افشین‌پرتو

بی‌گمان‌برخاستنگاه‌خاندان‌بویه‌سرزمین‌دیلم‌است‌. دیلم‌که‌بطلمیوس‌جغرافیادان‌یونانی‌در سدة‌دوم‌میلادی‌از آن‌با نام‌دلیمائیس‌Delimaeis یاد کرده‌، همان‌سرزمینی‌است‌که‌چهار سده‌پیش‌از اوپلیب‌یونانی‌باشندگان‌آن‌را دلیمایویی‌Delimaioi نامیده‌است‌. دیلم‌پاره‌ای‌از سرزمین‌امروزی‌گیلان‌بود.
گیلان‌سرزمینی‌است‌در جنوب‌باختری‌دریای‌کاسپی‌که‌بنا بر نوشتة‌پژوهشگران‌میان‌هفده‌تاپانزده‌هزار سال‌پیش‌با پس‌روی‌آب‌دریای‌کاسپی‌از زیر آب‌آن‌دریا بیرون‌آمده‌و اندک‌اندک‌باشندگانی‌یافته‌است‌و نشانه‌های‌زیستن‌آنان‌از آغازه‌های‌بلندی‌های‌این‌سرزمین‌به‌دست‌آمده‌است‌. هنری‌فیلد با پذیرش‌اندیشة‌آرنولد ویلسون‌بر این‌باور است‌که‌نخستین‌باشندگان‌ایران‌زمین‌درگیلان‌و کرانه‌های‌دریای‌کاسپی‌می‌زیسته‌اند.
برخی‌از تاریخنگاران‌و پژوهشگران‌بر این‌باورند که‌برپا دارندگان‌تمدن‌سومری‌کوچندگانی‌بوده‌اندکه‌از کوهستان‌جنوب‌باختری‌دریای‌کاسپی‌به‌میان‌دو رود رفته‌اند. فراچنگ‌آمده‌های‌مفرغی‌اززمین‌کاوی‌ها در کوهستان‌های‌گیلان‌و نشانه‌های‌بازماندة‌فناوری‌و فرهنگی‌وابسته‌به‌دوران‌مفرغ‌درسومر بی‌آن‌که‌میان‌دو رود پا به‌دوران‌مفرغ‌نهاده‌باشد نشانه‌ای‌برای‌پذیرش‌این‌باور است‌. دکترکارلتون‌کوهن‌بر پایة‌پژوهش‌های‌گروه‌باستان‌شناسی‌دانشگاه‌پنسیلوانیا بر این‌باور است‌که‌بشر برای‌نخستین‌بار در کرانه‌های‌دریای‌کاسپی‌به‌کشاورزی‌پرداخته‌و کشاورزی‌از آن‌جا رو به‌خاور تا کرانه‌های‌جیحون‌و رو به‌شمال‌تا کناره‌های‌ارس‌و کُر و رو به‌باختر تا فراسوی‌البرز پیش‌رفته‌و نشانه‌هایی‌ازگذر آرام‌کار کشاورزی‌از درة‌سپیدرود رو به‌زاگرس‌و فراسوی‌آن‌تا میان‌دو رود یافته‌شده‌است‌.
گیلان‌دژی‌است‌که‌از شمال‌دریا مرزمندش‌ساخته‌و از جنوب‌و باختر کوه‌های‌رشته‌کوه‌البرز/ تنهاراه‌های‌درون‌خیزی‌به‌این‌سرزمین‌باریکة‌کرانه‌ای‌شمالی‌اش‌در پایانة‌شمالی‌البرز در دلتای‌ارس‌است‌و باریکة‌کرانه‌ای‌دیگری‌در خاور رو به‌سوی‌مازندران‌. راه‌شمالی‌را موج‌های‌خروشان‌ارس‌به‌روی‌تازشگران‌می‌بندد و راه‌خاوری‌را بیشه‌های‌انبوه‌. از این‌روست‌که‌گیلان‌را در گذشته‌«وَرَن‌ِ»Varana می‌نامیدند چه‌آنکه‌«وَر» Var همان‌دژ است‌و «َن‌َ» ana پسوند جای‌.
ورن‌همان‌سرزمینی‌است‌که‌باشندگانش‌در هنگامة‌پا نهادن‌آریایی‌ها به‌ایران‌و پراکنده‌گشتنشان‌در این‌سرزمین‌اهورایی‌هفت‌گونه‌دبیره‌می‌دانسته‌اند که‌به‌آریاییان‌آموختند. آشکار است‌که‌میان‌سه‌تا چهار هزار سال‌پیش‌باشندگان‌گیلان‌تمدنی‌گُشن‌داشته‌اند و فراچنگ‌آمده‌های‌تلاش‌زمین‌کاوان‌دردیلمان‌و پیرکوه‌و املش‌و رحمت‌آباد و تالش‌تاریخنگارانی‌چون‌کالیکان‌و گیرشمن‌و گُدار را واداشته‌که‌پذیرای‌دیرینگی‌تمدن‌برپا در گیلان‌در هزارة‌نخست‌پیش‌از میلاد باشند. این‌به‌دست‌آمده‌هابازماندة‌هنر و فناوری‌کسانی‌چون‌کاسی‌ها و کاسپی‌ها و کادوسی‌ها و آماردها و دربیک‌ها و اناریاییان‌است‌.
کاسپی‌ها باشندگان‌کنارة‌دریای‌کاسپی‌بودند و ارنست‌هرتسفلد و سرآرتور کیث‌آنان‌را پدید آوردندة‌کشاورزی‌در گیلان‌و گسترش‌دهندة‌آن‌رو به‌سوی‌خاور و شمال‌و فراسوی‌البرز و زاگرس‌می‌دانند.کادوسی‌ها باشندگان‌بلندی‌های‌پاس‌دارندة‌گیلان‌درجنوب‌و باختر بودند و به‌گمان‌تالش‌ها وگالش‌های‌باشنده‌بر کوه‌های‌دو سوی‌سپیدرود بازماندگان‌آنانند. آماردها باشندگان‌دو سوی‌سپیدرودبودند و دربیک‌ها باشندگان‌بلندی‌های‌پیرامون‌چکاد دلفک‌.
باشندگان‌دیرین‌گیلان‌مردمی‌دلاور و ستیزه‌گر بودند و همان‌گونه‌که‌تئودور نولد که‌می‌نویسد:«این‌معنی‌مسلم‌است‌که‌مردم‌دیلم‌(گیلان‌) در حقیقت‌مطیع‌پادشاهان‌ایران‌نبوده‌اند…» و در همة‌دوران‌شاهان‌ماد و هخامنشی‌و اشکانی‌ناوابستگی‌خود را پاس‌داشتند و هر گاه‌که‌دربارهای‌برپا در ایران‌نیازبه‌توان‌جنگاورانة‌آنان‌پیدا می‌کردند با پرداختن‌مزد به‌آنان‌، آن‌ها را به‌همکاری‌فرا می‌خواندند. ازداستان‌های‌دوران‌اشکانی‌ویس‌ورامین‌است‌و فخرالدین‌اسعد گرگانی‌در بررسی‌آن‌دوران‌است‌که‌می‌سراید:
هنوز این‌مرز دوشیزه‌بمانده‌ست‌بر او یک‌شاه‌کام‌دل‌نرانده‌ست‌
جنگاور پا به‌میدان‌نهادة‌گیلانی‌و سپر گیلی‌و زوبین‌دیلمی‌اش‌در تاریخ‌و ادبیات‌ایران‌نامی‌بزرگ‌دارند.
در دهه‌های‌پسین‌دوران‌اشکانی‌است‌که‌گیلان‌پاره‌های‌نام‌آورش‌در تاریخ‌را می‌یابد، گیل‌، دیلم‌وتالش‌و همان‌گونه‌که‌پیش‌تر آمد در همان‌زمان‌است‌که‌بطلمیوس‌از دیلم‌با نام‌دلیمائیس‌یاد می‌کند.


دیلم‌سرزمینی‌کوهستانی‌برپا ایستاده‌و سربلند گیلان‌بود. سرزمینی‌کوهستانی‌با دره‌های‌ژرف‌ودست‌نایافتنی‌. بلندای‌دیلم‌از دیرین‌روزگاران‌پناهگاه‌گریختگان‌از ستم‌بود. در افسانه‌هاست‌که‌پس‌ازچیرگی‌ضحاک‌بر جمشید بازماندگان‌جمشید به‌دیلم‌پناه‌آوردند و فریدون‌در دیلم‌زاده‌و پرورده‌شد و ازآن‌دیار برپا خاست‌و با یاری‌کاوه‌توانست‌ضحاک‌را براند. از دیگر پناه‌آوران‌به‌دیلم‌پیروان‌مزدک‌بامدادان‌بودند که‌سبب‌تازش‌خسرو انوشیروان‌به‌دیلم‌شدند. تازش‌خسرو انوشیروان‌دیلم‌را به‌سر به‌فرمانی‌واداشت‌و از آن‌پس‌گُردان‌این‌دیار به‌ارتش‌ساسانی‌پیوستند و گروهی‌از آنان‌گشایندة‌یمن‌وگریزانندة‌حبشیان‌از آن‌دیار شدند. بازماندگان‌دیلمی‌های‌باشندة‌یمن‌نخستین‌گروندگان‌ایرانی‌به‌اسلام‌شدند و احرار یمن‌نام‌گرفتند.
تازیان‌آمدند، فرمانروایی‌ساسانی‌فرو افتاد. شاهش‌در مرو کشته‌شد و ایران‌تاختنگاه‌تازیان‌مسلمان‌شد. بزرگان‌و درباریان‌ساسانی‌به‌تنها پناهگاه‌بازمانده‌در ایران‌گریختند، به‌دیلم‌، و دیلم‌پا به‌دوران‌پرشکوه‌تاریخی‌خود نهاد. شکوهی‌که‌چند سده‌ای‌نام‌این‌دیار را در پهنه‌ای‌گسترده‌پراکند.سخن‌ما دربارة‌دیلم‌است‌در سده‌های‌دوم‌و سوم‌و چهارم‌هجری‌.
دیلم‌میان‌رویان‌و گیلان‌وتالش‌و ری‌و قزوین‌و دریای‌خزر بود. از شمال‌تا دریای‌خزر می‌رفت‌و ازخاور تا شیرود در تنکابن‌امروز می‌رفت‌و از باختر تا سپیدرود از جنوب‌تا فراسوی‌شاهرود که‌مرز نمادین‌دیلم‌و قزوین‌بود و طالقان‌و بخشی‌از تارم‌را در خود داشت‌.
باشندگان‌دیلم‌بازماندگان‌کادوس‌ها و آماردها و آمیزه‌ای‌از آنان‌و گیل‌ها و هزاران‌پناه‌آوردة‌بارگاه‌ساسانی‌بودند. دیوارة‌سربلند کوه‌ها این‌مردم‌را از تیغ‌جهان‌گشایان‌تازی‌مسلمان‌پاس‌می‌داشت‌.و دردیلم‌مردم‌پیرو آیین‌های‌بومی‌پیشین‌و دین‌تازه‌درون‌خزیدة‌زرتشتی‌بودند. ابن‌حوقل‌در سدة‌سوم‌هجری‌در صوره‌الارض‌دربارة‌آیین‌این‌مردم‌می‌نویسد: دیلمیان‌در روزگاران‌اسلام‌بیش‌تر کافربودند…تا زمان‌حسن‌بن‌زید… که‌به‌دعوت‌وی‌علوی‌و مسلمان‌شدند و با این‌همه‌هنوز در روزگار ماکافرانی‌درکوه‌ها سکونت‌دارند.
استخری‌در همان‌سده‌در مسالک‌و الممالک‌حود نوشته‌است‌:
و تا روزگار حسن‌بن‌زید مردمان‌طبرستان‌و دیلم‌کافر بودند. تا این‌روزگار قومی‌علوی‌میان‌ایشان‌آمدند و بهری‌مسلمان‌شدند و گویند که‌در کوه‌های‌دیلم‌هنوز کافران‌هستند.
درگرماگرم‌تازش‌تازیان‌مسلمان‌به‌ایران‌بر دیلم‌گیلانشاه‌فرمان‌می‌راند و پس‌از او چندی‌پسرش‌گیل‌گیلانشاه‌(گاوباره‌) بر گیلان‌و دیلم‌و تبرستان‌چیره‌شد و در زمان‌او بود که‌یزدگرد سوم‌آخرین‌شاه‌ساسانی‌در مرو کشته‌شد. گاوباره‌تا سال‌هجری‌فرمان‌راند و چون‌در گذشت‌رویان‌از تبرستان‌به‌پسرش‌پادوسپان‌رسید و گیلان‌از آن‌پسر دیگرش‌دابویه‌شد. بازماندگان‌دابویه‌با نام‌دابویهیان‌تا سال‌هجری‌بر دیلم‌و گیلان‌فرمان‌راندند و به‌آیین‌ساسانیان‌سکه‌زده‌و آتش‌آتشکده‌ها را فروزان‌نگه‌داشتند.
در آن‌سال‌سپاهیان‌خلیفه‌های‌اموی‌و عباسی‌سر تاختن‌به‌دیلم‌و گشودن‌این‌دیار را داشتند وشاهان‌دابویهی‌از یک‌سو در برابر آنان‌ایستادگی‌می‌کردند و از دیگر سو به‌گشودن‌سرزمین‌های‌خاوری‌می‌اندیشیدند. ظهیرالدین‌مرعشی‌نوشته‌است‌: بعد از دابویه‌پسرش‌فرخان‌که‌او را ذوالمناقب‌گفتندی‌برمسند حکومت‌نشست‌و فرخان‌بزرگ‌لشکر از گیلان‌به‌طبرستان‌آورد و تا نیشابور برفت‌و آن‌ممالک‌را به‌تصرف‌خود در آورد و شهر ساری‌را بنیاد نهاد….
سرداران‌دستگاه‌خلافت‌بارها بر آن‌شدند که‌بر دیلم‌دست‌یابند، که‌نتوانستند. تازیان‌در سال‌هجری‌بر رویان‌و تبرستان‌چیره‌شدند و چیرگی‌بر دیلم‌چون‌آرزویی‌در گوشة‌دلشان‌لانه‌کرد. در سال‌هجری‌دابویهیان‌تخت‌فرمانروایی‌خود در دیلم‌را به‌جستانیان‌و در گیلان‌به‌شاهنشاهوندان‌سپردند. همزمان‌با دگرگونی‌فرمانروایی‌در گیلان‌زمینه‌برای‌پا نهادن‌گیلان‌و دیلم‌به‌فردای‌پرماجرایشان‌فراهم‌شد نخستین‌خشت‌ساختار دگرگونی‌را پناه‌آوری‌یحیی‌بن‌عبداللّه‌از بازماندگان‌امام‌حسن‌مجتبی‌(ع‌) نهاد.
یحیی‌بن‌عبداللّه‌در گریز از ستم‌هارون‌الرشید خلیفة‌عباسی‌(۱۷۰ ـ ۱۹۳ هجری‌) به‌دیلم‌پناه‌آورد وجستان‌او را در پناه‌خود گرفت‌. در تاریخ‌گزیده‌آمده‌است‌:
یحیی‌بن‌عبداللّه‌بن‌حسن‌… عابد و زاهد وقت‌بود و اکثر علمای‌زمان‌او را به‌امامت‌پذیرفته‌و او ازبیم‌هارون‌الرشید به‌ولایت‌دیلم‌گریخته‌بود، پیش‌جستان‌پادشاه‌آن‌جا. هارون‌الرشید به‌تدبیر فضل‌بن‌یحیی‌برمکی‌و تزویر قضات‌بغداد سجلی‌بست‌بر آن‌که‌یحیی‌بندة‌اوست‌و مشهود گردانید و درصحبت‌فضل‌بن‌یحیی‌به‌جستان‌فرستاد و جمعی‌به‌صورت‌آن‌گواهی‌دادند. جستان‌ناچار او رابسپرد…
ابن‌طقطقی‌در تاریخ‌فخری‌نوشته‌:
یحیی‌بن‌عبداللّه‌از آن‌چه‌که‌بر سر دو بردارش‌آمد ترسید و به‌ناحیة‌دیلم‌رهسپار شد. در آن‌جا مردم‌معتقد شدند که‌وی‌استحقاق‌پیشوایی‌دارد، سپس‌با او بیعت‌کردند و گروهی‌از مردم‌شهرها گرد و جمع‌شدند و رفته‌رفته‌کارش‌بالا گرفت‌…
بودن‌یحیی‌بن‌عبداللّه‌در دیلم‌تخم‌اندیشة‌اسلام‌را در باور دگرگونی‌پذیر مردم‌دیلم‌کاشت‌، به‌گونه‌ای‌که‌چند دهه‌پس‌تر که‌سادات‌علوی‌در جستجوی‌پناهگاهی‌رو به‌دیلم‌نهادند، مردم‌آشنا با باورآنان‌در آن‌دیار به‌آسانی‌و شادمانی‌پذیرایشان‌گشتند. پذیرفته‌گشتن‌سادات‌علوی‌در دیلم‌بارگاه‌عباسی‌را به‌واکنشی‌سخت‌واداشت‌و مستعین‌خلیفة‌عباسی‌کلار و چالوس‌را ـ که‌دروازة‌ره‌یابی‌به‌دیلم‌در خاور این‌دیار بود ـ به‌محمد بن‌عبداللّه‌طاهری‌از ایرانیان‌سر سپرده‌به‌بارگاه‌خلافت‌سپرد تا شاید اوراهی‌برای‌گشودن‌دیلم‌بیابد.
محمد بن‌عبداللّه‌طاهری‌به‌گماشتة‌خود بر آن‌دیار محمد بن‌اوس‌فرمان‌تازش‌و ره‌یابی‌وچیرگی‌بر دیلم‌را داد و تازش‌های‌ناکام‌محمد بن‌اوس‌شمارش‌واژگونة‌پانهی‌گُردان‌دیلمی‌به‌پهنه‌های‌درگیری‌برون‌مرزی‌خود را آغازید. دیلمی‌ها که‌تا آن‌زمان‌در راه‌پاسداری‌از مرزهای‌خود می‌کوشیدند،راه‌خود را دگرگونه‌ساخته‌و چشم‌به‌برون‌از مرزهای‌خود دوختند.
ناخرسندان‌که‌شاه‌جستانی‌را آمادة‌رویارویی‌با دربار عباسی‌نمی‌دیدند، دست‌به‌سوی‌محمد بن‌ابراهیم‌بن‌علی‌از بازماندگان‌امام‌حسن‌مجتبی‌(ع‌) گشودند و او داماد خود حسن‌بن‌زید را به‌آنان‌شناساند. پتروشفسکی‌تاریخنگار روس‌می‌نویسدکه‌حسن‌بن‌زید حسنی‌العلوی‌امام‌زیدیه‌در دیلم‌پنهان‌بود. حسن‌بن‌زید در رمضان‌سال‌هجری‌به‌پایدشت‌دیلم‌رسید و بسیاری‌از بزرگان‌دیلم‌چون‌امیدوار پسر لشکرستان‌و ویهان‌پسر سهل‌و پالیزبان‌با مردان‌زیر فرمانشان‌به‌او پیوستند و جستان‌که‌به‌تازگی‌به‌جای‌پدرش‌وهسودان‌بر تخت‌شاهی‌جستانیان‌نشسته‌بود به‌یاری‌او برخاست‌و حسن‌بن‌زید با کمک‌آنان‌بر تبرستان‌چیره‌شد.
چیرگی‌حسن‌بن‌زید بر تبرستان‌گشوده‌ترین‌راه‌خاور را ـ که‌همة‌نامجویان‌ایرانی‌ِ در ستیزه‌با هم‌ودرجستجوی‌ِ بزرگی‌چون‌طاهریان‌و صفاریان‌و سامانیان‌باید از آن‌راه‌به‌دیلم‌می‌تاختند ـ بست‌و به‌دیلمی‌ها فرصت‌داد تا بر توان‌خود برای‌پا نهادن‌بر پهنه‌های‌برون‌از مرزهای‌خود بیفزایند. تازش‌آن‌جهانجویان‌به‌انگیزش‌های‌بارگاه‌بغداد دو بار در سال‌و ۲۶۰ هجری‌حسن‌بن‌زید را به‌دیلم‌گریزاند. طبری‌به‌هنگام‌نگارش‌رویداده‌های‌زمان‌تازش‌یعقوب‌لیث‌صفاری‌به‌مرزهای‌دیلم‌می‌نویسد:
زنان‌مردم‌آن‌ناحیه‌به‌مردانشان‌گفتند بگذاریدش‌که‌به‌این‌راه‌درآید که‌اگر درآمد زحمت‌او را پس‌کنیم‌. با ماست‌که‌او را بگیریم‌و برای‌شما اسیرش‌کنیم‌.
ابن‌اثیر نوشته‌است‌:
زنان‌دیلمیان‌به‌مردم‌گفتند بگذارید داخل‌شود و ما شما را از جنگ‌او بی‌نیاز خواهیم‌کرد. ما او رامحاصره‌خواهیم‌کرد و با سنگ‌خواهیم‌کشت‌.
این‌ها نشانة‌آمادگی‌همة‌مردم‌آن‌دیار است‌برای‌ایستادگی‌و ستیز و پا برون‌نهی‌از مرز خود، چه‌مردو چه‌زن‌. یعقوب‌نیز نتوانست‌بر دیلم‌دست‌یابد و رفت‌و حسن‌بن‌زید به‌تبرستان‌بازگشت‌و تا سال‌هجری‌فرمان‌راند و به‌هنگام‌مرگ‌برادرش‌محمد را بر جای‌خود نشاند و این‌یک‌نیز تا سال‌هجری‌به‌گونة‌برادرش‌با دیلمی‌ها دوستی‌کرد و درستیزه‌هایش‌از آن‌ها بهره‌جست‌. او در جنگش‌باسامانیان‌دستگیر و کشته‌شد. با مرگ‌او بسیاری‌از همراهانش‌به‌دیلم‌گریختند و تبرستان‌به‌دست‌سامانی‌ها افتاد.

زیدیان‌علوی‌پناه‌آورده‌به‌دیلم‌، دور از تخت‌فرمانروایی‌و توانمندی‌کمر به‌گسترش‌ایین‌خود دردیلم‌بستند و چه‌بسیار کسان‌که‌برپایة‌آموزه‌های‌آنان‌پذیرای‌اسلام‌شدند و آیین‌تشیع‌زیدی‌علوی‌راپذیرفتند. اسلام‌به‌مِهر و کلام‌و کتاب‌به‌دیلم‌آمد نه‌به‌تیغ‌و نیزه‌و خون‌. هنوز در دیلم‌آنانی‌را که‌بسیاربه‌دنبال‌پاکیزگی‌اند زیدی‌می‌نامند.
در پی‌مرگ‌محمد بن‌زید علویان‌ِ پناه‌برده‌به‌دیلم‌حسن‌بن‌علی‌اطروش‌را که‌در تاریخ‌با نام‌ناصرکبیر شناخته‌می‌شود، به‌رهبری‌خود برگزیدند و دیلمیان‌گرویده‌به‌اسلام‌نیز آرام‌آرام‌به‌رهبری‌او تن‌دردادند. ناصر کبیر از یک‌سو باشندگان‌تبرستان‌را به‌شورش‌در برابر گماشتگان‌دربار سامانی‌در آن‌دیار برمی‌انگیخت‌و از سوی‌دیگر دیلمی‌ها و گیلانی‌های‌به‌تازگی‌به‌زیر فرمان‌جستان‌درآمده‌را به‌خیزش‌دربرابر دربار نه‌چندان‌توانمند جستانی‌فرا می‌خواند.
برانگیزی‌های‌ناصر کبیر تهیدستان‌باشندة‌دیلم‌و خاندان‌های‌توانمند گیلانی‌ِ به‌زیر فرمان‌جستانیان‌درآمده‌را گرد هم‌به‌هم‌آورد. خاندان‌های‌توانمند گیلانی‌در دهة‌نخستین‌سدة‌چهارم‌هجری‌هم‌آماج‌تازش‌چیرگان‌بر دیلم‌بودند و هم‌زخم‌تازش‌غارتگران‌روس‌ـ که‌برخی‌آنان‌را وایکینگ‌هامی‌دانند ـ به‌کرانه‌های‌جنوبی‌دریای‌خزر را بر تن‌داشتند و بر آن‌بودند تا با برپایی‌ناارامی‌هایی‌چترچیرگی‌جستانیان‌را از سر برگیرند و در پهنة‌تهی‌از توان‌ِ پدید آینده‌هر یک‌زمینة‌توانمندی‌خود را فراهم‌آورند.
پهنة‌جلگه‌ای‌گیلان‌بر سه‌پاره‌بود، پارة‌خاوری‌از فراسوی‌چالوس‌تا رودسر، پارة‌میانی‌از رودسر تاسپیدرود. پارة‌باختری‌از سپیدرود تا کرانة‌ارس‌درکنار دریای‌خزر. از این‌سه‌پهنه‌دو پهنه‌زیر فرمان‌جستانیان‌بود که‌با پا به‌میدان‌نهادن‌خاندان‌فرمانروایی‌نوینی‌به‌نام‌مسافریان‌ـ که‌بر تارم‌و قزوین‌وزنجان‌و پاره‌ای‌از دیلم‌و بخشی‌از جلگة‌گیلان‌در باختر سپیدرود فرمان‌می‌راند ـ تارم‌و پارة‌جنوبی‌دیلم‌را رها ساخته‌و همة‌نیروی‌خود را برای‌چیرگی‌بر پاره‌های‌جلگه‌ای‌گیلان‌در خاور سپیدرود به‌کار گرفته‌بود و کانون‌فرمانروایی‌خود را در چُفُل‌ـ که‌امروز روستایی‌بر سر راه‌دو شهر لاهیجان‌و سیاهکل‌در کنارشیمرود است‌ـ برپا داشته‌بود.
در حدودالعالم‌من‌المغرب‌الی‌المشرق‌آمده‌است‌: دیلم‌ناحیتی‌است‌. دیلم‌خاصه‌که‌از این‌ناحیت‌باشد میان‌طبرستان‌و جبال‌و گیلان‌و دریای‌خزران‌است‌…اما این‌که‌بر کنار دریاست‌ایشان‌را ده‌ناحیت‌است‌خُرد چون‌لترا، وارپوا، لنکا، مرد، چالکرود، کرک‌رود، دینا رود، جواهنجان‌، ملان‌رودبار وهوسم‌. از پس‌کوه‌برابر این‌ده‌ناحیت‌سِه‌ناحیت‌بزرگ‌است‌چون‌وستان‌و شیر و پژم‌…ایشان‌را هیچ‌شهری‌با منبر نیست‌و شهرشان‌کلار است‌و چالوس‌.
نویسندة‌حدودالعالم‌جلگة‌گیلان‌امروز را چنین‌می‌نگارد:
گیلان‌ناحیتی‌است‌جدا میان‌دیلم‌و جبال‌و آذربادگان‌و دریای‌خزران‌و این‌ناحیتی‌است‌بر صحرانهاده‌میان‌دریا و کوه‌با آب‌های‌روان‌بسیار و یکی‌رودی‌است‌عظیم‌سپیدرود خوانندش‌. میان‌گیلان‌ببُرد و به‌دریای‌خزران‌افتد و این‌گیل‌ها دو گروهند، یک‌گروه‌میان‌دریا و این‌رودند و ایشان‌را این‌سوی‌رودی‌خوانند و دیگر گروه‌میان‌رود و کوهند، ایشان‌را آن‌سوی‌رودی‌خوانند.
این‌سوی‌رود جلگه‌ای‌است‌که‌از خاور به‌باختر پهن‌تر می‌گردد و به‌سبب‌بودن‌در میان‌دو پارة‌جلگه‌ای‌خاوری‌و باختری‌کم‌تر به‌آن‌تاخته‌می‌شد و آسودگی‌آن‌سبب‌برپا شدن‌تخت‌فرمانروایی‌جستانی‌در آن‌بود. در این‌سوی‌رود هفت‌پاره‌در کنار هم‌نشسته‌بودند. در حدود العالم‌آمده‌است‌: از این‌سوی‌رودیان‌را هفت‌ناحیت‌است‌بزرگ‌چون‌لافجان‌، میالفجان‌، کشکجان‌، برفجان‌، داخل‌، تجن‌،چمه‌. در این‌هفت‌پاره‌چند خاندان‌فرمان‌می‌راندند، در داخُل‌شاهنشاهوندان‌، در میالفجان‌جستانیان‌، در چمه‌ورداوندان‌و در کشکجان‌کاکوان‌.
نویسندة‌حدودالعالم‌دربارة‌آن‌سوی‌رود چنین‌می‌نگارد:
اما آن‌که‌از آن‌سوی‌رودیان‌است‌ایشان‌را یازده‌ناحیت‌است‌بزرگ‌چون‌حانکچال‌، ننک‌، کوتم‌،

سراوان‌، پیلمان‌شهر، رشت‌، تولیم‌، دولاب‌، کهن‌رود، استراب‌و خانبلی‌و هر ناحیتی‌است‌از این‌ده‌هاست‌سخت‌بسیار…
ناصر کبیر با یاری‌پیوستگان‌دیلمی‌به‌خود توانست‌گماشتگان‌دربار ساسانی‌گماشتگان‌دربارسامانی‌را از آن‌دیار براند. وی‌نتوانست‌به‌وعده‌های‌به‌یاوران‌دیلمی‌اش‌عمل‌کند و از داشته‌های‌خودبی‌نیازشان‌سازد، از آن‌رو بر پا خاستگان‌دیلمی‌و گیلی‌او را رها ساختند و چون‌پا به‌راه‌توانمندی‌نهاده‌بودند کوشیدند تا از توان‌فراچنگ‌آمده‌بهره‌جسته‌و جانشین‌فرمانروایان‌پیشین‌دیلم‌و گیلان‌گردند.
زمینه‌برای‌فراآیی‌توان‌های‌نوین‌در دیلم‌و گیلان‌فراهم‌شد.جستجوگران‌تخت‌توانمندی‌راچاره‌ای‌جز هم‌پیمانی‌نبود و ناصر کبیر را برای‌ایستادگی‌در برابر تازشگران‌به‌سرزمین‌زیر فرمانش‌راهی‌جز دوباره‌به‌یاری‌فراخوانی‌آنان‌. از ان‌رو وی‌حسن‌بن‌قاسم‌را به‌گیلان‌فرستاد و یاوران‌پیشین‌خود چون‌هروسندان‌پسر تیدا، خسرو فیروز جستانی‌ولیشان‌را با پرداخت‌درم‌فراوان‌همراه‌ساخت‌. بهرة‌آن‌همه‌درم‌بخشی‌توانی‌فراوان‌برای‌آنان‌بود و توان‌فراوان‌آنان‌ستیزه‌های‌توان‌جویانه‌در دیلم‌وگیلان‌را بیش‌تر کرد و بسیاری‌از جنگاوران‌دیلم‌و گیلی‌را به‌پهنة‌درگیری‌کشاند. کسانی‌که‌در دهه‌های‌پس‌تر نام‌هایی‌بزرگ‌یافتند.
ناصر کبیر در سال‌هجری‌مُرد. مرگ‌او درگیری‌توانجویانه‌ای‌را در دربار زیدیان‌علوی‌تبرستان‌پدید آورد که‌برآیند آن‌بر تخت‌نشینی‌حسن‌بن‌قاسم‌در سال‌هجری‌بود. با بر تخت‌نشینی‌حسن‌بن‌قاسم‌سرداران‌به‌او پیوستة‌دیلمی‌و گیلی‌نه‌چون‌پیش‌سر به‌فرمان‌و گاه‌شاید خوداندیش‌وخودپندار تن‌از دیوارة‌دیلم‌رهانیدند و شکوهمندانه‌پا به‌میدان‌نبرد در برون‌از مرزهای‌خود نهادند.
نخستین‌سردار دیلمی‌نام‌آور لیلی‌پسر نعمان‌بود. نعمان‌پیش‌از سرنهی‌به‌اسلام‌شهدوست‌نام‌داشت‌و بر اِشکِوَر فرمان‌می‌راند. نعمان‌چهار پسر داشت‌، فیروزان‌و وهسودان‌و کاکُی‌و لیلی‌. نعمان‌کاکُی‌را به‌نام‌شمالی‌ترین‌کوه‌بلند دیلم‌کاکوه‌، کاکوی‌نام‌نهاده‌بود و پسر دیگرش‌را به‌نام‌دیار همسایة‌خودلیل‌، لیلی‌.
لیلی‌پس‌از مرگ‌تیرداد شاه‌خاندان‌شاهنشاهوند که‌بر داخُل‌فرمان‌می‌راند، به‌شاهی‌برگزیده‌شد.توان‌یابی‌لیلی‌وی‌را در دریاچة‌رویای‌شیرین‌بزرگی‌شناور ساخت‌. از آن‌رو با سر به‌فرمانان‌خود راهی‌تبرستان‌شد و در راه‌آرزوهای‌بلند پروازانة‌حسن‌بن‌قاسم‌به‌قومس‌و خراسان‌تاخت‌.
بزرگ‌گردی‌لیلی‌سبب‌هراس‌حسن‌بن‌قاسم‌شد و گویا وی‌در مرگ‌لیلی‌در نبردش‌در مرورود درسال‌هجری‌دست‌داشت‌. واکنش‌دیلمی‌ها در برابر این‌رویداد حسن‌بن‌قاسم‌را به‌کشتار بزرگی‌ازآنان‌واداشت‌. با مرگ‌لیلی‌چندگاهی‌سُرخاب‌پسر برادر وهسودان‌بر جای‌او نشست‌و در سال‌هجری‌با مرگ‌سرخاب‌پسر برادر دیگر لیلی‌ـ کاکُی‌ـ به‌نام‌ماکان‌بر سر کار آمد. نام‌ماکان‌برگرفته‌از واژة‌ماک‌یا ماغ‌به‌معنی‌مِه‌است‌و به‌معنی‌زادة‌مِه‌.
در کنار ماکان‌سردارانی‌چون‌اسوار پسر شیرویه‌از خاندان‌گیلانی‌ورداوندان‌و مردآویج‌پسر وردانشاه‌از وابستگان‌به‌خاندان‌شاهی‌گیلی‌چیره‌بر داخُل‌پا به‌میدان‌نهادند. این‌سه‌تن‌درکنار هم‌پا به‌درگیری‌های‌زیدیان‌علوی‌در خاور نهادند، ولی‌پس‌از چندی‌اسوار از آنان‌دل‌کند و به‌دربار سامانی‌پیوست‌و این‌اسوار و ماکان‌را به‌رویارویی‌با هم‌کشاند. در این‌دو پارگی‌مردآویچ‌نیز به‌اسوار پیوست‌وماکان‌درکنار حسن‌بن‌قاسم‌ماند.
ماکان‌در جستجوی‌توانمندی‌به‌ری‌تاخت‌و بر آن‌شهر دست‌یافت‌. در این‌تازش‌بویه‌و یکی‌ازپسرانش‌ـ علی‌ـ همراه‌او بودند. برآیند ستیزة‌اسوار و مردآویج‌از یک‌سو و ماکان‌از دیگر سوئ بر سر ری‌سبب‌شکست‌ماکان‌و رفتنش‌به‌دیلم‌و گریز حسن‌بن‌قاسم‌به‌تبرستان‌و کشته‌شدنش‌به‌تیر مردآویج‌بود. مسعودی‌می‌نویسد:
پس‌از شکست‌در جنگ‌ری‌سپاه‌خراسان‌و گیل‌ودیلم‌و ترک‌به‌سالاری‌اسفار و در پی‌او داعی‌صغیر و ماکان‌پسر کاکی‌روان‌شدند. ماکان‌که‌اسب‌بسیار خوب‌داشت‌سالم‌جست‌، اما داعی‌صغیر درنزدیکی‌آمل‌پایتخت‌تبرستان‌به‌آسیابی‌پناه‌برد و یارانش‌پراکنده‌گشتند و در آن‌جا کشته‌شد.
با مرگ‌حسن‌بن‌قاسم‌در سال‌هجری‌وفرواُفتی‌توان‌زیدیان‌علوی‌میدان‌برای‌ستیزة‌توانجویانة‌سرداران‌دیلمی‌گشوده‌شد.
اسوار چیره‌بر ری‌برای‌به‌چنگ‌آری‌توان‌بیش‌تر کوشید تا دو فرمانروای‌چیره‌بر دیلم‌ـ جستانی‌ومسافری‌ـ را با خود همراه‌سازد. سیاه‌چشم‌فرمانروای‌جستانی‌برای‌ایستادگی‌در برابر محمد مسافری‌دل‌به‌او بست‌و راهی‌ری‌شد. با رسیدن‌او به‌ری‌اسوار وی‌را کشت‌و نام‌جستانیان‌را از سیاهة‌توانمندان‌زدود. اسوار در ستیزة‌با زیدیان‌علوی‌دچار دگرگونی‌آیین‌شد و آیین‌زیدیه‌را رها نمود و به‌باوراسماعیلیان‌دل‌بست‌و این‌کار خلیفة‌عباسی‌را سخت‌هراساند و واداشت‌که‌سردار خود هارون‌بن‌غریب‌را برای‌نابود ساختن‌او راهی‌ری‌نماید. برآیند ستیزة‌اسوار و هارون‌پیروزی‌اسوار بود و چون‌اسواردریافت‌که‌باشندگان‌قزوین‌به‌یاری‌هارون‌برخاسته‌اند به‌قزوین‌تاخت‌و آن‌شهر را گشود و به‌نوشتة‌مسعودی‌آن‌شهر را به‌سپاهیان‌گیلی‌و دیلمی‌خود واگذاشت‌و آن‌ها دست‌به‌چپاولی‌سنگین‌زده‌و دماراز مردم‌برآوردند.
اسوار پس‌از چیرگی‌بر قزوین‌بر آن‌شد تا محمد مسافری‌را نیز با خود همپا کند و از آن‌رو سردار خودمردآویج‌را برای‌گفتگو با او راهی‌تارم‌نمود. محمد ناخرسند از هم‌پیمانی‌با اسوار از ماکان‌یاری‌خواست‌و به‌پیشنهاد او بر آن‌شد که‌مردآویچ‌را به‌سوی‌خود کشد. تلاش‌محمد مسافری‌بهره‌داد و مردآویج‌ومحمد هم‌پیمان‌شدند و با تلاش‌مردآویج‌بسیاری‌از سرداران‌دیلمی‌نیز به‌آنان‌پیوستند. تازش‌هم‌پیمانان‌به‌ری‌و ناتوانی‌اسوار از ایستادگی‌، اسوار را راهی‌الموت‌نمود ولی‌در میانة‌راه‌به‌دست‌سربازان‌مردآویج‌در سال‌هجری‌کشته‌شد. دوران‌توانمندی‌مردآویج‌آغازید.
مردآویج‌خود را از بازماندگان‌ارغش‌فرهادان‌شاه‌گیلان‌در زمان‌کیخسرو می‌دانست‌و خانواده‌اش‌برپهنة‌جلگه‌ای‌کرانة‌خاوری‌سپیدرود فرمان‌می‌راند و او نام‌از آن‌رود گرفته‌بود. سپیدرود پیش‌تر «مردآو»نام‌داشت‌و «ج‌» یا «یِج‌» پسوند وابستگی‌است‌و مردآویج‌به‌معنی‌سپیدرودی‌است‌.
مردآویج‌پس‌از نابود ساختن‌اسوار کمر به‌برون‌فرستی‌ماکان‌از میدان‌توانجویی‌بست‌و ماکان‌را که‌به‌فرمان‌دربار سامانی‌سپرده‌بود در جنگی‌شکست‌داد و ماکان‌پس‌از گریختن‌به‌بخارا از سوی‌شاه‌سامانی‌به‌فرمانروایی‌کرمان‌برگزیده‌شد و راهی‌آن‌دیار گشت‌و پا از پهنة‌تاریخ‌گیلان‌بیرون‌نهاد. به‌گاه‌راهی‌گشتن‌ماکان‌به‌کرمان‌بسیاری‌از پیوستگان‌به‌او از وی‌جدا گشتند و در میان‌دل‌کندگان‌از او سه‌پسر بویة‌ماهیگیر، علی‌و حسن‌و احمد، نیز بودند.
بویه‌ماهیگیری‌بود از باشندگان‌کیاکولیش‌. حمداللّه‌مستوفی‌در تاریخ‌گزیده‌نوشته‌است‌:
…و این‌بویه‌در دیهی‌از ولایات‌دیلمان‌قزوین‌کیاکولیش‌نام‌مقیم‌بود و گوهر خود پنهان‌داشتی‌.چون‌ماکان‌بن‌کاکی‌پادشاه‌دیلمان‌را قهر کرد و بر آن‌ملک‌مستولی‌شد به‌خدمت‌او پیوست‌و در سلک‌خدام‌او منتظم‌گشت‌.
برخی‌از تاریخنگاران‌چون‌مستوفی‌در تاریخ‌گزیده‌و خواندمیر در حبیب‌السیر وی‌را ماهیگیر بی‌چیزی‌دانسته‌اند و برخی‌چون‌ابراهیم‌صابی‌در کتاب‌التاج‌و ابوعلی‌مسکویه‌در تجارب‌الامم‌او را ازبازماندگان‌بهرام‌گور پادشاه‌ساسانی‌(۴۲۱ ـ ۴۳۸ میلادی‌) می‌دانند.
ابوعلی‌مسکویه‌نوشته‌است‌که‌:
در موقع‌حملة‌اعراب‌چون‌جمعی‌از شاهزادگان‌نمی‌توانستند مقاومت‌کنند و از ماندن‌در نزدیکی‌دشمنان‌خود بر جان‌خویش‌بیم‌و هراس‌داشتند، به‌ناحیة‌دیلم‌که‌دور از حوزة‌اقتدار و نفوذ مسلمین‌بودپناهنده‌شدند و در آن‌جا مسکن‌گزیدند و دیالمه‌از اعقاب‌این‌جماعت‌بودند.
ابن‌اثیر نیز در الکامل‌نوشته‌که‌خاندان‌بویه‌از باشندگان‌دیلم‌نبودند و بر پایة‌برخی‌از رویدادها به‌آن‌جا آمدند و چون‌سال‌ها در میان‌دیلمی‌ها زیستند دیلمی‌نام‌گرفتند.
بویه‌را نویسندة‌روضه‌الصفا از بازماندگان‌دیلم‌بن‌ضَبّه‌می‌داند و خواندمیر او را بازماندة‌دیلم‌بن‌صَعِنه‌دانسته‌است‌. مقریزی‌خاندان‌او را شیردل‌اوندازده‌و مستوفی‌شیرزیل‌آوند نامیده‌اند. ابراهیم‌صابی‌نوشته‌است‌که‌بویه‌پسر فنا خسرو پسرشان‌پسر شیر ذیل‌کوچک‌پسر شیرکده‌پسر شیرذیل‌بزرگ‌پسر شیرانی‌پسر شیر فنه‌پسر سسنان‌شاه‌پسر سس‌خره‌پسر شوزیل‌پسر سسناذر پسر بهرام‌گوربود. ابن‌ماکولا نیاکان‌او را به‌بابک‌پسر ساسان‌می‌رساند و قَلقَشَندی‌تا یزدگرد ساسانی‌.
بی‌گمان‌معنی‌نام‌بویه‌باید پیلة‌ابریشم‌باشد که‌واژه‌ای‌است‌دیلمی‌. همة‌تاریخنگاران‌او راماهیگیر دانسته‌اند. بویه‌ماهیگیر بی‌چیزی‌بود بازماندة‌خاندانی‌بزرگ‌که‌نیاکانش‌در سال‌های‌نخستین‌فروپاشی‌تخت‌شاهان‌ساسانی‌به‌دست‌تازشگران‌تازی‌مسلمان‌در جستجوی‌یافتن‌پناهگاهی‌به‌
دیلم‌پناه‌آورده‌بودند. رویداده‌های‌سده‌های‌یکم‌و دوم‌هجری‌در دیلم‌بسیاری‌از پناهندگان‌و بسیاری‌ازباشندگان‌سرزمین‌بلند دیلم‌را به‌جلگه‌های‌پنهان‌در پس‌کوه‌ها گریزانده‌بود و کوهپایه‌ها و دامنه‌های‌شمالی‌کوه‌های‌دیلم‌زیستنگاه‌بسیاری‌از تازه‌راه‌رسیدگان‌گشته‌بودند. تازه‌از راه‌رسیدگانی‌که‌در خوداندیشة‌بزرگی‌داشتند و هر رویدادی‌می‌توانست‌آنان‌را برای‌دستیابی‌به‌توان‌و مال‌برپا خیزاند.
بویه‌را ماهیگیر دانسته‌اند و این‌بی‌گمان‌حرفة‌او برای‌به‌دست‌آوردن‌درآمدِ گذران‌ِ زندگی‌بوده‌است‌.در سفرة‌خوراک‌مردم‌کوه‌نشین‌دیلم‌ماهی‌جایگاهی‌ندارد و گیرندة‌آن‌نمی‌تواند با این‌کار درآمدی‌فراچنگ‌آورد و زندگانیش‌را بگذراند. از آن‌رو ماهیگیری‌باید حرفة‌برخی‌از کسان‌در پارة‌جلگه‌ای‌گیلان‌یا باشندگان‌کوهپایه‌های‌دیلم‌باشد. بر این‌پایه‌نمی‌توان‌بر خاستنگاه‌آنان‌را جایی‌بر بلندای‌دیلم‌دانست‌و از آن‌رو نمی‌توان‌به‌پندارة‌دلبستگان‌به‌این‌خبر که‌آنان‌از باشندگان‌روستای‌بویه‌دربلندی‌های‌دهستان‌سُمام‌بخش‌رانکوه‌شهرستان‌املش‌بوده‌اند، دل‌خوش‌داشت‌چه‌این‌که‌:
۱ ـ این‌روستا بر بلندای‌کوه‌است‌و مردمش‌با خوراک‌ماهی‌بیگانه‌.
۲ ـ روستای‌بویه‌از چاکرود که‌از جنوبش‌می‌گذرد بیش‌از یک‌فرسنگ‌فاصله‌دارد.
۳ ـ این‌روستا آن‌دیرینگی‌را ندارد و حتی‌نامی‌از آن‌در سیاهة‌پرداخت‌کنندگان‌مالیات‌در سال‌های‌

آغازین‌پادشاهی‌ناصرالدین‌شاه‌قاجار نیست‌و نخستین‌یاد از آن‌در سیاهة‌سال‌هجری‌آمده‌است‌، چه‌رسد به‌آن‌که‌در یک‌هزار و صد سال‌پیش‌برپا بوده‌است‌.
پس‌برخاستنگاه‌آنان‌کجاست‌؟ حمداللّه‌مستوفی‌آنان‌را برخاسته‌از کیاکولیش‌می‌داند. اگر با زبان‌گیلکی‌آشنا باشیم‌می‌دانیم‌که‌در این‌زبان‌نام‌دارنده‌پیش‌از دارایی‌می‌آید مانند کتاب‌حسن‌که‌درگیلکی‌«حسن‌ِ کتاب‌» گفته‌می‌شود. پس‌کیاکولیش‌نیز باید نام‌لیشی‌باشد از آن‌کیاکو. کیاکو بی‌گمان‌کیاکوه‌یاراس‌تر کاکوه‌است‌. کاکوه‌بلندترین‌کوه‌در میان‌کوه‌های‌شمالی‌بلندی‌های‌دیلم‌است‌و در جایی‌برپاایستاده‌که‌در چهار سویش‌چهار شهرستان‌سیاهکل‌و لاهیجان‌و لنگرود و املش‌هستند، در مرز میان‌دهستان‌های‌مالفجان‌سیاهکل‌، لیل‌لاهیجان‌و اطاقور لنگرود. در پارة‌خاوری‌گیلان‌در هیچ‌جای‌دیگری‌به‌نام‌کیاکو یا کیاکوه‌یا کاکو و یا کاکوه‌بر نمی‌خوریم‌.
اما لیش‌. در پارة‌خاوری‌گیلان‌از جلگه‌و کوهپایه‌و کوهستان‌روستایی‌به‌نام‌لیش‌در دهستان‌توتِکی‌شهرستان‌سیاهکل‌هست‌و پنج‌روستای‌دیگر که‌در نام‌آن‌ها لیش‌یا لِش‌یا لَش‌هست‌. لَشکَج‌در دهستان‌توتکی‌شهرستان‌سیاهکل‌، لِشَک‌در دهستان‌خَرارود شهرستان‌سیاهکل‌، لِشِه‌در دهستان‌مُریدان‌بخش‌کومله‌شهرستان‌لنگرود، لیشمِه‌در دهستان‌اُطاقور شهرستان‌لنگرود و لیشاکوه‌در دهستان‌لات‌لیل‌بخش‌اطاقور شهرستان‌لنگرود.
در میان‌آن‌ها لیش‌و لشکج‌و لیشمه‌در کنار رودند و لیشاکوه‌و لشه‌و لشک‌دور از رود. لشکج‌و لیشمه‌ازکاکوه‌دورند و لیش‌در پای‌کاکوه‌است‌و می‌تواند لیش‌کاکوه‌یا به‌زبان‌گیلکی‌کاکولیش‌یا کیاکولیش‌باشد.
لیش‌در یک‌و نیم‌کیلومتری‌جنوب‌شهر سیاهکل‌در کنار شیمرود است‌و در شمال‌باختری‌چکادکاکوه‌. شیمرود از بلندی‌های‌دیلمان‌سرچشمه‌می‌گیرد و پس‌از دریافت‌ریزابه‌هایی‌که‌بیش‌تر از باختربه‌آن‌می‌ریزند راهی‌شمال‌شده‌و پس‌از گذشتن‌از میان‌روستای‌لیش‌از خاور شهر سیاهکل‌گذشته‌و روبه‌باختر می‌نهد و سرانجام‌به‌سپیدرود می‌ریزد. شاخه‌ای‌از آن‌به‌نام‌شهر جوب‌از میان‌شهر سیاهکل‌می‌گذرد.
لیش‌در پای‌بلندی‌های‌دیلمان‌و در آغازة‌جلگة‌گیلان‌است‌و زمین‌هایش‌درختزار و شالیزارند وپاره‌ای‌از آن‌پوشیده‌از باغ‌پرورش‌گیاه‌چای‌و درختان‌میوه‌. دو سوی‌رود سنگلاخ‌است‌که‌درگیلکی‌به‌آن‌«لات‌» می‌گویند. بهترین‌جا برای‌ماهیگیری‌در رودخانه‌جایی‌است‌که‌رود سراشیب‌تند خود را پشت‌سر نهاده‌و تازه‌سر به‌آرامش‌جلگه‌و زمین‌هموار نهاده‌است‌. هنوز در شیمرود در پیرامون‌لیش‌ماهیگیری‌می‌کنند در روضه‌الصفا آمده‌است‌آن‌گاه‌که‌همسر بویه‌در گذشت‌شهریار پسر رستم‌ازبزرگان‌دیلم‌برای‌دلجویی‌نزد او رفت‌. درکنار او بود که‌منجمی‌به‌درون‌آمد:
…در این‌اثنا شخصی‌که‌دعوی‌علم‌نجوم‌و تعبیر خواب‌می‌کردی‌با ما ملاقات‌نمود. بویه‌با او گفت‌که‌در خواب‌چنان‌دیدم‌که‌از سر قضیب‌من‌آتشی‌عظیم‌بیرون‌آمد و بر بعضی‌از بلدان‌تافته‌هر لحظه‌ساطع‌تر می‌شد، چنان‌که‌روشنایی‌آن‌به‌آسمان‌رسید. بعد از آن‌آتش‌منشعب‌شد به‌سه‌شعبه‌و عبادبلاد را دیدم‌که‌پیش‌آن‌شعب‌خضوع‌و خشوع‌می‌نمودند. منجم‌گفت‌: این‌خوابی‌بس‌غریب‌است‌و مراتا اسب‌و جامه‌ندهی‌تعبیر نکنم‌. ابوشجاع‌بویه‌گفت‌به‌غیر این‌جامه‌که‌پوشیده‌ام‌قادر نیستم‌، اگر به‌تودهم‌برهنه‌می‌مانم‌.
منجم‌ده‌دینار طلبید، باز اظهار عجز کرد. منجم‌گفت‌ترا سه‌فرزند باشد که‌بر آن‌بلاد که‌از آن‌آتش‌روشن‌شده‌حاکم‌گردند و ذکر ایشان‌در آفاق‌بلند گردد، چنان‌که‌آن‌آتش‌بلند شد. بویه‌گفت‌روا باشد که‌بامن‌استهزا کنی‌؟ من‌مردی‌فقیرم‌و فرزندان‌من‌که‌می‌بینی‌. به‌کدام‌استعداد این‌ها حاکم‌شوند؟ منجم‌گفت‌اگر اوقات‌ولادت‌فرزندان‌خود را معلوم‌داری‌باز نمایم‌. بویه‌تقریر کرد که‌هر یک‌در کدام‌ساعت‌ازماه‌و سال‌متولد شده‌اند. منجم‌بعد از احتیاط‌درجات‌طالع‌و تفحص‌اوتاد و نظرات‌کواکب‌، دست‌پسربزرگ‌تر او را که‌علی‌بود بوسه‌داد و گفت‌: نخست‌سلطنت‌به‌این‌پسر تو رسد و دیگر بعد از آن‌برادرانش‌پادشاه‌شوند. آن‌گاه‌دست‌حسن‌و احمد را نیز ببوسید.
اولاد با پدر گفتند که‌حکیم‌را چیزی‌بده‌. بویه‌در غضب‌شد و گفت‌این‌مرد با شما تمسخر می‌کند.منجم‌گفت‌که‌اگر سخن‌من‌را اعتبار نمی‌کنید با من‌عهد کنید که‌چون‌به‌مراتب‌علیّه‌رسیدید به‌من‌مراسم‌شفقت‌به‌جای‌آرید. ابوشجاع‌بویه‌ده‌درم‌به‌آن‌منجم‌داد.
این‌نشان‌بر بی‌چیزی‌بویه‌است‌و در خود نشانی‌از بزرگی‌گوهر پنهان‌در بویه‌دارد.بویه‌به‌ماکان‌پیوست‌چون‌اسوار و مردآویج‌و بسیار کسان‌دیگر. دیگران‌از ماکان‌بریدند و بویه‌و پسرانش‌با او ماندند، تاان‌گاه‌که‌ماکان‌راهی‌کرمان‌شد. پسران‌بویه‌به‌ماکان‌گفتند:
برای‌این‌که‌بار دوش‌امیر نباشیم‌و به‌خاطر ما مخارج‌گزاف‌نکنید اجازه‌دهید از خدمت‌شما خارج‌شویم‌و پی‌کس‌دیگری‌رویم‌. مقصود از کس‌دیگر همان‌خاندان‌زیار دشمنان‌موروثی‌ماکان‌بود.
سه‌پسر بویه‌علی‌و حسن‌و احمد به‌مردآویج‌پیوستند و مردآویج‌فرمانروایی‌کرج‌ـ که‌میان‌اراک‌واصفهان‌و همدان‌است‌ـ را به‌علی‌پسر بزرگ‌بویه‌داد. علی‌بسیار بزرگی‌خواه‌بود و کوشید تا در سایة‌نام‌مردآویج‌پایه‌های‌توان‌خود را نیروبخشد و از آن‌رو بود که‌به‌اصفهان‌تاخت‌و بر آن‌شهر چیره‌شد و دریازدهم‌ذی‌القعدة‌سال‌هجری‌در آن‌شهر بر تخت‌شاهی‌نشست‌و دوران‌پادشاهی‌بزرگ‌ترین‌خاندان‌فرمانروای‌برخاسته‌از دیلم‌را آغاز نمود. برادرش‌احمد بغداد را گشود و بر بارگاه‌خلیفة‌عباسی‌چیره‌شد و بازماندگان‌آن‌خاندان‌تا سال‌هجری‌بر پاره‌های‌گسترده‌ای‌از خاک‌ایران‌فرمان‌راندند.

فرزانه‌ای‌از گیلان‌سرفراز

فرزانه‌ای‌از گیلان‌سرفراز

گفته‌اند و می‌گویند، گیلان‌زمین‌، مهد پرورش‌استعدادهای‌درخشان‌و آزادگان‌و فرهیختگان‌است‌،که‌صد البتّه‌این‌گزافه‌نیست‌، در گذشته‌ها و هم‌اکنون‌در دانشگاه‌های‌کشور و حوزه‌های‌معتبر علمی‌،دانشمندانی‌وجود داشته‌و دارند که‌آوازه‌شهرتان‌کشورها را در نوردیده‌و از دانش‌آنان‌بهره‌برده‌و می‌برند.سعدی‌فرماید: مشک‌آن‌است‌که‌خود به‌بوید نه‌آنکه‌عطّار بگوید.
«فصلنامه‌گیلان‌ما» در هر شماره‌یکی‌از این‌بزرگان‌را تعرفه‌می‌کند. همانطوری‌که‌بارها گفته‌ایم‌وبار دیگر تکرار می‌کنیم‌، از این‌کار دو هدف‌مورد نظر است‌:
نخست‌، این‌بزرگان‌را ـ هر چند بی‌نیاز از تعریف‌اند ـ بیشتر به‌جامعه‌بشناسانیم‌.
ددیگر به‌جوانان‌یاد آور شویم‌که‌راز پیشرفت‌و رمز موفقیّت‌این‌بزرگان‌را، سرمشق‌خود قرار دهند وراه‌آنان‌را به‌پویند که‌یقیناً جایگاه‌برتر دست‌خواهند یافت‌یکی‌از آن‌بزرگان‌که‌عطر خوشبوی‌دانش‌اومشام‌جان‌دانش‌دوستان‌و دانشگاهیان‌را عطرآگین‌نموده‌است‌. بزرگ‌مردی‌از سرزمین‌گیل‌و دیلم‌ـاستاد:
دکتر احمد رضا دهپور، که‌از روستای‌دیلمان‌برخاسته‌و در بزرگترین‌دانشگاه‌کشور به‌افاضه‌مشغول‌است‌، روستا زاده‌دانشمندی‌که‌به‌مدد پشتکار و تلاش‌بر کرسی‌دانشگاه‌تکیه‌زده‌است‌. شرح‌تحصیلات‌و کارهای‌او را با هم‌مرور می‌کنیم‌:
دکتر احمد رضا دهپور متولد منطقه‌دیلمان‌سیاهکل‌است‌و تحصیلات‌ابتدایی‌و متوسطه‌را درمدارس‌مشیر و فرهنگ‌سیاهکل‌و فردوسی‌انزلی‌به‌پایان‌رسانده‌است‌. دکترا و تخصص‌خود را در رشته‌فارماکولوژی‌پزشکی‌با راهنمایی‌پروفسور فرانک‌مایکل‌از دانشگاه‌کمبریج‌، از دانشگاه‌تهران‌کسب‌نموده‌و در حال‌حاضر استاد فارماکولوژی‌دانشکده‌پزشکی‌دانشگاه‌علوم‌پزشکی‌دانشگاه‌تهران‌وAdjunct Professor انستیتو بیوشیمی‌و بیوفیزیک‌(IBB) دانشگاه‌تهران‌می‌باشند. بیشترمطالعات‌ایشان‌در طی‌دورة‌تخصصی‌، پژوهش‌بر روی‌رفتارهای‌سلول‌های‌خونی‌از منظر بیوشیمیایی‌و بیوفیزیکی‌بوده‌است‌و به‌مدت‌یک‌سال‌فعالیت‌علمی‌و پژوهشی‌ایشان‌در کشور سویس‌و در انستیتوتکنولوژی‌فدرال‌سوئیس‌در شهر زوریخ‌صرف‌کار در زمینه‌بیولوژی‌مولکولی‌شده‌است‌. ایشان‌در طی‌فعالیت‌های‌علمی‌و پژوهشی‌خود تا این‌تاریخ‌در حدود ۲۸۰ مقاله‌کامل‌در ژورنال‌های‌بین‌المللی‌به‌چاپ‌رسانیده‌اند.تعداد خلاصه‌مقالاتی‌که‌در کنگره‌و سمینارها معرفی‌نموده‌اند به‌بیش‌از ۵۰۰ عددمی‌رسد تعداد پایان‌نامه‌های‌کارشناسی‌ارشد، دکترا در رشته‌های‌مختلف‌(پزشکی‌، داروسازی‌،دندانپزشکی‌و دامپزشکی‌) که‌ایشان‌راهنمایی‌آنها را به‌عهده‌داشته‌اند متجاوز از چهارصد می‌باشد. وبیش‌از ۴۰ پایان‌نامه‌تخصصی‌و PH/D را در طی‌فعالیت‌های‌علمی‌خود راهنمایی‌نموده‌اند.
ایشان‌در فعالیت‌پژوهشی‌خود با گروه‌های‌دیگر کشورها نظیر انگلستان‌، کانادا، آمریکا و دانمارک‌درحال‌تبادل‌تجربه‌می‌باشند و تعدادی‌پروژه‌مشترک‌بااین‌مراکز داشته‌و یا در حال‌اجرا دارند که‌درمجلات‌معتبر بین‌المللی‌به‌چاپ‌رسیده‌اند.
عضویت‌در بورد فارماکولوژی‌، دبیری‌و ریاست‌انجمن‌فیزیولوژی‌و فارماکولوژی‌ایران‌، مدیریت‌دپارتمان‌فارماکولوژی‌دانشکده‌پزشکی‌، عضویت‌در کمیته‌های‌ترفیع‌دانشکده‌و دانشگاه‌فهرست‌داروهای‌اساسی‌ایران‌و کمسیون‌ورود داروها از دیگر فعالیت‌های‌ایشان‌می‌باشد.
ایشان‌سردبیری‌مجله‌Acta Medica Iranica را که‌قدیمی‌ترین‌مجله‌علمی‌پزشکی‌انگلیسی‌زبان‌ایران‌می‌باشد، به‌هیچ‌عهده‌دارند و عضویت‌در هیئت‌تحریریه‌چندین‌مجله‌علمی‌نظیر Heart وReproductive Health را دارند و داوری‌مقالات‌رسیده‌به‌بیش‌از ۵۰ مجله‌بین‌المللی‌به‌عهده‌ایشان‌است‌.
سابقه‌و زمینه‌های‌فعالیت‌های‌علمی‌
سابقه‌علمی‌دکتر دهپور محدود به‌فعالیت‌های‌پژوهشی‌ایشان‌نیست‌و می‌بایست‌در دو حوزة‌آموزش‌و پژوهش‌به‌طور هم‌زمان‌مورد بررسی‌قرار گیرد. در حوزة‌پژوهشی‌زمینه‌های‌کاری‌ایشان‌اساساً با رویکرد پاتوقبزیولوژیک‌به‌بیماری‌های‌ارگان‌سیستم‌مختلف‌شکل‌گرفته‌است‌. بخش‌عمده‌واصلی‌فعالیت‌های‌پژوهشی‌ایشان‌، درچند سال‌اخیر در زمینه‌بررسی‌پاتوفیزیولوژی‌بیماری‌کبدی‌و به‌طور خاص‌گلساز انسدادی‌و سیروز در مدل‌های‌حیوانی‌و سلولی‌ـ ملکولی‌در بالین‌بوده‌است‌. به‌طوری‌که‌نتایج‌حاصل‌از این‌تحقیقات‌در اغلب‌بیشتر از ۱۰۰ مقاله‌در مجلات‌بین‌المللی‌بسیار معتبر به‌چاپ‌رسیده‌است‌. در کنار این‌موضوع‌، مطالعه‌بر روی‌مکانیسم‌های‌دخیل‌در ایجاد تحمل‌و وابستگی‌به‌اپیوئیدها و کانابینوییدها در حیوانات‌آزمایشگاهی‌و انسان‌تا سطوح‌ملکوتی‌نیز از جمله‌کارهای‌برجسته‌دکتر دهپور می‌باشد. نگرش‌عمیق‌ایشان‌به‌پژوهش‌و موضوعات‌مورد تحقیق‌کم‌نظیر بوده‌و همین‌امرموجب‌ایجاد یکپارچگی‌زیبایی‌در موضوعات‌به‌ظاهر متفاوت‌تحقیقاتی‌مورد نظر ایشان‌گردیده‌است‌.عمق‌تحقیقات‌ایشان‌در بیماری‌های‌کبدی‌به‌حدی‌بوده‌که‌تیم‌تحقیقاتی‌تحت‌نظارت‌ایشان‌در این‌زمینه‌عنوان‌مرجع‌دو جوان‌شناخته‌شده‌است‌و شاهد این‌موضوع‌ارتباط‌علمی‌نزدیک‌در این‌زمینه‌بادانشگاه‌های‌معتبر کشور کانادا و انگلستان‌می‌باشد. این‌تفکر عمیق‌به‌پژوهش‌نحوة‌آموزش‌دکتر دهپوررا که‌در سطوح‌مختلف‌از دورة‌دکترای‌عمومی‌تا دکترای‌تخصصی‌و Ph.D صورت‌می‌گیرد شدیداً تحت‌تأثیر قرار داده‌است‌. دانشجویان‌در کلاس‌درس‌دکتر دهپور علاوه‌بر یادگیری‌اصول‌فارماکولوژی‌بامطالب‌به‌روز دنیا آشنا شده‌و ابتدا ناخودآگاه‌و سپس‌خودآگاه‌و علاقه‌مند به‌سمت‌پژوهش‌کشیده‌می‌شود و این‌هنر بزرگی‌است‌که‌جز با مساعی‌فراوان‌و صرف‌وقت‌و فکر فراوان‌در آزمایشگاه‌و کلاس‌درس‌به‌دست‌نمی‌آید و حاصل‌آن‌دانشجویانی‌است‌که‌هم‌اکنون‌خود اساتید برجسته‌ای‌هستند. نکته‌بسیار جالب‌این‌است‌که‌فعالیت‌های‌اجرایی‌دکتر دهپور همه‌در زمینه‌آموزش‌و پژوهش‌بوده‌اند و نحوة‌برخورد ایشان‌با فعالیت‌های‌اجرایی‌دانشگاهی‌نیز متأثر از تفکر پژوهشگر ایشان‌بوده‌است‌.

برخی‌تالیفات‌استاد احمد رضا دهپور

۱ ـ کتاب‌فارماکولوژی‌غدد
۲ ـ کتاب‌فارماکولوژی‌شیمی‌درمانی‌
۳ ـ کتاب‌فارماکولوژی‌سیستم‌عصبی‌خودمختار
۴ ـ سیستم‌عصبی‌مرکزی‌
۵ ـ کتاب‌فارماکولوژی‌داروها و گیرنده‌ها
۶ ـ کتاب‌فارماکولوژی‌عملی‌عمومی‌
۷ ـ کتاب‌فارماکولوژی‌عملی‌تخصصی‌
۸ ـ فصلی‌از کتاب‌آسم‌علوم‌پایه‌و بالینی‌
کتابهای‌ردیف‌ الی‌با کمک‌استادمحترم‌جناب‌آقای‌دکتر مرتضی‌ثمینی‌تالیف‌شده‌است‌.


دکتر سیدعلی‌رودباری‌