کاظم سادات اشکوری
چکیده
از میان قالب‌های قصیده، مثنوی، ترجیع‌بند، مسمط، دوبیتی و… رباعی و غزل جایگاه ویژه‌ای دارند. برای این که در رباعی نظم ساختاری خاصی حاکم است و در غزل اندیشه‌ای که از احساس و عاطفه نشأت می‌گیرد، به ویژه هنگامی که شاعر به معنی واقعی آن، یعنی عاشقانه بودن، رو‌می‌آورد.
یان ریپکا از ارتباط غزل با رشد شهرها سخن به میان می‌آورد و شاملو، برخلاف آنچه از عنوان مقاله‌ی او استنباط کرده‌اند، غزل را نفی نمی‌کند. به هر حال وقتی کمی تأمل کنیم نتیجه می‌گیریم که از میان قالب‌های متنوع شعری، غزل نه تنها فراموش نشده است بلکه هنوز هوادارانی دارد و گمان می‌کنم راز ماندگاری آن را در عاشقانه بودن و نیز به مسائل حاشیه‌ای نپرداختن، باید جست‌وجو کرد.

واژه‌های کلیدی: قالب‌های شعر، غزل، غزل و رشد شهرها، تک‌غزل‌ها، غزل نو.

مقدمه
قالب‌های شعر فارسی بسیار متنوع است. به گمان من هر قالب به مناسبتی و در فضای اجتماعی خاصی خلق شده است. شاید بتوان گفت که شاعر، در دوره‌ای خاص، احساس کرده است نمی‌تواند منظور خود را در فلان قالب به نحو احسن بیان کند، پس قالب تازه‌ای را ابداع کرده است. از این‌رو می‌توان به قالب‌های شعر گذشته قالب شعر نیمایی و آزاد را نیز افزود.

نگاهی به چند قالبِ شعر
1) رباعی. یکی از منسجم‌ترین و موجزترین قالب‌های شعر رباعی‌ست که چهار مصراع آن با هم ارتباط منطقی دارند و با حذف هر مصراع انسجام آن از بین می‌رود و حتی در معنی و مفهوم آن خلل به وجود می‌آید. از این‌رو رباعی، به لحاظ ساختاری، از قالب‌های موفقِ شعر گذشته است.
2) دوبیتی یا ترانه. نام‌آورترین سراینده‌ی این قالب شعری باباطاهر است. چنین می‌نماید که قالب و حتّی درونمایه‌ی دوبیتی از ادبیات شفاهی به ادبیات مکتوب راه یافته است. سرایندگانِ ترانه‌های محلی اغلب ناشناخته‌اند و تنها چند تنی را می‌توان نام برد که به گویش محلی شعرهایی سروده‌اند و به نام آن‌ها به ما رسیده است مثل فائز دشتستانی، امیر پازواری، شرفشاه دولابی و…
3) قصیده. گذشته از وجه تمایز قصیده با دیگر قالب‌ها به لحاظ تعداد بیت‌ها، سرایندگانِ آن به موضوع واحدی از قبیل موعظه، حکمت، مسائل اجتماعی و… به ویژه مدح پرداخته‌اند؛ و از آن‌رو آن را قصیده نامیده‌اند که در سرودنِ آن شاعر قصد طرحِ موضوع معینی را داشته است.
قصیده با تشبیب آغاز می‌شود و بیت‌های آغازین آن یادآور غزل است و چه بسا شاعر، که بعد از تشبیب به مدح یا هر موضوع دیگر پرداخته، قصد داشته است بگوید شعر من همان بیت‌های آغازین است و بقیه‌ی بیت‌ها را برای «امرار معاش»(!) ساخته‌ام.
4) مثنوی. مثنوی بیشتر برای داستان‌سرایی و افسانه‌گویی به کار می‌رود و در مواردی که برای موضوع‌های دیگر به کار رفته چندان قابل توجه نبوده است.
5) ترجیع‌بند. ترجیع‌بند که در فاصله‌ی بخش‌هایی از شعر شاعر بیتی را تکرار می‌کند، به گمان من می‌خواهد ساختار شعر را حفظ کند و آن را از آشفتگی مصون دارد. به یک معنی بیتِ ترجیع مثل لولایی‌ست که بخش قبلی را از بخش بعدی جدا و در عین حال نوعی ارتباط بین دو بخش برقرار می‌کند.
6) غزل. غزل و مغازله به معنی معاشقه کردن و گفت‌وگو با معشوق است. نمونه‌ی بارز آن غزل‌های سعدی‌ست، امّا غزل عرفانی و اجتماعی هم داریم و همین‌طور، به ویژه در میانِ شاعران متأخر، غزلِ سیاسی.

غزل: شعر شهری!
غزل از قالب‌های پرمخاطب شعر فارسی‌ست که از گذشته تا امروز انگار تلطیف شده است. نمونه‌ی بارز شکلِ تلطیف شده‌ی غزل، غزل‌های سعدی‌ست.
غزل امروز، چنین می‌نماید، که ادامه‌ی غزل سعدی‌ست، برای این که زبانِ غزل ساده شده و دیگر در غزل‌های موفق از واژه‌های منسوخ و تکراری خبری نیست.
در غزلِ قدمایی هر بیت و حتی هر مصراع مستقل است و به همین دلیل برخی بیت‌ها و مصراع‌ها مَثَل شده است. از این‌رو در چنین غزل‌هایی در پی توالی ابیات بودن منطقی به نظر نمی‌رسد. در غزل امروز فرم قدمایی نیز به چشم می‌خورد امّا بین بیت‌های غزل- اغلب- رابطه برقرار است و هر بیت با بیت قبل و بعد ارتباط دارد.
گمان می‌کنم در مقایسه با قصیده و نیز مثنوی، در غزل و رباعی خلاقیت بیشتری دیده می‌شود، یعنی به اصطلاح غزل از دل برخاسته، حال آن که قصیده را شاعر به قصد خاصی ساخته است. مثنوی و قصیده، به استثنای تشبیب، با تعریف اهل فن از نظم مطابقتِ بیشتری دارند، و غزل و رباعی با تعریف شعر.
یان ریپکا درباره‌ی غزل می‌نویسد: «… تا آن زمان (زمان سعدی) شاعران عشق و سایر احساسات خود را عمدتاً در مقدمه‌ی قصائد بیان می‌کردند و به غزل مستقل توجه زیادی مبذول نمی‌داشتند، لکن در دوره‌ی مغول این کیفیت اجباراً تغییر می‌کند. همراه با رشد شهرها غزل در صف مقدم قرار می‌گیرد.» (یان ریپکا، تاریخ ادبیات ایران، 1354، ص 398).
نکته‌ای که یان ریپکا در سطرهای پایانی اظهارنظرش اشاره می‌کند، حائز اهمیت است. برای این‌که در غزل از سرگردانی عاشق در کوی یار و همین‌طور از هجران و درد دوری سخن به میان می‌آمد. از سخنِ یان ریپکا چنین می‌توان استنباط کرد که توسعه‌ی شهر سببِ دور شدنِ عاشق از معشوق می‌شد و اگر عاشق در روستا یا شهر کوچکی می‌زیست با یار فاصله چندانی نداشت و لابد دیدار یار به آسانی میسر می‌شد و دیگر دم زدن از هجران و رفتن به کوی یار مطرح نبود. از طرفی شاید بتوانیم بگوییم که ترانه‌های محلی اگر کوتاه است و تنها از چهار مصراع تشکیل شده است چه بسا به این دلیل است که در روستا وقت را مغتنم می‌شمرند و عاشق کمتر فرصت می‌یابد تا زمان درازی با معشوق سر کند، از این‌رو در مجالی اندک، در کنار چشمه یا کشتزار و همین‌طور در راه روستا، به هنگامِ دیدار یار، ترانه‌ای را زمزمه می‌کند و پی کار خود می‌رود.
باری، وقتی سخن از غزل در میان است، همچنان‌که موضوع‌های دیگر، دوران معاصر را نمی‌توانیم با دوره‌های گذشته، حتی دوره‌ای نزدیک‌تر، برای مثال دوره‌ی قاجار، مقایسه کنیم. برای این‌که مشروطیت و دستاوردهای آن سبب شد نوجویی و نوآوری رواج یابد و نه تنها نیما، که در شعر طرحی نو درانداخت، بلکه نویسندگانی با ذهن و زبان نو در داستان و رمان سر برآوردند و برخی از سرایندگان شعر در قالب‌های گذشته نیز تحت‌تأثیر آنچه اتفاق افتاده بود، قرار گرفتند. به همین دلیل وقتی غزل‌های سرایندگان معاصر را از نظر می‌گذرانیم، چنین برداشت می‌کنیم که برخی غزل‌سرایان ظاهراً در فرم غزل نوآوری کرده‌اند و همین‌طور در وزن یا در درونمایه، امّا بیان آن‌ها همچنان متأثر از غزل‌سرایانِ گذشته است و برخی در قالبِ غزل تغییر نداده‌اند اما بیان خود را نو کرده‌اند به گونه‌ای که خواننده‌ی آگاه به هنگام خواندنِ غزلی از آن‌ها احساس می‌کند که انگار مضمون شعر نیمایی یا آزاد را در قالب غزل می‌خواند.
اگر احمد شاملو، در نقدِ کتاب سایة عمر رهی معیری، می‌نویسد: غزل شعر زمان ما نیست، منظور او به یک معنی قالب غزل نیست، بلکه درونمایه و زبانِ غزل است. وگرنه می‌دانیم که بسیاری از شاعران شهرهای نیمایی و آزاد از جمله مهدی اخوان ثالث، منوچهر آتشی، نادر نادرپور، فروغ فرخ‌زاد، منوچهر نیستانی و… غزل سروده‌اند و برخی از غزل‌های آن‌ها از بهترین غزل‌های معاصر است.
به گمان من بسیاری از اظهارنظرکنندگان مقاله‌ی شاملو را نخوانده‌اند و تنها به عنوان آن استناد کرده‌اند، حال آن‌که عنوانِ آن مقاله منطبق با متن نیست بلکه جمله‌ای از متن است. پس از مطالعه‌ی دقیق مقاله متوجه می‌شویم که شاملو غزل را نفی نمی‌کند بلکه غزل تقلیدی و کاربرد واژه‌های منسوخ را در غزل جایز نمی‌داند و حتی بیتی از غزلِ نصرت رحمانی، از شاعرانِ نوپرداز همدوره‌ی خود را برای صدق گفتار خویش نقل می‌کند. آن‌جا که می‌گوید:
خاکستری به جای در این دشتِ تیره ماند چاووش خواند و از خمِ ره کاروان گذشت
(احمد شاملو، از مهتابی به کوچه، 1357، ص9)
برخی از کسانی که در انجمن‌های ادبی، از شاعرانِ پیش‌کسوت، شاعری می‌آموختند؛ چنین تصوّر می‌کردند که در غزل باید واژه‌های شاعران گذشته را به کار برد. از این‌رو در غزل‌های آنان صحبت از ساقی و ساغر بود، بی آن‌که لحظه‌ای بیندیشند که امروز دیگر نه از ساقی خبری هست و نه از ساغر و اگر هم وظیفه‌ی ساقی گذشته را کسی امروز به عهده داشته باشد، نام او دیگر است، همچنان که نامِ ساغر. شاعرِ پای‌بندِ کاروان و ساربان و ساقی و… چگونه می‌تواند سخنی نو، با حلاوتی دیگر، بیاورد. چنین شاعری اگر غزلی بسراید بی‌گمان غزل او شعر زمان ما نیست.
برای این‌که بدانیم منظور شاملو، از اظهارنظر درباره‌ی شعر رهی معیری، چه بوده است، سطرهای پایانی مقاله‌ی او را، که در واقع فشرده‌ی نظر او درباره‌ی غزل است، نقل می‌کنم. می‌نویسد: «…اما من اگر می‌گویم که غزل شعر روزگار ما نیست یا در روزگار ما دیگر عمر غزل بسر آمده است سر آن ندارم که چیز دیگری را جانشین آن کنم. ای بسا که هنوز حتی مجال یا امکان آن که غزلسرای اول، حافظ اعجوبه را، به درستی بشناسیم دست نداده باشد تا آقایان گرته‌بردار دست‌کم دریابند که آن شاعر حیرت‌انگیز، در دوران عمر خویش، در آن عصر بی‌رحم غارتگری و خونریزی و بیهودگی- درگیرترین و پردل‌ترین کس بوده است، نه عیاشی سینه‌چاک و چشم‌چرانی میخواره، نه شاهد بازی حرفه‌ئی، پس نیت من از «غزل»، «فرم و شکل غزل» نیست، که «مایحتوی غزل» است و این بازی لوس «غزل سازی»…» (احمد شاملو، از مهتابی به کوچه، 1357، ص 14).

یک غزل و دیگر…!
از میان غزل‌های شاعرانِ متقدم گاهی غزلی بیش از دیگر غزل‌ها به دل می‌نشیند و این موضوع البته به سلیقه و نوع نگاه خواننده نیز مربوط می‌شود. من از میان غزل‌های سلمان ساوجی، برای مثال، غزلی را که نقل می‌کنم دوست دارم، اما این سخن نه به آن معنی‌ست که دیگران هم باید این غزل را دوست داشته باشند. شاید در این غزل به نکته‌ای اشاره شده است که با ذهن و زبان من همخوانی بیشتری دارد تا دیگران. اما آن غزل:

قبلـة مـا نیست جـز محـرابِ ابـروی شما دولتِ مـا نیسـت الّا در سـرِ کـوی شمـا
روزِ محشـر در جـوابِ پرسش سودای کفر هیچ دستاویز ما را نیست جز مـوی شمـا
مـاهِ تابـان را شبی نسبت به رویت کـرده‌ام سال‌ها شـد تا خجالت دارم از روی شمـا
مـردة خاکم که او می‌پَـروَرد سروی چو تو زنـدة بـادم کـه او می‌آوَرَد بـوی شـمـا
این که بر چشمم سیاه و تنگ می‌گردد جهان نیست الّا شیـوه‌ای از چشمِ جادوی شمـا
بـرنمی‌دارم سـر از زانـو ز رشـکِ طـرّه‌ات تـا چـرا سـربـرنمی‌دارد ز زانـوی شمـا
گر بدم گویی و گر نیکو به هر حالت که هست
هست سلمـان از میـانِ جان دعاگـوی شما
(سلمان ساوجی، کلیات، تصحیح مهرداد اوستا، ؟ ، ص255- 256)
از میان شاعران متأخر هم کسانی هستند که در قالب‌های گوناگون طبع‌آزمایی کرده‌اند، امّا یک غزل از سروده‌های آن‌ها بر سرِ زبان‌ها افتاده است.
بسیاری از شاعران متقدم دارای چنین خصوصیاتی نیستند و نمی‌توانیم بگوییم سعدی، حافظ، مولوی، صائب و… با یک غزل به شهرت رسیده‌اند. امّا از میان شاعرانِ دوره‌ی قاجار، برای مثال، کسانی را می‌شناسیم که با یک غزل مشهور شده‌اند. از جمله طاهرة قزوینی ملقب به قرة‌العین با غزلِ:
گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره، رو به رو
شـرح دهم غم تو را، نکته به نکته، مو به مو
طبیب اصفهانی با غزلِ
غمـش در نـهـان‌خـانـة دل نـشـینـد
به نـازی کـه لیـلی به محمـل نشینـد
و همین‌طور در میانِ معاصران. باستانی پاریزی با غزلِ
یادِ آن شب که صبا در ره ما گل می‌ریخت
بر سـرِ ما ز در و بام و هـوا گل می‌ریخت
ایرج دهقان با غزلِ
شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت
به گـریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت
پژمان بختیاری با غزلِ
در کنـجِ دلـم عشـق کسی خـانـه نـدارد
کـس جـای در ایـن خـانـة ویـرانه ندارد
نمونه‌های دیگری هم هست که نیازی نیست به آن‌ها اشاره بکنم. امّا غزل پژمان بختیاری، از میانِ غزل‌های معروف معاصران، تصوّر می‌کنم، غزلی‌ست که در آن از واژه‌های منسوخ، به ویژه واژه‌هایی که شاعران انجمن‌های ادبی از آن‌ها استفاده می‌کنند، خبری نیست و در عین حال شاعر به مفهومِ غزل، به معنی واقعی آن نزدیک شده است.
این غزل در مقایسه با دیگر غزل‌های معروف، به گمان من، غزل بهتری‌ست. با این همه وقتی بیشتر دقّت کنیم می‌بینیم که این غزل هم خالی از نقص نیست. امّا غزلِ پژمان بختیاری:
در کنـج دلم عشـق کسی خانـه ندارد کس جـای در این خانـة ویرانه ندارد
دل را به کفِ هـر که دهم باز پس آرد کس تـابِ نـگهـداری دیـوانـه ندارد
در بزم جهان جز دلِ حسرت‌کشِ ما نیست آن شمـع که می‌سـوزد و پروانه ندارد
دل خانة عشق است خدا را به که گویم کارایشی از عشقِ کس این خانه ندارد
گفتـم مه مـن از چه تـو در دام نیفـتی گفـتـا چه کنـم دامِ شمـا دانـه ندارد
در انجمـنِ عقـل‌فروشـان ننهـم پـای دیـوانـه سـرِ صحبتِ فـرزانـه ندارد
تـا چنـد کنـی قصـه ز اسکندر و دارا
ده روزة عمـر این همـه افسـانه ندارد
(پژمان بختیاری، خاشاک، 1335، ص 11)

نتیجه
از آنچه به اختصار اشاره کردم، می‌توان نتیجه گرفت که غزل از میان قالب‌های شعر فارسی طرفدارانِ بیشتری دارد و هنوز شاعرانی آن را برای بیان اندیشه‌های شخصی و اجتماعی خویش برمی‌گزینند. شاید راز ماندگاری غزل را در عاشقانه بودن و هم به مسائل حاشیه‌ای نپرداختن باید جست‌وجو کرد. گرایش به غزل اجتماعی و سیاسی هم از اعتبار این قالب کاسته است و با این که بسیاری از قالب‌ها کاربرد خود را از دست داده‌اند، غزل همچنان جایگاه خود را حفظ کرده است. شاعران بسیاری هستند که در آن نوآوری کرده‌اند و همین‌طور شاعرانی که به قصد نوآوری از فخامت و حلاوت آن کاسته‌اند.

مآخذ
– پژمان بختیاری، حسین (1335). خاشاک. تهران: مؤسسه مطبوعاتی امیرکبیر.
– ریپکا، یان (1354). تاریخ ادبیات ایران. ترجمه‌ی عیسی شهابی. تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
– سلمان ساوجی، خواجه جمال‌الدین ( ؟ ). کلیات. شرح حال و تحقیق از رشید یاسمی. با مقدمه و تصحیح مهرداد اوستا. مشهد: کتابفروشی زوّار.
– شاملو، احمد (1357). از مهتابی به کوچه. تهران: انتشارات توس.