جلال رنجبر پوی

- پنجشنبه‌های اول هر ماه به کودکی می‌مانم که برای آغوش مادر بال بال می‌زند،
به دانش‌آموزی می‌مانم که برای شنیدن صدای زنگ تفریح لحظه شماری می‌کند تا طعم شیرین آزادی را در حیات مدرسه جستجو کند و شاید نداند که سهم او از واژه خوشرنگ ((آزادی)) فقط همین یک ربع زنگ تفریح باشد، آنهم در زیر سایه سنگین خط‌کش چوبی یا ترکه‌ای در دست ناظم مدرسه. که حد بین آزادی و هرج و مرج را به قضاوت نشسته است و حکمش قطعی و غیر قابل فرجام خواهی است.

- پنجشنبه‌های اول هر ماه به عاشقی می‌مانم که دقایقی زودتر بر سر قرار آمده و اگر کمی نزدیکش شوی تپش قلبش در سینه هم دیدنی و هم شنیدنی است، چرا که می‌ترسد معشوق بر سر قرار نیاید و او نتواند خود را در نی‌نی چشمانش تهی سازد.
– به مرد میانسالی می‌مانم که دلش می‌خواهد ساعت اطاقش تندتر از معمول حرکت کند و او ناهار مختصری در اداره بخورد، سوار ماشین پیکانش بشود و دنده صد تا یک غاز بزند که بتواند از عهده مخارج سنگین زندگی و قسط ماشین و… برآید و وقتی به خانه می‌رسد سریال فاطما گل هم دارد. تمام می‌شود. روی کاناپه لم می‌دهد میان خواب بیداری صدای فرمانده‌ی کل منزل را می‌شنود که او را به رختخواب تبعید می‌کند و در را محکم می‌بندد تا به راحتی و با صدای بلند بتواند سریال حریم سلطان را تماشا کند. پلکهایش سنگینی می‌کند و با خود می‌گوید آیا می‌شود کسی بیاید (کسی دیگر، کسی بهتر، کسی که مثل هیچ‌کس نیست) و پیکانم را بردارد و بجایش یک پراید سفید یخچالی به من بدهد، زیرا از کت و کول افتاده‌ام و مرا از درد بازو و کتف رهائی بخشد.

زنگ در خانه به صدا در می‌آید مرد، میانسال با احتیاط که کسی را بیدار نکند از خواب بر می‌خیزد. آیفون را بر می‌دارد و کسی مؤدبانه او را بنام می‌خواند و به حضور در دم در دعوت می‌کند، و می‌گوید لطفاً سند و کارت ماشین همراهت باشد. مرد میانسال گیج و گنگ لباس می‌پوشد، با ترس و دلهره پاورچین پاورچین خود را به پشت در می‌رساند، نکند ماشینش را دزیده باشند و این پلیس مهربان است که دزدها را گرفته و می‌خواهد ماشین را به او پس بدهد، خدا کند که این‌طور باشد. در را باز می‌کند، مردی پیراسته با کت و شلوار و پیراهن و کراواتی بسیار شیک و ست شده و با لبخند در مقابلش ظاهر می‌شود او را به اسم صدا می‌کند و مدارک ماشینش را از او می‌گیرد و با آرامش وصف ناشدنی مدارک شناسائی ماشین را بررسی می‌کند، از بیمه بدنه خبری نیست و با خنده می‌گوید که بیمه شخص ثالثت هم تا چند روز دیگر تمام می‌شود، سپس تمام اوراق را در داخل کیفش جا می‌دهد و پاکتی نو که آرم سایپا بر آن نقش بسته است از کیفش بیرون می‌کشد، اول سند پراید سفید یخچالی و سپس کارت ماشین و بیمه شخص ثالث و بیمه بدنه یکساله که تماماً بنام مرد میانسال است را همراه با یک سوئیچ ریموت کنترل دار به او تحویل می‌دهد و می‌گوید سوئیچ دوم روی ماشین است. حالا مرد میانسال دارد درب گاراژ را باز می‌کند تا پیکانش را تحویل بدهد، جدائی از دوست ده ساله آسان نیست هر چند که با دوست تازه، زیبا، شیک، مدرن و مهم‌تر از همه فرمان هیدرولیک‌دار، جایگزین شود. با ترس و لرز آخرین سؤالش را می‌پرسد که چطور این امر میسر شد و می‌شنود. در آن لحظه که آرزو کردی کسی بیاید، (کسی دیگر، کسی بهتر، کسی که مثل هیچ‌کس نیست). بقول امروزی‌ها آن کسی دیگر آنلاین بود آرزویت را شنید و به من دستور داد که چنان کنم که تو می‌خواهی. من هم مأمورم و معذور. روشن کردن پیکان قلق دارد، برایش روشن می‌کند. او با لبخند می‌رود و مرد میانسال ماشین پراید سفید یخچالی‌اش را به گاراژ می‌آورد، درب گاراژ را می‌بندد و ماشین هم‌چنان آرام و بی صدا روشن است و بنزینش فول، فول، گاز سوز هم هست، نایلونهای صندلی هنوز برداشته نشده، و بوی عطر تازگی ماشین از بوی عطر ((گریستیان دیوری)) که رئیس اداره‌اش بخود می‌زند خوشبوتر است. پشت فرمان خوابش برد. زنگ تلفن همراهش که همیشه زیر بالش مخفی است، به صدا در می‌آید فوراً خاموشش می‌کند تا سلطان بانو بیدار نشود، به آشپزخانه می‌رود و کتری را پر آب می‌کند و روی شعله گاز می‌گذارد، با احتیاط و به آرامی پرده پنجره را کنار می‌زند تا پراید سفید یخچالی را تماشا کند. شاخ درمی‌آورد پیکان سرجایش میخکوب شده است، به دستشوئی می‌رود، سر و صورت را با آب سرد می‌شوید و باز به کنار پنجره می‌آید به آرامی پرده را کنار می‌زند و باز پیکان سفید یخچالی به او لبخند می‌زند و پیش خود میگوید که (کسی هرگز نخواهد آمد کسی دیگر، کسی بهتر، کسی که مثل هیچ‌کس نیست).
– به سالمندی می‌مانم که آرام آرام از باغ محتشم بر می‌خیزد مبادا که پارک در تاریکی فرو رود، قدم‌زنان خود را به خانه می‌رساند به خانه‌ای که زمانی نه چندان دور وقتی به دم در آن می‌رسید آغوش مهربانی فرزندان انتظارش را می‌کشیدند، اما حالا بال و پر درآورده‌اند و در آن‌سوی آب‌ها در جستجوی آزادی و زندگی بهتر در تکاپویند، خانه‌ای سرد، سکوتی ملال‌آور، انتظاری بی پایان و تنهائی کشنده. تزیینات خانه که زمانی گرم، زیبا و مهربان و انرژی مثبت بودند حالا همگی زشت، سرد، و پرخاشگرند، انگار مجسمه چوبی گاندی دیگر دنبال مبارزه بی‌خشونت نیست و دارد عصایش را به سرش می‌کوبد، بودای برنزی، بودای سنگی، بودای کریستالی و این همه گریشنا گویا رسالتشان را از یاد برده‌اند از ویترین منزل و سمبل‌های روس و چین، تایلند، هند، یونان، فرانسه و روم همه و همه هیچ انرژی مثبتی دریافت نمی‌کند و در کلونوزیم مردانی را می‌بیند که می‌کشند تا کشته نشوند و فریاد بکش این استادیوم کوچک ویترین منزل با فریاد تماشگران ورزشگاه یکصد هزار نفری آزادی برابری می‌کند و اسپارتاکوس هم‌چنان ایستاده است و نافرمانی مدنی می‌کند. آه چقدر خوشبختند آن یکصد هزار نفر در ورزشگاه آزادی که آزادانه از عمق وجود می‌توانند فریاد بزنند گل، گل، گل و من افسوس می‌خورم که در آستانه 66 سالگی در فضای آزاد ورزشگاه آزادی یک نفس عمیق هم نکشیده‌ام.
– خانه به یک سمساری مدرن می‌ماند، پر از تابلوهای نقاشی، عکس و فرش، لوازم لوکس یادگار سفرهای کرده و ناکرده به نقاط مختلف دنیا، روس، هند، چین و ماچین، آتن، پاریس، رم که حاصل جان کندنش در بیابان‌های دورترین نقاط این کشور با دمای تا 50 درجه‌اند و حالا چقدر تهوع‌آور به نظر می‌رسند. می‌خواهد از شررشان خلاص شود به آشپزخانه می‌رود، کتری را تا نیمه آب و زیرش را روشن می‌کند. قوری چینی ساخت وطن را با مشتی چای بهاره لاهیجان پر می‌کند و روی کتری می‌گذارد، روی کاناپه جلو تلوزیون لم می‌دهد، بی اختیار تلویزیون روشن می‌شود، از این کانال به آن کانال از این شبکه به آن شبکه بازی راه می‌اندازد، ناخودآگاه در شبکه‌ای میخکوب می‌شود. بانوئی کهنسال در لانگ‌شات‌های مداوم حرف می‌زند، آراستگی، وجاهت، نجابت را توامان داراست، رقص کلماتی که بر زبانش جاری می‌شود او را به یاد اجرای موزون و زیبای باله دریاچه قو در ((سن پترزبوگ)) می‌اندازد، آرام، موزون، زیبا و پرکشش بدون حرکتی اضافی در باله و بدون کلمه‌ای پس و پیش در صفحه تلویزیون، لابد از خیلی چیزها گفته است که او توفیق شنیدنش را نداشته است و حالا دارد می‌گوید (نقل به مضمون) در آن زمان که زایمان کردم و پزشک نوزادم را از دو پا آویزان کرد تازه فهمیدم که دو نیمه شدم، دو پاره شدم …. این حرف عصبانی‌اش می کند خیز بردارد تا ریموت کنترل را بردارد و تلویزیون را خاموش کند منصرف می‌شود، دیگر بطور عمیق به حرفهایش گوش نمی‌دهد ولی مهارت در سخن‌وری و احاطه به واژگان در حرفهایش موج می‌زند و سرانجام و در پایان‌بندی فیلم درمی‌یابد. که این خانم فرهیخته کسی نیست جز دُردانه زبان و ادبیات فارسی سرکار خانم پروفسور فرزانه میلانی خواهر برادران میلانی که استاد دانشگاههای معتبر آمریکایند.
خانم پروفسور فرزانه میلانی نگفت در کوچه، در خیابان، در یک میهمانی خانوادگی، در دانشگاه و… وقتی نگاهم با نگاهی درهم آمیخت احساس کردم که دو تا شدم، ایشان نفرمودند وقتی در نی‌نی چشمانی تهی شدم، احساس کردم که از این به بعد دیگر تنها نیستم، نفرمودند وقتی حلقه نامزدی، وقتی لباس سپید خوشبختی پوشیدم و وقتی عاقد خطبه عقد را خواند آنوقت فهمیدم که دیگر تنها نیستم و به یک روح در دو کالبد مبدل شدم. حالا دیگر قلبم برای خودم نمی‌تپد بلکه حتی لحظه‌ای دیر آمدن یک نفر که تا چندی قبل برایم بیگانه می‌نمود آنچنان قلبم را به طپش وامی‌دارد که نگو و نپرس. می‌گوید وقتی بچه‌ام بدنیا آمد و آویزان شدنش را از دو پا دیدم تازه فهمیدم که دو تا شدم؟!
خب قبول حالا نصفت متعلق به بچه شماست آن نیم دیگر را چه کار می‌کنید، سهم خودت، سهم پدر و مادرت، سهم برادر و خواهرت (پدربزرگ‌ها و مادر بزرگ‌ها، عموها، عمه‌ها، خاله‌ها، دائی‌ها را به امان خدا می‌سپاریم) سهم جامعه‌ای که در آن بزرگ شده‌ای چه. جامعه‌ای که برات دبستان، دبیرستان ساخته و بعد با بیل و کلنگ زمان رضاشاهی به جان تپه‌های دانشگاه تهران افتاده (که تقریباً معادل یک آجر فشاری مقاومت دارند) و برایت دانشگاه ساخته، فضای سبز برایت مهیا کرده و ناهار مجانی به تو داده چی. تازه سهم شوهرت هم هست بنابراین آن نیمه دوم بفرض اینکه فقط یک فرزند، یک برادر، یک خواهر، و یک سرزمین دارید به پنج قسمت متساوی تقسیم می‌شود. بیچاره شوهرتان، دلم برایش می‌سوزد. با این سهم ناچیز چه خاکی باید بر سرش بریزد.
تازه می‌فهمم که چرا تنها شدم و چرا تنهائیم و چرا در پاتوق کهنسالان ((پارک‌ها)) از زنان هم سن و سال ما خبری نیست. همسران عزیز و گرامی‌مان حتی از پرندگان هم نیاموخته‌اند که جوجه‌هایشان فقط به آموزش پرواز نیاز دارند نه اینکه همیشه پشت سرشان پرواز کنند. تا از آنان مواظبت کنند. زنان بسوی فرزندانشان پرواز می‌کنند تا هم‌چون کودکی از آنها مراقبت کنند و برای بسیاری از خانم‌ها بر این باورند که فرزندانشان همیشه کودک خواهند ماند. واژه بچه‌ام بچه‌ام تا دم مرگ با آن‌ها خواهد بود و سهم کوچکی از مهر و محبت هم به شریک زندگی‌شان اختصاص نمی‌دهند. حالا دیگر خیس عرق شده است دوش می‌گیرد و لذیذترین شام تنهائی نان و ماست و پنیر سیاه مزگی رنده شده را می‌خورد و آرام آرام آماده رفتن به رختخواب تنهائی می‌شود، ساعت از 12 شب هم گذشته است. تلفن زنگ می‌زند، زنگ می‌زند، زنگ می‌زند، حال پاسخگوئی را ندارد تلفن پیغام را می‌گیرد.
الو بابا، حالت خوبه، مامی می‌خواد با تو حرف بزند…………. الـو، الـو خوابی، ببین حالت خوبه، اینجا خیلی خوش می‌گذره، یک هفته تور کشتی بودیم چه کشتی بزرگی زمین والیبال، زمین تنیس، سالن بدنسازی، دو تا رستوران، دیسکو، سالن سینما، کافی شاپ، استخر شنا، سونا، جکوزی…. دارد، هفت طبقه دارد، روی عرشه می‌شود آفتاب گرفت، حسابی برنزه شدم، اگر بیام جاری‌ام دق می‌کند و تو هم مثل آل احمد سیمین سیاه صدایم می‌کنی، آبشار نیاگارا را هم دیدم، عکس گرفتم. خیلی خیلی خوش می‌گذره، مواظب خودت باش. بــــای. بــــای.
در رختخواب فرو می‌رود (فردا اولین پنجشنبه……. ماه است صبح باید دو تیغه کند و ساعت 5 چهره‌های فرهیخته و مهربانانی او را بخویش می‌خواند، تا دو سه ساعتی در زیر سایه درخت گل ابریشمی باشند با عطر دل انگیزش (دکتر فائق) و گل‌های زیبایش (استادان، فرهیختگان شهر، شاعران و نویسندگان) و بیاساید آرام، آرام. در خواب و بیداری شعار می‌دهد رادیو خاموش، تلویزیون تعطیل، اینترنت کم سرعت نابود باید گردد، روزنامه و مجله تعطیل باید گردد، سلام بر باغ محتشم، درود بر پارک ملت و سلام بر ادبیات، سلام بر شعر و سلام بر موسیقی و…. درود بر پنجشنبه‌های اول هر ماه.