حمیرا خدابنده‌

«خسته‌ام‌از این‌زمین‌» ای‌قشنگ‌نازنین
‌باورت‌نمی‌شود لحظه‌ای‌بیا ببین‌
ای‌تمام‌آرزو، جوشش‌شب‌و غزل
‌همصدای‌آشنا، ای‌بهار دلنشین‌
حس‌خیس‌نقره‌ای‌در ترنم‌خیال
‌از میان‌کلک‌شب‌واژه‌ای‌بیافرین‌
زیر بار خاطرات‌شانه‌ام‌شکسته‌شد
پر شدم‌دوباره‌از مویه‌های‌آتشین‌
در خزان‌آرزو سهم‌دل‌سبد سبد
لحظه‌های‌تازه‌از غصه‌های‌خوشه‌چین‌
ذات‌زایش‌زمین‌ذره‌ذره‌زندگی‌ست
‌از همه‌بریده‌ام‌، از خودم‌از آن‌و این‌
سیب‌سرخ‌سادگی‌می‌شود حراممان
گریه‌های‌نقره‌ای‌، خنده‌های‌گندمین‌
آرزوی‌ساده‌مان‌، این‌چکاوک‌غریب
‌با دو بال‌خسته‌تر توی‌بند آهنین‌
در غروب‌ثانیه‌پشت‌زخم‌پنجره
‌سروهای‌سرزده‌تا افق‌به‌دست‌کین‌
می‌روم‌دوباره‌تا امتداد بودنم
‌با نگاه‌خسته‌تر در کلام‌آخرین‌
سهم‌من‌دو چشم‌خیس‌پشت‌پلک‌پنجره‌
سهم‌تو دل‌من‌و این‌غزل‌…فقط‌همین‌…