دکتر نصرت‌اله آصف‌پور

مطالعه مقاله همكار عزيز و دانشمند گرامي آقاي دكتر مدبرنيا در ماهنامه پزشكان گيل شماره 133 آبان 93 تحت عنوان اخلاق پزشكي در زمانه‌ي «من»ها، و تفاوت‌هاي موجود بين دو نسل دوران قديم و جديد و چرخش ايجاد شده در بافت اجتماعي پس از فراز و نشيب‌هاي فراوان كه به تدريج با نگاه مردم از بيرون به درون ساختار روان‌شناختي معطوف مي‌شود و كم‌كم من جاي ما را مي‌گيرد. محصول و پيامدهاي نامطلوب و دردناكش جايگزين شدن ارتباط (كالا- پول) بجاي (پزشك- بيمار) خواهد بود.

بعضي از پزشكان به‌ويژه آن‌هایي كه در چنين شرايطي رشد كرده‌اند با اثر گرفتن از چنين فضائي بي‌آن‌كه به اثرات مخرب آن بر تمام شئونات زندگي انديشه كنند به‌طور افراطي در آن غرق مي‌شوند و بدين ترتيب انسان- ليمبيكي شكل مي‌گيرد. انساني مچاله شده در دست پول، قدرت، هيجان و… تهي از هويت، غريب و بيگانه از خود و ديگران. اين بود خلاصه مقاله همكار محترم آقاي دكتر مدبرنيا كه مطالعه آن‌را تأكيد و توصيه مي‌كنم بسيار آموزنده و ارزشمند است. و اما گفته‌هاي من تحت عنوان «لذت‌هاي يك جراح» پيتر بام جراح و دانشمند شهير آلمان معاصر در كتاب «حاصل عمر» اشاره‌اي دارد مي‌نويسد پزشك كشتي بودم شبي در اقيانوس متلاطم و هواي به‌شدت طوفاني از جانب كاپيتان كشتي به اتاق مخابرات كشتي احضار شدم، يك كشتي در اين درياي طوفاني با مخابره sos درخواست كمك پزشكي داشت. جواني در آن كشتي ظاهراً به علت متورم شدن راه گلو از نظر تنفسي مشكل پيدا كرده بود و مي‌رفت كه خفه شود. با توجه به وضعيت هوا و طوفان امكان نزديك شدن و دسترسي به بيمار نبود، لذا به كاپيتان گفتم چاره‌اي نداريد مگر خودتان دستورات مرا اجرا كنيد، قبول كرد. گفتم ابتدا، پيش‌بند، كلاه و ماسك و عينك و يك چاقوي نوك‌تيز آماده كن. به بيمار قدري مخدر بدهيد. بين دندان‌ها با گذاشتن وسيله‌اي دهان باز نگاه داشته شود و با نور قوي يك لامپ منطقه متورم در گلو را با نوك چاقو با يك ضربه نه چندان محكم و نه چندان ضعيف بشكافيد. كه اين كار سرانجام و نتيجه خروج مقدار زيادي چرك باعث باز شدن راه تنفس بيمار گرديد. و در ادامه آن مي‌نويسد چند هفته بعد كشتي ما در شانگ‌هاي لنگر انداخته بود و من در عرشه كشتي ايستاده بودم جواني از پله‌ها بالا آمد و سراغ پيتر بام دكتر كشتي را گرفت، گفتم من هستم. دو بطري ويسكي ناب در بسته‌بندئي زيبا من داد و گفت با سپاس فراوان از درمان تورم گلو چند هفته قبل در كشتي. و مي‌نويسد شايد بهترين و مطلوب‌ترين دستمزد كه من براي جراحي دريافت كردم.
نوستالژي ايام گذشته در مقايسه با وضعيت امروز دست از سرما سالخوردگان بر نمي‌دارد. تغيير روابط انساني با جابجایي ارزش‌ها و ظهور انسان ليمبيك مچاله شده در چنبره كسب درآمد و پول و حتي اغلب بي‌هدف ايجاد يأس و نااميدي مي‌كند. كو آن شور و حال و لذتي كه يك عمل جراحي موفق و هديه‌اي كه پس از بهبودي بيمار از دسترنج خود با عالمي عشق و محبت تقديم شما مي‌كند. برآنم كه از لذت و شوقي كه در طول ساليان در اين حرفه مقدس نصيبم شد مطالبي تحرير كنم. گرچه نمي‌دانم در اين زمانه كه شرايط دگرگون و معيارها تغيير كرده چه اثر و واكنش برانگيز و آيا اصلاً همكاران جوان و پزشكان نسل‌هاي امروزي براي شنيدن آن حال و حوصله دارند يا اينكه نويسنده آن‌را مبتلا به كاهش قشر خاكستري و دمانس ايام پيري مي‌پندارد. و اما شرح يكي از ماوقع‌ها:

جوراب پشمي دستبافت
پيره زن فرتوت و خميده قامت عصا زنان با دشواري و مرارت پله‌هاي ساختمان پزشكان را هرازگاهي بالا مي‌آمد و براي دردها و ناراحتي‌هايش كه بيشتر معلول كهولت و پيري بودند نسخه دارو مي‌گرفت. چند صباحي اين وضعيت ادامه داشت، ظاهراً اثرات دارو رضايت خاطري فراهم مي‌كرد.روزي در يكي از اين ويزيت‌ها بسته‌اي را كه چون شيشه جان خود در دست داشت روي ميز گذاشت هنگام رفتن گفتم خانم بسته‌تان را فراموش كرديد، گفت اين براي شماست. باز كردم يك جفت جوراب پشمي دستبافت بود. كه با مهارت كامل و بگونه‌ي بسيار زيبا بافته و در آن نقش آفريني شده بود. سپاسگذاري كردم چه بسيار شب‌هاي سرد زمستان پاهاي يخ زده‌ام را به بركت و بهره‌مندي از اين جوراب گرم و مطبوع نگاه داشته‌ام و هر بار كه سوز سرما زمستان امان مي‌برد و من براي گرم كردن آن‌را بپا مي‌كنم بياد آن پير زن مهربان و دوست داشتني مي‌افتم كه با جهاني پر از اميد و آرزو براي خوشحال كردن پزشكش اين هديه را با دست‌هاي خود بافته و با چه شور و اشتياقي به مطب من آورده بود. متجاوز از چهل سال جراحي خيل بي‌شماري از بيماران را عمل جراحي كرده‌ام و چه تعداد آنها را از مرگ نجات داده‌ام بندرت يادي و خاطره‌اي از آنها دارم حتي مواردي كه هزينه آن‌را تمام و كمال پرداخته بودند ولي جوراب‌هاي دستبافت پشمي اين پيره زن مهربان و دوست داشتني پس از گذشت اين‌همه سال هنوز هم‌چنان زيب خاطرم باقي است، در حالي‌كه آن اعمال تقريباً همه فراموش شده‌اند.
…ادامه دارد.