احمد علی‌دوست‌

‌روی‌ جلد دو فصلنامة‌ ره‌ آورد گیل‌ (شماره‌ ۹، پائیز و زمستان‌ ۸۶) در کنار عکس‌ میرزا حسین‌ خان‌ کسمایی‌ که‌ با شرحی‌ مستوفا به‌ قلم‌ اندیشمند گرامی‌ سید نوری‌ کیافر آمده، تصویر بدون‌ شرحی‌ از خانة‌ منجم‌ باشی‌ بود که‌ بنا بر سابقه‌ مودت‌ دیرینی‌ که‌ با یکی‌ از بازماندگان‌ فرهیختة‌ آن‌ خاندان‌ دارم‌ حیفم‌ آمد از اشاره‌ای‌ به‌ یادآوری‌ دریغ‌ دارم.
‌شصت‌ و چند سال‌ پیش‌ از این‌ در سیکل‌ دوم‌ دبیرستان‌ با چند تن‌ از فرزندان‌ خانواده‌های‌ سرشناس‌ لنگرود همکلاس‌ بودم، یکی‌ از آنها آقای‌ عیسی‌ مسیحا شاعر سخندان‌ و سخن‌ شناس‌ است، فوق‌ لیسانس‌ در علوم‌ سیاسی‌ و مدیریت‌ دولتی‌ و دبیر بازنشسته‌ علوم‌ طبیعی‌ و تعلیم‌ و تربیت. که‌ هنوز گهگاه‌ به‌ عنایت‌ سایة‌ دستی‌ از ایشان‌ می‌رسد.
‌علت‌ این‌ پیوستگی‌ پس‌ از سالهای‌ دراز این‌ است: در سال‌ ۷۵ مقاله‌ای‌ از من‌ در گیله‌ وا - شماره‌ ۳۷ - با عنوان‌ «استاد حبیب‌ محمدی‌ در بوم‌ خاطره» چاپ‌ شد که‌ به‌ نظر ایشان‌ رسید و نامه‌ای‌ حاوی‌ ابراز لطف‌ و محبت‌ به‌ من‌ نوشت‌ و پس‌ از آن‌ نامه‌های‌ بسیار دیگر با مجموعه‌ای‌ گرانسنگ‌ از خاطرات، سروده‌ها (قصاید و مطایبات) که‌ به‌ یادگار دارم.
‌در نامه‌ای‌ به‌ تاریخ‌ ۲۵/۷/۷۵ نوشت: «می‌دانید که‌ مخلص‌ با نام‌ خانوادگی‌ مسیحا از خاندان‌ منجمباشی‌ گیلان‌ می‌باشم‌ و خوب‌ بود این‌ خاندان‌ نام‌ فامیلی‌ منجمی‌ را حفظ‌ می‌کرد و مانند فامیل‌ سمیعی‌ یا صوفی‌ پیشوند یا پسوندی‌ می‌گذاشت. اما این‌ کار را نکرد و نامهای‌ خانوادگی‌ گوناگون‌ مانند مسیحا، منجمی، منجمیان، مشکوتی، اسدی، رصدی، جوادی‌ و غیره‌ را برگزید.
‌افراد این‌ خاندان‌ عموماً‌ ملاک‌ بودند و اجدادشان‌ به‌ علاوه‌ از حکام‌ یا نایب‌ الحکومه‌ گیلان‌ و لنگرود ورانکوه‌ و املاک‌ آنها پراکنده‌ در قرأ لاهیجان‌ و لنگرود و رودسر و رانکوه‌ تا بالاخره‌ در سال‌ ۴۰ که‌ قانون‌ اصلاحات‌ ارضی‌ اجرا شد مالکین‌ بزرگ‌ و کوچک‌ همه‌ مشمول‌ مقررات‌ این‌ قانون‌ شدند و از درآمد سالیانه‌ محروم‌ گردیدند. بر آنها که‌ شغل‌ و درآمد جداگانه‌ای‌ نداشتند زندگی‌ به‌ سختی‌ گذشت‌ و کسانی‌ که‌ تحصیلی‌ و شغلی‌ داشتند به‌ یک‌ زندگی‌ کارمندی‌ روی‌ آوردند. اما خانوادة‌ ما به‌ کلی‌ ریشه‌ را از خاک‌ مولد یا موطن‌ خود بَدر نیاورد و تاکنون‌ راهی‌ به‌ دهی‌ داریم.
‌این‌ راهم‌ بگویم‌ که‌ پدر و عموهایم‌ چند سالی‌ موقتاً‌ در رشت‌ سکونت‌ داشتند و تحصیلات‌ ابتدایی‌ را درمدارس‌ اولیه‌ رشت‌ به‌ انجام‌ رساندند. زنده‌ یاد جهانگیر سرتیپ‌ پور در ملاقاتی‌ به‌ من‌ گفت‌ که‌ همکلاسی‌ پدر و عموهایم‌ بود و آنها را به‌ اسم‌ و هویت‌ و خصوصیات‌ می‌شناخته‌ است. یکی‌ از عموهایم‌ با خواهر پروفسور رضا ازدواج‌ کرد و پسرعمویم‌ دکتر سیاوش‌ مسیحا حاصل‌ آن‌ ازدواج‌ است.
‌پدر و عموهایم‌ ملاک‌ بودند و شغلی‌ نداشتند و مرحوم‌ «افراشته» به‌ امثال‌ آنها لقب‌ «مفتخورالاعیان» داد و آن‌ سه‌ تابلوی‌ زیبا را آفرید. در عین‌ حال‌ باید بگویم‌ که‌ همگی‌ آنها خوش‌ خط‌ و ربط‌ بودند، دفاتر و پرونده‌های‌ منظم‌ و مرتب‌ ملکی‌ داشتند اما با همه‌ سواد و سلیقه‌ هیچکدام‌ حتی‌ چند کلمه‌ از گذشته‌ خود، ارتباط‌ فامیلی‌ و گذران‌ آن‌ عصر و زمان‌ ننوشتند و برای‌ آیندگان‌ به‌ جا نگذاشتند.
‌این‌ نقیصه‌ بعدها نظرم‌ را جلب‌ کرد و برای‌ اینکه‌ فرزندان‌ ما از گذشتة‌ فامیلی‌ خود بی‌ خبر نمانند دست‌ به‌ کار شدم‌ و یک‌ نسب‌ نامة‌ مدونی‌ تهیه‌ دیدم، همراه‌ چند عکس‌ قدیم‌ و شامل‌ یک‌ پیشگفتار و ۶ یا ۷ صفحه‌ تاریخچه‌ بعضی‌ بزرگان‌ فامیل‌ با نمودارها، یا به‌ اصطلاح‌ چارتها که‌ قریب‌ ۶۰ صفحه‌ است‌ و کلیه‌ ارتباطات‌ گذشته‌ و حال‌ این‌ خاندان‌ را مشخص‌ می‌کند و موجب‌ شگفتی‌ و امتنان‌ افراد فامیل‌ قرار گرفت.
‌در آن‌ ایام‌ شنیده‌ بودم‌ شادروان‌ جهانگیر سرتیپ‌ پور کتابی‌ با نام‌ «نامها و نامداران‌ گیلان» در دست‌ تهیه‌ دارد به‌ ایشان‌ رجوع‌ کردم‌ تا از خاندان‌ منجمباشی‌ ذکری‌ در این‌ کتاب‌ بیابم. آن‌ مرحوم‌ مرا به‌ خانه‌ خودش‌ دعوت‌ کرد و پیش‌ نویس‌ و یادداشتهای‌ مربوط‌ به‌ کتاب‌ و چند صفحه‌ از موضوع‌ مورد نظر را ارائه‌ فرمود، از همان‌ مآخذی‌ اتخاذ شده‌ بود که‌ من‌ در نوشتن‌ نسب‌ نامه‌ استفاده‌ کرده‌ بودم‌ و میرزا موسی‌ منجمباشی‌ معروف‌ به‌ نایب‌ رشتی‌ (نایب‌ الحکومه) در بین‌ افراد این‌ خاندان‌ شاخص‌ترین‌ و خدمتگزارترین‌ چهره‌ معرفی‌ شده‌ است.»
‌چند سال‌ بعد در جلد پنجم‌ «گیلان‌ نامه‌ - به‌ کوشش‌ م. پ. جکتاجی‌ - ۱۳۸۰» مقاله‌ای‌ در این‌ باب‌ از ایشان‌ چاپ‌ شد با این‌ مقدمه:«چون‌ در کتاب‌ دارالمرز ایران‌ «گیلان» تألیف‌ رابینو قسمتی‌ به‌ معرفی‌ خانواده‌های‌ سرشناس‌ گیلان‌ و شهرهای‌ آن‌ از جمله‌ لنگرود اختصاص‌ یافته‌ بود و از خاندان‌ منجمباشی، اجداد اینجانب‌ که‌ صاحب‌ مناصب‌ و مصدر خدماتی‌ در گیلان‌ بوده‌اند یاد شده‌ و نمودار شجره‌ نامه‌ای‌ ضمیمة‌ آن‌ است‌ که‌ متأسفانه‌ این‌ معرفی‌ به‌ طور ناقص‌ و با اشتباهات‌ زیادی‌ همراه‌ گردیده‌ است. بنابراین‌ از آنجا که‌ گیلان‌ نامه‌ برخدمتگزاران‌ گیلان‌ چه‌ در گذشته‌ و چه‌ حال‌ ارج‌ می‌نهد بر آن‌ شدم‌ شجره‌ نامة‌ نسبتاً‌ درستی‌ که‌ فراهم‌ نموده‌ام‌ با شرح‌ احوال‌ یا بیوگرافی‌ بعضی‌ از بزرگان‌ و نامداران‌ گذشتة‌ این‌ فامیل‌ که‌ هر یک‌ مصدر خدماتی‌ به‌ زاد بوم‌ خود بوده‌اند برای‌ درج‌ در گیلان‌ نامه‌ بفرستم.»
‌در این‌ شرح‌ احوال‌ یا «تاریخچة‌ خاندان‌ منجم‌ باشی‌ گیلانی» که‌ با معرفی‌ قدیمترین‌ فرد این‌ خانه‌ «میرزا مهدی» یعنی‌ نسل‌ اول‌ آغاز شده‌ و با ذکر اسامی‌ و مشخصات‌ افراد نسل‌ هفتم‌ که‌ خود نویسنده‌ از آنهاست‌ پایان‌ یافته‌ است، شرح‌ مربوط‌ به‌ زندگینامة‌ «میرزا موسی‌ منجمباشی» - نسل‌ دوم‌ - از همه‌ مفصلتر و جالبتر از دیگران‌ است‌ که‌ در اینجا می‌آورم:
«میرزا موسی‌ منجمباشی‌ برادر کوچک‌ میرزا صادق‌ و همعصر با فتحعلی‌ شاه‌ و عباس‌ میرزا ولیعهد او و نیز محمد شاه‌ قاجار بوده‌ است‌ که‌ از او اطلاعات‌ بیشتری‌ در دست‌ است.
‌وی‌ از رجال‌ معتبر زمان‌ خود و مردی‌ بسیار عاقل‌ و زرنگ‌ و مدبر و کاردان‌ بود و چون‌ غالباً‌ وزیر و پیشکار و نایب‌ الحکومه‌ بوده‌ از اینجهت‌ به‌ (نایب‌ رشتی) معروف‌ شد که‌ محفف‌ نایب‌ الحکومه‌ و به‌ مفهوم‌ دیگر قائمقام‌ است. اما بعدها خود به‌ حکومت‌ رسیده‌ است. در سال‌ ۱۲۱۲ هجری‌ قمری‌ به‌ امر فتحعلی‌ شاه‌ به‌ همراه‌ چند نفر جسد آغامحمدخان‌ قاجار را از تهران‌ به‌ نجف‌ برده‌ و در آنجا دفن‌ نمودند. در سال‌ ۱۲۱۳ زمانی‌ که‌ حسینقلی‌ خان‌ برادر فتحعلی‌ شاه‌ حاکم‌ فارس‌ یاغی‌ شده‌ و عزم‌ اشغال‌ تهران‌ کرد با مساعی‌ حاجی‌ ابراهیم‌ خان‌ اعتمادالدوله‌ صدراعظم‌ به‌ میرزا موسی‌ منجمباشی‌ مأموریت‌ داده‌ شد که‌ با حسینقلی‌ خان‌ مذاکره‌ و مصالحه‌ نماید و این‌ شخص‌ به‌ طوری‌ تحت‌ تأثیر سخنان‌ میرزا موسی‌ قرار گرفت‌ که‌ بی‌ اطلاع‌ سرداران‌ خود به‌ تنهایی‌ اسب‌ تاخت‌ و به‌ نزد برادر آمد و اظهار اطاعت‌ و انقیاد نمود.
‌در سال‌ ۱۳۲۰ میرزا موسی‌ منجمباشی‌ حاکم‌ گیلان‌ بود که‌ حمله‌ سیسیانوف‌ روسی‌ که‌ اهالی‌ آذربایجان‌ و قفقاز او را ششچندر می‌نامیدند به‌ گیلان‌ انجام‌ گرفت، میرزا موسی‌ او را در «پیله‌ داربن» شکست‌ داد که‌ باعث‌ هزیمت‌ او به‌ باکو شد و این‌ حادثه‌ در تواریخ‌ ضبط‌ است.
‌در سال‌ ۱۲۲۹ که‌ حکومت‌ یزد بر حکومتهای‌ نواحی‌ دیگر حسنعلی‌ میرزا شجاع‌ السلطنه‌ افزوده‌ شد، او از طرف‌ خود، میرزا موسی‌ را به‌ حکومت‌ یزد فرستاد.
‌در سال‌ ۱۲۳۲ از یزد احضار و به‌ سمت‌ وزارت‌ شجاع‌ السلطنه‌ والی‌ خراسان‌ برگزیده‌ شد و در این‌ مقام‌ بود که‌ با دختر شاهرخ‌ میرزای‌ نادری‌ از نوادگان‌ نادرشاه‌ معروف‌ به‌ سعادت‌ بیگم‌ ازدواج‌ کرد و از او صاحب‌ دو فرزند به‌ نامهای‌ نصرالله‌ و اسدالله‌ شد که‌ گویا اعقابی‌ از آنها نمانده‌ است.
‌در سال‌ ۱۲۳۶ در جنگ‌ شجاع‌ السلطنه‌ با بنیادخان‌ هزاره‌ که‌ به‌ شکست‌ بنیادخان‌ و هزیمت‌ او انجامید و شجاع‌ السلطنه‌ قصد تصرف‌ هرات‌ را داشت‌ به‌ وساطت‌ میرزا موسی‌ از این‌ امر منصرف‌ شد.
‌در سالهای‌ بین‌ ۱۲۴۳ تا ۱۲۴۷ که‌ احمد علی‌ میرزا پسر نوزدهم‌ فتحعلی‌ شاه‌ حکومت‌ خراسان‌ را داشت، میرزا موسی‌ وزارت‌ او را به‌ عهده‌ داشت‌ و در دفع‌ مخالفان‌ حکومت‌ خدمات‌ شایانی‌ نمود.
‌در سال‌ ۱۲۴۷ پس‌ از این‌ که‌ نایب‌ السلطنه‌ عباس‌ میرزا، رضا قلیخان‌ زعفرانلو را در نیشابور شکست‌ داد، میرزا موسی‌ را به‌ حکومت‌ آن‌ حدود گماشت‌ و خود به‌ مشهد رهسپار شد.
‌در سال‌ ۱۲۴۸ که‌ محمد میرزا به‌ درخواست‌ پدرش‌ عباس‌ میرزا از فتحعلی‌ شاه‌ به‌ حکومت‌ خراسان‌ منصوب‌ شد میرزا موسی‌ وزیر و پیشکار او شد.
‌در سال‌ ۱۲۴۹ در جنگ‌ هرات‌ همراه‌ محمد میرزا بود و در این‌ جنگ‌ با ۱۵۰۰۰ سپاهی‌ شرکت‌ داشته‌ است.
‌پس‌ از جلوس‌ محمد میرزا ولیعهد فتحعلی‌ شاه، پس‌ از فوت‌ پدرش‌ عباس‌ میرزا که‌ حکومت‌ تبریز را داشت، به‌ سلطنت‌ و عزیمت‌ به‌ تهران‌ که‌ مواجه‌ با مخالفت‌ و دسیسه‌ عموی‌ خود ظل‌ السلطان‌ بود وساطت‌ میرزا موسی‌ کار ساز گردید.
‌و بالاخره‌ پس‌ از قتل‌ میرزا ابوالقاسم‌ قائممقام، میرزا موسی‌ جزوکسانی‌ بود که‌ داوطلب‌ یا کاندیدای‌ صدارت‌ بود که‌ بعداً‌ به‌ صوابدید بیگانگان‌ حاج‌ میرزا آغاسی‌ که‌ معلم‌ و مرشد شاه‌ درویش‌ مسلک‌ یعنی‌ محمد شاه‌ بود به‌ صدارت‌ رسید.
‌میرزا موسی‌ منجمباشی‌ بعد از یک‌ عمر خدمات‌ شایسته‌ میهنی‌ در سال‌ ۱۲۶۵ هجری‌ قمری‌ درگذشت.»

‌نیز زنده‌ یاد جهانگیر سرتیپ‌ پور در کتاب‌ «نامها و نامدارهای‌ گیلان» به‌ طرزی‌ متفاوت‌ از وی‌ یاد کرده‌ است‌ که‌ خواندنی‌ است: «میرزا موسی» منجم‌ باشی‌ فرزند میرزا محمدرضا لنگرودی‌ و برادر میرزا محمدصادق‌ منجم‌ باشی‌ است.او از ریاضی‌ دانان‌ و معتبران‌ در علم‌ هیئت‌ و نجوم‌ بود که‌ در دربار قاجار دارای‌ منزلت‌ و اعتبار بوده‌ و به‌ عنوان‌ منجم‌ باشی‌ دربار معنون‌ شد. میرزا موسی‌ از جمله‌ مدبر‌انی‌ بود که‌ با قدرت‌ منطق‌ بر بسیاری‌ مشکلات‌ غلبه‌ می‌کرد. در جریان‌ اختلاف‌ و مخاصمه‌ بین‌ فتحعلی‌ شاه‌ و برادر کارآمدش‌ حسینقلی‌ خان‌ با اینکه‌ مداخله‌ و حتی‌ التماس‌ مادر پادشاه، حسینقلی‌ خان‌ را راضی‌ به‌ آشتی‌ نکرده‌ بود، پادرمیانی‌ میرزا موسی‌ و مذاکره‌اش‌ با حسینقلی‌ خان‌ سبب‌ شد که‌ او بدون‌ قید و شرط‌ پا در رکاب‌ کرده‌ و به‌ سوی‌ فتحعلی‌ شاه‌ بشتابد و مورد اعزاز و اکرام‌ قرار بگیرد و رفع‌ غائله‌ شود.
‌میرزا موسی‌ منجم‌ باشی‌ گیلانی‌ حوالی‌ سالهای‌ هزار و دویست‌ و نوزده‌ و بیست‌ هجری‌ قمری‌ حکمران‌ گیلان‌ بود. در عهد حکمرانی‌ او قسمتی‌ از قوای‌ ژنرال‌ سیتسیانوف‌ روسی‌ تحت‌ فرماندهی‌ «پالکونیک‌ شفت» (سرهنگ‌ شفت) مأمور تسخیر گیلان‌ شد و از راه‌ پیله‌ بازار (پیربازار = پره‌ بازار) متعرض‌ شهر رشت‌ شدند. در آن‌ اوقات‌ همه‌ قوای‌ لشکری‌ و جنگجویان‌ عشایری‌ سرگرم‌ جنگ‌ با روسیان‌ در جبهة‌ قفقاز بودند و شهر رشت‌ فاقد قوای‌ دفاعی‌ بود با این‌ همه‌ مردم‌ رشت‌ داوطلبانه‌ آمادة‌ دفاع‌ شدند و میرزا موسی‌ منجم‌ باشی‌ با توزیع‌ اسلحه‌ بین‌ داوطلبان‌ آنان‌ را به‌ سوی‌ پیربازار گسیل‌ داشت. مجاهدان‌ در دو ستون، جانبین‌ جاده‌ عرابه‌ روی‌ رشت‌ و پیربازار را اشغال‌ کرده‌ و در پناه‌ بوته‌ زارها و بیشه‌های‌ طول‌ راه‌ به‌ حالت‌ اختفا کمین‌ کردند تا وقتی‌ که‌ قوای‌ روس‌ به‌ ناحیة‌ «پیله‌ داربن» یا «گرده‌ دارَ‌ی» که‌ درنیمه‌ راه‌ رشت‌ و پیربازار قرار دارد رسیدند. در این‌ هنگام‌ که‌ قوای‌ مجاهدان‌ از دو سو روسیان‌ را در میان‌ گرفته‌ بودند، به‌ ناگاه‌ آتش‌ گشوده‌ و برقوای‌ روس‌ تاختند.
‌به‌ گزارش‌ تاریخ‌ نویسان‌ وقت‌ از جمله‌ لسان‌ الملک‌ سپهر در ناسخ‌ التواریخ، فقط‌ معدودی‌ از سربازان‌ به‌ هلاکت‌ رسیدند(۱۲۲۰ ه’ ق). پیکار مزبور در گیلان‌ به‌ نام‌ «جنگ‌ گرده‌ دارِه» معروف‌ شد. در سفرنامة‌ «پ. امده‌ ژوبر» که‌ در عهد فتحعلی‌ شاه‌ به‌ رشت‌ آمده‌ و جزوه‌ای‌ درباره‌ی‌ گیلان‌ و مازندران‌ به‌ سفرنامة‌ مزبور پیوسته‌ است، به‌ واقعه‌ مزبور و میرزا موسی‌ منجم‌ باشی‌ اشاره‌ کرده‌ وافزوده‌ است:
«ارمنی‌ هایی‌ که‌ در نزدشان‌ اقامت‌ داشتیم، از میرزا موسی‌ حکمران‌ گیلان‌ بسیار اظهار رضایت‌ می‌کردند»، (ص‌ ۳۲۸). به‌ هنگام‌ تعرض‌ قوای‌ ایران‌ به‌ هرات‌ میرزا موسی‌ منجم‌ باشی‌ گیلانی‌ به‌ عنوان‌ وزیر شجاع‌ السلطنه‌ ششمین‌ فرزند فتحعلی‌ شاه‌ به‌ خراسان‌ رفت‌ و او در کامیابی‌ شجاع‌ السلطنه‌ در تعرض‌ و استیلای‌ به‌ هرات‌نقشی‌ داشته‌ است‌ که‌ در تاریخ‌ از آن‌ واقعه‌ یاد شده‌ است(۱۲۴۵ ه’ ق).
‌او به‌ سال‌ ۱۲۶۵ ه’ ق‌ وزیر احمد علی‌ میرزا «نوزدهمین‌ فرزند فتحعلی‌ شاه» فرمانفرمای‌ خراسان‌ شد. چون‌ در تمام‌ مدت‌ وزارت‌ شاهزادگان، او به‌ نیابت‌ آنان‌ رتق‌ و فتق‌ امور می‌کرد، لذا معروف‌ به‌ «میرزا موسی‌ نایب‌ رشتی» شده‌ است. از او و برادرش‌ محمد صادق‌ منجم‌ باشی‌ شاخه‌ هایی‌ در گیلان‌ و تهران‌ باقی‌ مانده‌ است‌ که‌ با نامهای‌ خانوادگی‌ «منجمی، اسدی‌ لنگرودی، مسیحا، مشکوتی‌ و سالار مشکوة» نامبردارند.»

‌جز اینها که‌ نقل‌ کرده‌ام، از طبع‌ شاعرانة‌ عیسی‌ مسیحای‌ عزیز هم‌ حرفی‌ گفته‌ بودم. اینک‌ در پایان‌ سخن‌ چند بیت‌ از بخش‌ آغازین‌ قصیدة‌ بلندی‌ را که‌ در اوصاف‌ استاد خود دکتر عبدالله‌ شیبانی‌ سروده‌ است‌ با تصویری‌ از او در کنار آن‌ بزرگ، به‌ عنوان‌ نمونه‌ای‌ از ذوق‌ لطیف‌ و سرشار وی‌ می‌آورم:
از تو اندوخته‌ام‌ هر چه‌ که‌ دارم‌ در بَروز تو آموخته‌ام‌ هر چه‌ که‌ دارم‌ در سر
برده‌ام‌ بهره‌ زکانِ‌ هنر و دانش‌ توهمچو نوری‌ که‌ زخورشید بَرَد قرص‌ قمر
اوستادا!تو از آن‌ بحر گُهرزای‌ وجوددادیَم‌ از سرجود و کرمت‌ گنج‌ گُهر
رهنمایم‌ شده‌ای‌ در ره‌ پُرشیب‌ و فرازآنچنانی‌ که‌ شود گُمشده‌ای‌ را اختر
سفری‌ بود دراز و من‌ ناکرده‌ سفردل‌ هراسان‌ و پریشان‌ شده‌ از خوف‌ خطر
لیک‌ پیموده‌ام‌ آن‌ راه‌ چه‌ آسان‌ و چه‌ سهل‌تا در این‌ طی‌ طریقم‌ تو شدستی‌ رهبر
کرده‌ام‌ از بر «قد صیرنی‌ عبدا» رابسکه‌ «من‌ علمنی‌ حرفا» آید بنظر
ای‌ تو تابنده‌تر از چشمة‌ خورشید سماوی‌ تو فیاض‌تر از بارش‌ جانبخش‌ مطر
تا زلطف‌ و کَرم‌ تو شده‌ام‌ مستظهرشد هماغوش‌ مرا شاهد مقصود و ظفر
تا مرا جان‌ و نفس‌ در تن‌ بیمقدار است‌کمر خدمت‌ استاد بود بر تن‌ و بَر
تا مرا قوت‌ بازو و توان‌ در قدم‌ است‌باید از امر مطاع‌ تو شوم‌ فرمانبر
چون‌ تویی‌ آن‌ گل‌ باغ‌ هنر و دانش‌ و فن‌عندلیبش‌ منم‌ و سوی‌ تو بگشایم‌ پَر
نام‌ والای‌ تو استاد، چو عبدالله‌ است‌همچو عبدتو مسیحا بود ای‌ دانشور
زینطریق‌ است‌ که‌ من‌ نیز شوم‌ عبدالله‌این‌ نمودی‌ است‌ زتوحید همه‌ نوع‌ بشر
دارم‌ امید که‌ آن‌ سایة‌ پایندة‌ توهمچو بگذشته‌ مرا نیز بماند بر سر
باز شاگرد حقیر تو مُهیاست‌ هنوزدر طریقی‌ که‌ نمائی، بشود راهسپر
هم‌ ببخشای‌ که‌ شایستة‌ مدح‌ تو نبوداین‌ زبانی‌ که‌ بود الکن‌ و شعری‌ ابتر