«کار گلچینِ فلک، گرچه همه یغما بود لیک این‌بار گلی چید که بی‌همتا بود»؟
جناب دکتر فایق عزیز، چه می‌توانم با تو گفتن که آتش درونت را شعله‌ورتر نکند. غم بزرگی در درونت لانه کرده است، غمی که ذرّه ذرّه‌ی وجودت را می‌جَود، و تو می‌خواهی ناله سر دهی، فریاد کنی تا از سنگینی طاقت‌شکن آن بکاهی، امّا هجوم بی‌اَمان سوگ از دست دادن همسر، راه بر تو می‌بندد. راستش این‌که چون از بی‌شکیبی‌ات می‌هراسید، بیم آن داشتم که زبان به تسلیت‌ات بگشایم. زیرا نه تنها سخنِ من، بل هیچ واژه‌ای، حتّی در قالب مهرآمیزترین و دلسوزانه‌ترین بیان همدردی نمی‌تواند از آتش درونت بکاهد.

غم بزرگی در وجودت نشسته است، غمی به سنگینی همه‌ی کوه‌های عالم، غم از دست دادن همسر و همدلی که تجسّم عشق بود و دوست داشتن. غم از دست شدن یار و یاور شادی‌ها و رنج‌ها و تلخ و شیرین‌های زندگی در طول زمانی شصت سال و یا بیشتر، همسر و همدلی که وجودش دلگرمت می‌داشت و توانت می‌بخشید. همسری که از جان و خون خود مایه گذارد، عزیزانی پروراند، دلآرا و شادی‌آور و به تو هدیه کرد. عزیز مهربانی که در تو پناه جُست و ترا در پناه خود گرفت، به وفامندی شریک تو شد، شریک غم‌ها و شادی‌های تو. از مشکلت گره گشود و در دلت شادی و بر لبت خنده نشاند. و حال او کوچید، پر کشید و رفت و به ملکوت پیوست، تو ماندی و تنهایی، بی او، بی شریک دلسوز، بی یار غمگسار. به درستی می‌دانم که وجود با احساس‌ات با آن لطافت روح و ذوق ادیبانه، تحمّل چنین درد استخوان‌سوز و زندگی شکن را ندارد. حق هم داری که نداشته باشی، چرا که بی‌وجود او خود را در بی تکیه‌گاهی محض حس می‌کنی. زیرا شصت سال آزگار او نه تنها با تو، بلکه در تو بود و تو هم با او و در او بودی، درست دو نیمه‌ی یک واحد انسانی. داغی در تست که با خُنکای آب‌های همه‌ی عالم فروکش نمی‌کند. و حال که من با دلی خسته و قلمی شکسته به تسلیت‌ات آمده‌ام، از تو می‌خواهم که با همه‌ی توان در این غروب بی‌خورشید، در زمهریر این فصل سرد و سکوت و تنهایی، خونسرد و شکیبا باشی و اندوه گران دوری و جدایی آن عزیز را تحمّل کنی. تو که در طلوع راستین تجربه‌ی عشق چون رسیلان فخر و غرور، به بیعت مهرورزان گیل، این شهاب‌های شاد گیلان‌ما شتافتی و ره‌آورد گیل هدیه‌شان کردی. بیا و این بار هم با همّتی هم‌چنان دوبارانه شادمانی روح بیدار آن گرامی یاد را که نگران تست فراهم آور. ایدون باد.
«در جنون زاری که ما حسرت کمینِ راحتیم آسمان هم یک نفس آرام نتواند گرفت» بیدل
خداحافظ و نگهدارت باد. ارادتمند منوچهر هدایتی
لس‌آنجلس. اسفند 1393