جعفرشجاع كيهاني

یاد و خاطراتی از اسوۀ اخلاق و دین،

حجّت‌الاسلام و المسلمین شیخ محمّد ابراهیم رضایی راد (رحمة الله علیه)

قال رسول الله (ص) : اذا ماتَ العالمُ ثُلِمُ فی الاسلام ِثلمةٌ لایَسدُّها شیٌ الی یوم ِ القیامة 

(هرگاه عالمي در گذرد، شكافي در دين اسلام پديد آيد كه تا رستاخيزجبران پذير نباشد.)

  1. زندگینامه[*]

حجّت‌الاسلام و المسلمین شیخ محمّد ابراهیم رضایی‌راد، مدرّس حوزه و دانشگاه، واعظ وارسته و توانا، نویسنده و پژوهشگر دین و صاحب امتیاز و مدیر مسئول سابق روزنامۀ نقش قلم، دوشنبه یازدهم اسفند 1393 دعوت حق را لبّیک گفت و به سرای باقی شتافت.

حجّت‌الاسلام رضایی‌راد (رضا پور فتیدۀ سابق) در هفتم مهر 1304 در روستای فتیده از توابع شهرستان لنگرود از پدر (آقا صفر علی) و مادری (شهربانو خانم) مسلمان و متدیّن دیده به جهان گشود. دوران کودکی تا آغاز جوانی را در زادگاهش و لنگرود گذراند. مقدّمات تحصیل را با فراگیری قرآن مجید و برخی کتب آموزشی مانند نصاب الصّبیان در مکتب خانه فرا گرفت. مسائل شرعی را در «انجمن مسئله»- انجمنی که در منازل برخی بزرگان لنگرود دایر بود- گذراند. ادارۀ این انجمن در ابتدا، بر عهدۀ شیخ اسماعیل آل حسنی، فرزند آیت‌الله شیخ عیسی، بود و پس از درگذشت ایشان، تولیت انجمن بر عهدۀ آقا صفر علی، پدر محمّد ابراهیم، قرار گرفت؛ راهی که بعدها پسر به سرانجام رساند: «الفی اباه بذاک الکَسب ِیَکتسبُ» (همان کار می‌کند که پدرش کرد). مقدّمات صرف و درس امثله را نزد سیّد محمّد باقر بنی سعید قاضی تلمّذ کرد. از هم درسان او در آن سال‌ها حجّت‌الاسلام امینیان و شیخ رضا محمّدی بودند. شوق آموختن علوم دینی و محدودیّت استان و نبود حوزۀ علمیّه، محمّد ابراهیم را برانگیخت تا به مرکز عالمان ربّانی، قم، عزیمت کند. برخی از صفحات شمال کشور در آن سال‌ها، با این‌که جنگ جهانی دوم به پایان رسیده بود، در اشغال سربازان روس بود که مسافران را تفتیش و گاه اسباب اذیّت می‌شدند. با همۀ این مشکلات، به تصریح محمّد ابراهیم: «پس از یک شبانه روز طیّ راه، در چهاردهم فروردین 1323، در حالی که بیش از هجده سال نداشتم، به قم وارد شدم». حوزۀ علمیّۀ قم، که به همّت آیت‌الله حائری یزدی تأسیس شده بود (پس از 1301 و مهاجرتشان به قم)، پس از فوتشان (9بهمن 1315) با حوادث دامنگیر جنگ جهانی دوم و رکود کشور، دچار سستی شد امّا پس از مدّتی، با زعامت آیات عظام: سیّد محمّد تقی خراسانی (متوفّی1371ق)، سیّد صدر الدّین صدر (متوفّی1332ش)، سیّد محمّد حجّت (متوفّی1372ق) و میرزا محمّد فیض قمی (متوفّی 1370ق) اداره حوزه شکل مطلوبی گرفت و سپس، با حضور آیت‌الله بروجردی (1254-10 فروردین1340) در قم رونق گرفت. محمّد ابراهیم، پس از چند ماه تلمّذ در حوزه، اجازه یافت تا به کسوت روحانیّت در آید. مراسم عمامه‌گذاری در منزل یکی از روحانیان گیلانی مقیم قم، با حضور برخی از علما از جمله آیت‌الله موسی صدر، برگزار شد. عمامه به دست آیت‌الله صدر بر سر محمّد ابراهیم و دو تن از همراهان دیرین و هم حوزوی او آقایان امینیان و محمّدی، نهاده شد و حجّت‌الاسلام شدند.

حجّت‌الاسلام رضایی در محضر اساتید بنامی تلمّذ کرد. به گفتۀ او: شرح لمعه را نزد آیت‌الله صدوقی- شهید محراب- رسائل را نزد آیت‌الله مشکینی، مکاسب را نزد آیت‌الله نجفی مرعشی، کفایه را نزد آیات عظام منتظری، فکور و زاهدی فرا گرفت. سپس به درس خارج فقه و اصول راه یافت و از محضر آیات عظام طباطبایی، رضا صدر، امام خمینی، بروجردی و شیخ عبّاسعلی شاهرودی- رحم‌الله علیهم اجمعین- به ترتیب: فلسفه و اسفار و تفسیر، منظومه، اصول و مباحث الفاظ، امارات و فقه آموخت. ایشان هم‌چنین از سوی مراجع تقلید وقت در «امور حسبیه» و «نقل حدیث» اجازه یافت.

حجّت‌الاسلام رضایی پس از تحصیل علوم عالیۀ دینی به تدریس حاشیه، شرح سیوطی، مطوّل و برخی از مباحث رسائل پرداخت. هم‌چنین، بر مجلس وعظ سایه‌گستر بود. ایشان در سال 1328 با صبیّۀ آیت‌الله آقا سیّد موسی موسوی اشکوری، که از علمای برجستۀ گیلان بود، ازدواج کرد. در سال 1338 به دعوت امام جماعت چالوس (سیّد حجّت) و با کسب اجازه از آیت‌الله بروجردی به چالوس رفت و عهده دار ادارۀ حوزۀ علمیّه و تدریس شد. در سال 1345ش، بنابر برخی مشکلات سیاسی، ناگزیر، به رشت هجرت کرد و تا پایان عمر شریفش در این شهر متوطّن شد. در رشت نیز مطابق رسالت روحانی خود رفتار کرد و در مساجد و بر منابری که از ایشان دعوت می‌شد به ارشاد و آگاهی مردم می‌پرداخت. حجّت‌الاسلام رضایی در تمام سال‌های منبر، با این‌که از سوی مقامات حکومتی به دعاگویی شاه مجبور می‌شد، سخن نیالود و حرمت عالمانه و روحانی خویش را ملوّث نکرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، همگام با تغییر و تحوّل، بنابر دعوت علمای وقت، چندی مسئول یکی از شعب قضایی در کمیتۀ انقلاب شد و برخی سمت‌های اداری پذیرفت. امّا بزودی، به سبب میل و اشتیاق همیشگی‌اش به فرهنگ، از مسئولیّت‌های اجرایی سر باز زد و همّ و غمّ خود را متوجّۀ امور فرهنگی کرد. در 25 بهمن 1358 نشریّۀ فرهنگی، اجتماعی و دینی نقش قلم را تأسیس کرد که تا اوّل مرداد1380بالغ بر1160 شماره به مدیر مسئولی ایشان انتشار یافت. هرچند که فعّالیّت مطبوعاتی ایشان به سال‌های گذشته بر می‌گردد که در روزنامۀ طلوع اسلام (به مدیریّت حجّت‌الاسلام مير محمّد علي صدرائی نجفی اشکوری كه در 1338 با چاپ روزنامه پا به جهان مطبوعات گذاشت) همکاری قلمی داشت. انتشار ویژه‌نامه‌ای با عنوان «فرهنگ و هنر و اندیشه» با همکاری زنده‌ياد محمّد تقي صالح‌پور، که به صورت ضمیمۀ روزنامه به چاپ می‌رسید، تأثیر بسزایی در فضای فرهنگی گیلان گذاشت. در این ویژه‌نامه، مقالاتی از مشاهیر قلم از جمله جعفر خمامی‌زاده، میر ابوالقاسمی، اکبر رادی، سپانلو، فرامرز طالبی، اسلامی ندوشن و محمّد قاضی به چاپ می‌رسید. هم‌چنین در روزنامۀ نقش قلم، سلسله مقالاتی از سيّد ابوالاعلي مودودی، متفكّر اسلام گراي هندوستان و پاكستان با عنوان «مبادی اسلام» به ترجمۀ حجّت‌الاسلام رضایی به صورت پاورقی انتشار می‌یافت. علاوه بر این، سرمقاله‌هایی که به قلم مدیر مسئول نوشته می‌شد، نظر گیر است؛ تأکید بر مباحث روز، اعمّ از فرهنگی، اجتماعی و مذهبی که دغدغۀ روز بود، با قلمی صادقانه و شیرین و امروزی نوشته می‌شد و این خود نشان دهندۀ درکِ وضعیّتِ روزِ مدیر مسئول نشریّه از اوضاع و، بر خلاف آموزه‌ها و نثر کتب قدیمۀ حوزه، قرین ساده‌نویسی بود

خجسته ذو فنـونی رهنمونی        که در هر فن بوَد چون مردِ یک فن

دیگر از کارهای فرهنگی حجّت‌الاسلام رضایی، تدریس در دانشگاه گیلان و دانشگاه آزاد اسلامی بود که تدریس کلیّه‌ی دروس مربوط به معارف اسلامی مانند فقه، اصول، منطق، کلام، معارف اسلامی، اخلاق، تفسیر و ادبیّات عرب بر عهدۀ ایشان بود و، چند سالی هم، مدیریّت گروه معارف اسلامی را در دانشگاه آزاد بر عهده داشتند. هم‌چنین در مسجد گلشن رشت امام جماعت بودند.

علاوه بر مقالات و سر مقاله‌ها، که ذکر آنها رفت، آثار دیگری از حجّت‌الاسلام رضایی باقی مانده است که عبارتند از:

ترجمه و نگارش فلسفة تربیّت از نظر قرآن (اثر فاضل جمال تونسي، 1349)؛ جواهرالحکم یا گوهرهای حکمت (تهران 1383)، برگزيده‌ای از سخنان گهربار پیشوایان بزرگ اسلام در چهارده باب: خلاصۀ سخنان پیامبر گرامی (ص) و ائمّۀ معصومین (ع) و حضرت مهدی (عج) و دو خطبۀ غرّای صدیقۀ طاهره و زینب کبری علیهما السّلام، که به نثری سلیس و ذوق نواز ترجمه شده است.

همچنین اثری با عنوان اربعین حدیث در مناقب امام زمان (عج) در دست چاپ است.

از حجّت‌الاسلام رضايي هشت فرزند (دو پسر و شش دختر) به یادگار مانده است که جملگی دارای تحصیلات عالیه و اهل فضل و برگزیده‌اند:

انّ الخیارَ مِن القبائلِ واحدٌ         و بنوحنیفةَ کُلُّهُم اَخیار

مرد برگزیده از همۀ دودمان‌ها یکی باشد و [فرزندان]حنیفه همگیشان برگزیده‌اند.

پایان آدمی مرگ است. آنچه از آدمی می‌ماند اعمال اوست. حضور چشم‌گیر مردمان از هر دستی در مشایعت حجّت‌الاسلامشان به آخرین سرمنزلش، در سلیمان‌داراب رشت در جوار میرزا کوچک خان، نشانه‌ای از ارادت صمیمانۀ بی روی و ریای مردمانی است که با پای خود آمدند. روحانی عظیم الشّأن گیلان، آقا سیّد مجتبی رودباری (کثّرالله امثالهم) بر حجّت‌الاسلام رضایی نماز خواند و جمعیّت نیز با حجّت الاسلامشان، که نیک خواهی وی را آزموده بودند، در حالی که اشک حاجب دیدار شده بود، وداع کردند:

عُلوٌّ فی الحیاة و فی المماتِ        لحقٌّ انتَ اِحدَی المعجزاتِ

کأنّکَ قائمٌ فیهم خطیباً                وکُلُّهم قیامٌ للصّلوةِ

علیک تحیّةٌ الرُّحمن ِتتری           برَحماتٍ غوادٍ رائحاتِ (ابن انباری)

در زندگی و به هنگام مرگ بزرگواری شأن تو بود، حقیقتاٌ تو از معجزات هستی.

گویی تو در میان آنان خطبه می گویی و همگی برای نماز ایستاده اند.

درود خداوند بخشنده با رحمت‌هايي كه بامداد و شامگاه مي‌آيد، پياپي بر تو باد.

  1. خاطرات

توفیق آشنایی‌ام با حاج آقا رضایی در مهر 1364 اتّفاق افتاد، وقتی که یک ترم را ناچار شدم در دانشگاه آزاد اسلامی رشت بگذرانم. من دانشجوی رشتۀ ادبیّات فارسی بودم و استادِ درس معارف اسلامی حاج آقا رضایی بود. من، که نام ایشان را نمی‌دانستم، در کلاس حاضر شدم. صندلی آخر کلاس را، جایی نزدیک در انتخاب کردم تا میانۀ کلاس، به بهانه‌ای، از کلاس بروم و به کارم برسم. استاد به کلاس آمد با جامه‌ای مرتّب و عمامه‌ای سخت پاکیزه. چهرۀ نورانی، آرام و مهربانشان هنوز، در ذهنم می‌درخشد. اوّلین برخورد شاگرد با معلّم و استاد را همه تجربه کرده‌ایم و به خوبی می‌دانیم که همان برخورد اوّل، چه بسا، تکلیف شاگرد را با استاد و درسش معلوم می‌کند. کلاس از پچ‌پچ همکلاسی‌ها، با ورود استاد، خاموش شد. استاد پس از معرّفی خود، بی هیچ تکلّفی، و احوال پرسی از دانشجویان، با صميميّتي، درس را شروع کرد. هر چه در توضیح مطالب پیش‌تر می‌رفت، تسلّطش بر موضوع آشکارتر می‌شد. چهره و کلام استاد مرا در جایم نشاند و فراموشم شد که باید بروم. از جلسات بعد ردیف اوّل را انتخاب مي‌كردم تا بهتر بتوانم از کلام استاد بهره گیرم و متانتش را درک کنم. گاه برخی از همکلاسیان مدّعی در برخی مباحث جدل و بر دانسته‌های غلطشان تأکید می‌کردند. امّا استاد هم‌چنان آرام، بی آنکه تغیّری کند، سعی می‌کرد مباحث را به درک همکلاسی‌ها نزدیک کند. ارتباطم، بعدها، با حاج آقا بیشتر شد. از خوش وقتی روزگار و خاطرۀ خوش تحصیل در دانشگاه آزاد، دوستی من با فرزندان شایستۀ حاج آقا، محمّد و جمیله رضایی‌راد بود که با هم همکلاس بودیم. این دوستی آشناییم را با حاج آقا عمیق‌تر و نزدیک‌تر کرد. پایم به خانه‌شان و دفتر روزنامه باز شد. ترم اوّل دانشگاه آزاد به پایان نرسیده بود که به دانشکدۀ ادبیّات دانشگاه تهران رفتم. مدّتی نیز، دیدارها متوقّف ماند، امّا در بحبوحۀ جنگ و دامنگیر شدن تهران به آشوب بمباران و معطّلی دانشگاه‌ها، دوباره به رشت آمدم و ادامۀ تحصیل را در دانشکدۀ ادبیّات دانشگاه گیلان به انجام رساندم. در اين ايّام، فرصت حضور و ديدارم با حاج آقا بيشتر شد. خاطرم هست: دلم مي‌خواست شرح سيوطي بر الفيّۀ ابن مالك را نزد استاد يا طلبۀ فاضلي در حوزۀ علميّۀ رشت بخوانم. لذا به حوزۀ رشت در مسجد جامع، كه در بازار جامع جنب راستۀ زرگرها واقع بود، رفتم. زعامت حوزه با حاج آقا سيّد مجتبي رودباري بود. طلبه‌اي مرا راهنمايي كرد كه اگر مي‌خواهي در اينجا درس بخواني، بايد از مرجعي معرّفي‌نامه بگيري. من بي درنگ به ياد حاج آقا افتادم. به نزدشان رفتم. خواسته‌ام را گوش داد و در برگي معرّفي‌نامه‌اي برايم خطاب به حاج آقا رودباري نوشت و مرا بسيار نواخت. از آن پس توانستم نزد طلبه‌اي فاضل- هر كجا هست خدايا به سلامت دارش- شرح سيوطي بخوانم. به تشويق حاج آقا، دستم به نوشتن در روزنامۀ نقش قلم باز شد و اوّلين مقاله‌ام را با عنوان «شيخ صنعان در گذر نقد» و، سپس، «عشق زنده و عشق مرده» (تحليلي از نخستين داستان مثنوي) به چاپ رساندم. حاج آقا وسعت نظر داشت. تحصيل را اساس سرمايۀ جوانان و پشتوانه‌اي براي آينده مي‌دانست. در منش ديني اهل «سَمحَه و سهلَه» بود؛ چنان كه پيامبر (ص) شريعتش را بر آن بنا نهاده بود: «بُعثتُ بالحَنيفَةِ السَّمحَةِ السّهلَة». باز به ياد دارم كه در مراسم جشني، كه قرار بود برگزار كنم، در برخي تقويم‌ها، آن روز را شهادت امام حسن عسكري (ع) نوشته بودند. من دل چركين شدم و مردّد بودم كه جشن را برگزار كنم يا نه! در اين سردرگمي و اختلاف تقويم‌ها نزد حاج آقا رفتم تا از ايشان استفتا كنم. مطلب را عرض كردم. ايشان فرمودند: «مجلس شما در روز است يا شب.» عرض كردم: «در شب.» فرمودند: «شبِ بسيار مباركيست». متعجّب شدم! ايشان فرمودند: «آن شب آغاز امامت حضرت مهدي (عج) است و چه مباركي از اين بالاتر!». با اين پاسخ مستدل و نگاه متعالي دلم شكفت و به وجد آمدم:

اذا سَنَحَ السُّرورََُ فأيُّ عذرٍ           لذي الرَّأي المُسدَّدِ في التواني

آنگاه كه نشاطي پديد آيد، مرد را چه بهانه براي باز ايستادن از طرب مي ماند

وقتي خبر رحلت حاج آقا را شنيدم، دلم گرفت، هر چند كه او از مصيبت رنج تن رها شد. امّا رفتنِ اين بزرگانِ بي‌جانشين، كه اخلاق و رفتار ديني و سلوك توحيدي در وجودشان متمكّن شده است، ضايعۀ اسفناكي است. اين بزرگان آبروي دين و دينداريند. با همۀ ارادتم، به سبب دوري و مشكلاتم، نتوانستم پيكر مباركش را مشايعت كنم و آخرين نگاهم را بر آن سيماي نوراني بيفكنم، امّا دستانم با موج بلند دستان همراهانش همراه بود.

رفتيّ و رفتن تو آتش نهاد بر دل        از كاروان چه ماند جز آتشي به منزل

* در تهية اين بخش از مساعدت سركار خانم جميله رضايي‌راد بهره بردم كه از ايشان تشكر مي‌كنم.