تقدیم‌ به‌ کودکی‌های‌ پدر و مادرم‌

حمیرا خدابنده‌ دوگاهه‌

وقتی‌ به‌ روز لبخند می‌زد خورشید از دور بر او می‌خندید و ماه‌ به‌ مهمانی‌ سفره‌ای‌ از سادگی‌ او دعوت‌می‌شد. به‌ آرامی‌ از کنار تمام‌ خاطراتی‌ که‌ برگ‌ به‌ برگ‌ چون‌ خزانی‌ سرد بر دامن‌ پرمهرش‌ فرو می‌ریخت‌،می‌گذشت‌. گام‌هایش‌ توان‌ ایستادن‌ نداشت‌. به‌ فردا که‌ می‌اندیشید دوست‌ داشت‌ بدود. دلش‌ مالامال‌ ازحسرت‌ روزهای‌ خوب‌ کودکی‌ می‌شد. می‌دانست‌ در بقچه‌ای‌ از صفا و صمیمت‌ به‌ اندازه‌ی‌ تمام‌خوبی‌های‌ دنیا، ره‌ آوردی‌ از کوشش‌ و تلاش‌ را با خود به‌ همراه‌ دارد. باورداشت‌ هایی‌ که‌ در فراز و فرودزندگی‌ از نیاکان‌ خویش‌ آموخته‌ بود، به‌ او در پی‌ سپاری‌ روزهایی‌ سخت‌ در عرض‌ طویل‌ زندگی‌ کمک‌می‌کرد…
رودبار با سه‌ هزار و ۳۱۰ خانوار و ۱۱ هزار و ۵۵۸ نفر جمعیت‌ از شهرهای‌ جنوبی‌ استان‌ گیلان‌می‌باشد. این‌ شهرستان‌ در سال‌ ۱۳۳۹ یکی‌ از بخش‌های‌ شهرستان‌ رشت‌ بود و از آن‌ سال‌ به‌ بعد،عنوان‌ شهرستان‌ را به‌ خود اختصاص‌ داد. شهری‌ ست‌ بین‌ گیلان‌ و قزوین‌ که‌ درجغرافیای‌ سیاسی‌ از آن‌به‌ رودبار زیتون‌ نام‌ برده‌ شده‌ است‌ و با ۲۵۴۷ کیلومتر مربع‌ بیشترین‌ مساحت‌ را داراست‌. رودبار زیتون‌ ازروستاهای‌ متعدد و چهار دهستان‌ به‌ نام‌ حومه‌، رستم‌ آباد، رحمت‌ آباد و عمارلو تشکیل‌ شده‌. از غرب‌ به‌شفت‌، از جنوب‌ به‌ رودخانه‌ی‌ قزل‌ اوزن‌ و تارم‌ زنجان‌ محدود می‌شود و روستاهای‌ رحمت‌ آباد در مشرق‌آن‌ قرار دارد. همچنین‌ گویش‌های‌ متفاوت‌ در این‌ منطقه‌ نیز، تحت‌ تاثیر عوامل‌ جغرافیایی‌ و حاکمیت‌اقتصادی‌ و اجتماعی‌ قرار گرفته‌ که‌ دارای‌ ساخت‌ و ویژگی‌های‌ خاصی‌ست‌. به‌ گونه‌ای‌ که‌ «از کوهپایه‌هابه‌ سوی‌ ارتفاعات‌ کم‌ کم‌ زبان‌ گیلکی‌ ساحلی‌ کمرنگ‌ شده‌ به‌ جای‌ آن‌ زبان‌ گالشی‌ (دیلمی‌) و تالشی‌ اوج‌می‌گیرد و پس‌ از آن‌ زبان‌ تاتی‌ و کردی‌ چهره‌ می‌نماید.»
در معنا و مفهوم‌ زبان‌ باید گفت‌ هر گونه‌ نشانه‌ یا علامتی‌ که‌ موجودی‌ بتواند توسط‌ آن‌ حالات‌ یامفاهیم‌ و معانی‌ خود را به‌ موجودی‌ دیگر انتقال‌ دهد، زبان‌ گفته‌ می‌شود. از دیرباز بشر اولیه‌ با کشیدن‌نقوش‌ بر روی‌ دیوار غارها، زبان‌ اشاره‌ و کشیدن‌ خطوط‌ نامفهوم‌ به‌ نوعی‌ مترصد بیان‌ حالات‌، افکار واندیشه‌های‌ خود بوده‌ است‌. استفاده‌ از یک‌ زبان‌ واحد با توجه‌ به‌ گستردگی‌ اقوام‌ و ملیت‌ها معقول‌ نیست‌.زیرا هر قوم‌ و ملتی‌ دارای‌ زبان‌ و گویش‌ خاصی‌ست‌ که‌ می‌تواند توسط‌ آن‌ با دیگران‌ ارتباط‌ برقرار نموده‌ ونیازهای‌ روحی‌ و جسمی‌ خود را برطرف‌ نماید. یکی‌ از بحث‌انگیزترین‌ مواردی‌ که‌ در حیطه‌ی‌زبان‌شناسی‌ مطرح‌ است‌، تفکیک‌ لهجه‌ و زبان‌ است‌ و پاسخ‌ دادن‌ به‌ این‌ پرسش‌ که‌ آیا لهجه‌، زبان‌ است‌یا شاخه‌ای‌ از زبان‌. عده‌ای‌ لهجه‌ را به‌ جهت‌ همریشگی‌ با زبان‌ پیشین‌ به‌ عنوان‌ یک‌ زبان‌ مستقل‌تعریف‌ می‌کنند ودسته‌ای‌ دیگر نیز مدعی‌ هستند که‌ لهجه‌ها مستقل‌ نیستند و به‌ عنوان‌ شاخه‌ای‌ از یک‌زبان‌ واحد تعریف‌ می‌شوند.
مردم‌ رودبار به‌ زبان‌ تاتی‌ سخن‌ می‌گویند. تات‌ اصطلاحی‌ست‌ مانند عجم‌ در برابر عرب‌. ریشه‌ی‌ آن‌را از هند و اروپایی‌ می‌دانند. زبان‌ تاتی‌ را نیز از این‌ نظر مستقل‌ می‌دانند که‌ از سده‌ها پیش‌ در اقلیت‌ بوده‌با این‌ که‌ بر پشتوانه‌ی‌ ادبی‌ و فرهنگی‌ متکی‌ نیست‌، اما به‌ زبان‌ پهلوی‌ و اوستایی‌ بسیار نزدیک‌ است‌.تنوع‌ و گونه‌ گونی‌ لهجه‌ها درمناطق‌ مختلف‌ رودبار و بخش‌های‌ تابعه‌ باعث‌ شده‌ تا در هر منطقه‌ای‌ مردم‌به‌ گویشی‌ خاص‌ سخن‌ گفته‌ و اختلاف‌ گویش‌ بین‌ روستاها و بخش‌ها تا بدانجاست‌ که‌ گویش‌ مردم‌ تاحدی‌ نسبت‌ به‌ هم‌ متفاوت‌ می‌باشد. به‌ گونه‌ای‌ که‌ گویش‌ مردم‌ لاکه‌ و دوگاهه‌، دارستان‌ و تکلیم‌، کلشتر وخرمبو، فیشم‌ و فیلده‌ (از روستاهای‌ رودبار) با هم‌ کمی‌ تفاوت‌ دارد که‌ این‌ امر، بیانگر گستردگی‌ واژگانی‌ دراین‌ منطقه‌ می‌باشد. اگرچه‌ اختلاف‌ گویش‌ها خیلی‌ متفاوت‌ نیست‌ اما استفاده‌ از واژگان‌، لغات‌ و ترکیبات‌در میان‌ روستاها و مناطق‌ مختلف‌ با هم‌ فرق‌ دارد. به‌ عنوان‌ نمونه‌ کلمه‌ی‌ گردو به‌ صورت‌ ووز، یوز و آغوزتلفظ‌ می‌شود. مردم‌ شهرستان‌ رودبار به‌ زبان‌ گیلکی‌، تاتی‌، کردی‌ (رحمت‌ آباد، عمارلو، لوشان‌) باویژگی‌های‌ محل‌ سکونت‌ خویش‌ صحبت‌ می‌کنند.
تات‌ها همان‌ گونه‌ که‌ بیان‌ شد به‌ عنوان‌ یک‌ قوم‌ ایرانی‌ دارای‌ قدمتی‌ طولانی‌ هستند. بر اساس‌پژوهش‌های‌ به‌ عمل‌ آمده‌ قدمت‌ و گستردگی‌ قوم‌ تات‌ در گذشته‌های‌ دور بیش‌ از سایر اقوام‌ بوده‌ است‌.بعدها با اشاعه‌ی‌ زبان‌ ترکی‌، تات‌ از بین‌ رفت‌. تات‌ها به‌ گروههایی‌ از مردم‌ ایرانی‌ تبار اتلاق‌ می‌شد که‌ساکن‌ قفقاز و ایران‌ بودند و به‌ لهجه‌ی‌ تات‌ گفتگو می‌گردند«تات‌ قومی‌ ایرانی‌ بودند که‌ ریشه‌ی‌ زبانشان‌آریایی‌ست‌. در عهد ساسانیان‌، به‌ آذربایجان‌ و از آن‌جا به‌ حوالی‌ خزر کوچانده‌ شدند. هنوز گویش‌ مردمی‌در پیرکوه‌ از خانواده‌های‌ دوگاهه‌ و لاکه‌، تکلیم‌، دارستان‌ و آبادی‌های‌ بین‌ رودبار و طارم‌ تاتی‌ نامیده‌می‌شود.»
بهار در جلد سوم‌ سبک‌شناسی‌ به‌ نقل‌ از منهاج‌ السراج‌ و طبقات‌ ناصری‌، تات‌ را از تازیک‌ یا تاجیک‌به‌ معنی‌ فارسی‌ زبانان‌ تعریف‌ کرده‌ است‌. بی‌ شک‌ پژوهش‌های‌ ارزنده‌ای‌ در خصوص‌ خاستگاه‌ زبان‌ وفرهنگ‌ زبان‌شناسی‌ صورت‌ گرفته‌ که‌ با مطالعه‌ و تفحص‌ در آن‌ می‌توان‌ به‌ نکات‌ ارزشمندی‌ در زمینه‌ی‌گویش‌ها و لهجه‌های‌ گیلان‌ دست‌ یافت‌. همان‌ گونه‌ که‌ بیان‌ شد این‌ سرزمین‌ با تمدنی‌ متعلق‌ به‌ پیش‌ ازمیلاد مسیح‌ و آثار مکشوفه‌ و پرشکوه‌ بیانگر نبوغ‌ هنری‌ اقوامی‌ست‌ که‌ پیشتر در این‌ سرزمین‌ زندگی‌می‌کردند. آن‌چه‌ از آثار مکشوفه‌ی‌ رودبار بدست‌ آمده‌ آثاری‌ منحصر به‌ فرد در مارلیک‌ واقع‌ در شرق‌سپیدرود و کلورز در غرب‌ سفیدرود می‌باشد که‌ حکایت‌ از تمدنی‌ بزرگ‌ و شگرف‌ دارد. «جام‌ مارلیک‌ که‌ ازنظر قدرت‌ اندیشه‌ و تفکر و اشکال‌ بدیع‌ وتصاویر بکر جزء آثار ارزشمند باستان‌شناسی‌ به‌ شمار می‌رودجزئی‌ از ذخائر این‌ سرزمین‌ باستانی‌ می‌باشد.»

دوگاهه‌:
از میان‌ روستاهای‌ رودبار می‌توان‌ از دو گاهه‌ نام‌ برد. دو گاهه‌ قصبه‌ای‌ ست‌ درشهرستان‌ رودبار که‌ به‌علت‌ شرایط‌ آب‌ و هوایی‌ و مناطق‌ ییلاقی‌ و قشلاقی‌ محل‌ مناسبی‌ برای‌ اقوام‌ کهن‌ بود. «از گورستان‌های‌دوگاهه‌ و آبادی‌های‌ نزدیک‌ قبر فولادو «سه‌ گجی‌» (یا سه‌ قزی‌) که‌ یادآور سگزی‌ و سکایی‌ می‌باشد به‌سال‌ ۱۲۱۷ خورشیدی‌ آثاری‌ از عهد ساسانیان‌ و پیش‌ از آن‌ بدست‌ آمده‌ که‌ شودزوکو، محقق‌ لهستانی‌ درکتاب‌ خود از آن‌ها یاد کرده‌ است‌.»
آثار مکشوفه‌ی‌ این‌ منطقه‌ مدالهای‌ عهد باستانی‌ چهار عدد خاتم‌ سنگی‌ با نقش‌ یک‌ سر و خط‌پهلوی‌ می‌باشد. به‌ نظر می‌رسد وجه‌ تسمیه‌ی‌ دو گاهه‌ بخاطر تابستان‌ و زمستان‌ بودن‌ آن‌ می‌باشد و به‌سبب‌ همجواری‌ مناطق‌ ییلاق‌ و قشلاق‌ است‌. از آثار قدیمی‌ این‌ منطقه‌ می‌توان‌ از لشگرگاه‌ نام‌ برد. درکتاب‌ تاریخ‌ گیلان‌ نیز به‌ قریه‌ی‌ دوگاهه‌ اشاره‌ شده‌ است‌.

لاکه‌:
لاکه‌ نام‌ دهی‌ست‌ جزء دهستان‌ حومه‌ی‌ بخش‌ رودبار شهرستان‌ رشت‌ واقع‌ در دو هزار گزی‌ شمال‌رودبار. در کتاب‌ آدم‌ها و آیین‌ها در ایران‌، به‌ لاکه‌ اشاره‌ شده‌ است‌. ناصرالدین‌ شاه‌ این‌ گونه‌ از آن‌ نام‌ برده‌است‌:«در جزیره‌ای‌ که‌ جزء سفیدرود است‌ و سنگ‌ در آن‌ بسیار است‌ در پایین‌ لاکه‌ از قدیم‌ عمارتی‌ بوده‌.میر ابراهیم‌ خان‌ را خواسته‌، گفتیم‌ که‌ در مراجعت‌ از گیلان‌ آن‌ جا را به‌ وزیر خارجه‌ نشان‌ داده‌ فرمایش‌ مارا ابلاغ‌ کنند تا آن‌ جا بتازه‌ عمارت‌ کنند.» وقتی‌ مناظر زیبای‌ دوگاهه‌ و چشم‌ انداز شگرف‌ و مسحورکننده‌اش‌ را که‌ گویی‌ خداوند با قلم‌ مویی‌ اعجاب‌انگیز نقوش‌ زیبایی‌ را بر پیکره‌ی‌ آن‌ نقش‌ بسته‌ بود،دیدم‌؛ دلم‌ برای‌ ناصرالدین‌ شاه‌ سوخت‌ که‌ اگر کمی‌ میلشان‌ جانب‌ دوگاهه‌ می‌کشید، از زیبایی‌فوق‌العاده‌ای‌ آن‌ یقیناً سخت‌ در اعجاب‌ و شگفتی‌ می‌شدند و دستور ساخت‌ عمارتی‌ نو را در دوگاهه‌ نیزمی‌دادند.
لاکه‌ و دوگاهه‌ از آیین‌ها وباورداشت‌ هایی‌ سخن‌ می‌گوید که‌ ثانیه‌ها را به‌ سال‌ با صبوری‌ سپری‌ساختند و در زلزله‌ی‌ سال‌ ۱۳۶۹ آسیب‌ فراوان‌ دیدند اما شکیبایی‌ بر این‌ بلای‌ حزن‌انگیز باعث‌ شد تاآیندگان‌ بیاموزند که‌ به‌ عمق‌ زندگی‌ باید اندیشید و به‌ یادهایی‌ که‌ در طول‌ زندگی‌، هر کس‌ از خود به‌ جای‌می‌گذارد. مثل‌ جاده‌ای‌ که‌ با جای‌ پای‌ هر کسی‌ می‌توان‌ دریافت‌ که‌ او چقدر عرض‌ زندگی‌ را پیموده‌ است‌.

نوروز در لاکه‌ و دوگاهه‌:
همیشه‌ لذت‌ نوروز، تحویل‌ سال‌، طعم‌ تخم‌ مرغ‌های‌ رنگ‌ شده‌، شیرینی‌ نُقل‌ و نبات‌، چهره‌های‌ پاک‌و معصوم‌ کودکان‌ را لبریز از شور و شوق‌ می‌ساخت‌. مادرم‌ می‌گوید آن‌ روزها که‌ وقتی‌ کودک‌ بود، لباس‌ نومی‌پوشید و به‌ همراه‌ بزرگترها خانه‌ را از غبار یکساله‌ پاکیزه‌ می‌ساخت‌ و طعم‌ بهار را با تمام‌ زیبایی‌هایش‌ به‌ هر خانه‌ هدیه‌ می‌داد. مادربزرگ‌ و پدر بزرگ‌ چون‌ نگینی‌ سبز در دستان‌ خانواده‌ می‌درخشیدند وکودکان‌ در آغوش‌ آنان‌ آینده‌ را به‌ زیبایی‌ در می‌یافتند. چهارشنبه‌ سوری‌ برای‌ کودکان‌ از جذابیت‌ خاصی‌برخوردار بود. با آمدن‌ آن‌ همه‌ می‌دانستند که‌ بهار در راه‌ است‌ و باید با رویی‌ باز از آن‌ استقبال‌ کرد. انجام‌مراسم‌ چهارشنبه‌ سوری‌ با توجه‌ به‌ ساختار بومی‌ و شرایط‌ اقلیمی‌ هر منطقه‌ متفاوت‌ بود.
مثلاً «بعضی‌ها در شب‌ چهارشنبه‌سوری‌ تفنگ‌ در می‌کنند. بعد از سوختن‌ بوته‌ یا هیزم‌ خاکستر آتش‌چهارشنبه‌ سوری‌ را جمع‌ می‌کنند و می‌برند و در آب‌ روان‌ می‌ریزند و بر می‌گردند.»
چهارشنبه‌ سوری‌ جشنی‌ست‌ که‌ در غروب‌ سه‌ شنبه‌ی‌ آخر سال‌ شمسی‌ برپای‌ می‌دارند و آتش‌ برمی‌افروزند. وقتی‌ چهارشنبه‌ سوری‌ از راه‌ می‌رسید گویی‌ بهار نزدیک‌تر می‌شد و خانواده‌ها برای‌ رفع‌نکبت‌ و سختی‌ تلاش‌ می‌کردند. خانه‌ تکانی‌، خرید عید، تدارک‌ کُل‌ِ چارشنبه‌ از مهمترین‌ وظایف‌ مادربود. و کودکان‌ که‌ شادمانه‌ و جست‌ و خیزکنان‌ به‌ رونق‌ عید و بوی‌ بهار در شوق‌ خویش‌ سرشار بودند، ازمادر می‌آموختند که‌ مانند مادر بزرگ‌ به‌ انجام‌ سنن‌ در این‌ روزها بپردازند. چهارشنبه‌ سوری‌ در رودبار باپریدن‌ از روی‌ آتش‌ نمود می‌یافت‌.«در رودبار و روستاهای‌ اطراف‌ آن‌ سه‌ یا پنج‌ یا هفت‌ کپه‌ کاه‌ می‌گذارندو آتش‌ می‌زنند و از آتش‌ سرخ‌ رویی‌ می‌خواهند.»
همچنین‌ زنان‌ سخت‌ کوش‌ دو شادوش‌ مردان‌ به‌ رتق‌ و فتق‌ امور می‌پرداختند و در کنار خانواده‌ به‌بهتر شدن‌ اوضاع‌ به‌ مناسبت‌ فرا رسیدن‌ عید نوروز نظر داشتند. دستان‌ پرتلاششان‌ برای‌ کَمرالاوَه‌ آماده‌بود. این‌ سنت‌ دیرپا که‌ با فرا رسیدن‌ ایام‌ نوروز، خانه‌ تکانی‌ و چهارشنبه‌ سوری‌ آغاز می‌شد، نوعی‌ رنگ‌ وجلا دادن‌ به‌ در و دیوار خانه‌ بود. آنان‌ دیوار خانه‌ را به‌ طور عمودی‌ به‌ دو قسمت‌ مساوی‌ تقسیم‌ می‌کردند وقسمت‌ پایین‌ را با گل‌ سرخ‌ (گل‌ رس‌) و قسمت‌ بالای‌ آن‌ را با گل‌ سفید که‌ به‌ آن‌ اِسپیه‌ می‌گفتند با جاروگل‌اندود می‌کردند.
مالااُوسینی‌، مالیدین‌ این‌ ملات‌ بر روی‌ دیوار بود که‌ در روزهای‌ پایانی‌ سال‌ انجام‌ می‌گرفت‌. یکی‌دیگر از متداول‌ترین‌ آداب‌ این‌ شب‌ قرار دادن‌ ماهی‌ قرمز در خانه‌ بود. ضرورت‌ این‌ امر تا بدانجا بود که‌حتا اگر خانواده‌ای‌ امکان‌ تهیه‌ی‌ ماهی‌ قرمز را نداشت‌، ماهی‌ شور دودی‌ را که‌ به‌ رنگ‌ قرمز بود به‌ دیوارخانه‌ آویزان‌ می‌کرد تا برایش‌ به‌ اصطلاح‌ دم‌ بزند. با این‌ که‌ می‌دانستند ماهی‌ خشک‌ شده‌ دم‌ نمی‌زند اماباورشان‌ بر این‌ بود که‌ با آویزان‌ کردن‌ آن‌ بر دیوار خانه‌، تصور دم‌ زدن‌ ماهی‌ برای‌ کودکانشان‌ تداعی‌می‌شود. مادرانی‌ که‌ وجودشان‌ لبریز از عشق‌ و عاطفه‌ بود، هر چه‌ نکبتی‌ را دور می‌ریختند و همه‌ چیز راسفید و پاکیزه‌ می‌ساختند آنوقت‌ به‌ صحرا می‌رفتند و در حالی‌ که‌ پیاله‌ای‌ در دستشان‌ بود، از سفره‌ی‌ سبزخدا، نوعی‌ خَنِش‌ (نوعی‌ سبزی‌ صحرایی‌ خوراکی‌) می‌چیدند و با تخم‌ مرغ‌، نوعی‌ کوکو طبخ‌ می‌کردند تاوقتی‌ سفره‌ی‌ شب‌ چهارشنبه‌سوری‌ پهن‌ است‌ با پِلا (برنج‌ پخته‌) بخورند و ماهی‌ نیز برایشان‌ دم‌ بزند. وکودکان‌ به‌ این‌ خیال‌ که‌ ماهی‌ روی‌ دیوار در چهارشنبه‌ سوری‌ حتماً دم‌ می‌زند، محو تماشای‌ آن‌ می‌شدند.باور مردم‌ بر این‌ بود که‌ سفره‌ باید هفت‌ رنگ‌ باشد، بنابراین‌ از هر طریقی‌ سعی‌ داشتند تا سفره‌ای‌رنگارنگ‌ پهن‌ نموده‌ و سلیقه‌ و کدبانوگری‌ خود را نشان‌ دهند و بدین‌ طریق‌ احساس‌ غرور و شعف‌می‌کردند.
در چهارشنبه‌ سوری‌ با آلو شیش‌ (چوب‌ نازک‌ درخت‌ گوجه‌ سبز) کودکانی‌ را که‌ لاغر بودند می‌زدند تافربه‌ شوند و با این‌ باور می‌گفتند باید: چِلّه‌ آبرینم‌ (چله‌ را ببرم‌)
آلو شیشا بگو امرا چاقاکُنه‌ (به‌ چوب‌ درخت‌ گوجه‌ سبز بگو که‌ ما را چاق‌ کند)
سپس‌ علوفه‌ می‌آوردند و آتش‌ بر می‌افروختند و می‌خواندند:
درد و غم‌ بَرشُو(درد و غم‌ برود)
کفته‌بشو(کفته‌ برود)
کلاس‌ بُشو(به‌ کلاس‌ برود)
اُروسُونه‌ کشکول‌ مَشو(توی‌ کشکول‌ روس‌ها نرود)
و از روی‌ آتش‌ می‌پریدند و درد و غم‌ بر شو می‌خواندند. از دیگر رسوم‌ مردم‌ رودبار در شب‌ چهارشنبه‌سوری‌ فرستادن‌ لِرای‌ یا ورای‌ (بره‌) به‌ داخل‌ خانه‌ بود. کسی‌ پست‌ در می‌ایستاد وگوسفند کوچکی‌ را داخل‌خانه‌ می‌انداخت‌ و می‌خواند:
وِرای‌ وِرای‌ تاوَده‌ دِرای‌(بره‌ را داخل‌ بینداز)
با فرستادن‌ بره‌ به‌ داخل‌ خانه‌، صاحبخانه‌ اگر پولی‌ داشت‌ به‌ کسی‌ که‌ بیرون‌ خانه‌ بود، می‌داد و اگر هم‌پولی‌ نداشت‌ که‌ بپردازد، کسی‌ که‌ بیرون‌ در ایستاده‌ بود می‌گفت‌:
نخود و کشمشم‌ بُبو قبول‌ کُنم‌(نخود و کشمش‌ هم‌ باشد قبول‌ می‌کنم‌)
سپس‌ فرد با گرفتن‌ نخود، کشمش‌ یا پول‌، به‌ همراه‌ گوسفند به‌ منزل‌ شخص‌ دیگری‌ می‌رفت‌ و گفته‌هایش‌ را تکرار می‌کرد و هر کس‌ در حد توان‌ خود به‌ او پول‌ یا نخود و کشمش‌ می‌داد. این‌ رسم‌ در میان‌بعضی‌ از مناطق‌ رودبار نیز رواج‌ داشت‌.«بره‌ گردانی‌ سابقاً در مناطق‌ کوهپایه‌ای‌ گیلان‌ رسم‌ بود که‌ گالشهابره‌ی‌ سفید سرحال‌ را انتخاب‌ نموده‌ پشتش‌ را با حنا رنگ‌ می‌کردند و دستمال‌ رنگینی‌ به‌ گردنش‌می‌بستند و به‌ خانه‌ی‌ روستاییان‌ می‌رفتند. بره‌ را در اتاق‌ نشیمن‌ رها می‌کردند. بره‌ در اتاق‌ گشتی‌ می‌زد وصاحبخانه‌ یکی‌ دو سکه‌ پول‌ و مقداری‌ آجیل‌ و شیرینی‌ در دستمال‌ گردنش‌ می‌ریخت‌. بچه‌ها هم‌ دستی‌به‌ سر و گوشش‌ می‌کشیدند و نوازشش‌ می‌کردند گالش‌ هم‌ سال‌ نو را مبارکباد می‌گفت‌ و با بره‌اش‌ به‌خانه‌ای‌ دیگر می‌رفت‌. بره‌ گردانی‌ را گاهی‌ شب‌ اول‌ سال‌ هم‌ انجام‌ می‌دادند و مردم‌ پای‌ بره‌ را خوب‌ وشگون‌ می‌دانستند.»
از دیگر آداب‌ این‌ شب‌ فرستادن‌ شال‌ از لوجنک‌ (پشت‌ بامی‌ که‌ با شیشه‌ پوشیده‌ شده‌) بود.سیدی‌ شالی‌ را به‌ ناگاه‌ به‌ درون‌ خانه‌ی‌ فردی‌ می‌انداخت‌. وقتی‌ دستمال‌ از لوجنک‌ به‌ داخل‌ خانه‌می‌افتاد، کودکان‌ می‌ترسیدند ولی‌ صاحبخانه‌ که‌ می‌دانست‌ این‌ از مراسم‌ چهارشنبه‌ سوری‌ست‌ باصمیمیت‌ و مهربانی‌ می‌گفت‌:
آقا جُن‌ْ تِه‌ جَدا قُربُن‌ْ (آقاجان‌ قربان‌ جدت‌ بروم‌)
مِه‌ کُتَه‌ زَهَلَه‌ بُکُردْ(پسر من‌ ترسید)
وقتی‌ شال‌ از لوجنک‌ به‌ پایین‌ فرستاده‌ می‌شد، صاحبخانه‌ آن‌ را باز می‌کرد و به‌ نشانه‌ی‌ خیر و خوبی‌،نخود و کشمش‌ داخل‌ آن‌ قرار می‌داد و از سید می‌خواست‌ که‌ آن‌ را بالا بکشد. بی‌ تردید چهارشنبه‌ سوری‌ریشه‌ در اعتقادات‌ کهن‌ ایران‌ زمین‌ دارد و «بازمانده‌ی‌ جشن‌ فروردگان‌ است‌.» در تقویم‌ ایران‌ چهارهفته‌ وجود نداشت‌ و هر روز از سی‌ روز نام‌ خاصی‌ را به‌ خود اختصاص‌ داده‌ بود. آتش‌ افروزی‌ در فروردگان‌با چهارشنبه‌ منطبق‌ بود. از این‌ رو چهارشنبه‌ سوری‌ در میان‌ فرهنگ‌ و آیین‌ این‌ مرز و بوم‌ نهادینه‌ شد.زنان‌ برای‌ خانه‌ تکانی‌ و به‌ استقبال‌ نوروز رفتن‌، از هیچ‌ کوششی‌ دریغ‌ نمی‌کردند. تمام‌ سلایق‌ خود را به‌کار می‌بستند تا به‌ هر نحو ممکن‌، لیاقت‌ و شایستگی‌ خود را به‌ معرض‌ دید همگان‌ بگذارند. آنقدر ظروف‌مِسی‌ خود را می‌سایید تا کاملاً سطح‌ رویی‌ آن‌ جلا بیفتد و براق‌ شود. که‌ به‌ این‌ کار اصطلاحاً مِرس‌دَسین‌(ساییدن‌ ظرف‌ مسی‌) می‌گفتند. آنوقت‌ مرس‌های‌ پاک‌ کرده‌ را روی‌ رفچه‌ (جایی‌ که‌ ابتدا تا انتهای‌دیوار را شامل‌ می‌شد و محل‌ قرار دادن‌ چراغ‌، قرآن‌ و…بود) قرار می‌دادند تا همه‌ آن‌ را ببینند که‌ چقدر تمیزاست‌. همچنین‌ سینی‌ هایی‌ را که‌ رنگشان‌ زرد بود، آنقدر با خاک‌ می‌مالیدند و می‌ساییدند تا کاملاً تمیزشود. سپس‌ با نوک‌ انگشتان‌ بر روی‌ آن‌ طرحی‌ از گل‌ می‌انداختند و سپس‌ بعد از آن‌ در کنار نور خورشیدقرار می‌دادند تا خشک‌ شود. آن‌ها از این‌ ظرف‌ برای‌ تزیین‌ روی‌ رفچه‌ و بریجه‌ (یک‌ متر داخل‌ دیوار بود وبر روی‌ آن‌ آیینه‌ و چراغ‌ گردسوز می‌گذاشتند) استفاده‌ می‌کردند. آنگاه‌ زمان‌ تحویل‌ سال‌ فرا می‌رسید وعید آغاز می‌شد. کودکان‌ با لباس‌ هایی‌ به‌ رنگ‌ زرد و قرمز کوچه‌های‌ خاک‌ گرفته‌ی‌ شهر را آذین‌می‌بستند و جست‌ و خیزکنان‌ به‌ استقبال‌ ایام‌ باستانی‌ نوروز می‌رفتند تا روزی‌ نو را خاطره‌ کنند.
کودکی‌ که‌ مادرش‌ را از دست‌ داده‌ بود ویا از فراق‌ پدرش‌ اندوهگین‌ بود عید را به‌ شادمانی‌ سپری‌می‌ساخت‌ و دیگر اندوهی‌ قلب‌ کوچکش‌ را نمی‌آزرد. رخت‌ و لباس‌ عید برای‌ کسانی‌ که‌ کم‌ سن‌ و سال‌بودند، سرخ‌ بود. نوروز خوانی‌ یکی‌ از آداب‌ و رسوم‌ زیبایی‌ بود که‌ به‌ نوعی‌ بازگو کننده‌ی‌ حال‌ و هوای‌ فرارسیدن‌ بهار و شادمانی‌ مردم‌ از این‌ روزهای‌ خجسته‌ بود. مردی‌ ساده‌ مانند بهار، به‌ رنگ‌ آبی‌ دریا درکوچه‌ها در زیر سایبان‌ سوزنی‌ شکل‌ درختان‌ زیتون‌ در حالی‌ که‌ با شادمانی‌ صورت‌ آشنایش‌ خبر از آمدن‌بهار می‌داد، می‌خواند:
نوروز و نو سال‌ باشد مبارک‌
شما را امسال‌ باشد مبارک‌
و یا این‌ ترانه‌:
آقا بِرار با خدا (آقا برادر با خدا)
انشاءاللّه‌ بِشی‌ کربلا (انشاءالله‌ کربلا بروی‌)
آقا براره‌ تاج‌ به‌ سر (آقا برادر تاج‌ به‌ سر)
تِه‌ خُنَه‌ ناهای‌ راه‌ سر (خانه‌ی‌ تو در مسیر راه‌ است‌)
تِره‌ بِبَه‌ گل‌ پسر (تو صاحب‌ پسر شده‌ای‌)
سال‌ نو مبارک‌ بادا (سال‌ نو برایت‌ مبارک‌ باشد)
یا:
نوروز و نو سال‌ مُواری‌ بُبو (نوروز و سال‌ نو مبارک‌ باشد)
شِمه‌ را امسال‌ مواری‌ بُبو (برای‌ شما امسال‌ مبارک‌ باشد)
عروس‌ گولی‌ از مراسم‌ بسیار زیبا و جذاب‌ این‌ ایام‌ بود. نمایشگران‌ این‌ مراسم‌ غول‌، پیر بانو و ناز خانم‌بودند. موضوع‌ این‌ نمایش‌ دعوای‌ غول‌ و پیربانو بخاطر تصاحب‌ ناز خانم‌ بود. در جریان‌ نمایش‌ غول‌ و پیربانو با هم‌ کشتی‌ می‌گرفتند و سپس‌ با پیروزی‌ غول‌ و رقص‌ و پایکوبی‌ او با ناز خانم‌ نمایش‌ پایان‌می‌یافت‌. آنها زنگوله‌های‌ قرمزی‌ را بر سینه‌ و شانه‌های‌ خود آویزان‌ کرده‌ و در حالی‌ که‌ در کوچه‌ها حرکت‌می‌کردند، شوق‌ را در دل‌ کودکان‌ کوچه‌ و بازار ایجاد می‌نمودند. با صدای‌ زنگوله‌ و فریاد شادی‌ بچه‌ها،کودکان‌ با شوق‌ و نشاط‌ بی‌ شماری‌ به‌ دنبال‌ آنان‌ می‌دویدند و به‌ صدای‌ آنها گوش‌ می‌سپردند که‌می‌خواندند:
عروس‌ کلی‌ (گلی‌) بومیه‌ (عروس‌ گلی‌ آمده‌)
جُن‌ِ دلی‌ بومیه‌(جان‌ دلم‌ آمده‌)
همزمان‌ با تحویل‌ سال‌، اعتقادات‌ خاصی‌ در قلب‌ ساده‌ و آسمانی‌ مردم‌ می‌نشست‌. مهربانی‌، تکریم‌بزرگترها و دید و بازدید مردان‌ بزرگ‌ و به‌ اصطلاح‌ ریش‌ سفیدان‌ فامیل‌، از واجبات‌ انجام‌ مراسم‌ روز اول‌عید محسوب‌ می‌شد. از این‌ رو، همه‌ی‌ مردان‌ در صبح‌ اول‌ عید جمع‌ می‌شدند و به‌ نزد سیدی‌ که‌ از همه‌بزرگتر بود، می‌رفتند. این‌ کار در ساعات‌ اولیه‌ی‌ روز اول‌ عید انجام‌ می‌شد و تا پایان‌ همان‌ روز به‌ اتمام‌می‌رسید. زنان‌ حق‌ خارج‌ شدن‌ از منزل‌ و انجام‌ دید و بازدید را نداشتند. بلکه‌ این‌ مراسم‌ فقط‌ توسط‌مردان‌ انجام‌ می‌شد.
با پایان‌ گرفتن‌ دید و بازدید روز اول‌ عید، کوچکترها در کنار خانواده‌ به‌ دیدن‌ بزرگترها می‌رفتند وبجای‌ پول‌ سوُره‌ مُورغونه‌(تخم‌ مرغ‌ رنگ‌ شده‌ی‌ قرمز)عیدی‌ می‌گرفتند که‌ برایشان‌ بسیار لذت‌ بخش‌بود.

سیزده‌بدر
بعد از انجام‌ دید و بازدیدهای‌ نوروز و نزدیک‌ شدن‌ به‌ پایان‌ روزهای‌ عید، سیزده‌ بدر با تمام‌ نشاط‌ وشادابیش‌ فرا می‌رسید. دخترها در دشت‌ سبزی‌، جمع‌ می‌شدند و با لافند (طناب‌) وا(تاب‌) می‌خوردند و دربازی‌های‌ محلی‌ این‌ منطقه‌ که‌ به‌ آن‌ هلاچین‌ می‌گفتند، یکصدا با لباسهایی‌ به‌ رنگ‌ غروب‌ و خورشیدآواز می‌خواندند:
لالی‌ یی‌ لالا(از اصوات‌ است‌)
مِه‌ برار جُن‌ِ سَرِ شا(فدای‌ سر برادرم‌)
منجیل‌ پل‌ بپوشا / لالی‌ یی‌ لا لا / مِه‌ بِرار جُن‌ِ دُهُن’ا (در دهان‌ برادر من‌)
کلام‌ خُدا بُخنا (که‌ کلام‌ خدا را می‌خواند)
لالی‌ یی‌ بَردَکَت‌ (به‌ دام‌ انداخت‌)
یه‌ تا کِلِکامِه‌ بِرار جُنا بَرْدَکَت‌ْ (یک‌ دختری‌ برادرم‌ را به‌ دام‌ انداخت‌)
اَی‌ْ زَرین‌ گاوا زنگُل‌ دَبستم‌ (گاو طلایی‌ را زنگوله‌ بستم‌)
یه‌ تا کِلِکا بر برآبستم‌ (یک‌ دختر را دزدیدم‌)
تا شیر و پِلاماست‌ و پلا نُخُرُم‌ نشم‌ (تا شیر و پلو و ماست‌ و پلو نخورم‌، نمی‌روم‌)
یه‌ تا کلِکا مِه‌ بِرارجُن‌ِ دروازه‌ درین‌ نَبرم‌ُ نُشم‌ (یک‌ دختر برای‌ برادرم‌، داخل‌ خانه‌ نبرم‌، نمی‌روم‌)
سفره‌ای‌ که‌ انداخته‌ می‌شد، و بوی‌ شامی‌ مادر بزرگ‌ تا صد باغ‌ آن‌ طرف‌تر شامه‌ را می‌نواخت‌، همه‌ی‌اعضای‌ خانواده‌ به‌ امید این‌ که‌ سال‌ دیگر در کنار هم‌ باشند از غذای‌ لذیذ روز سیزده‌ بدر می‌خوردند و باکاهو و سنکجبین‌، لذت‌ نحوست‌ را بدر می‌کردند و به‌ این‌ امید که‌ زنان‌ جوان‌ سال‌ دیگر نوزاد خویش‌ را درآغوش‌ داشته‌ باشند، می‌خواندند:
هَی‌ سال‌ بدر(امسال‌ بدر شد)
سیزده‌ بدر(سیزده‌ بدر شد)
تا اِنکَنسال‌ هه‌ وقت‌(سال‌ دیگر همین‌ وقت‌)
مِه‌ برار جُن‌ِ یار اُن‌ِ بغل‌(برادر جان‌ من‌ یارش‌ را در بغل‌ بگیرد)
سپس‌ سبزه‌ را گره‌ می‌زدند و نیت‌ می‌کردند و آن‌ را در آبی‌ روان‌ می‌انداختند تا گره‌ و مشکلات‌زندگیشان‌ مانند آبی‌، روان‌ و جاری‌ باشد و بگذرد.
پنجره‌ را که‌ گشود فردا را دید. تمام‌ فردا روبرویش‌ قرار داشت‌. به‌ مادر بزرگ‌ خیره‌ شد که‌ با دوک‌ نخ‌ریسی‌ تمام‌ عمر، پود عشق‌ می‌بافت‌ و در سجاده‌ای‌ که‌ بوی‌ بهار می‌داد با دستانی‌ چروک‌ خورده‌، رنگ‌خدا را تسبیح‌ می‌زد.
آنگاه‌ مهربان‌ و صمیمی‌ با لبخندی‌ شیرین‌، از پشت‌ چشمانی‌ شرجی‌ نُقل‌ واژه‌هایش‌ را در کلام‌کودکی‌اش‌ می‌ریخت‌ و به‌ او جانی‌ دوباره‌ می‌داد. و پدربزرگ‌ که‌ در زیر سایبان‌ سوزنی‌ درختان‌ زیتون‌ باترانه‌هایی‌ پر از ایثار و از خودگذشتگی‌، وجودش‌ را به‌ سنگ‌ و کار عادت‌ می‌داد.
شادمانه‌ با توسن‌ آرزوهایش‌، به‌ شهر قصه‌ی‌ مادر بزرگ‌ و ترانه‌های‌ صمیمی‌ پدر بزرگ‌ می‌رسید وسوار بر اسب‌ نقره‌ای‌ خیال‌ با لبخندی‌ از نارنج‌ و ترنج‌ به‌ نور می‌رسید. سالها گذشت‌…
پرغرور، در برابر آیینه‌ای‌ از پند و اندرزهایی‌ که‌ بین‌ او و فردایش‌ پل‌ می‌ساخت‌، قرار گرفت‌. قصه‌ وترانه‌ از دور به‌ او لبخند می‌زدند. شادمانه‌ دستی‌ تکان‌ داد و فرزندش‌ را به‌ آنان‌ سپرد…
فهرست‌ منابع‌
۱ ـ مرادیان‌ گروسی‌. علی‌ اکبر، گیلان‌شناسی‌، معاونت‌ پژوهشی‌ دانشگاه‌ گیلان‌، چاپ‌ اول‌، ۱۳۷۲
۲ ـ بهار. محمد تقی‌، سبک‌شناسی‌، انتشارات‌ امیر کبیر، ج‌ ۳، تهران‌، چاپ‌ پنجم‌، ۱۳۶۹
۳ ـ اصلاح‌ عربانی‌. ابراهیم‌، کتاب‌ گیلان‌، انتشارات‌ گروه‌ پژوهشگران‌ ایران‌، تهران‌، ج‌ ۳، ۱۳۷۴
۴ ـ ستوده‌. منوچهر، از آستارا تا استرآباد، انتشارات‌ انجمن‌ آثار و مفاخر فرهنگی‌، تهران‌، چاپ‌ دوم‌، ۱۳۷۴
۵ ـ ملا عبدالفتاح‌ فومنی‌، تاریخ‌ گیلان‌، انتشارات‌ بنیاد فرهنگ‌ به‌ تصحیح‌ منوچهر ستوده‌، ۱۳۴۹
۶ ـ سرنا. کارلا، آدم‌ها و آیین‌ها، انتشارات‌ زوّار، ترجمه‌ی‌ علی‌ اصغر سیدی‌، تهران‌، ۱۳۶۲/
۷ ـ سرتیپ‌پور. جهانگیر، نام‌ها و نامدارهای‌ گیلان‌، نشر گیلکان‌، رشت‌، چاپ‌ اول‌، ۱۳۷۰
۸ ـ ه ل‌. رابینو، ولایات‌ دارالمرز ایران‌، ترجمه‌ی‌ جعفر خمامی‌ زاده‌، انتشارات‌ طاعتی‌، چاپ‌ چهارم‌، رشت‌۱۳۷۴/
۹ ـ انجوی‌ شیرازی‌. سید ابوالقاسم‌، گذری‌ و نظری‌ بر فرهنگ‌ مردم‌، انتشارات‌ اسپرک‌، تهران‌، چاپ‌ اول‌،۱۳۷۱/