نماد بالندگی‌ و باروری‌ می‌شود.
سبزه‌ نوشکفته‌ و نورستة‌ بر ستیغ‌ شاخه‌های‌ بید و صنوبر، شاخک‌ نیلوفر، کمان‌ شاخه‌های‌ بید، نمادنوید بخشی‌، فروتنی‌، عاشقی‌ و شیدایی‌، زایایی‌ و پویایی‌ و نوزایی‌ تواند بود. آدمی‌ خود را زنده‌ به‌ درخت‌می‌داند. پیشینه‌ خود را در پیشینه‌ درخت‌ می‌جوید و پی‌ می‌گیرد. روح‌ و جان‌ خود را مدیون‌ پناه‌ بردن‌ واحترام‌ گذاشتن‌ به‌ روح‌ و جان‌ درخت‌ می‌داند. ستایش‌ به‌ درخت‌ را ستایش‌ به‌ خالق‌ روح‌ و جان‌ می‌داند.باورمندیهای‌ خود را براساس‌ باورمندیهای‌ درونگرایانه‌ طبیعت‌ بنا می‌کند. نوزایی‌ جوانه‌های‌ درخت‌ را آزادشدن‌ از مشیمه‌ و رهایی‌ خود و پوسته‌ افکنی‌ و زندگی‌ دوباره‌ گرفتن‌ از طبیعت‌ می‌داند.
در پای‌ درخت‌ جشنگاهی‌ برپا می‌کند و جشن‌ نوزایی‌ وباز زایی‌ خود را در پهنای‌ طبیعت‌ که‌ چونان‌کیهانی‌ است‌ آغاز و در دل‌ آن‌ به‌ خجستگی‌ و فرخندگی‌ به‌ انجام‌ می‌رساند. به‌ سیر در طبیعت‌ می‌پردازندکه‌ رمز سیر او در کیهان‌ است‌. در همان‌ پایگاه‌، موسیقی‌ روح‌ فزای‌ خود را می‌نوازد. به‌ دست‌ افشانی‌ وپایکوبی‌ و چرخ‌ زنی‌ بر می‌خیزد. هیاهویی‌ برپا می‌کند. خود را از درون‌ خالی‌ می‌کند. عقده‌های‌ ناگشوده‌خود را وامی‌ گشاید. دست‌ به‌ دامن‌ او می‌شود و نیک‌ انجامی‌ روزگاران‌ خود را از تأثیرگذاری‌ فوق‌ تصور وبخت‌ گشایی‌ او در سرنوشت‌ مدد می‌گیرد. همانند مار، پوست‌ می‌افکند. نوشدن‌ را جشن‌ می‌گیرد. خود رامی‌شکند، جوانه‌ می‌زند. روح‌ و جان‌ دوباره‌ می‌گیرد؛ گویا از نو متولد شده‌ و می‌شود. از خاک‌ پست‌ و پلشت‌می‌رهد و چون‌ خاک‌، خاکساری‌ پیشه‌ می‌کند و بر سریر خاک‌ سلطنت‌ عشق‌ خود را بنیان‌ می‌نهد.
از درخت‌ می‌آموزد که‌ چونان‌ درخت‌ استوار باید بود. از زمهریری‌ تنگناهای‌ جان‌ کُش‌ هراسی‌ به‌ دل‌راه‌ نمی‌دهد. به‌ سرنوشت‌ تن‌ می‌دهد. یکسان‌ زیستن‌ و یکسو نگریستن‌ را نیک‌ نمی‌شمارد. نوشدن‌ درنوشدن‌ را پی‌ می‌گیرد. نظم‌ و سامان‌ زندگی‌ خود را بر اساس‌ درخت‌ نظم‌ و سامان‌ درخت‌ ـ نماد هستی‌جان‌ و جهان‌ و آفرینش‌ کیهان‌ ـ برقرار می‌نماید.
نیازهای‌ برونی‌ خود را ـ چه‌ نیازمندیهای‌ بودن‌ و ماندن‌ و چه‌ نیازهای‌ شدن‌ و گشتن‌ را ـ از درخت‌ وطبیعت‌ و جوانه‌ زدن‌ وام‌ می‌گیرد. بدین‌ سان‌ دست‌ به‌ کاشت‌ وبرداشت‌ بر می‌فرازد. و چه‌ نیازهای‌ درونی‌خود را از همین‌ نمادینه‌ها و نهادینه‌ها دریافت‌ می‌نماید.
درخت‌ خاستگاهی‌ مینوی‌ دارد. پیوند آسمان‌ و زمین‌ و آسمانیان‌ و زمینیان‌ است‌. نمادواره‌ای‌ ازباروری‌ و خرمن‌ افزایی‌ است‌. حضور او درجایگاههای‌ نیک‌ و پاک‌، یادآور نیک‌ آیینی‌ درخت‌ در نزدبشریت‌ است‌ بلندای‌ درخت‌، فراز آسمانها را فرایاد می‌آورد. شاخه‌ هایش‌ که‌ به‌ اطراف‌ کشیده‌ شده‌،پهنا و گستره‌ گیتی‌ را پیش‌ چشم‌ می‌آورد. شاخه‌های‌ سر به‌ آسمان‌ سوده‌اش‌، جلوه‌ گاه‌ نزول‌ ستارگان‌ وکواکب‌ و سیارات‌ و سلطان‌ یکسواره‌ گردون‌ ـ خورشید ـ است‌ که‌ برگهای‌ سبز چون‌ پهنای‌ آسمان‌ را پرتوافکن‌ کرده‌ است‌. قلبش‌ تپشگاه‌ آذرخش‌ است‌.

ح‌) طبیعت‌، پهندشت‌ ریاضت‌ و مجاهدت‌
طبیعت‌ سرشار از معنویت‌ و روحانیاتی‌ است‌ که‌ آدمی‌ با پناه‌ بردن‌ بدان‌ به‌ ترقی‌ روحی‌ و تکامل‌ روانی‌،بریدن‌ از هوای‌ نفسانی‌، به‌ مبارزه‌ با هواجس‌ اهریمنی‌ و شیطانی‌ می‌پردازد. تعالی‌ و ترقی‌ روحی‌ آدمی‌، درتعالی‌ و ترقی‌ ناشی‌ از پناه‌ بردن‌ به‌ طبیعت‌ و جلوه‌های‌ آن‌ حاصل‌ می‌آید.
شخصیت‌ درونگرا، شخصیت‌ درون‌ نگر است‌. چه‌ درونگرایی‌ و درون‌ نگری‌ زیباتر و فریباتر اززیبنده‌های‌ هستی‌، درون‌ نگران‌، شخصیت‌ خود را با نیک‌ نگری‌ به‌ پدیده‌های‌ هستی‌، دست‌ به‌ تمثیل‌دراز می‌کنند و حالات‌ و روحیات‌ خود را تعالی‌ و ترقی‌ می‌دهند. چونان‌ سیمرغ‌ برفراز جولانگاه‌ سروش‌ به‌پرواز در می‌آیند. چونان‌ شاهین‌ پرشکسته‌ بی‌ ادعا می‌شوند، چونان‌ بازی‌، بر ساعد شاه‌ می‌نشینند،شاهباز سدره‌ نشین‌ می‌گردند، همای‌ استخوان‌ خور مردم‌ دوست‌ را به‌ اوج‌ سعادت‌ و نیک‌ بختی‌می‌رسانند. چون‌ پروانه‌ و بلبل‌ عاشقی‌ پیشه‌ می‌کنند. چون‌ هدهد مرشد، چون‌ طوطی‌ خضر مرغان‌ و…
در طبیعت‌ زنده‌ و پویا، من‌ گمشدة‌ تجربی‌ خود را به‌ من‌ ملکوتی‌ می‌کشانند. برای‌ رهایی‌ از زندان‌ من‌خودکامگی‌ و خودخواهی‌ خود را به‌ پرواز در ملکوت‌ طبیعت‌ وا می‌دارند. ریاضت‌ و مجاهدت‌ خلوت‌ و عزلت‌خود را در پای‌ والاترین‌ درختان‌ کهنسال‌ طبیعت‌ پیش‌ می‌گیرند. درخت‌، جوی‌ آب‌، نغمه‌ پرنده‌، وزش‌ باد،رقص‌ چمن‌، صدای‌ سنگ‌ ریزه‌، خش‌ خش‌ برگ‌، صدای‌ بال‌ حشره‌ و…همه‌ و همه‌ با او به‌ گفت‌ و شنید برمی‌خیزند و او را در پیشبرد هدف‌ یاری‌ می‌رسانند.
طبیعت‌ نه‌ تنها پهلوان‌ رؤیایی‌ که‌ ایزد پیام‌ رسان‌ و تجلی‌ بخش‌ رؤیاهای‌ دست‌ نایافتنی‌ آدمی‌ است‌.باد وزنده‌ بهاری‌ اش‌، یادآور سروش‌ و جبرئیلی‌ است‌ که‌ بر درخت‌ باکره‌ باغ‌ وزیدن‌ گیرد او را بارور کند وشکوفه‌ پاک‌ از دل‌ آن‌ زاده‌ شود. چونان‌ طبیب‌ جان‌ بر دل‌ اندوهگین‌ بوزد درون‌ او را از زنگار درد و غم‌ پاک‌می‌کند.

خ‌) نسیم‌ باد نوروزی‌، درمانگر روح‌ و روان‌

زکوی‌ یار می‌اید نسیم‌ باد نوروزی
‌ازین‌ باد ار مدد خواهی‌ چراغ‌ دل‌ برافروزی‌

طبیعت‌، طبیب‌ دردهای‌ درونی‌ آدمی‌ است‌. نغمه‌ جویبارانش‌، وزش‌ بادهای‌ بارآور و بار دهنده‌اش‌ -صبا ـ بارش‌ قطرات‌ ریز و درشت‌ بارانش‌، غرش‌ تندر و برق‌ آذرخشش‌، پویایی‌ ابرهای‌ بی‌ قرارش‌، صدای‌رویش‌ سبزینه‌ هایش‌، موسیقی‌ دلنواز شکفتن‌ و شکوفا شدن‌ برگهای‌ درختانش‌، رقص‌ موزون‌ عروسان‌چمنش‌، بت‌ وارگی‌ گلهای‌ نوشکفته‌ و شمن‌ وارگی‌ بلبلان‌ شیدایش‌، ریزش‌ و خیزش‌ آبشارانش‌ همه‌ وهمه‌ درمانگرانه‌ترین‌ طبیبان‌ روح‌ و روان‌ آدمی‌اند. گستره‌اش‌، به‌ گستردگی‌ دل‌ و روح‌ و روان‌ آدمی‌ است‌.روانی‌ پیراسته‌ از بزدلی‌، بیدادگری‌، افسردگی‌، خونریزی‌، خودخواهی‌، دشمنی‌ و کینه‌ توزی‌ و آراسته‌ به‌دانایی‌، دادگری‌، داوری‌، شکوفایی‌، شادمانی‌، شکوه‌ و آبادانی‌، شیفتگی‌ و دلیری‌ است‌. نمادی‌ از گستره‌آفرینش‌. سبزینگی‌اش‌، به‌ سبزوارگی‌ آسمانیانش‌. بیانگر پایگاه‌ آسمانی‌ انسان‌ و شکوه‌ و هیبت‌ وپادشاهی‌ و پایگاه‌ خدایی‌ انسان‌.
یکی‌ از آداب‌ نوروزی‌، پوشش‌ جامه‌های‌ نو است‌ که‌ می‌گویند باید از طبیعت‌ آموخت‌ که‌ لباس‌ گذشته‌را به‌ کناری‌ افکنده‌ و جامه‌ نو بر تن‌ کرده‌ و دوباره‌ زندگی‌ از سر گرفته‌ است‌. و این‌ زندگی‌ دوباره‌ را طبیعت‌مدیون‌ وزش‌ باد بارور و بار دهنده‌ صبا و نوروزی‌ است‌.

د) جشن‌ رامشگری‌
رامشگران‌ و خنیاگران‌ و بلبلان‌ که‌ نگهدارندگان‌، گویندگان‌، روایت‌ کنندگان‌، قوّالان‌، بداهه‌ خوانان‌داستانهای‌ باستان‌، سرودخوانان‌، بربط‌ نوازان‌ و مغنّیان‌ اند و از آنان‌ گهگاه‌ تحت‌ عنوان‌ «گوسان‌ها» یادشده‌ است‌، سینه‌ به‌ سینه‌ آثار ملی‌، دینی‌ و انسانی‌ ایران‌ گرامی‌ را به‌ نسلهای‌ آینده‌ منتقل‌ کرده‌اند.اسطوره‌های‌ بجا مانده‌ ما هنر نوازندگی‌ و خوانندگی‌ آنان‌ را به‌ اثبات‌ رسانده‌ و می‌رساند. هدف‌ اینان‌، اگرچه‌ امروزه‌ به‌ سبب‌ کمبود و نبود امکانات‌ دنیایی‌ و معیشتی‌، برخی‌ گمان‌ می‌کنند که‌ اینان‌ به‌ جهت‌ کسب‌درآمد به‌ چنین‌ کاری‌ مبادرت‌ می‌ورزیده‌اند و حتی‌ تا سر حد کوبش‌ و سرزنش‌ آن‌ را نکوهیده‌اند، باید گفت‌که‌ اینان‌ عاشقان‌ و سینه‌ چاکان‌ بی‌ جیره‌ و مواجب‌ هنر و مدنیّت‌ بوده‌اند. آزادمردانی‌ که‌ بر سر عقیده‌شان‌،جان‌ بر کف‌ نهادند و آزار دیدند و نرنجیدند. دوای‌ نخوت‌ و ناموس‌ ما ایرانیان‌ بودند و شدند. جسم‌ و روح‌ مابا هنر این‌ بزرگواران‌ جلا گرفت‌ و می‌گیرد. شور و هیجانی‌ در ما پدید آورده‌ و می‌آورد.
جشن‌های‌ ساحرانة‌ پیشینیان‌، اگر چه‌ با حرکات‌ و نغمات‌ جادوگرانه‌ و جادوپزشکانه‌ همراه‌ بوده‌ وافسون‌ و نیرنگی‌ که‌ در این‌ کار به‌ کار برده‌ می‌شده‌، خود نشانگر و بیانگر هنر درمانگری‌ این‌ فن‌ شریف‌بوده‌ است‌.
نقّالان‌، اسطوره‌ خوانان‌، شاهنامه‌خوانان‌، راویان‌ اسطوره‌ و حماسه‌ ملی‌ ایران‌ باستان‌ بوده‌اند. درکنار اینان‌، همانند همه‌ سنت‌های‌ پیشین‌، پس‌ از حضور اسلام‌ بویژه‌ تشیع‌ در ایران‌ همه‌ مظاهر وجلوه‌های‌ حماسی‌ ملّی‌ بدل‌ به‌ داستان‌های‌ مذهبی‌ شد. تعزیه‌ خوانی‌، شبیه‌ خوانی‌، پرده‌ خوانی‌ و چون‌ آن‌از دل‌ این‌ سنت‌ کهن‌ سر برآورد که‌ در خور تأمّل‌ است‌. پس‌ از آن‌ می‌توان‌ به‌ سرودخوانی‌ عاشیق‌های‌آذربایجانی‌، عاشق‌های‌ قشقایی‌، بخش‌های‌ ترکمن‌، شاعیرهای‌ بلوچستان‌ و چون‌ آن‌ اشاره‌ کرد.
شگفت‌ است‌ که‌ موسیقی‌ شناسان‌ می‌کوشند بنا به‌ گفته‌های‌ سخنوران‌ ریشة‌ موسیقی‌ را از پرندگان‌بودنی‌ و نابودنی‌ و افسانه‌ای‌ وام‌ بگیرند. ققنوس‌ بنا به‌ تعبیر عطار در منطق‌الطیر، بلبل‌ بنا به‌ تعبیر همة‌شاعران‌ ادب‌ پارسی‌ که‌ او را به‌ هر زبان‌ و دینی‌ گویا و آشنا می‌شناسند و می‌خوانند.

ذ) رویدادهای‌ تاریخی‌ و اسطوره‌ای‌

۱) اسطوره‌ رپیثوین‌  یا سرور گرمای‌ نیمروز
شاید در بحبوحة‌ مطالعه‌ آثار ادبی‌ به‌ عرصه‌ تاخت‌ و تاز خزان‌ و بهار برخورده‌ باشید. نمونه‌ را، به‌ دیوان‌فرخی‌ سیستانی‌ سری‌ بزنیم‌. معرکه‌ای‌ است‌. حال‌ نمایشی‌ به‌ شما دست‌ دهد، سری‌ به‌ آوردگاه‌ خزان‌بزنید. هیولایی‌، سوار بر گردونه‌، شلاق‌ بر گرده‌ ابر می‌کوبد؛ فریاد نازکانه‌ ابر به‌ غرشی‌ آسمانکوب‌ بدل‌می‌شود. آبدان‌، نیلگون‌ رخسار، آسمان‌ سیمگون‌ سیماست‌. بانگ‌ زاغی‌ از درونکدة‌ باغ‌ به‌ گوش‌ می‌رسد.نوایی‌ حزین‌ از سویی‌، بانگی‌ دل‌ چرکین‌ از دگرسوی‌. در آن‌ رزم‌ واره‌، گل‌ کبود خورشید زیر پردة‌ آب‌فروخفته‌. باغ‌ غرق‌ در خون‌ خویشتن‌ می‌گشت‌. باد خزان‌ شمع‌ باغ‌ را فرو گرفته‌ بود. برگهایی‌ گیایی‌ چونان‌زر ساو عاشقی‌ پیشه‌ کرده‌ بودند. رخ‌، زرد و پشت‌ دوتا گشته‌ بودند. بی‌ برگ‌ و بار؟ مگر درخت‌ شکفته‌ گناه‌آدم‌ کرد//که‌ همچو آدم‌ عریان‌ همی‌ شود ثیاب‌!؟ سخنوری‌ نوایی‌ به‌ بانگ‌ چنگ‌ و رباب‌، قصة‌ دعد و رباب‌سر داده‌ است‌. نوا زنندة‌ ما دست‌ مطرب‌ و مضراب‌، بانگ‌ نوشانوش‌ سر داده‌ و باده‌ انداخته‌ و بدمستی‌ کرده‌است‌. از آن‌ نبید که‌ چون‌ برفتد به‌ جام‌ بلور، گمان‌ بری‌ که‌ نسب‌ دارد از عقیق‌ مذاب‌؛ بیهشانه‌ به‌ دست‌دشمن‌ و خویشان‌ همه‌ به‌ خواب‌ و خراب‌:
خزان‌ سپه‌ به‌ در باغ‌ برد و تعبیه‌ کرد
بدان‌ نیت‌ که‌ کند خانة‌ بهار خراب‌
بهار چشم‌ چو بگشاد خویشتن‌ را دید
به‌ دست‌ دشمن‌ و خانه‌ شده‌ خراب‌ و یباب‌
سپاه‌ او به‌ هزیمت‌ نهاده‌ روی‌ از بیم‌
شهاب‌ وار همی‌ رفت‌ هر یکی‌ به‌ شتاب‌
بگشته‌ گونه‌ برگ‌ درخت‌ سبز از غم‌ب
گشته‌ گونه‌ و لرزنده‌ گشته‌ چون‌ سیماب‌
شما جای‌ من‌ باشید به‌ اسطوره‌ها سری‌ نمی‌زنید؟ نمی‌گردید به‌ دنبال‌ ریشة‌ این‌ هیاهو و آوردگاه‌طبیعت‌؟ سری‌ به‌ «شناخت‌ اساطیر ایران‌»نمی‌زنید که‌ ببینید که‌ این‌ معرکه‌ ریشه‌ در باور ایرانیان‌ نیک‌آیین‌ دارد؟ و یا سعی‌ نمی‌کنید که‌ با یکی‌ از جشن‌های‌ ایرانی‌ و قربانی‌ آشنا شوید که‌ «رپیثوین‌» نام‌ دارد واز آن‌ با عنوان‌ «سروَر گرمای‌ نیمروز» یاد کرده‌اند؟ اسطوره‌شناسان‌ آورده‌اند که‌: خورشید پیش‌ از ورود شر،هنگامی‌ که‌ بی‌ حرکت‌ در بالای‌ جهان‌ ایستاده‌ بود، در پایگاه‌ رپیثوین‌ قرار داشت‌. بنابراین‌ رپیثوین‌ سرورجهان‌ آرمانی‌ است‌. به‌ عقیده‌ زردشتیان‌ اهورامزدا در زمانی‌ از روز که‌ متعلق‌ به‌ رپیثوین‌ است‌، قربانی‌ کرده‌و از آن‌ آفرینش‌ به‌ وجود آمد.در پایان‌ جهان‌ نیز، در زمان‌ متعلق‌ به‌ رپیثوین‌ است‌ که‌ رستاخیز به‌ انجام‌می‌رسد. بنابراین‌، او فقط‌ سرور زمان‌ اولیه‌ نیست‌، بلکه‌ سرور زمان‌ بازسازی‌ جهان‌ نیز هست‌…در ادامه‌آمده‌ است‌ که‌: هروقت‌ دیو زمستان‌ به‌ جهان‌ هجوم‌ می‌آورد، رپیثوین‌ در زیر زمین‌ پناه‌ می‌گیرد و آب‌های‌زیرزمینی‌ را گرم‌ نگاه‌ می‌دارد تا گیاهان‌ و درختان‌ نمیرند. بازگشت‌ سالانة‌ او در بهار بازتابی‌ از پیروزی‌نهایی‌ خیر است‌ که‌ وی‌ بر آن‌ سرپرستی‌ خواهد داشت‌.

۲) اسطوره‌های‌ باروری‌
شاید داستان‌های‌ اسطوره‌ای‌ و افسانه‌ای‌ که‌ در آن‌ شخصیت‌ قهرمان‌ به‌ مرگ‌ محکوم‌ می‌شود، یا به‌شهادت‌ می‌رسد، یا بناچار برای‌ اثبات‌ درستی‌ و پاکی‌ از آتش‌ بگذرد، یا از شهر ودیار خود تبعید شود، یا به‌ضرورت‌ و مصلحت‌ به‌ زندان‌ تاریک‌ بیفتد برخورده‌اید و به‌ دنبال‌ آن‌ بازگشت‌ از جهان‌ زیرین‌ به‌ زندگی‌،بیرون‌ آمدن‌ از آتش‌ بی‌ هیچ‌ آسیب‌ و گزندی‌، رها شدن‌ از بند و زندان‌ و رسیدن‌ به‌ مقام‌ سروری‌ و سالاری‌و چون‌ آن‌ را از نظر گذرانده‌اید؟ این‌ داستان‌های‌ اسطوره‌ای‌ ریشه‌ در کشاورزی‌، آب‌ پاشی‌، کشت‌ وبرداشت‌ محصول‌، روییدن‌ و باروری‌ دارد.اینک‌ به‌ چند داستان‌ اسطوره‌ای‌ در نقاط‌ مختلف‌ دنیا که‌ با هم‌پیوندی‌ ناگسستنی‌ دارند، به‌ طور گذرا بشنوید:
اسطوره‌شناسان‌ به‌ تضاد فکری‌ و عقیدتی‌ و ایزد آب‌ و باروری‌ اشاره‌ کرده‌اند. رد در خواست‌ ایزد آب‌ وباروری‌ در ابتدا و سپس‌ محکومیت‌ به‌ مرگ‌ ایزد، زندگی‌ و گیاه‌ و رویش‌ از این‌ جهان‌ رخت‌ بر می‌بندد و به‌دنبال‌ آن‌ خشکی‌، قحطی‌، مرگ‌ و میرایی‌، درماندگی‌، بیماری‌ وکسالت‌ جهان‌ را فرا می‌گیرد. بنا بر باوراسطوره‌، به‌ پادافره‌ گناه‌ عدم‌ پذیرش‌ درخواست‌ ایزدان‌ رخت‌ بربستن‌ از جهان‌ زندگی‌ و پذیرش‌ زیستن‌ درجهان‌ زیرین‌ است‌. این‌ را در همه‌ اسطوره‌های‌ به‌ جا مانده‌ می‌توان‌ دید. اسطوره‌های‌ سومری‌ دموزی‌ واینین‌ یااینانا(اینانا= بانوی‌ آسمان‌ که‌ دموزی‌ را که‌ از به‌ جای‌ آوردن‌ احترامات‌ نسبت‌ به‌ وی‌ خودداری‌کرده‌ بود، به‌ دست‌ دیوان‌ می‌سپارد تا وی‌ را به‌ جهان‌ مردگان‌ برند…سرانجام‌ دموزی‌ از جهان‌ مردگان‌ بازمی‌گردد و با الهه‌ عشق‌ و باروری‌ ازدواج‌ مجدد می‌کند. در این‌ تمدن‌ در مرگ‌ ایزد ـ نماد مرگ‌ جهان‌ نباتی‌و سپس‌ رویش‌ مجدد گیاهان‌ ـ عزاداری‌ و در ازدواج‌ مجددش‌ با الهه‌ جشنها برپا می‌گشت‌)، ایشتر (الهه‌عشق‌، جنگ‌ و باروری‌) و تموز بابلی‌، سیبل‌ و اتیس‌ فریجیه‌ یا آسیای‌ صغیر، ایزیس‌ و ایزیریس‌ و هوتوس‌مصری‌، آفرودیت‌ و آدونیس‌ یونانی‌، سیاوش‌ و سودابه‌ ایرانی‌ و آسیانه‌ میانه‌، راما و سیتای‌ هندی‌،
یوسف‌ وزلیخای‌ سامی‌ و اسلامی‌ و چون‌ آن‌ همه‌ این‌ اسطوره‌ها تکرار می‌شود. به‌ عنوان‌ نمونه‌ با مرگ‌سیاوش‌، با جوشش‌ خون‌ آن‌ انسان‌ مقدس‌ و آرمانی‌ گیاهی‌ از خاک‌ بر می‌دمد. این‌ جوشش‌ و دمیدن‌نمادی‌ از زندگی‌ دوباره‌ گیاه‌ و نبات‌ در پهندشت‌ گیتی‌ ست‌. گیاه‌ بیداری‌ و بیرون‌ آمدن‌ از جهان‌ مرگ‌ بانوعی‌ رویش‌ گیاه‌ ـ گیاه‌ پر سیاووشان‌ ـ نمود پیدا می‌کند.

۳) تفسیری‌ و تقارن‌ تاریخی‌ ـ آیینی‌
تقارن‌ تاریخی‌ نوروز در باورهای‌ دینی‌، خود پهن‌ گستره‌ای‌ می‌خواهد. مجال‌ اندک‌ است‌ و سخن‌فراخ‌. آفرینش‌ آدم‌ (ع‌) ، زادروز زردشت‌ حکیم‌، بعثت‌ پیامبر اعظم‌ (ص‌)، گزینش‌ علی‌ ولی‌ اللّه‌ (ع‌) به‌جانشینی‌ نبی‌ مکّرم‌ اسلام‌(ص‌)، ظهور قطب‌ عالم‌ امکان‌ (عج‌) از آن‌ جمله‌ است‌.
گویند پروردگار جهان‌ را در شش‌ روز آفرید و در روز ششم‌ ماه‌ فروردین‌ پروردگار از آفرینش‌ جهان‌آسود.
بنا به‌ روایت‌، ساسانیان‌ این‌ روز را گرامی‌ داشته‌ و بار دادن‌ عام‌ و آزاد کردن‌ زندانیان‌ را در این‌ روز انجام‌می‌داده‌اند. خسروان‌ بدان‌ پنج‌ روز حق‌های‌ حشم‌ و گروهان‌ بگزاردندی‌ و حاجت‌ها روا کردندی‌. آنگاه‌بدین‌ روز ششم‌ خلوت‌ کردندی‌ خاصگان‌ را و اعتقاد پارسیان‌ اندر نوروز نخستین‌ آن‌ است‌ که‌ اول‌ روزی‌است‌ از زمانه‌ و بدو فلک‌ آغازید گشتن‌» نیز:«رسم‌ مغان‌ اندر روزگار ایشان‌ چنان‌ بودی‌ کی‌ خراجها اندراین‌ روز افتتاح‌ کردندی‌»
ر) طبیعت‌ ستایی‌ در دوره‌ خلافت‌ تازیان‌
تا آنجا که‌ تاریخ‌ نشان‌ می‌دهد، امویان‌ با جشن‌های‌ ایرانی‌ که‌ نژادگان‌ ایرانی‌ را به‌ خویش‌ فرامی‌خواند و ایرانیگری‌ را در اینان‌ تقویت‌ می‌نمود، روی‌ خوش‌ نشان‌ نداده‌اند. عباسیان‌ که‌ پرچمداری‌ خودرا مدیون‌ خامیگری‌ و نابخردی‌ سرداران‌ ایرانی‌ می‌دانند، با ورود و حضور و نفوذ برخی‌ ایران‌ پرستان‌ نژاده‌به‌ دربارشان‌، بناچار، با برخی‌ از جشن‌های‌ ایرانی‌ کنار آمده‌اند و با وجود عدم‌ آگاهی‌ از آن‌، به‌ خاطرصدارت‌ و منصب‌ وزارت‌ ایرانیان‌ در دربار عباسیان‌«ایرانیان‌ با آسایش‌ خاطر به‌ کشاورزی‌، بازرگانی‌ وهنرپیشگی‌ پرداختند» و محدودیت‌های‌ دوره‌ اموی‌ جای‌ خود را به‌ «آزادی‌ گفتار و آزادی‌ پندار» داد. ازاین‌ رو این‌ کهن‌ باور ایرانی‌ که‌ چون‌ دژی‌ استوار در برابر نابخردی‌های‌ نابخردان‌ ایستاد و درفش‌ آن‌هماره‌ برافراشته‌ ماند، جشن‌ بزرگداشت‌ طبیعت‌ است‌. همه‌ اسناد روایاتی‌ را که‌ در کتابهای‌ ما، رنگ‌ دینی‌پیدا کرده‌ و یک‌ نمونه‌ از آن‌ را ذکر کرده‌ام‌ باید به‌ دید نقادی‌ نگریسته‌ شود و هم‌ اینک‌ رنگ‌ نوامیسی‌ پیداکرده‌ و نمی‌شود به‌ صحت‌ و سقم‌ آن‌ پرداخت‌.

ز) آیین‌ها و سنت‌ها
پیش‌ از آنکه‌ وارد سه‌ مبحث‌ سنتی‌ بشوم‌ لازم‌ می‌بینم‌ که‌ اشاره‌ای‌ داشته‌ باشم‌ که‌ این‌ سنت‌ها و آیین‌هایی‌ که‌ در اعیاد و مراسم‌ دینی‌ و ملی‌ محترم‌ داشته‌ شده‌، به‌ صورت‌ سینه‌ به‌ سینه‌ وشفاهی‌ منتقل‌ شده‌ وجزو ادبیات‌ نانوشته‌ ماست‌. در آغاز قانون‌ نبوده‌ و جایی‌ هم‌ ثبت‌ نگردیده‌ بلکه‌ آیین‌ها و رفتارها و کردارهاو آدابی‌ است‌ که‌ اجرای‌ آن‌ لازم‌، و جزوی‌ از زندگی‌ و رسوم‌ ملی‌ ـ آیینی‌ و فرهنگ‌ مردمی‌ دانسته‌ شده‌است‌. ابتدای‌ امر را با بر هم‌ ریزی‌ نظم‌ و قانون‌ آغاز می‌کنند و می‌نمایانند. سر و صدای‌ زیاد، به‌ راه‌انداختن‌ نمادین‌ کاروانی‌ یا کارناوالی‌ همراه‌ با ساز و آواز و خواندن‌ سرودها و ترانه‌های‌ طنزآلود با صداهای‌در هم‌ ریخته‌ و با رقص‌ وپایکوبی‌ و دست‌ افشانی‌، ایجاد شادی‌ و شعف‌، عیاشی‌های‌ خارج‌ از حد و چون‌آن‌ خودنمادی‌ از به‌ آشوب‌ کشیدن‌ نظم‌ عالم‌ است‌. با این‌ توضیح‌ ابتدایی‌ می‌توان‌ به‌ موارد زیر اشاره‌ کرد:
۱) نوروز خوانی‌ و بهارخوانی‌ که‌ بازمانده‌ سنت‌ حماسه‌ خوانی‌های‌ دیرین‌ ایران‌ اند. اینان‌ راویان‌ ادبیات‌سینه‌ به‌ سینه‌ یا شفاهی‌ ایران‌ زمین‌ شمرده‌ می‌شوند. بویژه‌ پس‌ از صفویه‌ در وصف‌ بزرگان‌ دین‌ اشعارخود را با ساز و دهل‌ می‌خوانده‌اند. هم‌ اینک‌ کورسویی‌ از این‌ سنت‌ در مازندران‌ و گیلان‌ بویژه‌ در نقاط‌دیلمان‌، اتاقور، تالش‌، طالقان‌ چند روز مانده‌ به‌ تحویل‌ سال‌ نو رواج‌ دارد. بداهه‌ خوانی‌ و بداهه‌ نوازی‌ وهوش‌ سرشار این‌ افراد در خور توجه‌ است‌.
۲) حاجی‌ فیروز، نمادی‌ از بازگشت‌ زندگی‌ از زیرزمین‌ به‌ پهنه‌ زمین‌ است‌. یا به‌ تعبیر اسطوره‌ شناسان‌بازگشت‌ ایزد و آلهه‌ شهید شونده‌ گیاهی‌ و نباتی‌. چهره‌ سیاه‌ این‌ مظهر شادمانی‌ و سرور که‌ با موسیقی‌رویش‌ و بالش‌ بانگ‌ بر می‌دارد و شور و سرور برپا می‌کند، بازگشت‌ او را از جهان‌ زیرزمین‌ یا از جهان‌مردگان‌ ـ که‌ مظهر زمستان‌ و سرما و سکوت‌ است‌ ـ مرگ‌ باز می‌نمایاند. جهان‌ زیر زمین‌، جهان‌سیاهی‌ها و تاریکی‌ها، بی‌برگ‌ و باری‌ها و مرگ‌ است‌. پیرهن‌ قرمزی‌ هم‌ که‌ بر تن‌ اوست‌، مظهر خون‌خدای‌ شهید شونده‌ است‌. بانگ‌ او موسیقی‌ رویش‌ گیاه‌ و نبات‌ است‌. سر و صدایی‌ که‌ به‌ صورت‌ دسته‌های‌سرودخوان‌ و دست‌افشان‌ و پایکوبان‌ به‌ راه‌ می‌افتند، و به‌ پیروزی‌ گرما بر سرما، زندگی‌ بر مرگ‌، شادی‌ برغم‌، حرکت‌ بر ایستایی‌، نور بر تاریکی‌ اشاره‌ می‌کند، راه‌ را برای‌ برقراری‌ و برپایی‌ نظم‌ و قانون‌ و زندگی‌دوباره‌ هموار می‌کند و به‌ زندگی‌ دوباره‌ طبیعت‌ و رهایی‌ از زندان‌ مرگ‌ اشاره‌ دارد.
پیش‌ از این‌ اشاره‌ شد که‌ یکی‌ از موارد پیشینة‌ نوروز و برپایی‌ جشن‌ نوروز، ارتباط‌ آن‌ با ارواح‌ پیشینیان‌است‌. رفتن‌ برخی‌ از طبقات‌ مردمی‌، پیش‌ از آغاز سال‌ نو به‌ گورستان‌ها و حاضر شدن‌ بر آرامگاه‌ مردگان‌یادآوری‌ نام‌ و یاد ارواح‌ نیاکان‌ و بزرگان‌ قوم‌ و قبیله‌ بوده‌ است‌. دادن‌ نذورات‌، افروختن‌ فانوس‌ و شمع‌ وچراغ‌ برفراز مزار، این‌ برقراری‌ پیوند را تقویت‌ می‌کند.
۳) آب‌ پاشان‌ و شتشو و پاکسازی‌ جسم‌ و جان‌
بیرونی‌ در آثار الباقیه‌ افسانه‌ای‌ آورده‌ که‌ شاید خواندن‌ آن‌ خالی‌ از لطف‌ نباشد:«سلیمان‌ باد را امر کردکه‌ او را حمل‌ کند و پرستویی‌ در پیش‌ روی‌ او پیدا شد که‌ می‌گفت‌: ای‌ پادشاه‌ مرا آشیانه‌ای‌ است‌ که‌ چندتخم‌ در آن‌ است‌ از آن‌ سوتر رو که‌ آشیان‌ مرا در هم‌ مشکنی‌ پس‌ سلیمان‌ راه‌ خود را کج‌ کرد و چون‌ ازتخت‌ خود که‌ بر باد حرکت‌ می‌کرد فرود آمد پرستو با منقار خویش‌ قدری‌ آب‌ آورد و بر روی‌ سلیمان‌ پاشیدو یک‌ ران‌ ملخ‌ نیز هدیه‌ آورد و از این‌ جاست‌ که‌ مردم‌ در نوروز به‌ یکدیگر آب‌ می‌پاشند و پیشکشی‌ها به‌نزد هم‌ می‌فرستند. در روز نوزدهم‌ فروردین‌ از «نوروز انهار» یاد می‌کند که‌ ایرانیان‌ در آبهای‌ جاری‌ عطرو گلاب‌ می‌ریزند.
نیز گفته‌اند در ایام‌ نوروز غسل‌ کنند که‌ از هر گناهی‌ پاک‌ شوند.
نیز آمده‌ است‌ که‌ این‌ روز روز فرشته‌ آب‌ به‌ نام‌ بهروذا است‌. در این‌ روز مردم‌ سپیده‌ دمان‌ برخاسته‌، به‌کنار نهرها و قناتها و حوض‌ها رفته‌، شستشو می‌کردند و از راه‌ تبرک‌ و دفع‌ آفات‌ به‌ یکدیگر آب‌ می‌پاشیدندو شیرینی‌ تعارف‌ می‌کردند. صبح‌ پیش‌ از آنکه‌ سخنی‌ بگویند، شکر می‌خوردند یا سه‌ مرتبه‌ عسل‌می‌لیسیدند و تن‌ خود را با روغن‌ زیتون‌ چرب‌ می‌کردند تا از ناخوشی‌ها و بلایا و بیماری‌ها در امان‌ مانند وخود را با سه‌ قطعه‌ موم‌ دود می‌دادند.» و «هر پادشاهی‌ در این‌ روز فرخنده‌ رعیت‌ ممالک‌ خویش‌ راقرین‌ شادی‌ و خرمی‌ می‌کرد.». هم‌ اینک‌ در حرکت‌ نمادین‌ لحظات‌ نخستین‌ بهاری‌ و نوروزی‌، کسی‌ راکه‌ بزرگ‌ قوم‌ و روستاست‌ فرا می‌خوانند که‌ با قدم‌ پرخیر خود، برکت‌ را به‌ خانه‌ و کاشانه‌ آورد در این‌ حرکت‌نمادین‌، خواندن‌ ادعیه‌ و زمزمه‌های‌ ذکر ایزدی‌، آب‌ به‌ دست‌ و قرآن‌ به‌ کف‌ وارد خانه‌ می‌شود و بر درگاه‌ِخانه‌ آب‌ می‌پاشد و رونق‌ خانه‌ و برکت‌ محصول‌ و سلامتی‌ روح‌ و روان‌ اهالی‌ آنجا را از خدای‌ بزرگ‌ مسئلت‌می‌نماید.
۴) برنشستن‌ کوسه‌ بر خرو استر:
اگر چه‌ این‌ عید را در آغاز بهار یاد کرده‌اند، ولی‌ از آنجا که‌ این‌ سنت‌ را در «هرمزد روز» برگزارمی‌کرده‌اند و اول‌ بهار در ابتدا آذرماه‌ بوده‌ و به‌ سبب‌ وداع‌ زمستان‌ ایجاد شده‌، در این‌ بخش‌ آورده‌ام‌.
در این‌ باره‌ از زین‌ الاخبار بخوانیم‌:«اما بهار جشن‌ کی‌ او را رکوب‌ کوسج‌ گویند و اندر روزگار اکاسره‌ این‌آذرماه‌ به‌ وقت‌ بهار آمد و اندر این‌ روز مردی‌ کوسه‌ را بر خر نشاندندی‌، جامه‌ غلیله‌ پوشیده‌ ودستار خویش‌اندر سربسته‌ و بادبیزن‌ برداشته‌ خود را باد همی‌ کردی‌ و لختی‌ از صور زمستانی‌ بر خویشتن‌ به‌ رسن‌ بسته‌داشتی‌ و بدان‌ اشارت‌ همی‌ کردی‌ مردمان‌ را کی‌ سرما گذشت‌ و گرما آمد و اندر این‌ وقت‌ بعضی‌ از پارس‌این‌ رسم‌ به‌ جای‌ آرند از بهر طنز و مسخرگی‌ را لکن‌ باید بیزن‌ زهر آن‌ بیچاره‌ بود و جامه‌ غلیله‌ جان‌ کندن‌او بود.» مسعودی‌ او را سوار بر استر نویسد. بشنویم‌:«تا چند روز جوز و سیر و گوشت‌ چاق‌ و دیگرغذاهای‌ گرم‌ و نوشیدنی‌های‌ گرمازا و ضد سرما به‌ او بخورانند و بنوشانند و چنان‌ وانمود کند که‌ سرما رابیرون‌ می‌کند و آب‌ سرد بر او ریزند و احساس‌ رنج‌ نکند و به‌ فارسی‌ بانگ‌ زند گرما گرما و این‌ هنگام‌ عیدعجمان‌ است‌ که‌ در اثنای‌ آن‌ طرب‌ کنند و شاد باشند.»
حکومت‌ میرنوروزی‌  که‌ دربرخی‌ از نقاط‌ ایران‌ هم‌ اکنون‌ مجرا است‌ یکی‌ از بازمانده‌های‌ این‌ گونه‌آیین‌ طنز الود است‌ که‌ خود به‌ آشوب‌ کشیدن‌ نظم‌ را در پی‌ دارد. به‌ قول‌ حافظ‌:
سخن‌ در پرده‌ می‌گویم‌ چو گل‌ از غنچه‌ بیرون‌ آی‌که‌ بیش‌ از پنج‌ روزی‌ نیست‌ حکم‌ میر نوروزی‌
۵) فرو میراندن‌ و باز برافروختن‌ آتش‌ و نورپاشی‌ آورده‌اند که‌ پیش‌ از آغاز سال‌ نو، آتش‌ را بکشند. این‌ فرومیراندن‌ آتش‌ مظهر از میان‌ رفتن‌ نظم‌ و برهم‌ ریختن‌ قانون‌ بوده‌ است‌. روشن‌ کردن‌ شمع‌، چراغ‌ بر سرسفره‌ عید هم‌ نمایانگر پاسداشت‌ آتش‌ و نور و آتش‌ افروزی‌ است‌.
۶) خواندن‌ قرآن‌ در نزد مسلمانان‌ و اوستا در نزد زرتشتیان‌ و کتابهای‌ دینی‌ در نزد پیروان‌ ادیان‌ زنده‌ دیگرو خواندن‌ دعاها و نیایش‌ها برای‌ آمرزش‌ گناهان‌ و بخشودن‌ غفلت‌ها به‌ هنگام‌ آغاز سال‌ نو مظهررستاخیزی‌ نمادین‌ و بیرون‌ راندن‌ شیطان‌ و اهریمن‌ و دیوان‌ و جنیان‌ از خانه‌ و کاشانه‌ بوده‌ است‌.
۷) سبزه‌ و هفت‌ سین‌
دکتر بهار بنا بر حدسی‌ آن‌ را ارتباط‌ با هفت‌ سیاره‌ می‌دانسته‌ که‌ در سرنوشت‌ بشر مؤثر بوده‌ است‌. بنابر حدس‌ دکتر، اگر کسی‌ هر هفت‌ را در اختیار داشته‌ باشد، خوشبخت‌ خواهد بود. بیرونی‌ علت‌ سبزکردن‌ جو در تشتی‌ را به‌ جمشید نسبت‌ می‌دهد و می‌آورد که‌ جمشید پس‌ از تاراندن‌ ابلیس‌ لعین‌ به‌ دنیابازگشت‌ و بازگشتنش‌ همراه‌ با تابش‌ نور بود و رویش‌ گیاه‌ خشک‌ ایرانیان‌ به‌ رسم‌ تبرک‌ در هفت‌ استوانه‌هفت‌ صنف‌ از غلات‌ را می‌کارند و رویش‌ این‌ غلات‌ را به‌ فال‌ نیک‌ گیرند که‌ کشت‌ و محصول‌ خوب‌ خواهندداشت‌.
بیرونی‌، به‌ پایداری‌ رسم‌ سبز کردن‌ غلات‌ در ایام‌ نوروز و از روییدن‌ آنها به‌ خوبی‌ و بدی‌ زراعت‌سالیانه‌ اشاره‌ می‌کند. در برخی‌ نقاط‌ ایران‌ زمین‌ هم‌ به‌ سبز کردن‌ سبزه‌ها و حبوبات‌ و غلات‌ چون‌ ارزن‌ وعدس‌ و ماش‌ و لوبیا و کنجد و گندم‌ و جو و برنج‌ و باقلا و نخود در میدانگاه‌ شهر و روستا اشاره‌ شده‌ که‌ پس‌رویش‌ ان‌ را میکندند و به‌ هوا می‌پراکندند.
اعتقاد برخی‌ از دین‌ باوران‌ کهن‌ ایرانی‌، این‌ هفت‌ سین‌ را به‌ هفت‌ امشاسپند (هفت‌ جاودانه‌ پاک‌ وبی‌مرگ‌)، تشخص‌ یافتگان‌ صفات‌ اهورایی‌ اشاره‌ کرده‌اند. این‌ امشاسپندان‌ عبارتند از «بهمن‌،اردی‌بهشت‌، شهریور، سپندارمذ، خرداد، امرداد» که‌ برخی‌ سپند مینو و برخی‌ سروش‌ و تعدادی‌ اهورا مزدارا به‌ این‌ جمع‌ می‌افزایند. بهرام‌ فره‌وشی‌ نیز آن‌ را هفت‌ چینی‌ می‌داند که‌ درون‌ آن‌ را از نقل‌ و شیرینی‌ وقند و شکر پر می‌کرده‌اند و به‌ عدد هفت‌ امشاسپند بر روی‌ سفره‌ می‌نهاده‌اند اشاره‌ کرده‌ است‌. در آثاردینی‌ باستان‌، «بهمن‌» (منش‌ و اندیشه‌ نیک‌) برترین‌ امشاسپند و دارنده‌ برترین‌ و والاترین‌ اندیشه‌ است‌،ارزش‌ آدمی‌ را او می‌داند، بهشت‌ خانه‌ اوست‌. او راستکرداران‌ پارسا را به‌ مینو می‌پذیرد و از آسیب‌ دیوان‌در امان‌ نگه‌ می‌دارد. او پشتیبان‌ جانداران‌ است‌. «اردی‌بهشت‌» یا اشه‌ (راستی‌) که‌ بهترین‌ راستی‌ وپارسایی‌ و دانایی‌ و نماینده‌ نظم‌ اخلاقی‌ و قانون‌ خدایی‌ است‌. او نیروی‌ خرد هرمزد و نگهبان‌ مرغزارهااست‌. گیاهان‌ را او رویاند و می‌رویاند. او نابود کننده‌ بیماری‌، مرگ‌، جادو و دشمن‌ دیو خشم‌ است‌.«شهریور» (شهریار دلخواه‌) مظهر توانایی‌، شکوه‌، دادگری‌ و چشم‌ هرمزد است‌. از طریق‌ او پاداش‌ یاپادافره‌ اخروی‌ تعیین‌ می‌گردد. او دشمن‌ هرج‌ و مرج‌ است‌. «سپندارمذ» (فداکاری‌ و اخلاق‌) برکت‌ بخشنده‌است‌. زمانی‌ که‌ پارسایان‌ به‌ کشت‌ مشغولند. شادمان‌ است‌. او آفریده‌ شده‌ است‌ تا به‌ رمه‌ها مرغزار دهد ودشمن‌ گستاخی‌ و کج‌اندیشی‌ است‌. «خرداد» (کمال‌ و رسایی‌) نگهبان‌ آبهاست‌. مظهری‌ برای‌ رهایی‌بشر و گماشته‌ برای‌ چیرگی‌ بر تشنگی‌ است‌. «امرداد» (بیمرگی‌) مظهر رستگاری‌ و جاودانگی‌، گماشته‌برای‌ چیرگی‌ بر گرسنگی‌ و سرچشمه‌ رویش‌ است‌. «سروش‌» (فرمانبرداری‌) نابود کننده‌ بدی‌ و تجسم‌کلام‌ اهورایی‌ و پاسدار هستی‌ از شر دیوان‌ تاریکی‌ است‌.
آنچه‌ حالتی‌ نمادین‌ امروزی‌ پیدا کرده‌ ردیف‌ کردن‌ هفت‌ نوع‌ کشتنی‌ و کاشتنی‌ با حرف‌ سین‌ و شین‌است‌ که‌ اگر چه‌ ریشه‌ در هیچ‌ کجای‌ باستان‌ ندارد ولی‌ محترم‌ شمرده‌ می‌شود. سیب‌ و سبزه‌ و سنجد وسماق‌ و سیر وسرکه‌ و سمنو از یکسو، سکه‌ و آینه‌ و شمع‌ و شیر و آبی‌ که‌ در آن‌ نارنج‌ می‌افکندند، تخم‌مرغ‌رنگین‌، ماهی‌ قرمز، نان‌ و سبزی‌، گل‌ و گلاب‌، سنبل‌ و کتاب‌ دینی‌ و چون‌ آن‌ بر رونق‌ سفره‌های‌ جشن‌نوروزی‌ می‌افزوده‌ است‌.
نباید از نظر دور داشت‌ که‌ هر کدام‌ از این‌ میوه‌ها و رستنی‌ها و بودنی‌ها، نمادی‌ را یدک‌ می‌کشند. اززایش‌ و باروری‌ گیاهان‌ و فراوانی‌ نعمت‌ و برکت‌ و روزی‌ که‌ به‌ گردن‌ سمنو افکنده‌اند، تا سنجد که‌ درختش‌را مظهر عشق‌ و شیفتگی‌ و دلدادگی‌ و دلبردگی‌ دانسته‌اند. سماق‌ را که‌ طلوع‌ دوباره‌ خورشید و پرتو افکنی‌که‌ به‌ دنبال‌ آن‌ چاشنی‌ زندگی‌ را بدان‌ افزوده‌اند، سیر و سرکه‌ای‌ را که‌ از آن‌ گندزدایی‌ و پاکیزگی‌ وشکیبایی‌ برداشت‌ کرده‌اند، آب‌ را که‌ مظهر آب‌ بانوی‌ هستی‌ و نماد شادابی‌ و طراوت‌ و زندگی‌ گرفته‌اند،سیب‌ سرخ‌ را که‌ زیبایی‌ و تندرستی‌ به‌ آدمی‌ نثار می‌کند و مظهر زایش‌ در نظر آمده‌؛ سکه‌ که‌ نماد ثروت‌ وخجستگی‌ است‌، سبزه‌ که‌ نماد سرسبزی‌ هستی‌ است‌، سپند که‌ از چشم‌ بد نگاهبانی‌ می‌کند؛ تخم‌مرغ‌ که‌مظهر نطفه‌ و نژاد و باروری‌ شمرده‌ شده‌، کاسه‌ آبی‌ که‌ نارنج‌ درون‌ آن‌ نماد زمین‌ در پهنای‌ کیهان‌ است‌ وماهی‌ درون‌ آن‌ ـ که‌ از خرافه‌ بگذریم‌ که‌ زمین‌ بر فراز ماهی‌ است‌ ـ مظهر تازگی‌ و حرکت‌ و شادابی‌ است‌،نان‌ که‌ برکت‌ سفره‌هاست‌ و نماد روزی‌ و ادامه‌ زندگی‌ است‌، شمع‌ که‌ مظهر روشنی‌ و مهر و تابش‌خورشیدی‌ است‌ و… شاید خالی‌ از لطف‌ نباشد سخن‌ دوست‌ گرانقدر و شاعر و ادیبم‌ را که‌ معتقد است‌: ازخواندنی‌ها قرآن‌ را، از نوشیدنی‌ها آب‌ را، از دیدنی‌ها آینه‌ را، از بوییدنی‌ها گل‌ سنبل‌ را، از خوردنی‌ها نان‌ وپنیر و سبزی‌ را، از افروختنی‌ها نور شمع‌ را، از پویایی‌ و حرکت‌ کردنی‌ها ماهی‌ را، از پختنی‌ها سمنو را، ازچاشنی‌ها سماق‌ را، از افزودنی‌ها سکه‌ را و… از یاد نبریم‌ که‌ بر سفره‌ می‌گذاریم‌ که‌ همه‌ برکت‌ها بر روی‌سفره‌ ما بدرخشد.

8) هدیه‌ و خلعت‌ دادن‌
بیرونی‌ در آثار الباقیه‌ برای‌ این‌ رسم‌ نیز شأنی‌ تراشیده‌ و گوید که‌ جمشید نیی‌ را دیده‌ که‌ از درون‌ آن‌آبی‌ به‌ بیرون‌ تراویده‌ که‌ به‌ غایت‌ نوشین‌ و گوارا بود، فرمان‌ داد تا از آن‌ شکر سازند، از آنجا که‌ در روز نوروزیافت‌ شده‌ ایرانیان‌ به‌ تبرّک‌ آن‌ را به‌ یکدیگر هدیه‌ داده‌اند. نیک‌ هویداست‌ که‌ افسانه‌ای‌ بیش‌ نیست‌.ولی‌ رسمی‌ است‌. زیباتر از این‌ را از رسم‌ زمان‌ ساسانیان‌ یاد می‌کند که‌ در نوروز روز مردم‌ را دعوت‌ می‌کند،به‌ دنبال‌ آن‌ دهقانان‌ و خانواده‌هایشان‌، سوم‌ روز سپاهیان‌ و بزرگان‌ موبدان‌ را، روز چهارم‌ اهل‌ بیت‌ ونزدیکان‌ و خاصان‌ خود را، روز پنجم‌ برای‌ خانواده‌ و خدم‌ خود، روز ششم‌ که‌ از مبرت‌ و انعام‌ و مواجب‌ ورتبه‌ فارغ‌ می‌گشت‌ به‌ کار خود می‌پرداخت‌ و اهل‌ انس‌ و خلوت‌ را دعوت‌ می‌کرد، هدایایی‌ را که‌ قابل‌ بودبرمی‌ داشت‌ و در گنجور نگه‌ می‌داشت‌ و باقی‌ را بین‌ دوستان‌ می‌بخشید. نمونه‌ای‌ از این‌ خلعت‌ و هدیه‌دادن‌ها را در ابیات‌ همیشه‌ سبزمان‌ بخوانیم‌:
هر یکی‌ را درخور خدمت‌ ثیابی‌ داد خوب‌
خلعتی‌ کو را بزرگی‌ پود بود و فخر تار
وقت‌ فتح‌ از بخشش‌ نیکو بود شان‌ ملک‌ و مال‌
وقت‌ بزم‌ از خلعت‌ نیکو بودشان‌ یادگار
بخششی‌ کان‌ دخل‌ شاهان‌ بودی‌ اندر باستان
‌خلعتی‌ کان‌ خسروان‌ را بودی‌ اندر روزگار
پیش‌ خسرو روز خدمت‌ چون‌ خزان‌ اندر شود
باز گردند از فراوان‌ ساز نیکو چون‌ بها
از نوازش‌های‌ سلطان‌ دل‌ پر از لهو و طرب‌
وز کرامت‌های‌ سلطان‌ تن‌ پر از رنگ‌ و نگار
بر میان‌ شان‌ حلقة‌ بند کمرها شمس‌ زر
زیر ران‌ با ساز زرّین‌ مرکبان‌ راهوار


منابع‌:
۱ ـ آیین‌های‌ نوروزی‌، مرتضی‌ هنری‌، تهران‌، وزارت‌فرهنگ‌ و هنر، ۱۳۵۳
۲ ـ اندیشه‌های‌ فلسفی‌ ایرانی‌، ابوالقاسم‌ پرتو،تهران‌، اساطیر، ۱۳۷۳
۳ ـ انسان‌ و سمبولهایش‌، کارل‌ گوستاویونگ‌،ترجمه‌ ابوطالب‌ صارمی‌، تهران‌، امیر کبیر، ۱۳۵۲
۴ ـ ایران‌ در زمان‌ ساسانیان‌، آرتور کریستن‌ سن‌،برگردان‌ رشید یاسمی‌، تهران‌، ۱۳۸۲
۵ ـ بندهشن‌، گزارش‌ مهرداد بهار، تهران‌، توس‌،۱۳۶۹
۶ ـ پژوهشی‌ در اساطیر ایران‌، مهرداد بهار، تهران‌،آگه‌، ۱۳۷۵
۷ ـ پژوهشی‌ در شاهنامه‌، جهانگیر کوورجی‌کویاجی‌، ترجمه‌ جلیل‌ دوستخواه‌، نشر زنده‌ رود،۱۳۷۱/
۸ ـ تاریخچه‌ نوروز، پرویز اذکایی‌، تهران‌، مرکزمردم‌شناسی‌ ایران‌، ۱۳۵۳/
۹ ـ تاریخ‌ شاهنشاهی‌ هخامنشی‌، ا.ت‌. اومستد،برگردان‌ محمد مقدم‌، تهران‌، امیرکبیر، ۱۳۷۲/
۱۰ ـ ترجمه‌ آثارالباقیه‌، ابوریحان‌ بیرونی‌، ترجمه‌اکبر داناسرشت‌، تهران‌، ابن‌ سینا، ۱۳۵۲
۱۱ ـ ترجمه‌ آفرینش‌ و تاریخ‌، مطهر بن‌ طاهرمقدسی‌، ترجمه‌ دکتر محمد رضا شفیعی‌ کدکنی‌،تهران‌، ۱۳۷۴
۱۲ ـ التفهیم‌، ابوریحان‌ بیرونی‌، جلال‌الدین‌ همایی‌،تهران‌، بابک‌، ۱۳۶۲/
۱۳ ـ جستاری‌ چند در فرهنگ‌ ایران‌، مهرداد بهار،تهران‌، فکر روز، ۱۳۷۴/
۱۴ ـ چشم‌ اندازهای‌ اسطوره‌، میرچاالیاده‌، برگردان‌جلال‌ ستاری‌، تهران‌، توس‌، ۱۳۶۲/
۱۵ ـ دیوان‌ حافظ‌ شیرازی‌، از روی‌ نسخه‌ تصحیح‌شده‌ علامه‌ محمد قزوینی‌، خط‌ مصطفی‌ اشرفی‌،تهران‌، چاپ‌ طلوع‌ آزادی‌، ۱۳۸۰
۱۶ ـ دیوان‌ فرخی‌ سیستانی‌، به‌ کوشش‌ سید محمددبیر سیاقی‌، تهران‌، زوار، ۱۳۷۱
۱۷ ـ رمزهای‌ زنده‌ جان‌، مونیک‌ دوبوکور، ترجمه‌جلال‌ ستاری‌، تهران‌، نشر مرکز، ۱۳۷۳
۱۸ ـ زین‌ الاخبار، ابوسعید عبدالحی‌ گردیزی‌، به‌اهتمام‌ رحیم‌ رضازاده‌ ملک‌، تهران‌، انجمن‌ آثار ومفاخر فرهنگی‌، ۱۳۸۴/
۱۹ ـ شاهنامه‌، ابوالقاسم‌ فردوسی‌، از روی‌ چاپ‌مسکو، به‌ کوشش‌ و زیر نظر سعید حمیدیان‌، تهران‌،نشر قطره‌، ۱۳۷۶/
۲۰ ـ شناخت‌ اساطیر ایران‌، جان‌ هینلز، ترجمه‌ ژاله‌آموزگارـ احمد تفضلی‌، تهران‌، نشر چشمه‌، ۱۳۷۳/
۲۱ ـ گاه‌ شماری‌ و جشن‌های‌ ایران‌ باستان‌، هاشم‌رضی‌، تهران‌، فروهر، ۱۳۵۸/
۲۲ ـ مروج‌ الدهب‌، علی‌ بن‌ حسین‌ مسعودی‌، ترجمه‌ابوالقاسم‌ پاینده‌، تهران‌، علمی‌ و فرهنگی‌، ۱۳۸۲/
۲۳ ـ مقدمه‌ بر فلسفه‌ای‌ از تاریخ‌ (اسطوره‌ بازگشت‌جاودانه‌)، میرچاالیاده‌، ترجمه‌ بهمن‌ سرکاراتی‌،تبریز، نیما، ۱۳۶۵/
۲۴ ـ نخستین‌ انسان‌ و نخستین‌ شهریار، آرتورکریستن‌ سن‌، ترجمه‌ احمد تفضلی‌ ـ ژاله‌ آموزگار،تهران‌، نشر نو، ۱۳۶۸
۲۵ ـ نوروزنامه‌، خیام‌، علی‌ حصوری‌، تهران‌،طهوری‌، ۱۳۴۳/
۲۶ ـ نوروزنامه‌ (پنجاه‌ گفتار در زمینه‌ پژوهش‌های‌ایرانی‌)، رضا مرادی‌ غیاث‌ آبادی‌، تهران‌، نویدشیراز، ۱۳۸۶/
۲۷ ـ نوروز و تاریخچه‌ و مردم‌شناسی‌، پرویزاذکایی‌، تهران‌، مرکز مردم‌شناسی‌ وزارت‌ فرهنگ‌ وهنر، ۱۳۵۳/
۲۸ ـ یاد بهار (مجموعه‌ مقالات‌ یادنامه‌ مهرداد بهار)تهران‌، نشر آگه‌، ۱۳۷۶