کاظم سادات اشکوری
در نیمه راه

با همرهان قرار بود بپرسیم
مفهوم راه را از چاه
و ماه را ببینیم
چون قایقی بر آب
و رود را
راهی به سوی مقصد
بی‌تاب
با شتاب.

با همرهان قرار بود بپرسیم
کز ما چه دیده است رودخانة در راه
که ماه را به دگر جای می‌بَرَد
تا ما
در نیمه راه بمانیم؟

کبری حیدرزاده
در سیل سراب غرق خواهم شد
هنگام که کوزه را می‌شکنی
و روی گل‌ها می‌ریزی
آفتاب درون آینه را
و به پرستش گلدان‌هایت ادامه می‌دهی

محمد امین‌برزگر
این رسول…
نامی نداشت
این رسولِ آویخته بر صلیب
با تکّه‌هایِ دل
با پاره‌هایِ روح.
که هزاران خورشید
در آبادی دستانش
و هزاران لبخند
در نقاشی چشمانش
جا مانده است.
دیگر،
نه رسولی
که عشق
در دهانمان بگذارد
نه فرشته‌ای
که تنهایی‌مان را
ستاره شود.

عباس مهری‌آتیه
وقتی شکوفه‌زار تبسم نمی‌شوم
پیداست شکل سایر مردم نمی‌شوم
تندیس مهربانی‌ی از جنس ساده‌ام
اما هنوز، خوب تجسم نمی‌شوم
این خوب ماندنی‌ست به عادت، که ذات ماست
من ردپای آینه‌ام؛ گم نمی‌شوم
آبم؛ فشرده و متراکم به پشت سد
لطفی که سهمِ مزرع مردم نمی‌شوم
شاید سرابِ جاریِ در ذهن جاده‌ام
شعر تری که خوب تکلم نمی‌شوم
از چلچلی گذشته و از پختگی پُرم
اما هنوز لایقِ این خم نمی‌شوم
من نان این تنورم و… این آب و آسیاب
گرچه به لطفِ برکتِ گندم نمی‌شوم
چون خاک در فروتنی‌ام آب رفته‌ام
خاکم؛ ولی به خاک تیمم نمی‌شوم
ظرفیتم همین است: شعری که نیمه ماند
آری اسیر سوء تفاهم نمی‌شوم

فتاح پادیاب
روز مبادای عشق
آه… تهمینه
می‌دانم
می‌دانم
گیسوانت پریشانخانه‌یِ عشق است
و شکسته‌هایت
آفتاب شکسته است
امّا لب از شماتت فرو بند!

من خود دیدم
در آن قربانگاه آرزو
تمام غرور رستم
تیری شد در چلّه‌ی کمان آرش
که بازوان ستبر کمان‌گیر
به ناکجا پرتابش کرد

امروز روز مبادای عشق است.

پیمان نوری
بی آنکه
دستم باشد
با من از خواب می‌پرد
در راه
چند گاز
به لقمه‌ی حاضری می‌زنیم
نهار و شام را
– دو تا یکی می‌کنیم و
دوباره به خواب می‌رویم
جالب اینجاست
من اصلاً
– این طرف را نمی‌شناسم

حسین نوروزی‌پور

اما
شیرین نمی‌شود
جمله‌ای که خسرو
آن
کاسه‌ای زیر کاسه‌ای
خنجری می‌گذارد تا فرهادی
از مادری
زاده نشود

اصغر عسکری خانقاه
بهار خنده بیاویز بر طلیعة صبح
تو شعر تنگ غروبی شراره‌ای ز تنم
منم نشسته به ساحل غمین و پر سخنم
تو برق چشمة نوری طلایه‌دار ازل
من آن عقابِ فرو مرده در دل جگنم
چو دیر باشی و با من گذر به قوم کنی
درون چاه زنخدان اسیر راه منم
ز دشت خنده چو خیزد به دیده روی تو بینم
به غمزه ناز برآری به هر ورق که زنم
به شب چو صبح راسنم دل پریشان را
نهال دیده بگرید ز پاره پاره تنم
درون زورق عمرم نشسته‌ای و ندانی
صدای ضجّه برآید ز تخته بند تنم
چنین غریق که من گشته‌ام به بحر فنا
نگاه کن به چه حالم، خموش و دم نزنم
دل رمیدة ما شعله‌های فریاد است
خدای را کرمی کن، اسیر و بنده منم
ز کوره راه فقیران دمی درآ به تنعّم
که عیش ساقی کوثر نداده خویشتنم
بهار چون به سر آید به عشوه ناز دگر کن
که این قبیلة وحشی دریده پیرهنم
ز بیوفایی دوران سخن شنو که رفیقی
بیا و عمر بچرخان که تشنة سخنم
بهارِ خنده بیاویز بر طلیعة صبح
شفیق عهد قدیمی درا درا که منم
تابستان 1376