احمد اداره‌چی‌ گیلانی

جهان‌ انجمن‌ شد بر آن‌ تخت‌ او
شگفتی‌ فرو مانده‌ از بخت‌ او
به‌ جمشید بر گوهر افشاندند
مر آن‌ روز را روز نو خواندند
سرِ سال‌ نو هرمز فرودین
‌بر آسوده‌ از رنج‌ روی‌ زمین‌
بزرگان‌ به‌ شادی‌ بیاراستند
می‌و جام‌ و رامشگران‌ خواستند
چنین‌ جشن‌ فرّخ‌ از آن‌ روزگار
به‌ ما ماند از آن‌ خسروان‌ یادگار(۱)
«روزِ نو» و «سرِ سال‌ِ نو» به‌ چم‌ نخستین‌ روز از سال‌ بیاغازیده‌ است‌. آنگه‌ استواری‌ آن‌ رابازفرماید:«هرمزِ فرودین‌» که‌ همان‌ «روزِ نو» و «سرِ سال‌ِ نو» باشد. ازیرا که‌ «هرمز»، «هورمزد» یا«اورمزد» ساده‌ شده‌ی‌ «اهورامزدا»ست‌. یکم‌ روز، از هر ماه‌ ایرانی‌ است‌ و، از آن‌ او. اویی‌ که‌ شایست‌ِستایش‌ و نیایش‌ است‌. گویند به‌ گاه‌ جمشید، بوران‌ و سرمایی‌ شدید سه‌ سال‌ ایرانویچ‌ ]خوارزم‌ و خیوه‌[ایران‌ را فرا گرفت‌. به‌ پایان‌ سال‌ سوم‌، بهار، طوفان‌ را بتارانید. ایرانیان‌ از آن‌ به‌ شادی‌ درشدند و جشنی‌بزرگ‌ برپای‌ داشتند؛ و آن‌ را نوروز نامیدند. پس‌ نوروز جمشیدی‌ ما را ریشه‌ در تاریخ‌ اسطوره‌ای‌ ماست‌.
نوروزِ بُزرگم‌ بزن‌ ای‌ مُطرب‌، امروز
زیرا که‌ بُوَد نوبت‌ِ نوروز به‌ نوروز
بَرزَن‌ غزلی‌، نغز و دِل‌انگیز و دِل‌ افروز
ور نیست‌ ترا بشنو و از مرغ‌ بیاموز(۲)
«نوروز بزرگ‌» یکی‌ از دو جشن‌ آریاییان‌ ایرانی‌ است‌. از آن‌ روزگاران‌ بس‌ دور که‌ سال‌ را به‌ دو فصل‌بخش‌ کرده‌ بودند. دو ماهه‌ و ده‌ ماهه‌. دو ماه‌ بهار و تابستان‌، و ده‌ ماه‌ پاییز وزمستان‌. پس‌ از چندی‌ به‌تغییری‌ اندک‌، بهار و تابستان‌ را پنج‌ ماه‌، و پاییز و زمستان‌ را هفت‌ ماه‌ شمردند(۳). ازین‌ روزی‌ گاهی‌ آن‌ را«نوبهار» خوانده‌اند:
نوبهار آمد و آورد گل‌ و یاسَمَنا
باغ‌ همچون‌ تِبَت‌ و راغ‌ بسان‌ِ عَدَنا
اسمان‌ خیمه‌ زد از بَیْرَم‌ ودیبای‌ِ کبود
میخ‌ آن‌ خیمه‌ سِتاک‌ِ سَمن‌ و نَسترنا
بوستان‌ گویی‌ بُتخانة‌ فَرخار شده‌ست‌
مرغکان‌ چون‌ شَمَن‌ و گلبُنکان‌ چون‌ وَثَنا(۴)
و:
اندر آمد نوبهاری‌ چون‌ مَهی‌
چون‌ بهشت‌ِ عَدن‌ شد هر مَهمَهی‌
بر سرِ هر نرگسی‌ ماهی‌ تمام‌
شش‌ ستاره‌ بر کنار هر مَهی‌
یا چو سیم‌ اندوده‌ شش‌ ماه‌ِ بَدیع‌
حلقه‌ حلقه‌ گِرد زرّ دَه‌ دَهی‌(۵)
و دوری‌ دیگر «بهار»:
وقت‌ِ بهارست‌ و وقت‌ِ وَردِ مُوَرَّد
گیتی‌ آراسته‌ چو خُلدِ مُخَلَّد
گیتی‌ فَرتوت‌ِ گُوژپُشت‌ِ دُژم‌ روی‌
بنگر تا چون‌ بَدیع‌ گشت‌ و مُجَدَّد(۶)
یا:
هنگام‌ بهار است‌ و جهان‌ چون‌ بُت‌ِ فَرخار
خیز ای‌ بت‌ فرخار، بیار آن‌ گل‌ بی‌ خار
آن‌ گل‌ که‌ مراو را بتوان‌ خورد به‌ خوشی
‌وز خوردن‌ آن‌ روی‌ شود چون‌ گل‌ِ بر بار
آن‌ گل‌ که‌ مر او را بود اَشجار ده‌ انگشت‌
و آمد شدنش‌ باشد از اَشجار به‌ اَشجار(۷)
آریاییان‌ ایرانی‌ را به‌ پیشینگی‌ تاریخشان‌، آغاز هر فصل‌، جشنی‌ بود. نخستین‌، آغازش‌ بهار بود. زمان‌سرسبزی‌ طبیعت‌ و گله‌ به‌ چرای‌ چمن‌ بردن‌. دُ دیگر فرا رسیدن‌ پاییز و زمستان‌ بود. هنگام‌ درو، سپس‌گله‌ به‌ آغل‌ کشاندن‌. یکی‌ نوروز و آن‌ دیگر مهرگان‌(۸).
جز این‌ دو شادمانه‌، ایرانیان‌ باستان‌ را سالانه‌ بیست‌ و دو جشن‌ دیگر نیز بوده‌ است‌. هر ماهی‌ دوجشن‌. امروزه‌ زرتشتیان‌ همچنان‌ آن‌ها را پاس‌ می‌دارند. اما ما همه‌ را هشته‌ایم‌. مگر نوروز جمشیدی‌ را.بدان‌ روزگاران‌ نوروز یک‌ ماهه‌ بود و، اکنون‌ تا سیزدهم‌ فروردین‌ است‌. تازه‌ این‌ که‌ شب‌ چهارشنبه‌ سوری‌ما نیز برداشتی‌ دگرگونه‌ از آتش‌ افروزی‌ نیاگانمان‌ در شب‌ پایان‌ سال‌ است‌. پس‌، از دیرگاهان‌، آغازش‌ِسال‌ ایرانیان‌ از فروردین‌ بوده‌ است‌:
جشن‌ فرخنده‌ی‌ فروردین‌ است
‌روز بازار گل‌ و نسرین‌ است‌(۹)
نه‌ تیرماه‌ که‌ در سخن‌ِ سخنوران‌ ما به‌ چم‌ پاییز آمده‌ است‌. خداوندگار فردوسی‌ فرماید:
بهار و تموز و زمستان‌ و تیر
نیاسود هرمز یل‌ شیر گیر(۱۰)
عنصری‌ راست‌:
تا به‌ نوروز اندرون‌ باشد نشان‌ نو بهار
تا سپاه‌ تیر ماه‌ آرد نشان‌ مهرگان‌(۱۱)
منوچهری‌ گوید:
تا وقت‌ مهرگان‌ همه‌ گیتی‌ چو زر بود
از آب‌ تیر ماهی‌ و، از باد مهرگان‌(۱۲)
آریاییان‌ هند و اروپایی‌ را نیز چون‌ آریاییان‌ هند و ایرانی‌ دوجشن‌ بوده‌ است‌. جشنی‌ در بهارگاه‌ و، آن‌دیگر به‌ پاییزگاه‌. چه‌ آنان‌ نیز بر این‌ باور بودند که‌ فروهرهای‌ نیاگانشان‌ برای‌ سرکشی‌ بازماندگانشان‌فرود آیند. از این‌ روی‌ در سی‌ و یکم‌ اکتبر پوشاکهایی‌ نو و رنگارنگ‌ می‌پوشیدند. می‌خوردند و می‌نوشیدند.شادمانی‌ کرده‌ و به‌ پایکوبی‌ می‌پرداختند. جشن‌ هالوین‌ِ (۱۳) اکنونشان‌ پاسداشت‌ چنان‌ آیینی‌ است‌(۱۴)
آریاییان‌ هند و ایرانی‌ هم‌ بر آن‌ آهنگ‌، جشن‌ پاییزگاه‌ را مهرگان‌ می‌نامیدند و، همان‌ شیوه‌ را بر پای‌می‌داشتند.
ایرانیان‌ باستان‌ را جز سال‌ خورشیدی‌، سال‌ مانگی‌ (قمری‌) هم‌ بوده‌ است‌. این‌ سال‌ سیسد و پنجاه‌ وچهار روز بود و، چون‌ از زمان‌ طبیعی‌ پس‌ می‌افتاد، ریش‌ سپیدان‌ و مُغان‌ چاره‌ را هر دو، سه‌ یا چهارسالی‌،ماهی‌ بدان‌ می‌افزودند. این‌ سال‌ِ مانگی‌ که‌ سپستر از میان‌ رفت‌، همان‌ تیر ماه‌ کشاورزان‌ و شُبانان‌ بود. درتمامی‌ امپراتوری‌ ایران‌ هم‌ روان‌ بود. از سغد، خوارزم‌، خراسان‌ و سیستان‌ گرفته‌ تا کاپاد و کیه‌، ارمنستان‌،اران‌، آذربایگان‌، کردستان‌، مازندران‌ و گیلان‌. تنها ادای‌ نامهای‌ ماه‌ها بو دکه‌ درگویشهای‌ شهرستانها بااندکی‌ تغییر گفته‌ می‌آمد.
اکنون‌ از سال‌ خورشیدی‌ بگویم‌ که‌ این‌ همه‌ سخن‌ به‌ بهانة‌ آن‌ بود. در گاه‌نمای‌ باستانی‌ ما آریاییان‌ایرانی‌ اشو زرتشت‌، آن‌ را بنیاد نهادو، روز را بر شب‌ پیش‌ دانست‌(۱۵) سال‌ ایرانی‌ را سیسد و شست‌ و پنج‌روز شمرد. آن‌ را به‌ دوازده‌ ماه‌ سی‌ روزه‌ بخش‌ کرد. هر ماه‌ را هم‌ دو هفت‌ روزه‌ و، دو هشت‌ روزه‌ نمود. آن‌پنج‌ روز مانده‌ را وهیژَک‌، وهیزَک‌، بهیزَک‌، اورداد، اندرگاه‌ و پنجه‌ (کبیسه‌) نامید. و آن‌ را به‌ پایان‌ اسفند برد.از این‌ روی‌ آن‌ را درگاه‌ نمای‌ْ سال‌ِ بهیزک‌ خوانند. اشو زرتشت‌ همچنین‌ بهیزکی‌ را که‌ بایستی‌ چهل‌ سالی‌پس‌ از آن‌ زمان‌ بگیرد، پیشکی‌ گرفت‌ و، فروردین‌ را در برابری‌ روز با شب‌ (اعتدال‌ ربیعی‌) آورد(۱۶).
ابوریحان‌ بیرونی‌ دانشمندی‌ با اندیشه‌ای‌ نوین‌، از این‌ ماه‌ به‌ دوره‌ی‌ پیشدادیان‌ چنین‌ سخن‌ داشته‌است‌ که‌ آنان‌ هر شش‌ سالی‌ یک‌ ماه‌ و هر یک‌ سد و بیست‌ سالی‌ ماهی‌ دیگر بر آن‌ می‌افزودند.تابدینگونه‌ سال‌ خورشیدی‌ را که‌ از سال‌ مونگی‌ شش‌ روز بیش‌ بود به‌ سیسد و شست‌ و پنج‌ روزبرسانند(۱۷).
نیاگانمان‌ هماره‌ در نخستین‌ روز فروردین‌ که‌ شب‌ و روز برابر بود، جشن‌ نوروز می‌گذاردند. درستی‌ این‌پندار در سنجش‌ با سال‌ ارمنی‌ پیدا آمد. سالی‌ که‌ یکمین‌ روز ماه‌ نَوَسَرد آن‌ دردهة‌ دوم‌ سدة‌ پنجم‌ پیش‌ ازمیلاد و، در همین‌ برج‌ بوده‌ است‌(۱۸). نوروز را همچنان‌ بدان‌ شیوه‌ و به‌ فروردین‌ می‌گزاردند. تا آنکه‌ به‌روزگار داریوش‌ بزرگ‌ ماهی‌ یا کمتر پیش‌ افتاد، پس‌ به‌ دستور آن‌ شاهنشاه‌ به‌ برج‌ بره‌ در آوردند(۱۹).
داریوش‌ بزرگ‌ که‌ با کمبوجیه‌ به‌ مصر رفته‌ بود؛از سویش‌ در مصر ماند. با تمدن‌ بسیار والا و فرهنگ‌مردمانش‌ آشنایی‌ یافت‌. گاه‌ شماریشان‌ را پسندید. به‌ آن‌ سر زمین‌ و مردمانش‌ گرایش‌ و بستگی‌ یافت‌. به‌ایران‌ که‌ بازگشت‌ و، پس‌ از چندی‌ بر تخت‌ نشست‌. هوای‌ مصر کرد. از این‌ بود که‌ در ماه‌های‌ پایانی‌ سال‌پانسد و هفده‌ پیش‌ از میلاد که‌ هشت‌ سالی‌ از سفر نخستینش‌ می‌گذشت‌؛ به‌ مصر رفت‌. این‌ بار گروهی‌ ازدانایان‌ و موبدان‌ را با خود برد.
داریوش‌ بزرگ‌ دلبستگی‌ ویژه‌ای‌ به‌ مصر و مردمان‌ آن‌ داشت‌. در پیوند دوستی‌ ایران‌ و مصر، ونزدیکی‌ دلهاشان‌ به‌ هم‌ کوشید. در بسامانی‌ اداره‌ی‌ آن‌ کشور به‌ کارهایی‌ شگرف‌ دست‌ یازید. به‌ آبادانی‌مصر پرداخت‌. به‌ آسایش‌ مصریان‌ اندیشید. آیینشان‌ را گرامی‌ داشت‌. نیایشگاهایشان‌ را برپای‌ کرد. ازاین‌ بود که‌ مردمان‌ مصر بدو گرویدند. و داریوش‌ بزرگ‌ را یکی‌ از قانونگذاران‌ مصر خواندند. هنگامی‌ که‌ به‌میهنش‌ برگشت‌. به‌ بسامان‌ کاری‌ ایران‌ نیز روی‌ کرد. تا ایرانیان‌ شایسته‌تر و آسوده‌تر زیند؛ آستین‌ بر زد.یکی‌ از آن‌ نیک‌ کاریها سنجش‌ گاه‌ شماری‌ مصری‌، بابلی‌ و ایرانی‌ با هم‌ بود و، یکی‌ کردن‌ آن‌ها، تا درامپراتوری‌ ایران‌ یک‌ گاه‌ نما روان‌ گردد. سادگی‌، بی‌ پیچ‌ و خمی‌، سرراستی‌، نزدیکی‌ آن‌ به‌ سال‌خورشیدی‌، و بی‌نیازی‌ آشکارش‌ به‌ اندرگاه‌، داریوش‌ بزرگ‌ را به‌ بینش‌ واداشت‌. تاگاه‌ نمایی‌ را که‌ هر دوسه‌ سالی‌ از مدارش‌ در می‌رفت‌، و هر شش‌ سالی‌ بایستی‌ ماهی‌ بر فزودش‌، به‌ راه‌ آورد.
ماههای‌ مصری‌ سی‌ روزه‌ بود. اندرگاه‌ درماه‌ِ پایانی‌ سال‌ بود. هر روزی‌ از ماه‌ را نامی‌ بود. هر ماه‌ و هرروز از آن‌ِ فرشته‌ی‌ نگهبانی‌ بود. روز نوزده‌ ماه‌ به‌ نام‌ آن‌ ماه‌ بود. مانند جشن‌ توت‌ ماه‌ در نوزده‌ توت‌ و جشن‌فروردگان‌ در نوزده‌ فروردین‌. در ایران‌ نیز هر روز به‌ نامی‌ بود. دیگر شماره‌ نداشت‌. اما در مصر روزها راشماره‌ هم‌ می‌کردند. زنده‌ یاد حسن‌ تقی‌ زاده‌ ستدن‌ گاه‌ نمایی‌ چنین‌ را از برادران‌ آریایی‌ هند نیز دانسته‌است‌(۲۰). با گوشة‌ چشمی‌ به‌ عیلام‌ (۲۱).
آن‌ سال‌ چنان‌ پیش‌ آمد که‌ یکم‌ دی‌ ماه‌ و اول‌ توت‌ ماه‌ به‌ یک‌ روز بود. توت‌ ماه‌ آغاز سال‌ مصری‌ بود.آن‌ هم‌ در برابری‌ روز و شب‌. سال‌ پانسد و پنج‌ پیش‌ از میلاد بود و، از سالهای‌ پایانی‌ شاهنشاهی‌ داریوش‌بزرگ‌ که‌ این‌ گاه‌ شمارِ اندکی‌ دیگر گونگی‌ یافته‌ به‌ دستور همو در امپراتوری‌ ایران‌ روا گردید و، به‌ گاه‌شمار«اوستایی‌ جدید» نامبردار شد. از آن‌ تاریخ‌ بهیزک‌ نیز تنها برای‌ پاسداشتهای‌ آیینی‌ گرفته‌می‌آمد(۲۲).
اگر چه‌ اشکانیان‌ اندر گاه‌ را در سالهای‌ نخستین‌ پادشاهیشان‌ به‌ آغاز نیمه‌ی‌ نخست‌ ماه‌های‌ سال‌می‌گذاردند. اما چندان‌ پای‌ بندیشان‌ به‌ برپایی‌ به‌ هنگام‌ آن‌ نبود.
ساسانیان‌ را نیز همانند اشکانیان‌ رویکردی‌ بایسته‌ به‌ بهیزک‌ نبود. ازین‌ روی‌ نوروزگردان‌ شد. هر چندکاربست‌ِ بهیزکی‌ یک‌ سد و شانزده‌ یا یک‌ سد و بیست‌ ساله‌ بسی‌ دشوارست‌. چه‌ بایستی‌ گرفتاریها وفراموشیهایی‌ را هم‌ که‌ گیرندة‌ دامن‌ اندیشیدن‌ است‌، با دید گرفت‌. چنانکه‌ آتش‌ درگیریهایی‌ که‌ خسروپرویز را درمیان‌ گرفت‌، انگیزش‌ پاسداشت‌ بهیزک‌ نهم‌ را ازو بستد. یا هنگامی‌ که‌ یزدگردِ شهریار اخرین‌شاهنشاه‌ ساسانی‌ به‌ سال‌ شش‌ سد و سی‌ و دو میلادی‌ (یازده‌ هجری‌) بر تخت‌ نشست‌. نود و یک‌ روز ازبهار می‌گذشت‌ و، نخستین‌ روز تابستان‌ بود که‌ نوروز در رسید و (۲۳) آن‌ سال‌ را آغاز تاریخ‌ یزدگردی‌شمردند(۲۴).برخی‌ نیز تاریخ‌ یزدگردی‌ را از روز کشتنش‌ که‌ به‌ هرمزد روز دی‌ ماه‌ بود دانسته‌اند (۲۵). پس‌ازین‌ بود که‌ نوروزگردان‌ شد و به‌ آذر ماه‌ درآمد:
چو گردشهای‌ ایشان‌ را بدیدند
زآذرماه‌ روزی‌ برگزیدند
کجا آنگه‌ زگشت‌ روزگاران‌
در آذرماه‌ بودی‌ نوبهاران‌
چو آذرماه‌ روز دی‌ درآمد
همان‌ از روز شش‌ ساعت‌ برآمد(۲۶)
آذرماه‌ از آنش‌ خوانند که‌ آفتاب‌ به‌ یکم‌ دی‌ ماه‌ به‌ برج‌ بره‌ درآید(۲۷). زنده‌ یاد حسن‌ تقی‌ زاده‌ بیتهای‌بالا را «باز قرینه‌ دیگری‌ برای‌ بودن‌ آغاز بهار در اواخر دوره‌ی‌ ساسانیان‌ در آذرماه‌…»(۲۸) خوانده‌ است‌.وی‌ همچنین‌ می‌نگارد:«با وجود سیّار بودن‌ سال‌ در عهد ساسانیان‌ که‌ قرائن‌ عدیده‌ آن‌ را تأیید می‌کند ماخبر از یک‌ سال‌ ثابتی‌ (شمسی‌ نزدیک‌ به‌ حقیقی‌) نیز داریم‌ که‌ به‌ ظن‌ّ قوی‌ آغاز آن‌ اساساً در اعتدال‌ربیعی‌ بوده‌ و نزدیک‌ به‌ آن‌ نقطه‌ نگاه‌ داشته‌ می‌شد…)(۲۹)
پس‌ از چیرگی‌ تازیان‌، گاه‌ شماری‌ ایرانیان‌ بر جای‌ ماند. جشنهای‌ مزدیسنا را همچنان‌ گزاردند. نوروزرا با شکوهی‌ بیشتر برپای‌ داشتند. با آنکه‌ برخیها چون‌ غزالی‌ به‌ دشمنی‌ برخاستند. برپایی‌ آیینهایی‌ این‌چنین‌ را، نوروز را، فروش‌ «بوقهای‌ سفالین‌» را به‌ نوروز «حرام‌» دانستند(۳۰) کاری‌ از پیش‌ نتوانستند برد.ایرانیان‌ گزیت‌ (جزیه‌) نوروز را پرداختند. نکوهشها (هجوها) را به‌ جان‌ خریدند(۳۱). ولی‌ به‌ پاسداری‌جشنهای‌ ملی‌ و ملیتشان‌ به‌ استواری‌ پای‌ فشردند. خراج‌ را با شمارش‌ ماه‌های‌ تازی‌ نپرداختند.ایستادگیها کردند. گله‌ها نمودند. به‌ دادخواهی‌ برآمدند(۳۲) از یحیی‌ خالد برمکی‌ خواستند تا اندرگاه‌ گیرند.نوروز را به‌ جایگاهش‌ درآرند. آنگه‌ خراج‌ پردازند. دشمنان‌، آن‌ وزیر ایرانی‌ را به‌ بزه‌ زرتشتیگری‌ ترساندند.ازین‌ روی‌ کاری‌ از پیش‌ نتوانست‌ برد. اما ایرانیان‌ از پای‌ ننشستند. تا آنکه‌ متوکل‌ علی‌ الله‌ ناگزیر دلیری‌کرد. دستور بهیزک‌ داد. مرگش‌ در رسید. کاری‌ نشد. تاالمعتضد بالله‌ بهیزک‌ را روانید. و نوروز به‌ یکم‌فروردین‌ برابر با دوازده‌ آوریل‌ بجای‌ اول‌ خرداد سال‌ دویست‌ و شست‌ و چهار هجری‌ استوار گشت‌، تاایرانیان‌ از آن‌ پس‌ خراج‌ را به‌ سال‌ خورشیدی‌ بپردازند. سال‌ هم‌ سال‌ معتضدی‌ یا عید معتضدی‌ نام‌گرفت‌. مردمان‌ بغداد به‌ برزن‌ و کوی‌ درآمدند. به‌ شادی‌ و پایکوبی‌ پرداختند. آتش‌ افروختند. پاس‌آبریزگان‌ را، به‌ هم‌ آب‌ پاشیدند(۳۳). لشکریان‌ معتضد به‌ بازداشتن‌ مردمان‌ بغداد از شادی‌ برآمدند؛ کاری‌از پیش‌ نتوانستند برد. ناگزیر آنان‌ را واگذاشتند.
مصریان‌ و سوریان‌ که‌ چنین‌ دیدند. به‌ پیروی‌ برآمدند. معتضد بالله‌ برای‌ ستاندن‌ مالیات‌ وادار گردیدکه‌ به‌ خواست‌ آنان‌ نیز تن‌ در دهد. ادوارد براون‌ از برپایی‌ جشن‌ نوروز ایرانی‌ درمصر و آتش‌ افروزی‌ و آب‌پاشی‌ مصریان‌ سخن‌ می‌دارد(۳۴)
نوروز در سدة‌ سوم‌ هجری‌ به‌ بهار افتاد(۳۵). در سالهای‌ پایانی‌ سده‌ی‌ چهارم‌ یعنی‌ در سی‌ سد و نود ودو به‌ آذر رسید(۳۶). این‌ در گردش‌ بودن‌ آن‌ تا به‌ پادشاهی‌ ملکشاه‌ سلجوقی‌ (۴۶۵ ـ ۴۸۵) ادامه‌ یافت‌.سال‌ چهارسد و هفتاد و یک‌ بود و، هنگام‌ برابری‌ شب‌ و روز (اعتدال‌ ربیعی‌) به‌ نوزدهم‌ فروردین‌ ماه‌ کهن‌بود که‌ ملکشاه‌ به‌ رایزنانش‌ که‌ دانشمندانی‌ بنام‌ چون‌ حکیم‌ عمر خیام‌، حکیم‌ لوکری‌، میمون‌ِ نجیب‌ِواسطی‌ و ابوالمظفر اَسْفِزاری‌ بودند؛ دستور داد تا نوروز را در آغاز بهار و روز نخست‌ فروردین‌ به‌ پایندگی‌ درآورند. آنان‌ هم‌ با باریک‌ بینی‌، اندرگاهی‌ برپای‌ داشتند و، نوروز را از آن‌ تاریخ‌ پایدار گردانیدند. نوروز از آن‌گاه‌ به‌ نوروز سلطانی‌ و همچنین‌ به‌ نام‌ آن‌ پادشاه‌ که‌ جلال‌ الدوله‌ بود به‌ تاریخ‌ جلالی‌ ناموری‌ یافت‌(۳۷).
سالهایی‌ بلند از آن‌ تاریخ‌ برگذشت‌. ناگهان‌ غازان‌ خان‌ هم‌ به‌ اندیشه‌ی‌ درستی‌ گاه‌ شمار ایران‌ درشد.حمدالله‌ مستوفی‌ قزوینی‌ در ظفرنامه‌ از زبان‌ او گوید:
دگر چونکه‌ شاهی‌ در ایران‌ یکی‌ ست
‌ به‌ دیوان‌ تواریخ‌ یک‌ رویه‌ نیست‌
سر سال‌ هر کس‌ دگرگونه‌ است
‌وزان‌، کار این‌ ملک‌ وارونه‌ است‌
گروهی‌ هلالی‌ کنند اختیار
گروهی‌ خراجی‌ شمارد شمار
گروهی‌ ازین‌ هر دوان‌ بگذرد
سر سال‌ از فرودین‌ بشمرد
که‌ نوروز کبری‌ بود نام‌ آن
‌ز ایام‌ کسری‌ ست‌ هنگام‌ آن‌
گروهی‌ زاسکندری‌ دم‌ زنند
گروهی‌ حساب‌ از جلالی‌ کنند
من‌ این‌ جمله‌ تاریخها بفکنم‌
یکی‌ سازم‌ و نام‌ خانی‌ کنم‌
سر سال‌ نوروز وفصل‌ بهار
که‌ باشد شب‌ و روز بریک‌ قرار…
در آن‌ سال‌ نوروز فصل‌ بهار
زهجری‌ شده‌ هفت‌ سد و یک‌ شمار
ده‌ و دو زماه‌ رجب‌ رفته‌ روز
نهادند تاریخ‌ گیتی‌ فروز
یکی‌ گشت‌ در ملک‌ ایران‌ حساب
‌و راهست‌ تاریخ‌ خانی‌ خطاب‌(۳۸)
این‌ تاریخ‌ دیری‌ نپایید. «تا آنکه‌ در سال‌ یکهزار و سی‌ سد و چهل‌ و سه‌ قمری‌ هجری‌ مطابق‌ یکهزارو نه‌ سد و بیست‌ و پنج‌ مسیحی‌ ترتیب‌ ماه‌ و سال‌ شماری‌ جدیدی‌ در ایران‌ به‌ حکم‌ قانون‌ یازده‌ فروردین‌یکهزار و سی‌ سد و چهار هجری‌ شمسی‌ برقرار شد و اول‌ بهار را رسماً اول‌ سال‌ عرفی‌ و مملکتی‌ قرار داده‌اسامی‌ ماه‌های‌ قدیم‌ ایرانی‌ را احیا نمودند…»(۳۹)
هر چند اوستا از نوروز سخنی‌ نداشته‌ است‌؛ اما در کتابهای‌ آیینی‌ دیگر پهلوی‌ از آن‌ سخن‌ رفته‌ است‌.چنانکه‌ در بندهشن‌ بزرگ‌ و سد در بندهش‌ آمده‌ است‌. شاهدی‌ نیز از برپایی‌ جشن‌ نوروز به‌ گاه‌ گردآوری‌بخش‌ کهن‌ اوستا در فروردین‌ داریم‌. هنگامی‌ که‌ شب‌ و روز برابر گردد و آفتاب‌ به‌ برج‌ بره‌ درآید.
فروردین‌ واژه‌ای‌ پارسی‌ و باستانی‌ است‌.«…از هیأت‌ اوستایی‌ در حالت‌ اضافه‌ درجمع‌ مونث‌ اتخاذشده‌، چه‌ در اوستا این‌ ترکیب‌ همیشه‌ با واژة‌ اشاون‌ Ashvan آمده‌ به‌ معنی‌ فروردهای‌ پاکان‌،فروهرهای‌ نیرومند پارسایان‌ بنابراین‌ این‌ در کلمة‌ فارسی‌ (فروردین‌) مضاف‌ الیه‌ آن‌ که‌ (پاکان‌) باشدافتاده‌ است‌(۴۰).
جشن‌ فروردین‌ آمدن‌ فروهران‌ از آسمان‌ برای‌ دیدار بازماندگانشان‌ است‌. این‌ جشن‌ در آیینهای‌ کهن‌و نو دیگر چنانکه‌ آمد، هست‌.
فروردین‌ آخرین‌ گاهنبار است‌. در آیین‌ مزدیسنا زمان‌ آفریدن‌ بشر است‌. در بخش‌ بیست‌ و پنج‌بندهش‌ آمده‌ است‌ که‌: «اهورامزدا می‌گوید که‌ خلقت‌ عالم‌ در سی‌ سد و شست‌ و پنج‌ روز به‌ توسط‌ من‌انجام‌ گرفت‌ و شش‌ جشن‌ گهنبار در هر سال‌ قرار داده‌ شده‌ است‌.»(۴۱)
هر جشنی‌ پنج‌ روز بود.آخرین‌ آنها در سی‌ سد و شست‌ و پنجمین‌ روز سال‌ برپا می‌شد. در ششمین‌گاهنبار که‌ فروردین‌ است‌ «فروهرهای‌ نامداران‌ و در گذشتگان‌ نیکوکار در مدت‌ ده‌ شب‌ در روی‌ زمین‌توقف‌ می‌کنند…در فروردین‌ یشت‌ در فقره‌ چهل‌ و نه‌ نیز چنین‌ آمده‌ است‌: فروهرهای‌ مقدس‌ و نیک‌ وتوانای‌ پاکان‌ را می‌ستاییم‌ که‌ درهنگام‌ همسپتمدم‌ از آرامگاهان‌ خویش‌ پرواز نموده‌ در مدت‌ ده‌ شب‌ پی‌در پی‌ در اینجا به‌ سر برند.»(۴۲).
آریاییان‌ ایرانی‌ در این‌ جشن‌ خانه‌هایشان‌ را می‌آرایند. گردروبی‌ می‌کنند. لباس‌ نو می‌پوشند. گل‌ وشیرینی‌ و شربت‌ می‌نهند. هفت‌ سین‌ می‌چینند. تا نمادی‌ از داده‌های‌ اهورامزدا نموده‌ آید و، انگیزه‌ای‌ هم‌به‌ فراوانی‌ در سال‌ نو باشد. شماره‌ هفت‌ نیز اشاره‌ به‌ هفت‌ امشاسپندان‌ دارد. هفت‌ امشاسپندانی‌ که‌بزرگترین‌ فرشتگان‌ مزدیسنا هستند. از این‌ روی‌ شماره‌ی‌ هفت‌ نزدشان‌ گرامی‌ و پاک‌ است‌.
اهورامزدا شادی‌ آفرید. شادی‌ را از برای‌ جهانیان‌ آفرید. تا آفریدگانش‌، همه‌ را، طبیعت‌ را زیبا بینند.زیبایی‌ را بستایند. شادگردند. شاد خورند. شاد زیند.
تنی‌ از آنان‌ که‌ زندگانیش‌ را به‌ چشم‌ زدی‌ پس‌ افگند. اما زیبایی‌ را، شادی‌ را در همان‌ اندک‌ْ سالی‌ به‌جان‌ِ جانش‌ دید. اندر یافت‌. زیبایی‌ را بپسندید. آن‌ را برگرفت‌. بر چشم‌ نهاد. به‌ دل‌ سپرد. زیبا زیست‌. شادخورد. شادماند. شاد رفت‌. و آن‌ همه‌ را در زیبانگاریهایش‌ واگذاشت‌، منوچهری‌ دامغانی‌ است‌. از پس‌ هزارسال‌، هنوز که‌ هنوز است‌، دیوانش‌ را که‌ می‌گشایم‌، دست‌ افشان‌ و پای‌ کوبان‌ در سرود پارسی‌ خواندنش‌می‌بینم‌. چه‌ آنگاه‌ که‌ دل‌ نازک‌ِ آیینه‌ و شش‌ را رشک‌ و ران‌ بی‌ مایه‌ به‌ خار ناسازگاری‌ به‌ درد می‌آوردند، ووامی‌ داشتندش‌ که‌ گوهر رنج‌ْ مویه‌ هایش‌ را در سخن‌ بنشاند، و بیدانشی‌، تنگ‌ چشمی‌ و زبونیشان‌ را باآوردن‌ اندر پی‌ واژگان‌ تازی‌ بدانان‌ بنمایاند. ناز شش‌ را به‌ شیرین‌ سخنیش‌ که‌ نمی‌بینی‌ هیچ‌. تازه‌،پنداری‌ که‌ دُر به‌ رشته‌ کرده‌ است‌. از خزانش‌ چه‌ بگویم‌ که‌ پاییز را هم‌ بهاری‌ دگر می‌بیند. گویی‌ آلبرکاموسخنش‌ را ازو ستانده‌ است‌(۴۳). در تازش‌ زمستان‌ هم‌، با همه‌ سوزِ استخوان‌ سوز آن‌، حتی‌ بدانجای‌ که‌خز می‌خواهد، سر در گریبانش‌ نمی‌بینی‌.
آری‌، منوچهری‌ جوان‌ زیست‌. جوان‌ چشم‌ بست‌. جوان‌ اندیشید. جوان‌ سرود. دُردری‌ را هم‌ جوان‌ درسخن‌ نشانید. ازین‌ است‌ که‌ شعرش‌ هنوز هم‌ از پس‌ هزار سال‌ جوان‌ مانده‌ است‌. هماره‌ جوان‌ خواهدماند. وجوانمان‌ خواهد داشت‌. یادت‌ جوان‌، ای‌ نگارگر زیباپرست‌ِ شاد خوار.

در وصف‌ بهار

آمد نوروز هم‌ از بامداد
آمدنش‌ فَرّخ‌ُ و فرخُنده‌ باد
باز جهان‌ خِّرم‌ و خوب‌ ایستاد
مُرد زمستان‌ و بهاران‌ بزاد
ز ابر سیه‌ روی‌ِ سَمَنبوی‌ راد
گیتی‌ گردید چو دارُالْقَرار
روی‌ِ گل‌ِ سرخ‌ بیاراستند
زلفک‌ِ شمشاد بپیراستند
کبکان‌ بر کوه‌ به‌ تک‌ خاستند
بُلبلکان‌ زیر و ستا خواستند
فاختکان‌ همبر بنشاستند
نایزنان‌ بر سرِ شاخ‌ِ چنار
لاله‌ به‌ شمشاد برآمیختند
ژاله‌ به‌ گلنار در آویختند
بر سر آن‌ مُشک‌ فروبیختند
وز بر این‌ دُرّ فرو ریختند
نقش‌ و تَماثیل‌ برانگیختند
از دل‌ِ خاک‌ و دو رُخ‌ِ کوهسار
قمریکان‌ نای‌ بیاموختند
صُلْصُلَکان‌ مُشک‌ِ تِبَت‌ سوختند
زرد گلان‌ شمع‌ بر افروختند
سرخ‌ گلان‌ یاقوت‌ اندوختند
سر و بنان‌ جامة‌ نو دوختند
زینسو و زانسو به‌ لب‌ جویبار
بلبلکان‌ بر گلکان‌ تاختند
آهو کان‌ گوش‌ برافراختند
گورخران‌ مَیمَنه‌ها ساختند
زاغان‌ گلزار بپرداختند
بیدلکان‌ جان‌ و روان‌ باختند
با ترکان‌ چگل‌ و قندهار
باز جهان‌ خرم‌ و خوش‌ یافتیم‌
زی‌ سمن‌ و سوسن‌ بشتافتیم‌
زلف‌ پریر و یان‌ برتافتیم‌
دل‌ زغم‌ هجران‌ بشکافتیم‌
خوبتر از بوقلمون‌ یافتیم
‌بوقلمونیها در نوبهار
پیکر در پیکر بنگاشتیم‌
لاله‌ بر لاله‌ فرو کاشتیم‌
گیتی‌ را چون‌ ارم‌ انگاشتیم‌
دشت‌ به‌ یاقوت‌ ترانباشتیم‌
باز به‌ هر گوشه‌ برافراشتیم
‌شاخ‌ گل‌ و نسترن‌ آبدار
باز جهان‌ گشت‌ چو خرم‌ بهشت‌
خوید دمید از دو بناگوش‌ مشت‌
ابر به‌ آب‌ مژه‌ در روی‌ کشت
‌گل‌ به‌ مل‌ و مل‌ به‌ گل‌ اندر سرشت‌
باد سحرگاهی‌ اردیبهشت
‌کرد گل‌ و گوهر بر ما نثار
صحراگویی‌ که‌ خور نق‌ شده‌ست
‌بستان‌ همرنگ‌ ستبرق‌ شده‌ست‌
بلبل‌ همطبع‌ فرزدق‌ شده‌ست
‌سوسن‌ چون‌ دیبه‌ ازرق‌ شده‌ست‌
بادة‌ خوشبوی‌ مروق‌ شده‌ست
‌پاکتر از آب‌ و قویتر زنار
مرغ‌ نبینی‌ که‌ چه‌ خواند همی‌
میغ‌ نبینی‌ که‌ چه‌ راند همی‌
دشت‌ نبینی‌ به‌ چه‌ ماند همی‌
دوست‌ نبینی‌ چه‌ ستاند همی‌
باغ‌ بتان‌ را بنشاند همی
‌بر سمن‌ و نسترن‌ و لاله‌زار
من‌ بروم‌ نیز بهاری‌ کنم‌
بر رخش‌ از مدح‌ نگاری‌ کنم‌
بر سرش‌ از دُر خِماری‌ کنم‌
بر تنش‌ از شعر شعاری‌ کنم‌
وینهمه‌ را زود نثاری‌ کنم‌
پیش‌ امیرالامرا بختیار(۴۴)

یادداشتها:

۱ ـ شاهنامه‌، جمشید، ب‌ ۵۱
۲ ـ دیوان‌ منوچهری‌، ب‌ ۲۲۲۹
۳ ـ گاه‌ شماری‌ در ایران‌ قدیم‌، ص‌ ۴۴ مقالات‌معین‌، ص‌ ۱۵۸
۴ ـ دیوان‌ منوچهری‌، ب‌ ۱
۵ ـ همانجا، ب‌ ۲۰۰۲
۶ همانجا، ب‌ ۲۹۰
۷ - همانجا، ب‌ ۶۰۳
۸ ـ مقالات‌ معین‌، ص‌ ۱۵۸
۹ ـ همانجا، ص‌ ۱۵۷/
۱۰ ـ شاهنامه‌، پادشاهی‌ هرمزد، ب‌ ۲۷۰ نیزگاه‌شماری‌، ص‌ ۵۷ ح‌.
۱۱ ـ دیوان‌ عنصری‌، ب‌ ۲۴۰۵ و گاه‌ شماری‌ ۵۷ ح‌.
۱۲ ـ دیوان‌ منوچهری‌، ب‌ ۲۵۲۵/
۱۳ ـ ایران‌ نامک‌، ص‌ ۵۰ Haloween Eve
14 ـ همان‌
۱۵ ـ گاه‌ شماری‌، ص‌ ۹۶ و…
۱۶ ـ همان‌، ص‌ ۸۰/
۱۷ ـ همان‌، ص‌ ۵۰/
۱۸ ـ همان‌، ص‌ ۱۳۰/
۱۹ ـ همان‌، ص‌ ۸۰ ح‌.
۲۰ ـ همان‌، ص‌ ۱۸۳/
۲۱ ـ همان‌، ص‌ ۱۸۷/
۲۲ ـ همان‌، ص‌ ۱۱۴ مقالات‌ معین‌، ص‌ ۱۵۹/
۲۳ ـ گاه‌ شماری‌، ص‌ ۴ و ۳۱ مقالات‌، ص‌ ۱۶۰/
۲۴ ـ گاه‌ شماری‌، صص‌ ۴ و ۱۷۹، ۳۰۳ مقالات‌،ص‌ ۱۶۰، دایرة‌المعارف‌ فارسی‌، ج‌ ۲ بخش‌ اول‌،ص‌ ۲۳۶۶/
۲۵ ـ گاه‌ شماری‌، صص‌ ۱۷۹، ۲۵۳ و ۳۰۳/
۲۶ ـ گاه‌ شماری‌، ص‌ ۲۶۳ نیز ویس‌ ورامین‌، ب‌۲۳/
۲۷ ـ گاه‌ شماری‌، ص‌ ۲۵۲/
۲۸ ـ گاه‌ شماری‌، ص‌ ۲۶۳/
۲۹ ـ همان‌، ص‌ ۹/
۳۰ ـ همان‌، ص‌ ۱۵۳ و ۲۹۱/
۳۱ ـ همان‌، ص‌ ۱۵۴/
۳۲ ـ همان‌، ص‌ ۱۵۶/
۳۳ ـ همان‌، ص‌ ۱۵۷/
۳۴ ـ همان‌، ص‌ ۱۵۵/
۳۵ ـ همان‌، ص‌ ۱۵۶/
۳۶ ـ همان‌، ص‌ ۱۷۷/
۳۷ ـ همان‌، صص‌ ۱، ۱۶۷ و ۲۹۸/
۳۸ ـ همان‌، ص‌ ۲۹۶/
۳۹ ـ همان‌، صص‌ ۲ و ۳/
۴۰ ـ مقالات‌، ج‌ ۱، ص‌ ۱۶۱/
۴۱ ـ یشت‌ها، ج‌ ۱، ص‌ ۵۹۴/
۴۲ ـ همان‌، ص‌ ۵۹۶/
۴۳ ـ پاییز هم‌ بهاری‌ دیگر است‌ (در کدام‌ یک‌ ازکتابهایش‌ به‌ جوانی‌ خواندم‌ یادم‌ نیست‌. گویا درمجلة‌ سخن‌ بوده‌ است‌.)
۴۴ ـ دیوان‌ منوچهری‌، ص‌ ۱۶۱، ب‌ ۲۱۷۲/

کتابنامه‌:
۱ ـ پورداود، ابراهیم‌، ۱۳۴۷، یشت‌ها، ج‌ ۱، تهران‌،انتشارات‌ طهوری‌
۲ ـ تقی‌زاده‌، حسن‌، ۱۳۵۷، گاه‌ شماری‌ در ایران‌قدیم‌، زیر نظر ایرج‌ افشار، تهران‌، انتشارات‌شکوفان‌
۳ ـ عنصری‌ بلخی‌، ۱۳۶۳، دیوان‌، بکوشش‌ دکترمحمد دبیر سیاقی‌، تهران‌، کتابخانه‌ سنایی‌
۴ ـ فخرالدین‌ گرگانی‌، ۱۳۳۷ ویس‌ ورامین‌، به‌اهتمام‌ محمد جعفر محجوب‌، تهران‌، بنگاه‌ نشراندیشه‌
۵ ـ فردوسی‌، ۱۹۶۳، شاهنامه‌، ج‌ ۱، تحت‌ نظر.ی‌.۱۰/ برتلس‌، مسکو، انتشارات‌ ادبیات‌ خاور
۶ ـ فردوسی‌، ۱۹۷۰، شاهنامه‌، ج‌ هشتم‌، زیر نظرع‌.آذر، مسکو، ادارة‌ انتشارات‌ دانش‌
۷ - قرشی‌، امان‌ الله‌، ۱۳۸۰، ایران‌ نامک‌، تهران‌،انتشارات‌ هرمس‌
۸ ـ دایرة‌المعارف‌ فارسی‌، ۱۳۵۶، ج‌ دوم‌، بخش‌ ۱،تهران‌، شرکت‌ سهامی‌ کتابهای‌ جیبی‌
۹ ـ معین‌، محمد، ۱۳۶۴، مجموعه‌ مقالات‌، به‌کوشش‌ مهدخت‌ معین‌، ج‌ ۱، تهران‌، انتشارات‌ معین‌
۱۰ ـ منوچهری‌ دامغانی‌، ۱۳۷۰، دیوان‌، بکوشش‌دکتر محمد دبیر سیاقی‌، تهران‌، انتشارات‌ زوار.