محمود طیاری

کار مشترک با علیرضا طیاری

سايه‌ها :

شعر در سایه  

شاعر‌ جوان   

معشوق (تهمینه)    

مردی از فضا  (آدمک) 

                                        

           طرح صحنه:

صحنه ‌در پرداختي دكوراتيو، ‌با حجم و شكلِ سه بُعد‌ي ‌جمجمه‌‌ي ميان‌‌ْ تهيِ‌ يك آدم، در ابعادي به طول و عرض و ارتفاع صحنه، كه در يك خط فرضي‌ِ عمود از بيني، بخش گونه‌ها و دهان و فك، به دو نيم شده، به روي ريلي كه از پيش كار گذاشته شده ، به هر‌ دو پهلو،‌ به طرف بناگوش مي‌روند؛ و فضای میانی ‌تا عمقِ صحنه به طور كامل، از زير كاسه‌ي تهي چشم‌ها، به زير استخوانِ پيشاني ديده مي‌شود. در واقع با يك علامت بعلاوه‌ي(+) فرضي: به روي چهره و سر، نيمه‌ي دوم پايين آن را داريم.

در پايان نمايش، آن بخشِ به دو نيم شده، در حركت افقي‌ي ريل، به‌جاي اول برگشته، جمجمه كامل و تمام ويژگي‌ي خاموش آن، پيش‌رو است. 

يك تفنگ بادي، علاوه بر يك كله اسب، و  آنچه به تمهيدِ كار‌گردان لازم است، بر ديوار است.

ماه در اندازه‌ي يك دف، در شاخ و برگِ لُخت درخت انار، ‌كه سايه به ‌‌‌‌‌روي قاب چوبي‌ پنجره دارد، مي‌تابد.

سه پرسوناژ سايه‌وار، با حضوري وهمناك، حس ترس و تنهايي را، در بازتاب نور، القاء مي‌كنند.

شاعر ‌جوان، با موي درهم و چهره‌اي قدسي، آميخته به ‌بُهت و ُپرسش، با لپ‌تاپي‌ پيش رو، به كار پرداختِ شعري است و بازي ‌نور و سايه، با پس ‌زمينه‌ي ‌صدا و موسيقي،- ُمبتني بر دلْ ‌كوبه‌هاي هراس- صحنه‌اي غريب مي‌آفريند. این صحنه در ‌آغاز با پخش صدای پا و نفس ِ خرس‌  هم آهنگ و رُعب انگیز است: 

 

معشوق:     خرس بزرگ، زنگوله‌ی ماه به گردن، به باغ ذرت می‌آید. کدو بُن با شکم رسوا، به پای بابا گندم می افتد! شما چیزی سر درمی‌آرین از  اینی که گفته شد؟

آدمک :      چرا از شاعرش نمی‌پرسی؟ شما که در جایگاه یک معشوق، از همه به او نزدیک‌تری!

                                            شاعر جوان لحظه‌ای به هر دو می‌نگرد.

معشوق :    یعنی شما چیزی سرت نمی‌شه؟ خودت که کم آدم نیستی!  اهلِ هوا- فضایی. حالا چطور شد سفینه‌ات مثل کشتی نوح، به طوفان نشست و سر از این غار تنهایی درآوردی، کم نیاری، آدمک! یه چیزی بگو!

آدمک :      نه که هیچی سرم نشه. این از اون اتفاق‌های نادری یه که در بخش هوا فضا، ‌ ثبت دفاتر” اجرام آسمانی خارج از مدار خود” شده! و در رده‌ی عشق‌های ذوزنقه‌ای، تحت پی گرد و تکفیر و این حرف‌ها است.

معشوق :     می‌شه بازش کنی. منظورت نزولات آسمانی نیس که؟ آن حکایت  گوهر فروشان مهتاب، و باران شهاب سنگ‌ها،. یه جور رمز گشایی… از ماهِ عسل و عروس مهتاب و خرس بزرگ… لازمه خب.

شعر در سایه:  این، تو فرهنگ ما زمینی‌ها، باز می‌شه. دُب اکبر شنیدی؟ هفت تا ستاره‌ن، از زمین که نگاه شون می‌کنی، شکل یک خرس گُنده‌ان. مثل یک ذوزنقه، که اون بالا سوسو می‌زنن.

معشوق :       چشمک منظورته!

آدمک :        بله، شهرت‌شون به هفت برادرانه، شایعه که نه، محتویات پرونده نشون می‌ده، در یک شب مهتابی، به مزرعه‌ای در زمین، نازل می‌شن؛ و به یکی از کدو تنبل‌ها، که لخت تو گندمزار دراز کشیده بود، تعرض و یک شبه باردارش می کنن!

معشوق :       کدو بن با شکم رسوا .. به پای باباگندم می‌افتد. اوه، حالا می‌فهمم!

شعر در سایه: پس منظورت از نزولات، باید همان عقوبت آسمانی باشه؟ این رو هم بگو ، خرس مورد نظر ما، دُب اکبر، عاشق زن و عسله. از اون بالا که نگاه می‌کرده، کدوبُن رو، که از تنبلی هیچ وقت چیزی تنش نیس، تو مزرعه ذُرت، جای فرندش می‌گیره، پس از بارگیری، بیچاره کدوئه شکمش بالا می‌آد، آنقدر که ‌می‌ترسه یه باره بین شیوخ و ریش سفیدهای محل، رسوا و‌ نفی بلد بشه!  

معشوق :       حالا هر چه… یعنی تو این داستان رو می‌دونستی؟

شعر در سایه :  (با اشاره به شاعر جوان، که سرش در لپ تاپ، سخت به کار خودش است) از تراوشات که چه عرض کنم، در مدار تخیلات‌ حضرت شاعر، یعنی جناب ایشونه !

آدمک :         ئه، عجب. پس برای تو هم این روضه رو  منبر رفته؟

معشوق :       می‌بینین؟ می‌گم با من یک رو نیست، اینه‌ها… هزار تا از این کدوهای لخت و پاپتی زیر سر داره! می‌دونم. با من چیزی نگفت چون لو می‌رفت!

شعر در سایه:   نه خب، نخواست بترسوندت. چون آخرش تلخ و غمباره. اکبرخان هفت خط ، با دا-دا- شاش! جاش می‌ذاره، میره آن بالا… کدو تنبله با شکم برآمده لو می‌ره‌، قراره سنگسارش کنن. تو همون مزرعه‌، میان گلهای بابا آدم، دست به دامن بابا گندم‌، بزرگ خاندان شون می‌شه. به پاش می‌افته و استغاثه می‌کنه که ببخشندش! این معنا، یه بار دیگه، درست که به شعر نگاه کنین، همینه که شنیدین، رد خور هم نداره!

آدمک :       پرونده‌ش اون بالاست. گفتم که، این، یکی از همون اتفاق‌های نادری‌یه‌ که در بخش هوا- فضا، ثبت دفاتر “اجرام آسمانی خارج از مدار خود”شده!   

معشوق :      اوه، حالم گرفته شد. یکی نیس بهمون بگه ما اینجا چیکار می‌کنیم. سر‌مون به چی گرمه. از چی حرف می‌زنیم؟ از خیال یا واقعیت؟ اگه چیزی بیشتر از چند عروسک کوکی نیستیم، عروسک گردان‌مون کجاست؛ نخ و بند و کوکش دست کی یه؟ چپه، راسته، یا یک ماستبند دیگه‌ست؟! هر کی یه، مطمئنم شعر رو، از ته‌اش می‌یاره بالا…!

                                     ‌       مدتی‌ مشکوک‌ به شاعر جوان نگاه می‌کند. 

آدمک :     درست حدس زدی. خیلی ساکت و مرموز به نظر می‌رسه. شاید به کار‌ ورد خوندن و جمع و جور کردن ما دو، سه تا آدم جسوره، که به ته توی کارش حساس؛ و با یه جور احساس امنیت کمتر، پاپیِ اتفاق‌هایی که اون بالا داره می‌افته، شده‌ایم. نمیدونم. بلکه‌م ایشون تو کار احضار ارواح است.    

معشوق :     اگر منظورت ارواح خبیثه است، ما نیستم. تو رو نمی‌دونم!

شعر در سایه : اون داره ما رو می‌گه! یه جایی انگار تو  ُنهْ توی ‌حافظه شیم.

معشوق :       یعنی چی که می‌گه؟

شعر در سایه : یعنی ما داریم شعر می‌شیم!

معشوق :        حالا تو چرا تو سایه هستی، چرا از خودت رونمایی نمی‌کنی.

شعر در سایه : خب من شعر در سایه‌ام. از شعرهای نگفته شم.

معشوق :       با این وصف ایشون لابد من رو گفته‌، چون شما دارین من رو می‌بینین!

شعر در سایه:  شما رو کُپی زده. از روی ُمدلِ لیلی. همه می‌شناسندتون. البته پای امضاء‌ش مونده.

معشوق :      این خِپله چی، آدمک فضایی‌مون. نشونیِ یک شب مهتابی رو می‌ده. نمی‌دونم میشه   به‌اش اعتماد کرد یا نه. نکنه یکی از همون هفت برادرها باشه و ما بی‌خبر باشیم. ممکنه به‌ام چشم داشته باشه؟

شعر در سایه: (با گردن کشی) چشم‌هاش رو درمی‌یارم!

معشوق :      خوبه که من چیزی تن مه و هیچ جام به لیلی و کدو تنبل نمی‌ره!

شعر در سایه: اون عبور تو در تو با شاعر داره. تو دایره حفاظتی اونه. با هم تله پاتی می‌کنن.

معشوق :       یعنی چی؟

شعر در سایه : یعنی از دور می‌تونن با هم نزدیکی کنن!

آدمک :         (با فریاد) هی، چیکار می‌کنی‌؟ ‌چی‌ داری سرهم می‌کنی؟ نزدیکی، نزدیکی، (به معشوق) ببخشین. به اون معنی نه! اوه، مثل این که یکی داشت از لیلی حرف می‌زد. من داشتم چرت می‌زدم، خوب متوجه نشدم! بازم ببخشین که چترم این محدوده باز شده. من یه آدمک فضایی‌ام. از یک سیاره دیگه اومدم. نمی‌دونم؛ شاید هم، همدم لیلی شدم تو قصه مجنون، خودم خبر ندارم!

شعر در سایه: حالا تو به لیلی چیکار داری. یک چک به تاریخ امروز جلو روی توئه!

معشوق:       (با دستش اشاره به سیلی زدن می‌کند) بزنم؟

آدمک:         اوه، بهتر نیست بذاری به حساب جاری‌ام؟!

شاعر :         (برای چند لحظه نگاهش معطوف به آن سه می‌شود) منظور شد، آدمک!

                                                            دوباره به کار خود است.                  

آدمک :       [نُک پا، به شاعر نزدیک، از پشت سر، به توی لپ‌تاپ سرک می‌کشد] اوه‌، اوه. اینجا رو‌. ببین تا کجا‌هاش رفته…

                                                                   می‌خواند:

- آه، جسم بیچاره! دهشت خاکی‌ات تو را بس، در‌ مماسِ خارج سه دایره: تولد، ازدواج، مرگ! جسمم عاشق روحم شده است. آیا نقشِ چهره میمونی را در جمجمه‌ی نارگیلی من دیده؟ عمری بر لبه‌ی روح من، این قاطر، راه رفته است!

معشوق:          اوه، این یه شعر تازه از شاعر عزیزمونه؟

آدمک :          - این آخرین فرآورده‌ی یک مغز داغونه!

معشوق :         اوه،‌‌ داغون نه. شاید‌ بشه گفت پریشون. خوبه ‌که بلدی‌ بخوونی‌ش‌! درسته که مریخی‌ها، خط‌شون میخی‌یه؟!

آدمک :        بعضی وقت‌ها، بعضی جاها…

معشوق:        مثلاً؟

آدمک :        وقتی یک نامه عاشقانه دارن می‌نویسن!

معشوق :       منظورت سرسخت و بی احساس‌ان؟

آدمک :        برعکس. به نحو خوش آیندی احساس توش کار گذاشته می‌شه!

معشوق:        پس چرا یک ذره از آن احساس در تو دیده نمی‌شه.

آدمک:          بستگی به دسترسی به معشوق داره!

معشوق :        خب حالا، (در پرسشی به ایهام) نگفتی، این یه شعرِ تازه از شاعرمونه؟ 

 آدمک:         یک ذره قاط می‌زنه. به خودش گفته قاطر. حالی‌ته؟

معشوق:         بلا نسبت شما، چرا که نه؟!

آدمک:           البته یک هُش‌ش‌‌ش‌ش کم داشت! یک سوم آن، مربوط به پریشان مویی‌ی شما می‌شه. سرکار دوشیزه تهمینه خانم، هفت گیسو!

معشوق :        با این حجاب هفت منی، منظورت پریشان گویی نیست که؟ (با استفاده از پشت درِ نیمه باز لپ‌تاپ، انگار در آینه، دستی به سر و روی خود می‌کشد.) اگر هنوز چیزی برای خووندن هست؛ رله تصویری بفرمایین!

آدمک:             (دوباره سرک می‌کشد‌)‌ نه‌. هنوز که نه! اما گفته باشم. تولد که هِچ، دست خودت نبود؛ مرگ هم که خدا آن روز رو نیاره! مواظب باش یه وقت به دام ازدواج با حضرت‌شون نیافتی. چون ایشون دائم به کار ِ شکار لحظه است و فیلم‌ش رو بلده چه جوری برات بیاد‌! (سرک می‌کشد) اوه، یه چیزی پیدا شد! (می‌خواند)” هفت گیسو، بر بلندای برج ایستاده، “(تو رو می‌گه‌ها! )”شب را مو به مو، بر شانه بافته، سرخ پوستی در دهلیز چپ، برای او تار می‌زند.” (داره یک صحنه از شاهنامه، آنجا که تهمینه، با چند بافه از طناب گیسوش‌‌، تهمتن رو بالا می‌کشه و از پنجره عمارت چند اشکوبه‌ش، به خلوت می‌بره رو؛ توصیف می‌کنه!) اوه، مصرع آخرش باحاله: “سرنوشت چه گیسوان بلندی دارد …”

                                                                  در نگاهی خیره به لپ تاپ

                  شعر به این می‌گن‌ها، سرنوشتش رو هم با تو گره زده…  اوه، ددم وای! نگفتم؟ دم چکِ‌ش نری‌ها، کارِتون به طلاق می‌کشه! ببین روزگارتون رو چه سیاه دیده. سیاه و یلدایی…   

سایه در شعر : تمومش کن. اون، هم زمان به دو کجای تاریخ، داره دست بُرد می‌زنه. تاریخی که تهمتن رو با تهمینه، دختر شاه سمنگان قرن‌هاست، پشت سر گذاشته‌ایم؛ و هزینه آن نیز، با تراژدی مرگ سهراب، به مرور ایام داده‌ایم …

                    و تاریخ دیگری که هنوز نوشته نشده و فقط گوشه‌ای از آن به اهتمام شاعری بی‌سراپرده، در لپ تاپش به ما بازتابانده می‌شه.

آدمک :          تقصیر من چی‌یه؟ خودتون انگار یک گوشه‌ی چشمی به‌اش دارین. مونس شب تار و شمع مزارش شدین! می‌تونم دیگه سرک نکشم و چیزی از فرآورده‌های دل بی قرار شون برای تون نخوونم.

معشوق:          من دیگه از این حرف‌ها، حالم بهم می‌خوره؛ چیزی نمانده بالا بیارم!

آدمک :          اوه، اوه… مطمئنی که این یک ویار، ماحصلِ یک نزدیکی نیست؟

معشوق :        چرا. برای این که دلت بسوزه، باید بگم ما باهم (اشاره به شاعر) تازه از یک ماه عسل برگشته‌ایم و ساق دوش‌مان هم، شعر در سایه بود!   

آدمک :          هر کس اختیار متاع خودش رو داره. فقط بگذار از سرخ‌پوستی در این شعر بگم‌ که‌ در دهلیز چپ‌، (قلب خودش رو می‌گه‌ها)‌ برای او تار می‌زند‌. البته یه گوشه چشمی هم به خورشید خانوم، و طلوع آفتاب داره. و این یعنی، با آنچه از سیاه بختی و طلاق گفتم، رجوع دوباره‌ست!

معشوق :         هرچه می‌خواهی بگو. از من دیگه چیزی نمی‌شنفی!

 آدمک :         باشه، اوه، این یکی رو انگار با خط میخی نوشته؛ فقط بگذار این یک دهن رو هم بالا بیارم.

                                           در نگاهی خیره به لپ‌تاپ:

                     مادرم به هفت مرض مُرد؛ و باکره‌گی‌اش مادرِ همه‌ی مرض‌ها بود.

                     هفت پادشاه، میان پارگی‌اش را، به شمشیری در خواب، دوخت

                    می‌نتوانست. او صبیه کوروش، و همسر آغامحمدخان قاجار بود!  

شعر در سایه:   به ایران خانم گیر داده!

معشوق :         ایران خانم دیگه کی یه؟

آدمک :          یکی از محارم در سراپرده شونه!               

معشوق:          اوه، کلافه‌ام کردی. دیگه از دست تو، نمی‌دونم به‌‌ که باید پناه ببرم.

 آدمک :          اوه عزیزم، با ساقدوشت حضرت شعر، برو تو سایه!

شعر در  سایه:   من در رکاب تونم. خاتون!

آدمک :           اگر تهمینه خانم، جای دختر شاه سمنگان، یکی از‌ پریچهرگان بود؛ برای رفتن با او به

                    زادگاهم مریخ، فقط یک سفینه کم داشتم! 

شعر در سایه :   و اگر یکی از جان برکفان بود، لابد یک کلاسکه سیاه….!

                               معشوق بلند بلند گریه می‌کند

 آدمک:           – کی  گاز اشک‌آور زد؟!

 شاعر            [در اِكوي صدايي بم، و پچ پچ گونه]- سايه‌ها، خودم و اتاقم رو، اشغال كرده‌ن، مشكل بتونم عذر‌شون رو بخوام، وقتي نتونم از ذهنم، بيرون‌شون ‌كنم! لابد چاره‌ای جز دست به یقه شدن با خودم نمی‌مونه!

 كنجكاو و ترس خورده،  موقعيت و جايگاه سايه‌ها را بررسي مي‌كند.

                                                               خیره در لپ‌تاپ‌، ‌چهره‌‌ی معشوق در سایه-               

                                                               روشن آن، شکل می‌گیرد.

- بايد سه ساعتی از نيمه شب گذشته باشه، بي‌نور مهتاب، به تو تابيده‌ام! اعتراف مي‌كنم در شاعرانه‌ترين حالت، بايد از تو عبور مي‌كردم. من تمام راهْ ‌كوب‌هاي زبان تو را يك تنه دويدم.

[با کُرنشی به معشوق. رو در رو.]

- اوه، عزیزم. باورم كن!

شعر در سایه:  خودت را خرج چه‌ می‌کنی‌؟ آنچه را که‌ به گوش می‌شنوی، هرگز به چشم نخواهی دید!

معشوق :        تو هم‌چنان در سایه‌ي شعر او باش‌، و نام “شعر در سایه” را بر خود بنه؛ و با یک آیت‌الکرسی

“قمر در‌ عقرب” شو!‌ اما خود را بر ما متابان.‌ شوری اگر در توست، شعور او  نیز ببین. بلاد عشق، اگر چه گمشده بسیار، اما راهْ بلد ندارد!

شاعر :           اوه، مرسی عزیزم. بله. تو اولين پیام، اولين‌ مخاطب به دنيا آمده‌ی ‌من باش؛ تا قله‌نشین

جهانِ سنگ شده‌، با تیشه‌کلمات‌‌ و آوای‌کوهیِ آن باشی،

[سايه‌ها جا‌به‌جا مي‌شوند.

                                                         شاعر ‌جوان، مشكوك به شعرْ در سايه –

                                                          نگاه مي‌كند.

شعرْ در سايه در رختي‌ ‌كه – بافتي منقوش

و برگْ ‌نوشتِ شعر- به تن دارد، در يك

اجراي متفاوت، شعری مي‌خواند.

معشوق در پيراهني فانتزي، با مفهوم

تركيبي‌ي شكار‌گاه و بزم،‌- در فضايي

                                                              فانتزی، كه بي ارتباط حسيِ پنهان، –  با

آدمكْ نيست- ايفاي نقش مي‌كند.]

شعر در سایه:   آوای ‌تیشه امشب‌، از بیستون نیامد‌. گویی ‌کنار شیرین، فرهاد خفته باشد!

شاعر جوان:    تو شعر در سايه‌ نيستي؟ ‌يك همزادِ كاغذي توي‌‌ کلّه‌ام؛ ‌اينجا…‌ شعری نگفته ‌و برخاسته از دل‌آشوبه‌‌های من، در عشقی که فرجام آن بر من آشکار نیست.

                                   [با انگشت به سرش مي‌زند. و در ابهام مي‌انديشد.]

                  که ر‌ا می‌خوانی‌؟‌ چه را می‌جویی‌؟‌ راه را بر معشوق من مبند؛ از ‌منزلتِ آدمی و مرتبت عشق‌،‌ آنچه 

                   می‌دانی، با من بگو، بخند!                          

شعر در سایه : عشق، وام است و کس آن را، به کنار جام نمی‌گذارد. اتفاقی است‌ در حال افتادن! مرتبتی مریخی دارد و میخی از برای قلب پاسوختگانِ شعر… آه، در‌ اینجا زمان چه بی مقدار‌ می‌گذرد!

شاعر جوان :                     [در نگاهي آزمند و رويا‌گونه]

اگر‌ با منی و مرا مي‌خواني، ‌‌پس دلكوبه‌هايم را كار بگذار در شعري كه، خود را از پيش بر آن نوشته‌ام.

    [دو سايه، آدمك رباط و معشوق، به كار رقصي شبهِ باله‌- يا تانگواند.]

شعر در سایه :   این دلکوبه‌ها در ارتباط با چیزی است که داری از ‌دستش‌ می‌دهی‌! از ‌جنونت با لیلی‌،‌ که طعمه‌ای آز-‌‌ انگیز به کام تهمتن و از تبار تهمینه است، هیچ نمی‌گویم!‌ 

  شاعر جوان:   پس با‌ خود هیچ نمی‌گویی. چون من تو را ‌در او، و او را در تو می‌بینم. همه ما به‌کار شکار لحظه، و سرمستی‌ها‌ی از پیِ آن هستیم‌! تفاوتی بین ما، از شعر، تا در سایه مانده‌ای چون تو‌، و‌ لیلی و ‌این آدمکِ ‌مریخی‌، با ریگی‌ که به ته ‌کفش‌ش است، نیست!

معشوق :           [به شاعر نزدیک می‌شود.] بر آنچه می‌گویید، واقفم. من جز با چشمهایم نمی‌‌شنوم؛ و با گوش‌هایم نمی‌بینم. حال به کار شکار لحظه‌هایت باش و از موعظه پرهیز کن!

شاعرجوان        امشب خيال صيدت‌رو دارم. هر‌چه هم که بال بال بزني، با دو انگشت مثل يك پروانه مي‌گيرمت. نكنه مي‌خواي رم كني. مثل يه كُره اسب وحشي، با يال‌هاي ريخته‌، به دشتِ بلا بزنی! اما آخرش چي؟ بالاخره تو به دام زبان من مي‌افتي و با امضاي من يه شعر مي‌شي و، به درياي عشق‌ های مُرده مي‌ريزي. اگرچه “هيچ آبي، لاشه‌ي عشق به كناره‌ي مرداب افتاده‌‌اي رو، با خود به جويباري نمي‌بَرَد!”[1]

شعر در سايه:  تو هرشب همين جوري هستي. با هزار ُكّره اسب چموشي كه رام مي‌كني. هنوز شعرت يك كرمْ- پروانه، تو پيله‌ي تنهايي است و جاي ابريشم، پيراهن ِكرباس تن‌شه! بهتره من رو، كه شعر ناگفته‌تم، ناتمام بذاري و راحت ‌بگيري بخوابي.

شاعر جوان: امشب خوابم نمي‌ياد، حوصله هيچ‌ كاري رو هم ندارم، فقط مي‌خوام يه گوشه پای عشق مُرده‌م زاری کنم!

شعر در سايه:  خب پس شعر گفتنت چيه؟. توی برگ‌ريزان شعرت، پائيز را بازسازي نكن. خودت را پشت سر گذاشته‌اي. براي ‌يك مهتاب سرد، كه از نور لپ تاپت هم، كم‌رنگ‌تره، چراغ پت پتي‌ات رو را وقف چه چیزها که نمی‌کنی!

شاعر جوان: اسبِ تابستان، به ارابه‌ي پاييز، بسته شد،

دريغ از يك آب تني،

در بِركه.

شعر در سایه :    شلاقِ سيمي باد، در هوا پيچيد!

بَر -كه…؟[2]

معشوق            آه، در این شعر، جز حسرت هیچ یافت می‌نشود!

آدمك:    [با يك دست مفرغي، با موهاي معشوق، كه از ريسماني بافته است؛ بازي مي‌كند]

- نمي‌خواي گوش نکن خب، عزيزم! حالا چرا به راوي عاشقت ‌گير ‌مي‌دي.‌ مطمئني‌كه از شعر بيرون نزدي و خودتي؟

معشوق:            بي شعرِ اون هم، مي‌تونم خودم باشم. جز شلاقِ سيمي باد، و كناره‌ي مُرداب، سهمي در شعرش ندارم.

شعر در سايه:  اين شعر براي‌ توئه، اگر چه روي يك ورق‌پاره كه تن منه و، با درد نوشته شده  باشه. سال‌هاست كه هیچ کدوم‌مون به آب نزده‌ايم. حرف كمي نيست. به خشكي رسيده‌ايم. تمام حسرت‌ها در اين شعر كار گذاشته شده.

معشوق:     دوست ندارم درد‌هام رو با خودم مرور كنم. تو هم لازم نيس خودت رو برام ورق بزني! بوي پاييز مي‌دي. خش خش صدات رو، مثل برگ‌هاي خشكيده، زير پام مي‌شنوم! بذار حالا كه به پيسي افتادم، زير سايه‌ي خودم بشينم! نه تو، که فقط یک سایه تو شعر اونی!

شاعر جوان: من هر‌كي رو بخوام، از تو سايه مي‌آرمش بيرون. با قابليت‌هاش كنار مي‌آم. ُُبعدِ ذاتي و ُحزن و شخصيت بهش مي‌دم. بعضي وقت‌ها هم كله‌پاش مي‌كنم! (به معشوق)

- اگه تو هم  َبدَلِ خودتي، توي شعر من چيكار مي‌كني؟

شعر در سايه: اوه، تو با بدل خواندن اون، خودت رو کله پا می‌کنی.

شاعر جوان: مي‌ندازم تون بيرون‌ها! دل تون انگار براي كله پا شدن لک زده!

معشوق:     شعرِ خودته؛ مي‌توني حذف‌مون‌ كني، اما بعد، فقط بايد با خودت مونولوگ كني!

شاعر جوان: چرا هنوز شعرم رو ننوشته، اومدين تو لپ‌تاپم، به زور خوندين‌ش؟

معشوق:     اين كه لپ تاپ نيست، آينه‌ي دق و كج تابه. با يه زبان کژدمی!

شعر در سایه  :     نیش هم که باشه، از راه کین نیست!

شاعر جوان: [به هم ريخته] آه، پريد، رفت پي‌كارش! شعر رو مي‌گم!

معشوق:     شعر تاوان عشقی یه که به معشوق می‌دی. بپا عقلت نپره!

شعر در سایه:  پريده بابا، از كي پريده! مي‌بيني كه تو كلماتش، مثل يه كُره اسب، يورتمه مي‌ره.

 [كله اسب را برمي‌دارد و صحنه، بازسازي مي‌شود.]

شاعر جوان: برو بيرون!

شعر در سايه: تو من ‌رو آوردي، نمي‌خواي سوارم بشي؟ اين خانم معشوقه‌ات رو هم، تركِ من بنشوني، تا ناكجاآبادت بري؟ مي‌توني منو ننويس!

شاعر جوان: ديگه نمي‌نويسمت!

معشوق:     ديدي نتونستي! تَهِ ضميرت نگه‌ام داشتي، شعرت بي سر و ته شد!

[دهنه‌ي اسب را مي‌گيرد، و كمي با او در حال يورتمه، راه مي‌رود.]

شاعر جوان: ولش كن، شعرم رو ول كن!

معشوق:     تو به‌ام چسبيدي! تو ولم كن!

شاعر جوان: من نچسبيدم، شعرم بهت چسبيده!

آدمك:      (که قاطیِ آن دو، در بازی با اسب، شده) يكي ما سه تا رو از هم جدا كنه! خب تموم کنیم دیگه.

(به لپ تاپ نزدیک و خودش را در آن می بیند.)

شاعر جوان: آي، تويي كه داري فایل هام رو می‌بینی، كار ديگه‌اي بلد نيستي؟

اشاره به آدمك مي‌كند. كه بي‌خيال و بی اجازه، به لپ تاپ خيره شده؛ و متني را با صدای الکترونیک مي‌خواند:

آدمک:      “مهسا وقت رفتن، فكل‌ام رو، كه مثل بندِ ناف، به گردنم بود؛ جلوي بيني‌اش گرفت و گفت: واي بوي منو به خودش گرفته؛ حالا چقدر بايد سعي‌كنم تا بوي تو رو از خودم دور كنم…گفتم: اين همه دوري، به نزديكي‌اش نمي‌ارزه! “

 هم‌زمان، ماه در پرتاب نوري مهاجم، از  قاب پنجره، به درون زده و حجم نيم ُكره‌ي سفيد ‌جمجمه را، در شكل‌گيري ‌و در آميختگي‌ سايه‌‌ها، چونان ارواح سنگي، ناهمگون و ُپر از تنانگي مي‌كند؛ .

براي لحظه‌اي نيم‌كُره بسته شده؛ و جمجمه، در حجم كامل، پيشاني ِبرآمده‌ي‌بلند، با دو حفره‌ي چشم و دو ‌گودال‌بيني، با دهان سنگي و دندان‌هاي كليد شده، عرضِ  پرده را مي‌پوشاند.

 آدمك:     [با صدايي عادی]

به به، اسم ما آدم مريخي‌ها، بي‌خود بدنام شده! (به مضحكه و كنايه:) اين همه دوري، به نزديكي‌اش نمي‌ارزه!! (به معشوق) این رو با همون خط میخی که می‌گفتم نوشته. یه چیزی داره بهت می‌بنده، حالی ته؟

شعرْ در سايه: زبان سخت افزار هم که بلدی. (با خودش) این ديگه از كجا پيداش شد؟

معشوق:     معلوم هست اينجا چه خبره؟[به شاعر‌جوان] انگار ريش گرو دادي و ما خبر نداريم!

شاعر جوان: فكر كردين من‌رو هم مثل‌خودتون مي‌تونين درگير ِهواي نفس و هوس‌هاتون كنين؟ چرا از شعرم زدين بيرون؟ اين كه خوانده شد، شعر من نيست.

دو سايه:   [شعر و معشوق، باهم] – ببين ما داريم با هم دعوا مي‌گيريم، يا با اون؟

آدمك:      اون كيه؟ [به شاعر جوان] شعرت رو بنويس!

شعر در سايه: تو شعرت رو بخوون!

معشوق:     ديوونه‌ها!

شاعر جوان: -

[در اجرايي شاعرانه، با پس‌زمينه‌ي موسيقي- گیتار]

ماه،

در قبيله‌ي- دختركانِ عاشق

چل تاس‌‌ي بختْ گشاست.

-

نگينِ عقيقي

بر انگشتري‌ِ داماد

-

النگويي نقره

كه تنها

به دستِ شب مي‌رود!

-

كوليِ زيبا

مهتاب تا در تو، تن‌شويه كند

           با من، به پشتِ نيزارهايِ اندوه بيا! [3]

آدمك:      هاها، خيال مي‌كني كار مهمي تو اين شعر كردي؟ جز اين‌كه اتاق‌ خوابت رو ُبرده باشي تو فضاي باز؛ و جاي معشوقت را با يك كولي‌‌ِ زيبا عوض كرده باشي! [با تمسخر] بشنو از ني چون حكايت مي‌كنه! بس كه با ‌كولي درآميخت، او شكايت ‌مي‌كنه!

شاعر جوان: تو اصلاً توي شعرم چي‌كار مي‌كني؟

معشوق:     [به آدمك]- اون من رو آورد توي شعر، همون‌طور كه تو رو آورد، فكر مي‌كنه، هر كي رو بخواد مي‌تونه توي شعرش پياده، سوار كنه!

شاعر جوان: من فقط كلمه، بار مي‌زنم؛ اما نه مثل يك اسب!

[شيهه‌ي اسبي شنيده مي‌شود. انگار شعرْ سايه، آن شیهه را كشيده است.]

شعر‌ در سايه: آقا رو، با اين همه نجابت، واژه كم نياري؟

معشوق:     معلومه جز باركشي، كار ديگه‌اي نداري! اما نه! يك كار ديگه‌ام بلدي. النگو دست دختر كولي و انگشتري ِعقيق دامادي، به دست خودت مي‌كني!

شاعر جوان: اگه گذاشتم پشت برگم رو بخوونين، ديگه حق ندارين توي شعرم سرک بکشین و عقده‌هاتون ‌رو اینجا خالي كنين‌‌!

شعر در سايه: فكر كردي شعر مال اينه كه تو فقط خودت رو بيرون بريزي؟

شاعر جوان: برين بيرون از شعرم، از اين به بعد هركي كار خودش رو مي‌كنه. من شعر مي‌گم، تو سايه‌ي شعرم مي‌شي، بي آن كه بيرون بزني؛ اون هم مي‌خوونه!

معشوق:     اون، اون کیه؟ حالا من شدم اون؟ چرا صدات رو بلند مي‌كني؟

شاعر جوان: من توي شعرم هر كركره‌اي رو پايين مي‌كشم‌، سر به سر من نذارين؛ بساط‌تون رو جمع کنین. گفته باشم!

شعر در سایه:           باشه، ما می‌زنیم بیرون، که شما بساطت رو پهن کنی. اما نمی‌شه یه چرخی تو بازار شعرت نزد.

(به لپ تاپ نزدیک، فایلی را

باز می‌کند، و می‌خواند:)

کجاوه‌ی سرخ دلم،

به عشق راهزنی گرفتار آمده

دستهایم را، به انبوه پریشان تو، که بسته؟

معشوق:     [به آدمك] – ببين داره عاشقانه مي‌زنه؛ اون راهزن توی شعرش منم! بعضی‌ها چه راه‌هایی برای بازار رفتن با معشوق باز می‌کنن!

شعر در سايه: شايد مي‌خواد بازار رو تعطيل كنه، چشمت سياه‌پوش بشه؟

شاعر جوان: هنوز شعرم از زبان ُسر نخورده، پنبه‌اش‌رو نزنين و به تعبیر و تفسیرش ننشینین! بي‌خود نيس به جهنم راه‌تون نمی‌دن!

معشوق:     ببين، كم آورد اعتراف كرد! با ما داره هم‌ذات پنداري مي‌كنه.

شعر در سايه:  ولش كن، طفلک. بگذار به درد فراقی که در پیش داره بناله، چون لیلی بار سفرش‌رو، با یکی از قوای خودی، به مریخ بسته. من خودم شعرِ تو سایه‌ام، من رو بخوونین، شعرهای اون رو بي‌خيال!

شاعر جوان: شعرم رو از من نمي‌تونين بگيرين! Delete مي‌زنم؛ بي undo، ها!

 [در بازی با لب تاپ؛ با هر “ديلت” هر كدام براي لحظه‌اي مي‌‌افتند؛ اما با هر ” اندوو”، دوباره بر‌مي‌خيزند.]

-آن دو!

شعر در سايه

‌و معشوق    (با هم) ما رو مي‌گه‌ها، دورِ ‌مون كرد، مي‌گه آن دو، نمي‌گه اين دو!

شاعر جوان: اصلاً كي گفته شما دو تا، توي شعرم، به هم كلمه پاس‌كنين؟

معشوق      من كه فقط دارم مي‌خوونم!

شعر در سايه:  من هم كه فقط دارم، نوشته مي‌شم!

شاعر جوان: نكنه مي‌خواين بگين من به خودم دارم مي‌پرم؟ يكي نيست اين وسط بگه بين ما سه تا، كي‌ داره چيكار مي‌كنه؟

آدمك:      خيانت!

[زنگ ناقوس سه‌بار شنيده مي‌شود.]

شعر در سايه: [كنجكاو، پرسش‌گر] اين رو كي‌ گفت؟

معشوق:     صداي من نبود، من كه فقط دارم مي‌بينم؛ اون چه دست و پايي براي شعر گفتن مي‌زنه. مي‌خواد بزنه به كوه. براي شكار آهو، دنبال ليلي و تفنگ كهنه‌اش مي‌گرده. اما ليلي، دنبال يه مجنون ديگه است. اين كه َبرِچسب وهم رو، به خيالش سنجاق كرده!

شاعر جوان: دنبال يك يهوداي ديگه بگردين.

شعر در سايه: خودت از خيانت ‌گفتي، من صدات رو قبلاً شنيدم!

شاعر جوان: من كه ساكتم، گفتم امشب حال هيچ وصلهْ كاري رو ندارم! و چيزي رو به كسي خيال ندارم ببندم!

شعر در سايه:  پس كي بود زاغْ سياهِ معشوقش رو چوب مي‌زد؟

شاعر جوان: خب حالا، همینه ، همینه! تمومش کنین …

[و خودش را مي‌دزدد.]

معشوق:     آهان همينه! همه‌تون شنیدین. اسم‌ش رو هم بُرد. گفت: “همینه، تهمینه !” این یک خیانت آشکاره. (به شاعر) حالا چرا داری خودت‌رو می‌دزدی؟

شعردر سايه:   عزیزم، این که اسم دوم خودته!

[ماه دور مي‌شود. تاريكي در زوزه‌ي گرگ، براي لحظه‌اي گسترده مي‌شود.]

معشوق:     ساكته، انگار رفت توي کما، بيارش بيرون!

شعر در سايه: نمي‌تونم! خودش بايد بياد!

معشوق:     به تنهايي نمي‌تونه.

شعر در سايه: مگه شعرش براي تو نيست؟

معشوق:     خب چرا، ولي خودش بايد بخواد!

شعر در سايه:  (به شاعر) مگه تو ننوشتي‌ش؟

شاعر جوان: چرا. ولي من فقط صداش رو آوردم روي كاغذ!

آدمك :     كي هست حالا، موضوع چيه‌؟ چرا همه چيز به هم داره مي‌ريزه. اين كه يه سوء‌تفاهم بيشتر نيست. تو كه نبايد به مخلوقت شك كني، و هر آدمك ناقابلي مثل من رو، به بند نافِ اون ببندي.

[آدمك، با دست‌هاي مفرغي، در رقصي ‌سبك، با معشوق چرخ كوتاهي مي‌زند.]

[بازي سايه‌ها، در رقص نور و آميزه‌ي رنگ]

شاعر  جوان:            دو مار بر شانه یک کس دیده‌ایم، اما یک سر، بر بالین دو یار، نه!

شعر در سایه                  – گله از یار می کنی؟

شاعر جوان: چرا از لیلی نمی‌پرسی؟

معشوق:     من؟

شاعر جوان: از سايه بيرون بيا، خب.

                                                            [در لپ تاپ به جستجو است.]

معشوق:     [سرك مي‌كشد]- من اینجام، خوندم چي نوشتي!

شعر در سايه: [مضطرب به هر‌سو مي‌رود] – كي داره ما رو كپي مي‌زنه؟

معشوق      اون يك ستاره بود. رفت! چه جوري دارم هنوز مي‌خونمش؟

شعر در سايه: كي رو؟

معشوق:     فروغ!

آدمك :     از كي آمدي تو باغ؟ اين يه دروغه. من رو مي‌گه، که یه ستاره‌ام.

شاعر جوان: [فرياد مي‌زند]- یک ستاره، که جاش آخرش تو سیاه چاله است!

شعر در سايه:  عجيبه!

آدمك:      آره، اما يه شعرْ ستاره‌ام. نه از نوع کاغذی‌ش.

معشوق:     بدون شاعرت هم مگه تو شعر مي‌شي؟

آدمک :                  آگه تو بخوای، چرا که نه. ستاره بختت که می‌تونم باشم؛ البته تو آسمون هفتم!

شعر در سايه چطور تو مي‌توني معشوقه‌اش ‌بشي؟

معشوق:     ولي من هنوز دارم مثل تو نوشته مي‌شم!

آدمك:      نه تو داري خونده مي‌شي! اسمت هم ليلي است.

معشوق:     خدا هيچ ليلي‌اي رو، نصيب مجنون نكنه. نمي‌دونم تا كي بايد به آواز‌هاي كوهي‌اش گوش بدم. دنبال تفنگ شه!

آدمك:      به دلت بد نيار. تا وقتي تو ليلي‌ي‌ اوني، جاي آهو، شكار نمي‌شي.

شعر در سايه: تو داري يك شعر مي‌شي!

معشوق:     نه، شعري كه توي سايه باشه، در همسايگي شاعر و تنها است. ما بدون اون هستيم!

سايه‌ها (با هم):    شگفتا! يكي داره ما رو مي‌نويسه؟ ما كه هر سه داريم فقط نقش مي‌شيم!

[صداي زنگ ناقوس]

اكوي يك صدا- :     شايد هم نعش! اين چيزي هست كه همه از شاعر مي‌خوان!

معشوق:     اين رو كي گفت؟

شعر در سايه: اين صداي كي بود؟

شاعر جوان: شما‌ها از شعر بيرون زدين. سرنوشتي بهتر از اين در انتظارتون نيست.

شعر در سايه:  اما من هنوز تو شعرتم. كُره اسبي وحشي، در موج سبز‌ه و علف…

معشوق      من ليلي‌ام، تو باغ شعرش، يك درخت سيب بود؛ با يك مار بوآ… كه نگهبانش بود. به طمع سيب، زدم از شعرش بيرون. حالا اون با يك تفنگ كهنه‌ي‌ بادي، به طرف ما نشانه رفته.

[شاعرجوان تفنگ بادي را از ديوار برمي‌دارد و به طرف ماه نشانه- مي‌رود. پس از شليك، خون ماه به درون كُره، شتك زده و سرخي ِفلق‌ به همه جاي صحنه پاشيده مي‌شود.]

           شعر لوركا، با صداي شاملو:

برو ماه، ماه، ماه!

سپيديِ آهاري‌ام را مچاله مي‌كني!

شاعر جوان [بافرياد]- پس كي، كجاست؟

- سكوت!

شعر در سايه: [به معشوق] آواز تنهايي‌اش رو، با زخمي بي‌دهان شنيدي؟

معشوق:     ما خيلي وقته از بهشتِ صداش، زديم بيرون.

شعر در سايه: پس عطر تنهايي‌ش رو بشنو وُ در این برگریزان، با او، هم آواز شو!

 

           صداي‌ شاعر:

در برگریزان صحنه

[به همراهي يك گيتار، كه از پيش، صداي آن ‌گرفته شده:]

چهار‌ چلچله،

به ‌منقار ‌مي‌برند باغِ شعرِ‌ مرا

تا نيمكره‌ي ‌آفتابي‌ي آن ‌سيه‌چشمان

-

آنها برمي‌گردند

با تركه‌ي ‌علفي‌ي ‌نگاهِ تو

به آشيان

-

تنهايي،

آواز ‌مي‌خواند

با زخمي ‌بي‌دهان…

-

سیلابی‌،

بی چشم تر، در شعری بی زبان

مرا بخوان!

-

بخوان

در پروازی کور

به آوازِ دور چلچله‌گان…

يك صداي بم:    

لب‌تاپ، با پلك‌هاي شاعر ‌جوان باز مي‌شود.

- نور لپ تاب، مثل مهتاب، رنگ چهره‌ي او را مي‌پراند!

- شاعر جوان، مبهوت در پايان چند خط تايپ شده، نامش را مي‌نويسد.

           صدا:

- كسي شعر مي‌شود، شعري نگاه مي‌شود، تو مي‌خواني، و من مي‌بينم، كه به جاي او، شعر ديگري در صداي گلوله مي‌پيچد!

 [دو نيمه‌ي جمجمه، در گردشِ افقي ريل به پهلو، انگار دو بال  منحني‌ِ  ققنوس، از دو  جهت به عمق صحنه، در طول اجراي فولكلوريك شعر و موسيقيِ «مي‌خوام برم كوه، شكار آهو، تفنگ من كو، ليلي‌جان! تفنگ من كو؟» بسته مي‌شود.]

 

بيستم آذر 1388 – دوم بهمن 1393

-  اجرا منوط به اجازه کتبی مؤلف اثر است.

1) رمان سينما

2) کولی و باد

3) کولی و ماه