باز خمیازه‌ کشید
دانه‌ در بستر خاک‌
گفت‌:
ای‌ وای‌ عجب‌ خوابی‌ بود
چه‌ کسی‌ باور داشت‌
که‌ پس‌ از آن‌ همه‌ دمسردی‌ باد
غارت‌ باغ‌
سوسن‌ از خنده‌ زبان‌ باز کند
دشت‌ از غش‌ غش‌ کبک‌
پرده‌ در پرده‌ طرب‌ ساز کند
نفس‌ِ رویش‌ برگ‌
به‌ ترّنم‌ طلبد باران‌ را
حالیا، دلشدگان‌
فصل‌ بیداری‌هاست‌
ما هم‌ از خواب‌ گران‌ برخیزیم‌
در کویر دل‌ خود
خاک‌ را سبز کنیم‌