نویسنده: لنگستون هیوز
مترجم: رضا ستوده

لنگستون هیوز مشاغل متفاوتی داشت که مدام او را از زادگاهش در جابلین ایالت میسوری دور می‌کرد. مشوق اصلی او در خواندن کتاب، مادرش بود که او را اغلب به کتابخانه می‌برد. پس از آن‌که والدینش از هم جدا شدند هیوز برای ادامه زندگی نزد مادر بزرگ مادری‌اش رفت. او نیز در شغل آتی هیوز تأثیر زیادی داشت چرا که داستان‌گوی خوبی بود و اغلب درباره‌ی روزهای بردگی سیاهان برای لنگستون جوان صحبت می‌کرد. تأثیر مادر و به خصوص مادربزرگ که برای سیاهپوستانی که آن زمان با زبان تحقیرآمیز نگرو خوانده می‌شدند، احترام زیادی قایل بود، در تمام نوشته‌های هیوز هویداست.

او در نوزده سالگی در دانشگاه کلمبیا ثبت نام کرد ولی پس از یک سال از تحصیل انصراف داد. او اکثراً به کشورهای اروپایی و آفریقایی سفر می‌کرد و شغل‌های متعددی از جمله جاشویی کشتی و ظرفشویی در یک کلوب شبانه پاریسی را تجربه کرد. پول همیشه یک مشکل بزرگ بود، اما او سعی می‌کرد خوش‌بین باشد.
چه به عنوان یک دانشجو در دانشگاه کلمبیا و چه به عنوان گارسونی در شهر واشنگتن او هم‌چنان به نوشتن شعر و ستایش هم‌نژادهایش ادامه داد. هیوز در دهه‌ی 1960 رویدادهای جنبش حقوق مدنی ایالات متحده را به صورت روزشمار نوشت. در شعر معروف خود «در رؤیای جهانی هستم » چنین آغاز می‌کند:
در ر‌ؤیای جهانی هستم که در آن هیچ انسانی
مایه تحقیر هیچ انسان دیگری نیست.
جایی که عشق ستایشگر زمین است.
و گذرگاههای صلح و دوستی بایسته پیراستگی‌ست.
هیوز در 1967 درگذشت. نمایشنامه‌ها، اشعار و داستان‌های او یادگارهایی برای امریکا‌یی‌هایی هستند که او امیدوار بود روزی در برابری نژادی در کنار هم زندگی کنند.
—-
او زن تنومندی بود. با کیف بزرگی که گویا داخلش غیر از میخ و چکش هر چیز دیگری که می‌خواستی پیدا می‌شد. کیف با بند بلندی از شانه‌اش آویزان بود. ساعت 11 شب بود و در تاریکی راه می‌رفت که پسرکی از پشت سمت او دوید و سعی کرد کیفش را قاپ بزند. بند کیف با قدرت کشیدن پسرک از پشت پاره شد. در این حالت وزن پسرک به اضافه وزن کیف باعث شد تا زن تعادلش را از دست بدهد. اوضاع آن‌طور که پسرک امیدوار بود پیش نرفت. موفق نشد کیف را بردارد و با سرعت تمام فرار کند. در عوض کله معلق زد و از پشت افتاد روی پیاده‌رو. زن گنده به آرامی برگشت و لگدی حواله پسرک کرد. پسرک جین آبی رنگی به تن داشت و حالا پا در هوا بی حرکت مثل مدل‌های نقاشی ولو شده بود روی زمین. زن خم شد و جلوی پیراهن پسرک را گرفت و بلند کرد و آنقدر محکم این ور و آن ور تکان داد که دندان‌هایش تتلق تتلق صدا داد.
بعد زن گفت: «کتاب جیبیمو بردار و بده‌ش به من.»
او که پسرک را هنوز محکم گرفته بود، خم شد تا پسرک بتواند دستش را دراز کند و کیف را بردارد. بعد گفت:
«بگو ببینم تو از خودت خجالت نمی‌کشی؟»
پسرک در حالی‌که زن هم‌چنان جلوی پیراهنش را سفت گرفته بود گفت: «چرا خانوم.»
زن گفت: «واسه چی این کارو کردی؟»
پسرک گفت: «قصدی نداشتم.»
تا آن زمان دو سه نفر رد شدند. لحظه‌ای ایستادند و نگاهی انداختند و رفتند. بعضی‌ها هم مانده بودند و تماشا می‌کردند.
زن پرسید: «اگه ولت کنم فلنگو می‌بندی؟»
پسرک گفت: «بله خانوم.»
زن گفت: «پس ولت نمی‌کنم.» و او را رها نکرد.
پسرک زیر لبی گفت: «سرکار خانوم منو ببخشید. متأسفم.»
«خیله خب ولی صورتت کثیفه. بایستی بشورمش. تو انگار هیچ‌کس رو نداری که بهت بگه صورتتو بشور.»
«نه خانوم.»
«پس امشب صورتتو می‌شوریم.» زن قوی هیکل این را در حالی گفت که دوباره حرکت کرده بود و پسرک را که حسابی ترسیده بود، دنبال خودش می‌کشید.
پسرک چهارده، پانزده ساله به نظر می‌رسید. لاغر ترکه‌ای بود و کفش تنیس و شلوار جین آبی به تن داشت.
زن گفت: «اگه پسرم بودی او‌ن‌وقت بهت می‌گفتم خوب و بد چیه. فعلاً تنها کاری که می‌تونم بکنم اینه که صورتت رو بشورم. راستی گشنه‌ای؟»
«نه خانوم فقط می‌خوام که ولم کنید.» پسرک این را در حالی‌که روی زمین کشیده می‌شد گفت. زن پرسید: «ببینم من جلو راهتو تو کوچه گرفته بودم. یا مزاحمت بودم؟»
«نه خانوم.»
زن گفت: ولی تو خودت رو صاف چسبوندی به من. اگر خیالت رسیده که زود ولت می‌کنم در اشتباهی آقا. همچین که کارم با تو تموم شد می‌فهمی که هیچ‌وقت خانوم لوئلا پیتر واشنگتن جونز رو نمی‌تونی فراموش کنی»
پسر در حالی‌که عرق‌های درشتی از صورتش می‌ریخت، شروع کرد به دست و پا زدن. خانوم ایستاد او را روبه‌روی خود روی زمین نشاند. بعد دست پسرک را از پشت چنان پیچاند که تا نزدیک گردنش بالا آمد و بعد آن را دوباره تا انتهای خیابان دنبال خود کشید.
وقتی به در خانه‌اش رسید پسرک را کشان کشان به داخل آشپزخانه کوچکی در پایین پله‌های راهروی پشت خانه برد. چراغ را روشن کرد و در را باز گذاشت. پسرک می‌توانست صدای بقیه‌ی مستاجرها را بشنود که در حال خندیدن و صحبت کردن در این خانه بزرگ بودند و به این ترتیب پسرک فهمید که او و آن زن آن‌جا تنها نیستند. گردن پسرک هنوز توی دستان زن گرفتار بود.
زن گفت: «اسمت چیه؟»
پسرک جواب داد: «راجر»
«پس راجر برو صورتت رو تو اون سینک بشور.» زن این را پس از آن‌که بالاخره پسرک را ول کرد، گفت. راجر اول به در نگاه کرد بعد به زن نگاه کرد بعد دوباره به در نگاه کرد و بالاخره به طرف سینک راه افتاد.
زن گفت: « یه کم صبر کن آب بره تا گرم شه. این حوله تمیز رو هم بگیر.»
پسرک در حالی که سرش را داخل سینک خم کرده بود، پرسید: «می‌خوای منو بندازی زندان؟»
«با اون صورتت نه. من تو رو هیچ جا نمی‌ندازم. نگاه کن. من این وقت شب دارم می‌رم خونه تا یه لقمه غذا واسه خودم راست و ریس کنم و بلمبونم. اونوقت تو چی کار می‌کنی؟ کتاب جیبی منو می‌زنی. نکنه تو هم هنوز شامتو نخوردی. خوردی؟»
پسرک گفت: «تو خونه ما کسی نیست.»
زن گفت: «پس دوتایی با هم غذا می‌خوریم. گمونم گشنته. شاید هم از گشنگی بوده که خواستی کتاب جیبی منو بقاپی.»
پسرک گفت: «نه. من فقط یه جفت کفش جیر آبی می‌خوام.»
خانوم لوئلا واشنگتن جونز گفت: «خیله خب. مجبور نبودی کتاب جیبی منو بدزدی تا یه کفش جیر بخری. می‌تونستی ازم بخوای.»
«درسته خانوم.»
پسر همان‌طور که آب از سر و صورتش می‌چکید، نگاهی به صورت زن کرد. سپس سکوتی طولانی، سکوتی بسیار طولانی.
وقتی صورتش را خشک کرده بود و نمی‌دانست دیگر چه کار کند. یک بار دیگر صورتش را خشک کرد. و از خود پرسید. «بعدش چی؟» در باز بود. او می‌توانست با عجله از راهرو پایین برود و بدود بدود و بدود. زن که روی تخت نشسته بود، بالاخره گفت: «من هم یه وقتی جوون بودم و نمی‌تونستم چیزهایی رو که می‌خواستم داشته باشم. سپس سکوت طولانی دیگری پیش آمد. دهان پسرک باز مانده بود. بعد بدون آن‌که بفهمد اخم کرد. زن گفت: «فکر می‌کردی بعدش می‌گم ولی کیف مردمو قاپ نمی‌زدم فکر می‌کنی اینو می‌خواستم بگم نه؟ راستشو بگو. ولی من نمی‌خواستم اینو بگم. «مکث، سکوت.» منم یه کارهایی کردم که قرار نیست به تو بگم. به خدا هم نمی‌گم البته اگه خودش تا حالا نفهمیده باشه. همه مردم یه جورهایی شبیه هم‌اند. بگیر بشین تا من یه چیزی آماده کنم. بخوریم. می‌تونی اون شونه رو ورداری یه دست به موهات بکشی تا سر و وضعت یه کمی بهتر بشه.»
در گوشه‌ای از اتاق پشت پرده یک اجاق و یک جایخی قرار داشت. خانوم جونز بلند شد و رفت پشت پرده. زن نه پسرک را می‌پایید و حواسش به کیفی بود که پشت سرش روی تخت گذاشته بود. ولی پسرک عمداً دور از زن در گوشه دیگر اتاق جایی نشسته بود که فکر می‌کرد زن اگر می‌خواست به راحتی می‌توانست از گوشه‌ی چشمش او را ببیند. پسرک اطمینان نداشت که خانوم به او اعتماد دارد یا نه. ولی دیگر نمی‌خواست آدم غیر قابل اعتمادی به نظر برسد.
پسرک پرسید: «به کسی احتیاج نداری که برات بره خرید که مثلاً شیری، چیزی برات بخره؟»
زن گفت: «فکر نمی‌کنم مگه اینکه خودت شیر عسل بخوای که ندارم. راستش می‌خواستم با این قوطی شیری که این‌جا دارم برات شیر کاکائو درست کنم.»
او با ژامبون و لوبیا سبزی که در جایخی نگه داشته بود، غذایی درست کرد. و همراه شیر کاکائو روی میز گذاشت. زن از پسرک در مورد محل زندگی‌اش، کس و کارش، یا هر چیز دیگری که ممکن بود او را شرمنده کند، سؤالی نپرسید. در عوض همان‌طور که غذا می‌خورد، درباره‌ی شغلش در آرایشگاه هتلی که تا دیروقت باز بود، حرف زد. این که چه طور بود و چه طور همه جور زن از بلوند و مو سرخ گرفته تا زن‌های اسپانیایی آن‌جا رفت و آمد می‌کردند. بعد کیک ده سنتی‌اش را نصف کرد و برای پسرک گذاشت. و گفت: «یه کم بیشتر بخور.»
وقتی از خوردن فارغ شدند زن بلند شد و گفت: «حالا بیا این‌جا. این ده دلارو بگیر و اون کفش جیر آبی رو برای خودت بخر. دفعه‌ی دیگه هم به کتاب جیبی من یا مال هر کس دیگه‌ای دست نزن چون اون کفش‌ها از راه‌های شیطانی پاهاتو می‌سوزونند. دیگه وقتشه استراحت کنم. ولی پسرم از این به بعد امیدوارم همیشه مراقب رفتارت باشی.»
زن از راهرو بالا رفت به در اصلی رسید و بازش کرد. «شب بخیر! مواظب رفتارت باش پسر» این را در حالی گفت که پسرک همان‌طور خیره به خیابان از پله‌ها پایین می‌رفت. پسرک می‌خواست چیزی جز «متشکرم خانوم» به خانوم لوئلا واشنگتن جونز بگوید. لب‌هایش تکان هم خوردند، اما نتوانست چیزی بگوید. بالاخره همان‌طور که از پاگرد بد ترکیب خانه می‌پیچید و به زن گنده بالای پله‌ها نگاه می‌کرد در را بست.