الفضل ما شهدت به الاعداء

متانت و شکیبایی، آزادمنشی، شهامت و بی‌غرضی و سلامت نفس نمونه‌وار زنده‌یاد اللهیار صالح و ایمان و استواری او در وطن‌دوستی و دلبستگی بیش از اندازه به زادگاهش کاشان، زبانزدِ دوستداران و یاران نزدیکش است.
مخالفان سیاسی و حتی دشمنان او هم به این خصایل اخلاقی و شایستگی‌هایش معترف بوده‌اند.
درباره این رجل سیاسی پرهیزکار ایران به جدّ می‌توان گفت «فائق آنکه دشمن آن را اعتراف کند» (مرزبان‌نامه)
مرور اجمالی بر رویدادهای حیات اجتماعی و سیاسی این خدمتگزار خوشنام، ادای دین است به همه کسانی که پس از مرگ، حیات دوباره یافتند و نام نیک بلند به یادگار گذاشتند.
حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد زمانه را ورقی، دفتری و دیوانیست
چکیده رویدادهای مهم و قابل توجه زندگی و مناصب اداری و سیاسی شادروان اللهیار صالح در دو دوره متمایز یادآوری می‌شود.

دوره اول (1277- شهریور 1320 ﻫ . ش)
اللهیار صالح در سال 1277 ﻫ . ش در قریه آران کاشان متولد شد. پدرش محمدحسن‌خان مبصرالممالک تایب‌الحکومه (معادل بخشدار فعلی) دهستان آران، بیدگل، نوش‌آباد، سه قریه متصل به هم از توابع کاشان بود. اللهیار صالح تحصیلات ابتدایی را در مکتب و بعد در مدارس جدید «مظفریه» و «علمیه» کاشان و تحصیلات متوسطه را در مدرسه عالی امریکایی در تهران به انجام رساند.
در زیر عنوان «تاریخچه زندگی من» می‌خوانیم: «… عایدات مرتبی نداشتیم آنچه به دست مادرم می‌رسید کفاف مخارج عادی زندگانی را نمی‌داد. با این حال مادرم سعی داشت آبروی خودش و پدرمان را حفظ کند… پدرم انصافاً خیلی حق به گردن ما دارد. از هر وسیله موجودی ما را به تحصیل وامی‌داشت.
زندگانی دوره تحصیلی ما در تهران هم مثل کاشان با تنگدستی توأم بود. همشاگردیها از وضع دشوار زندگانی شخصی ما خبر نداشتند و مثلاً نمی‌دانستند که غالب روزها به جای ناهار چند شاهی نخود کشمش می‌خریدیم و در کوچه پشت مدرسه نخود کشمش‌ها را در ضمن حاضر کردن درس به جای نهار می‌خوردیم… موقعی که کلاس دوازدهم (ششم متوسطه) را تمام کردیم، روز امتحان، من هم مثل سایر شاگردان در جلسه امتحان حاضر شدم، ولی معلم کلاس ما مستر بِرْد امریکایی قبل از شروع به سؤالات، جلو شاگردان ایستاد و نطق مختصری ایراد کرد و گفت «چون فلانی در تمام مدت تحصیل خود شاگرد اول بوده و از هر جهت موجبات رضایت و خشنودی اولیای مدرسه را فراهم نموده، به این جهت هیأت معلمین در جلسه دیشب خود به اتفاق آراء تصمیم گرفته‌اند که ایشان را از امتحان دادن معاف بدارند. هیچ فراموش نمی‌کنم مراتب شعف فوق‌العاده‌ای که به من دست داد…»1.
اللهیار صالح پس از اخذ دیپلم برای تأمین معاش در سال 1297 در سفارت دول متحده امریکا به سمت مترجمی زبان انگلیسی و فارسی مشغول به کار شد.
* * *
مرحوم صالح به دعوت داور وزیر عدلیه (دادگستری) از سال 1306 با سمت مستنطق شعبه اول تهران در وزارت دادگستری وارد خدمات دولتی گردید و اشتغال ایشان به سمت‌های مهم مختلف در دادگستری تا سال 1312 ادامه یافت. و در همین سال به وزارت دارایی منتقل و به ریاست کل انحصار دخانیات از مهمترین ادارات این وزارت‌خانه و در سال 1317 به معاونت وزارت دارایی منصوب شد. در زمستان سال 1319 شادروان صالح دچار بیماری حصبه و ذات‌الریه و مدت چهل روز در بیمارستان خصوصی برادرش دکتر جهانشاه صالح بستری گردید. مرحوم صالح پس از تصدی مشاغل مختلف و مهم و معاونت اول وزارت دارایی بدون این‌که اجازه غیبت او به تصویب رضاشاه برسد در اواسط بهمن‌ماه این سال از معاونت وزارت دارایی استعفا و به حال تعرض کناره‌گیری کرد و به خرمشهر رفت و بقیه زمستان را در آن‌جا اقامت داشت و پس از آن به کاشان رفت و بهار و قسمتی از تابستان 1320 را در ییلاق علی‌آباد کاشان گذراند. در مردادماه این سال به تهران مراجعت و برای گذران تابستان در ییلاق امامزاده قاسم شمیران منزل کرد. در این هنگام به علت وجود جنگ جهانی دوم دولت ایران نمی‌توانست کالاهای مورد احتیاج کشور را غیر از امریکا از جای دیگری فراهم نماید و علاوه بر آن موضوع تهیه و تنظیم طرح قرارداد بازرگانی بین ایران و امریکا مدتی معوق مانده بود. بنا به پیش‌نهاد وزیر دارایی وقت و تصویب و تأکید رضاشاه قرار شد آقای صالح به این مأموریت اعزم شود. وزیر دارایی در ملاقات با شادروان صالح توضیح داد که «وقتی اسم شما را برای شاه ذکر نمودم ایشان فرمودند صالح برای این کار کاملاً مناسب است… شاه فرمودند پس الان برو و بگو که فوراً باید حرکت کند…» وزیر اضافه کرد: «… شما بهتر از من به اخلاق اعلیحضرت آشنا هستید، ایشان وقتی می‌گویند به فوریت معلوم است که واقعاً عجله دارند و اکنون انتظار داشته باشید که غیر از من دیگران را هم به سراغ شما خواهند فرستاد تا هر چه زودتر حرکت نمایید…» پس از آن یادداشت خصوصی از طرف نخست‌وزیر وقت منصورالملک دریافت داشت که «…فردا اول وقت برای شما اتومبیل می‌فرستم بیایید شهر با شما کار خیلی فوری دارم» هنگامی که صالح به خانه او وارد شد، نخست‌وزیر پس از سلام و تعارف به او گفت: «…من از شما خواهش می‌کنم ظرف امروز و فردا از تهران حرکت نمایید والّا هم برای ما، هم برای شما بد می‌شود…» (24 مرداد 1320). مرحوم صالح به نخست‌وزیر گفت «یعنی بدون پاسپورت و بدون میزای سفارت؟». نخست‌وزیر جواب داد «… شما ناچار باید از راه خراسان، زاهدان، هندوستان مسافرت نمایید. امروز یا فردا با اتومبیل وزارت دارایی حرکت می‌کنید به مشهد… شرحی به طور خصوصی می‌نویسم به استاندار و رئیس شهربانی خراسان و خواهش می‌کنم توقف شما را در مشهد نادیده بگیرند. تا اینکه گذرنامه شما برسد.». شادروان صالح به ناچار با وجود مشکلات خانوادگی برای فراهم کردن وسایل مسافرت به وزارت دارایی رفت. وزیر دارایی یک اتومبیل و راننده در اختیار ایشان گذاشت. بنا به پیشنهاد ایشان وزیر دارایی آقای سلطان محمود عامری مرد مطلع در کار تجارت و مقیم نیویورک را به معاونت ایشان و دکتر تقی نصر رئیس بانک فلاحتی ایران را به عنوان مشاور و عضو هیأت اقتصادی ایران در امریکا مأمور کرد.
مرحوم صالح در مشهد مقدس به انتظار دریافت گذرنامه بود که ایران دچار پیش‌آمد تاریخی و فجیع سوم شهریور 1320 گردید. مرحوم صالح با استاندار وقت خراسان تماس گرفت و ایشان با توجه به اوضاع کشور گفت «دیگر موضوع رفتن به امریکا منتفی است و خوبست همین الساعه به تهران مراجعه نمایید.». مرحوم صالح ناچار به سوی تهران حرکت کرد ولی در جاده مشهد به تهران، اتومبیل‌های حامل آقایان دکتر تقی نصر و حسین نواب را مشاهده کردند که به طرف مشهد می‌روند. (حسین نواب، به سمت سرکنسول ایران در نیویورک به امریکا می‌رفت). آقای صالح به راننده اتومبیل دستور می‌دهد به طرف مشهد بازگردد، پس از مدتی موفق شدند اتومبیل‌های آن‌ها را متوقف کنند. در خلال صحبت‌ها معلوم گردید آن‌ها حامل گذرنامه آقای صالح به امریکا هستند و ضمناً از حمله متفقین و وقایع ایران بی‌خبرند. این سه نفر بعد از مذاکره و مشورت تصمیم گرفتند به طرف سرحد افغانستان بروند تا از اسارت احتمالی به دست قشون روس و انگلیس در امان بمانند. در تربت حیدریه خبر رسید که به حالت جنگ بین متفقین و ایران خاتمه داده شده و دستور مرکز به کلیه مأمورین دولت این است که هر کس در مأموریت خود باقی بماند. بنابراین آقایان صالح و نصر و نواب تصمیم می‌گیرند مسافرت خودشان را به سوی زاهدان و از آن‌جا به هندوستان ادامه دهند. این هیأت بعد از آنکه به هندوستان می‌رسند و چند ماه در بمبئی متوقف می‌مانند، به وسیله یک کشتی امریکایی از راه اقیانوس هند و جنوب افریقا و ساحل شرقی امریکای جنوبی به نیویورک می‌رسند2. اشاره مختصر به خاطرات و رویدادهای زندگانی شادروان صالح قابل توجه و عبرت‌انگیز و پندآموز است.
کودکی صالح
کودکی مرحوم صالح مقارن با انقلاب مشروطیت 1285 شمسی بود. در این هنگام برای اولین‌بار در کاشان مدرسه مظفریه با اصول نو، به وسیله یکی از مبلغان مشروطیت (میرمحمدخان پرورش) تأسیس گردید. اللهیار صالح دانش‌آموز همین مدرسه به عنوان خاطره کودکیش گفت که دانش‌آموزان این مدرسه در سال 1287 بر علیه محمدعلی شاه با شعار «یا مرگ یا آزادی» با صف منظم در شهر راه‌پیمایی کردند3.
خاطره دیگر از کودکی مرحوم اللهیار صالح شنیدنی است.
پس از سقوط محمدعلی شاه در سال 1288 هنگامی که قشون بختیاری کاشان را از تصرف بیست ساله نایب حسین کاشی و پسرانش خارج کردند. افرادی از قشون خانه‌های مردم و از جمله خانه ایشان را غارت و اللهیار خان را دستگیر و با دست بسته محبوس می‌کنند. یکی از خویشان نزدیک ایشان که جزو دوستان و همراهان ریاست قشون بود باخبر می‌شود. اللهیارخان را از بند آزاد می‌کند و حکم استرداد اموال غارت شده را از ریاست قشون می‌گیرد4.
اللهیار صالح و احمدشاه قاجار
در خاطرات شادروان صالح می‌خوانیم: «… وزیر مختار امریکا به تقاضای وزیر مختار فرانسه از احمدشاه وقت شرفیابی گرفت و آقای صالح را برای ترجمه مطالب با خود نزد احمدشاه قاجار برد (1300 ﻫ . ش). وزیر مختار امریکا موضوعی را که در واقع مربوط به وزارت خارجه بود خواست به عرض برساند هنوز بیش از چند جمله از مطالب وزیر مختار را آقای صالح برای احمدشاه ترجمه نکرده بود که شاه کلام او را قطع کرد و خطاب به آقای صالح گفت از وزیر مختار بپرسید آیا دراین‌باره با وزارت صحبت کرده‌اند یا نه؟ وزیر مختار جواب داد بلی اعلیحضرت این مطلب را به عرض وزیر خارجه رسانده‌ام ولی چون نتیجه نگرفته‌ام به حضور شاه شرفیاب شده تقاضا دارم اعلیحضرت نیز در این خصوص توجه بفرمایند. احمدشاه با قاطعیت تمام به وزیر مختار جواب داد هرگاه جنابعالی نتوانسته باشید از وزارت خارجه نتیجه بگیرید متأسفانه راه دیگری برای اقدام باقی نمی‌ماند…»5. مرحوم صالح در خاطرات خود این‌گونه رفتار و کردار احمدشاه را در طرفداری از اصول مشروطیت تحسین نموده است.
مرحوم صالح با احاطه کامل به زبان و ادبیات انگلیسی و فرانسوی در حضور احمدشاه در آن واحد مترجم انگلیسی و فرانسه وزراء مختار امریکا و فرانسه بوده‌اند6.
اللهیار صالح و عدلیه (دادگستری) 1306- 1312
در اواسط سال 1307 گزارشهای نظمیه به رضاشاه و مقاومت مرحوم صالح در مقابل پرونده‌سازی سرهنگ محمد درگاهی (معروف به چاقو) رئیس کل تشکیلات نظمیه (شهربانی) عاقبت به آنجا رسید که مرحوم داور (وزیر عدلیه) مجبور شد، حکم انتقال ایشان را به عدلیه اصفهان با سمت مدعی‌العموم بدایت (به اصطلاح حالا دادستان شهرستان) صادر کرد. مرحوم صالح با اطلاع از حقیقت مطلب و مخطورات وزیر عدلیه در برابر دستور رضاشاه به اصفهان رفت. مرحوم صالح در خاطرات دوره دادستانی اصفهان به واقعه جالب زیر اشاره کرده است:
جوانی از سردار اقبال بختیاری شکایت کرد که سردار پدرش را توقیف و کُند و زنجیرش کرده است. شکایت دیگر این بود که در مرکز ییلاقی بختیاری خوانین عده‌ای را زندانی کرده‌اند. مرحومان صالح و ابوالفضل لسانی که در آن موقع مستنطق (بازپرس) اصفهان بود تصمیم گرفتند که متفقاً به خاک بختیاری بروند و به شکایات رسیدگی کنند، وقتی به آنجا به خانه سردار اقبال رفتند و موضوع شکایت را به اطلاع او رساندند، ایشان بدون پرده‌پوشی به توقیف پدر شاکی در حضور جمعیت اعتراف کرد. دنباله واقعه را از قول زنده‌یاد صالح می‌خوانیم: «… من از او پرسیدم که این زندان فعلاً کجاست؟… سردار اقبال جلو افتاد و با عده‌ای از خوانین، کدخدایان و نوکرها که همیشه دنبال او حرکت می‌کردند من و مرحوم لسانی را به داخل قلعه برجی که دو پای دو نفر را در آن برج داخل کُنده کرده و محبوسشان نموده بودند، برد… من پرسیدم آیا شما از مراجع قانونی و رسمی مملکت دستور یا اجازه‌ای برای این کار دارید یا نه، جواب داد نه این عملی است که همیشه معمول بوده و ما وظیفه‌دار حفظ نظم هستیم. سپس من دستور دادم کلید را آوردند و قفل را از کند باز کردند و دو نفر زندانی پاهای خود را خارج نمودند آنگاه به آنها گفتم شما از این ساعت آزاد هستید. جالب این بود که موقعی که سردار اقبال مشغول امضاء کردن صورت مجلس بود، آن دو نفر زندانی به جای اینکه از من و مرحوم لسانی تشکر نمایند به پای سردار اقبال افتاده و از وی سپاسگزاری می‌کردند. از خانه سردار اقبال به مرکز دیگری که زندان بزرگ خوانین بختیاری بود رفتیم و آنجا هم متجاوز از چهل نفر زندانی بودند که فقط یک نفر از آنها متهم به قتل غیرعمد عیال خودش بود و در تحقیقات بدوی وسیله مرحوم لسانی صریحاً به جرم اعتراف کرد چون نمی‌توانست کفیل معرفی کند به استثنای او بقیه را آزاد نمودیم…7». در سال 1308 مقرر شد که دادگاه اختصاصی به اسم دیوان جزای عمال دولت (که بعداً به دیوان کیفر کارکنان دولت تبدیل شد) دائر گردد. وزیر عدلیه آقای صالح را از اصفهان برای معاونت مدعی‌العمومی این دادگاه به تهران احضار نمود. آقای صالح پس از چند ماه تصدی این مقام به سمت مدعی‌العموم همان دیوان انتخاب گردید. در این پست به علت دخالت و اعمال نظر مقامات عالیه و توقیف بی‌دلیل یکی از متهمان، مرحوم صالح شرحی به وزیر عدلیه (مرحوم داور) نوشت و از پست خود کنار رفت. مرحوم داور که به سلامت نفس و درستی تشخیص صالح اطمینان داشت آقای صالح را به عضویت شعبه 2 آن دیوان منصوب کرد. مرحوم صالح که مستقیماً عهده‌دار امر قضاوت شده بود در نشان دادن استقلال رأی و مقاومت در برابر قدرت‌های غیرقانونی سوابقی از خود به یادگار گذاشته که اغلب قضات، وکلای دادگستری همیشه از آنها یاد می‌نمایند8.
اللهیار صالح و مالیه (دارایی) (1312- بهمن 1319)
در سال 1312 وزیر عدلیه (مرحوم داور) به سمت وزیر مالیه تعیین گردید و شادروان اللهیار صالح را به وزارت مالیه منتقل و به ریاست کل انحصار دخانیات و پس از چندی به سرپرستی کل گمرک و سپس به مقام مدیریت کل وزارت مالیه منصوب کرد، پس از درگذشت مرحوم داور (21 بهمن 1315) آقای محمود بدر که سمت معاونت وزارت دارایی را داشت به مقام وزارت رسید. مرحوم صالح تصمیم گرفت از مدیریت کل دارایی استعفا و به شغل سابق خود در عدلیه مراجعت نماید. وزیر مالیه به ایشان گفتند باید استعفای خود را بنویسید و من آن را به عرض شاه برسانم. این استعفا ممکن است تأثیر سوئی [در شاه] بنماید. آقای صالح از استعفا منصرف و با سمت معاونت کل وزارت دارایی به خدمت ادامه داد. در سال 1317 سرتیپ رضا قلی‌خان امیر خسروی که رئیس بانک ملی ایران بود به جای آقای بدر به عنوان وزیر دارایی منصوب گردید. مرحوم صالح در ملاقات با وزیر جدید گفت «…اجازه بدهید استعفای خود را از معاونت وزارت تقدیم و به وزارت دادگستری مراجعت نمایم. مرحوم رضا قلی خان گفت: «…موقعی که اعلیحضرت مرا احضار و به این سمت انتخاب فرمودند به من امر کردند که نباید هیچگونه تغییری در وضع پرسنلی وزارت بدهم و به خصوص اسم شما را بردند و تأکید فرموده‌اند که من به شما بگویم که من (امیر خسروی) قزاقی بیش نیستم و اعلیحضرت هر پیش‌آمدی در وزارت دارایی را از چشم شما خواهند دید و حالا در صورتی که تصمیم به استعفا دارید باید استعفانامه خودتان را به پیشگاه اعلیحضرت بفرستید…». آقای صالح با اطلاع از سابقه خشم و غضب رضاشاه درباره استعفانامه‌هایی که نزد شاه رفته بود نمی‌توانست دست به چنین کاری بزند و در سمت معاونت کل وزارت دارایی به کار خود ادامه داد9.
در اولین ملاقات که مرحوم اللهیار صالح به اتفاق وزیر دارایی (رضا قلی‌خان امیر خسروی) به حضور شاه می‌رسد. رضاشاه به مرحوم صالح تذکر می‌دهد که «… این وزیر دارایی مورد اعتماد من است ولی از کارهای وزارتخانه بی‌اطلاع می‌باشد و به عهده شما و مدیران وزارتخانه است که نگذارید بی‌ترتیبی در کارها حاصل شود… پس از آن مرحوم رضا قلی‌خان امیر خسروی دستور داد تمام کارها را به اطاق معاون (مرحوم اللهیار صالح) ببرند و از ایشان تقاضا کرد هر طور مصلحت می‌دانند اقدام نمایند…»10. مشکل آقای صالح این بود که مرحوم رضا قلی‌خان از عهده گزارش برنمی‌آمد و یا مطالب را طوری دست و پا شکسته برای شاه می‌گفت که شاه را متغیر می‌کرد و اغلب دستور می‌داد که برو معاون را با خودت بیاور. در آن ایام هر وقت رضاشاه لفظ (معاون) را بر زبان می‌آورد همه می‌دانستند که مقصود معاون وزارت دارایی و شخص اللهیار صالح است. گاهی ساده‌لوحی دانسته و یا نادانسته وزیر دارایی (سرتیپ رضا قلی‌خان امیر خسروی) در گزارش به رضاشاه موجب پرسش و بازخواست رضاشاه از مرحوم اللهیار صالح می‌گردید. در حالی که ایشان از موضوع گزارش کاملاً بی‌خبر بودند.
در تقریرات و نوشته‌های مرحوم صالح گاه به اشاره و گاه به تفصیل در چند مورد، با بیان و قلمی شیرین به خوبی تزلزل اساس حکومت رضاشاه ترسیم شده است11. «…شاه به هیچ کس اعتماد ندارد. همه از او می‌ترسند و به او دروغ می‌گویند تا کی می‌تواند چنین وضعی دوام پیدا کند…»12. «…بعد از شهریور 1320 یکروز به امیر خسروی در خیابان تخت جمشید برخورد کردم و چند دقیقه باهم پیاده‌روی کردیم… به من گفت …خیال کردید رضاشاه چون به حماقت من پی می‌بَرَد نسبت به من خشمگین خواهد شد. اعلیحضرت بدشان نمی‌آمد که تصور کنند من تا این اندازه ساده‌لوح هستم.13» «…آخر من [امیر خسروی] اخلاق اعلیحضرت همایونی را خوب می‌دانم زیرا بیشتر عمرم را با ایشان صرف کرده‌ام… شاه از وزرای فهمیده و زیرک خوشش نمی‌آید…»14.
در آغاز این نوشته به بیماری مرحوم صالح و بستری شدن چهل روزه او در بیمارستان اشاره شده است. در خاطرات صالح می‌خوانیم. «…هنوز از بیمارستان خارج نشده بودم که یکروز بعد از غروب و سرشب امیر خسروی به بیمارستان آمد و به من گفت اعلیحضرت من و شما را با هم احضار کرده‌اند که فردا صبح اول وقت به حضور شاه برویم…»15.
موقعی که سرتیپ امیر خسروی وزیر دارایی به اتفاق مرحوم صالح به حضور شاه می‌رسند و بودجه تنظیمی کشور در حضور شاه مطرح می‌شود یک قلم بودجه موجب خشم و غضب شاه می‌گردد و تمام پرونده را به زمین می‌ریزد و با وزیر دارایی و معاون او با تغیر برخورد می‌کند. پس از این مرحوم صالح دیگر به وزارتخانه نمی‌رود. چون رضاشاه هیچ‌وقت عکس‌العمل مخالف نسبت به مرحوم صالح نشان نداده است.
احتمال می‌دهند که مرحوم رضا قلی‌خان امیر خسروی وزیر دارایی حقیقت امر یعنی بیماری شدید مرحوم صالح و بی‌اطلاعی کامل او را در تهیه بودجه آن سال برای رضاشاه بیان کرده است16. برخی از مناصب مرحوم اللهیار صالح در وزارت دارایی به مدت هفت سال علاوه بر معاونت اول به قرار زیر بوده است.
(عضو هیئت نظارت بانک ملی سال 1316- ریاست هیئت مدیره شرکت سهامی بیمه ایران 1317- عضو مجمع عمومی بانک ملی ایران 1317- عضو هیئت اعزامی به مسکو برای عقد قرارداد بازرگانی 1317)17.

دوره دوم (شهریور 1320- 1360 ﻫ . ش)
هیئت نمایندگی بازرگانی و اقتصادی ایران در امریکا به ریاست مرحوم اللهیار صالح که در مردادماه 1320 اعزام شده بود با وجود جنگ جهانی دوم و اشکالات فراوان با موفقیت و سرعت کالاهای مورد احتیاج ایران را خریداری و ارسال کرد. در آذرماه 1321، تلگرامی از نخست‌وزیر وقت (آقای قوام‌السلطنه) به سفارت ایران رسید و به آقای صالح «وسیله سفارت» اطلاع دادند که به سمت وزارت دارایی انتخاب گردیده است. آقای صالح بی آنکه به این تلگرام جواب قبول یا رد بدهد عازم ایران گردید. در خاطرات آقای صالح می‌خوانیم:
«…علت اینکه من به تلگرام مرحوم قوام‌السلطنه جواب ندادم این بود که من از قدیم او را به عنوان یک فرد مستبد و متکبر می‌شناختم… قصدم این بود که پس از ورود به تهران و کسب اطلاع از نحوه اعمال و رفتار وی تصمیم خود را اتخاذ نمایم…».
روز سوم آقای دکتر علی امینی به منزل مرحوم صالح تلفن می‌کنند و اظهار می‌دارند که حضرت اشرف [قوام‌السلطنه] از اینکه هیچ سراغی از ایشان نگرفته‌اید تعجب دارند و خواستند که فردا صبح با لباس ژاکت برای معرفی به حضور شاه بروند. آقای صالح در جواب آقای دکتر امینی گفتند «به آقای نخست‌وزیر سلام برسانید و از قول من بگویید من فردا صبح ساعت مقرر خدمت ایشان می‌رسم ولی نه با لباس ژاکت و نه برای شرفیابی و معرفی…». مرحوم صالح فردا صبح به وقت مقرر نزد قوام‌السلطنه رفت. اولین اظهار نخست‌وزیر این مطلب بود که چرا مرحوم صالح جواب تلگراف او را نداده است و چرا در موقع ورود به تهران ایشان را از ورودشان بی‌اطلاع گذاشته است؟ باقی ماجرا و پاسخ صالح به قوام‌السلطنه را از قول ایشان می‌خوانیم «… در آخرین شغل خودم که معاونت وزارت دارایی بود حتی از رضاشاه تحمل بی‌اعتنایی یا بی‌احترامی را ننمودم… اولاً… به جای اینکه تلگرام مستقیماً به خود من مخابره شود به وزیر مختار ایران دستور داده‌اید که به من ابلاغ نمایند که من به مقام وزارت دارایی تعیین شده‌ام. ثانیاً… قبل از ورود من به ایران معاون و مدیران کل آنجا [وزارت دارایی] را تغییر داده و اشخاص را با حکم خودتان منصوب فرموده‌اید. طبع من این طرز کار را نمی‌پسندد… قوام‌السلطنه با لبخند مخصوص به خود از جا برخاست و گفت بیایید الساعه برویم به حضور شاه، شما وزیر دارایی مقتدر ما هستید… دستور داد به معاون و مدیران جدید وزارت دارایی ابلاغ نمایند که تا وصول دستور از طرف آقای وزیر دارایی نباید مشغول کار شوند. ولی من مداخله نموده گفتم راضی به اینکار نیستم و غرضم فقط جلب توجه شما بود. با این صحبت قوام‌السلطنه دست مرا گرفت و با خود به خارج اطاق برد و بدون اینکه به من مجال بدهد که بروم لباس رسمی که معمول شرفیابی وزیران در موقع معرفی به حضور شاه است، بپوشم مرا به کاخ برد و در ملاقاتی که بیش از چند دقیقه طول نکشید مرا به سمت وزیر دارایی- با تعریف و تمجیدی که انتظار آن را نداشتم- به حضور شاه معرفی کرد. اعلیحضرت در جواب قوام‌السلطنه فرمودند من آقای صالح را خوب می‌شناسم و بعد خطاب به من اظهار کردند میل دارم شما را به تفصیل ببینم… رفتار او نسبت به وزیران مانند مکتب‌داران قدیم در مورد شاگردان مکتب‌خانه بود. من احساس کردم که در قبول این وزارت با همه تدبیری که به کار برده‌ام دچار اشتباه شده‌ام… در چند مورد دیگر هم با وی اختلاف شدید پیدا کردم… قوام‌السلطنه… به جای اینکه به صفای باطن من پی ببرد و خیراندیشی مرا بپذیرد ناراحتی از خود نشان داد… کابینه قوام‌السلطنه دوام زیادی نیاورد…18.
مرحوم صالح پس از آن در دولت‌های مختلف با سمت وزیر انجام وظیفه کرد. دارایی دولت علی سهیلی (بهمن 1329)- دادگستری دولت محمد ساعد (1323)- دادگستری، مشاور، کشور دولت ابراهیم حکیم حکیم‌الملک (1324)- دادگستری قوام‌السلطنه (کابینه ائتلافی 1325)- کشور دولت دکتر محمد مصدق (1330).
مناصب دیگر مرحوم صالح در عدلیه و مالیه و سایر سازمان‌ها و اهم عضویت‌های غیردولتی ایشان در «سالشمار» قید شده است19. اللهیار صالح در نهضت ملی کردن صنعت نفت در کنار دکتر محمد مصدق و یاران او فعالانه شرکت داشت. در سال 1331 از طرف شادروان دکتر مصدق به عنوان سفیر کبیر ایران در امریکا منصوب گردید و بعد از کودتای 28 مرداد 1332 در ایران و سقوط غیرقانونی دولت دکتر مصدق فوراً از سمت خود استعفا داد و به ایران آمد، در حالی که سرلشکر فضل‌اللـه زاهدی نخست‌وزیر کودتا و شاه هر دو از او خواستند در مقام خود باقی بماند. این سفیر پرآوازه دکتر مصدق پس از آن هر قدر توان داشت در راه صلاح و اصلاح ایران به کار برد. با همه اعتدال و مصلحت‌اندیشی که داشت با همفکران خود در زندان معروف قزل قلعه هم‌بند و پس از هشت ماه خسته و رنجور آزاد شد (42- 1341) کوشش‌های بزرگان نهضت ملی ایران با مدارا و صبر و سکوت بی‌نتیجه ماند تا سرانجام سیل خشم و آتش خروش مردم ایران در سال‌های 1356 و 1357 پایه‌های حکومت تا دندان مسلح شاهنشاهی را فرو ریخت.
اللهیار صالح از مشاهیر رجال ایران در دوران پهلوی‌ها در دوازدهم فروردین 1360 با جهان ما وداع کرد20.
اشاره مختصر به چند مورد مهم دیگر، از خاطرات و تاریخچه زندگی این رجل نامدار پرهیزکار روشنی‌بخش راه آینده و قابل توجه و یادآوری است.
* * *
اللهیار صالح و ایرج افشار
بزرگان و صاحب‌نامانِ دانش و فرهنگ و ادب در «یادنامه ایرج افشار» از او به قدر لازم سخن گفته‌اند. احسان یارشاطر نوشته خود را با عبارت زیر آغاز کرده است.
«…درگذشت ایرج افشار و لطمه عظیمی که فقدان او بر فرهنگ ایران وارد ساخته کمتر در تاریخ نظیر داشته است…». سید حسن تقی‌زاده در سال 1339 عکس خود را به یادگار «…خدمت آقای ایرج افشار که ستاره درخشان علم و ادب در این زمان است…» تقدیم کرده است20.
ایرج افشار (1304- 1389 ش)- این بزرگمرد فرهنگ ایران- درباره الهیار صالح دو کتاب گرانقدر، مجموعاً حدود هزار صفحه تألیف و تدوین کرده است21.
در نوشته‌ای از ایرج افشار با عنوان «مردی از تبار صلحاء» می‌خوانیم:
«گزاف نیست اگر بنویسم پنجاه سال با چهره محبوب صالح اُنس داشتم یعنی از همان روزهایی که چشم کودک میان افراد آمد‌وشد کننده به خانه پدریش یکی را از دیگری باز می‌شناسد. ما در میان دوستان پدری، صالح را به علت مهربانی و دلجویی که بیش از دیگران به ما می‌کرد عزیزتر می‌داشتیم. جز این من و برادرم، نادر، با منوچهر و پریچهر و فریدون (فرزندان نخستین اللهیار خان) کم و بیش در سن و سالی نزدیک به هم و همبازی بودیم و این اتصال رشته الفت را استوارتر می‌کرد. هر وقت پدرمان به خانه یکی از صلحاء (ابوالفتح خان، اللهیار خان، علی‌پاشا خان) می‌رفت من و نادر خوشحال می‌شدیم. …صالح همیشه پاس صحبت عهد قدیم را می‌داشت… انسانی بودن را برتر از خوشامدهای این و آن می‌دانست… در مواقعی که عقیده طرف را نمی‌پسندید آرام می‌ماند… مردی بود کم‌سخن بیشتر می‌شنید… آرامی صالح نوعی از متانت بود. همان‌طور که با وقار راه می‌رفت در گفتار هم سعیش بر آن بود که بیهوده نگوید. خلاف نگوید و خلاف اخلاق صحبت نکند. ناسزا از او شنیده نمی‌شد. تند و برآشفته نمی‌شد… راستی و درستی اداری از برازندگیها و آرایه مقام صالح بود، به این صفت نامور شده بود. معروف است که مصدق در موردی خاص در حق صالح گفته بود هر کس می‌تواند بی‌دغدغه خاطر امانت خود را به صالح بسپارد که بهتر از او کسی را نمی‌شناسم… میان دکتر مصدق و صالح را- که از قدیم روابط اشنایی و دوستی پیش آمده بود- فکر وطنی و ملی و سیاسی به هم پیوند و پیوست می‌داد… روزهایی را که مصدق در زندان اعتصاب غذای طولانی کرده بود فقط اللهیار صالح را پذیرفت که به دیدارش برود و به خواهش صالح اعتصاب خود را شکست و از دست صالح شربت قند نوشید. [1333- زندان لشکر 2 زرهی]. مصدق مرد بیدار و دانایی بود هیچ‌گاه دوستی صالح را برای افتراق افکاری که هماره میان ابناء بشر موجود است از دست نداد… صالح مرد سیاست بود، امّا به ادب و فرهنگ مملکت عاشقانه می‌نگریست و از دیدار مردان بزرگ ادب معاصر شادمان می‌شد. گاه به گاه به دیدن میرزا محمدخان قزوینی می‌رفت. نسبت به دهخدا حس احترام ادبی و اجتماعی داشت. در مراسم تشییع جنازه او شرکت کرد و نالان بود… صالح خطی خوش و منشیانه داشت… معمولاً نامه‌ها را از سر حوصله می‌نوشت… اللهیار فرزند میرزا حسن خان مبصرالممالک نزدیک به نیمه شب دوازدهم فروردین [1360 ش] درگذشت… و به پیشتازان خود مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله و مؤتمن‌الملک و دکتر مصدق و مملکت دوستان دیگر پیوست…»22
از مرحوم اللهیار صالح نوشته‌های اجتماعی و سیاسی ظریف و لطیف و دلنشین و نوشته‌های پژوهشی و تاریخی معتبر و ماندگار انتشار یافته و به یادگار مانده است23.
* * *
اللهیار صالح و نهضت ملی شدن نفت
نهضت ملی شدن صنعت نفت در سراسر ایران از بزرگترین جنبش‌های ملت ایران است که منظور اصلی آن بیش از همه رهایی از چنگ بیگانگان و کسب استقلال واقعی ایران بود. مرحوم صالح به عنوان نماینده مجلس شورای ملی (دوره شانزدهم)، عضو کمیسیون مخصوص نفت در مجلس، رئیس هیئت مختلط خلع ید از شرکت نفت [سابق]، عضو هیئت اعزامی به شورای امنیت، مشاور نخست‌وزیر برای شرکت در دیوان دادگستری لاهه، سفیر کبیر ایران در امریکا، در تصویب و تحقق «قانون ملی شدن صنعت نفت در سراسر کشور» شرکت صمیمانه داشت.24
اللهیار صالح سفیر پرآوازه- استعفای دلیرانه
مرحوم صالح در اواسط سال 1331 به عنوان سفیر کبیر ایران در امریکا از طرف شادروان دکتر مصدق منصوب شد و به امریکا رفت و پس از کودتای 28 مرداد 1332 فوراً از سمت خود استعفا کرد و با آنکه سرلشکر فضل‌اللـه زاهدی نخست‌وزیر کودتا و محمدرضا شاه از او خواستند در مقام خود باقی بماند با دلیری و بزرگواری قاطعانه و مصرانه به درخواست آنها پاسخ رد داد. از کار کناره گرفت و به ایران بازگشت25. اندک مدتی پس از ورود ایشان به تهران فرصتی دست داد که گردآورنده این یادداشت‌ها همراه تنی چند از دانشجویان و فعالان نهضت ملی شدن نفت با استجازت قبلی در منزل مرحوم صالح خدمت ایشان شرفیاب شدیم.
سپاسگزاری و عرض ارادت ملاقات‌کنندگان و تشکر کوتاه و سکوت باوقار و معنی‌دار مرحوم صالح به انجام رسید. گویی سراسر ایران در این اتاق پذیرایی مجسم شده و سالها کوشش و فداکاری برای نهضت ملی ایران در این زمان کوتاه تجلی یافته است. این رجل نامدار ملی که بار شکست ملتی را بر دوش می‌کشید با زبان حال می‌گفت: هر چند دچار ناکامی و پریشانی شده‌ایم لیکن عظمت نهضت مردم ایران و بزرگی پیشوای زندانی آن برجاست.
«از اسب افتاده‌ایم ولی از اصل نیفتاده‌ایم».
هنگامی که از خانه مرحوم صالح خارج می‌شدیم آرام آرام زیر لب زمزمه می‌کردم:
ای دُرّ شاهوار مصدق ای زرّ پر عیار مصدق
نامت برای روز ابد ماند در لوح افتخار مصدق
الله بود یار و تراهم «اللهیار»، یار مصدق.26
اللهیار صالح و افشای طرح کمیسیون سه جانبه
صالح از دوره جوانی ایران‌دوستی و بیگانه‌ستیزی خود را در مخالفت با قرارداد معروف 1919 وثوق‌الدوله آغاز کرد. این قرارداد اختیار کلیه امور نظامی و مالی و گمرکی ایران را به دست انگلیس می‌داد و ایران را تحت حمایت دولت بریتانیا می‌گذاشت27. در فروردین سال 1321 به عنوان وزیر دارایی در کابینه علی سهیلی به علت اختلاف روش و برخوردهایی که با دکتر میسیو مستشار امریکایی وزارت دارایی داشت از مقام وزارت استعفا کرد و کنار رفت28. در دی‌ماه سال 1324 هنگامی که پیشنهاد تشکیل تشکیل کمیسیون سه جانبه برای نظارت در امور ایران از طرف سه دولت انگلیس و امریکا و شوروی در هیئت دولت ایران مطرح شده بود، اللهیار صالح (وزیر کشور) و محمود نریمان (وزیر پست و تلگراف) خصلت محرمانه ماندن مذاکرات هیئت دولت را نادیده گرفتند و دکتر مصدق را که در آن موقع وکیل مجلس دوره چهاردهم بود از جریان مطلع ساختند. «آن یل دلاور به مبارزه با این نقشه برخاست و در مجلس شورای ملی این پیشنهاد را از قراردادهای تحمیلی گذشته مانند قرارداد وثوق‌الدوله بدتر اعلام کرد. پیشنهاد بیگانگان نقش بر آب شد و موضوع تشکیل کمیسیون سه جانبه سرانجامی پیدا نکرد…»29
اللهیار صالح و آیت‌الله کاشانی
«… مرحوم صالح کمی پس از کودتای 28 مرداد به ایران مراجعت و از خاطراتش نقل کرد که چند روز بعد مرحوم آیت‌الله کاشانی که دوست و همشهری او بود به دیدنش آمد و هر دو از این اتفاقات اظهار تأسف نمودند… صالح گفت آیت‌الله کاشانی در موقع خداحافظی با چشمانی گریان عبایش را به دور گردنم انداخت و خواست که برای او و رهایی مملکت از مخمصه به درگاه خداوند دعا کنم ولی افسوس که کار از کار گذشته بود…»30.
اللهیار صالح و سلطنت یا حکومت شاه
در خاطرات مرحوم صالح می‌خوانیم: «…روزی آقای سپهبد بختیار نزد من آمد و ضبط صوت را هم گذارد که هر چه می‌گوییم ضبط شود و بدون کم و زیاد به پادشاه ارائه دهد. سؤال کردند که اعلیحضرت می‌گویند من می‌خواهم تو را نخست‌وزیر کنم چرا قبول نمی‌کنی. گفتم عرض کنید اگر سلطنت بدون حکومت بفرمائید من نخست‌وزیری نمی‌خواهم جاروب دسته بلندی را می‌گیرم با یک آبپاش، و درِ کاخ سلطنتی را هر روز آب و جارو می‌کنم…»31. «…صالح قدرت بی‌مانندی در نپذیرفتن کار و امتناع از قبول دستور داشت… دو سه باری که در مظان نخست‌وزیری بود و اسمش بر سر زبانها بود مشتاقانه و حریصانه ناظر جریان نبود. تقلایی نمی‌کرد…»32.

اللهیار صالح و «حزب ایران»
حزب ایران در اسفند 1323 به همت چهل تن از جوانان تحصیل کرده که بسیاری از آنها اروپا دیده بودند تأسیس شد و صالح در پاییز سال 1324 به سادگی تقاضای عضویت کرد و به آنان پیوست، در حالی که او در آن وقت از رجال مشهور سیاسی بود و چند بار وزارت کرده بود و سنش هم از اعضای جوان حزب بیشتر بود. صالح به فعالیت جوانها اعتقاد داشت و با آنها می‌جوشید.33
ناراحت‌ترین خاطره اللهیار صالح جمله‌ای بود که شاه بارها به اشاره به ایشان و سایر رهبران حزب ایران آنان را به دروغ متهم می‌ساخت که «به سلامتی پیشه‌وری و فرقه دموکرات آذربایجان شراب نوشیده‌اند» مرحوم صالح می‌گفت مطالب شاه سراپا کذب و تهمت و افتراست.
شاه مملکت که خود و خانواده‌اش همگی شرابخور بودند این اتهام را بر سران حزب ایران وارد ساختند. در حالی که وقتی هیئتی برای مذاکرات مسالمت‌آمیز تحت زعامت دکتر سلام‌اللـه جاوید…… به تهران آمده بود مصلحت دانستیم از آنان در باشگاه حزب ایران که در کوچه فرعی خیابان شاه‌آباد قرار داشت با حضور گروه کثیری مردم در باشگاه زمینه‌سازی کنیم که از نامبردگان اقرار بگیریم قصد خیانت به ایران و تجزیه آذربایجان را ندارند و به همین ترتیب هم عمل شد و مخصوصاً دکتر سنجابی قرآنی از جیب خود درآورد و آنانرا سوگند داد که درصدد و به فکر خیانت به مملکت نباشند و بعداً من و سایرین نیز درباره وحدت و یکپارچگی ایران سخنرانی کردیم به طوریکه آنها تحت تأثیر قرار گرفتند و به قرآن قسم خوردند که ما ایرانی بوده و هرگز حاضر به خیانت به مملکت خود نیستیم و شایان توجه است بر سر اختلافی که بین آنها و پیشه‌وری به وجود آمد نقش آن دو نفر در سقوط پیشه‌وری بسیار مؤثر بود»34.
تحصن در مجلس و اعتصاب غذا
در نوشته‌ای از اللهیار صالح با عنوان «پروردگارا- یا به من مرگ بده- یا ایرانیان را آزاد ساز» می‌خوانیم: «عموم ایرانیان بلکه اغلب مردم جهان می‌دانند از 28 مرداد 1332 که حکومت مصدق به زور یک عده از نظامیان و اوباش جنوب شهر و با پشتیبانی و پول انگلستان و امریکا ساقط گردید آزادی را از ملت ایران سلب کردند… چون عده کثیری از افراد وطن‌دوست و آزادیخواه مملکت به زندان افتاده… به نظر اینجانب رسید که چون در ایران و خارج کم و بیش مرا می‌شناسند… و مرا مغرض یا اهل فتنه و فساد نمی‌دانند شاید اگر به یکی از مراجع عمومی پناه ببرم و اعتصاب غذا نمایم صدای این کار در داخل و خارج ایران منعکس خواهد شد و ممکن است اولیاء امور بیدار شوند و رویه خود را تغییر دهند. به این جهت ساعت ده صبح بیست و دوم فروردین‌ماه جاری [سال 1335] به مجلس شورای ملی رفته… تصمیم خود را به استحضار آقای سردار فاخر حکمت رئیس مجلس رساندم و مرا در یکی از اطاقهای عمارت شماره 5 جای دادند. در آن روز رئیس مجلس و بعضی از وکلا و… هر یک به زبانی خواستند مرا از این عمل منصرف سازند…»35. باقی ماجرا را از نوشته برادرش شادروان علی پاشا صالح با عنوان «به یاد برادرم» بخوانیم: «…رئیس بازرسی مجلس تلفون کرد که مشکلی پیش آمده و سردار فاخر حکمت رئیس مجلس مایل به ملاقات با شما هستند. رفتم سردار گفت برادر شما در مجلس تحصن اختیار کرده و به عنوان اعتراض به آزاد نبودن انتخابات دست به اعتصاب زده است. ضمناً معلوم شد رئیس مجلس هر چه برای انصراف او کوشیده است نتیجه‌ای نبخشیده… نزد او رفتم آیه شریفه ولا تلقو باید یکم الی التهلکه را یادآوری کردم پاسخ او به اختصار این بود که در کار من دخالت نکنید… با دلی افسرده و خاطری آشفته و پریشان به خانه برگشتم خبر رسید که نظامیان به مجلس رفته‌اند و برادر را با ماشین جیب به خانه‌اش برده‌اند و همانجا تحت نظر قرار داده‌اند. چاره‌ای جز این ندیدم که دست نیاز به درگاه خداوند بخشنده دستگیر دراز کنم و ناگزیر از دو تن از دوستان روحانی و همکاران دانشگاهی بخواهم برای عیادت به بالین برادر دل شکسته‌ام قدم رنجه فرمایند. – آقا محمد سنگلجی و آقا سید محمد مشکوة استادان دانشکده حقوق- بیرون در سربازان مسلّح کشیک می‌دادند. داخل خانه حتی جلو اطاق خواب او سرباز ایستاده بود. هنوز به عقل ناقص نگارنده نرسیده است که جلو اطاق خواب از جان گذشته‌ای که با اعتصاب غذا در انتظار مرگ خود است چرا سرباز مسلح باید بایستد!
باری مرحوم سنگلجی با جمله‌ای کوتاه لکن پر مغز و دلچسب و دلنشین برادرم را منقلب و منصرف ساخت. فرمود «آقای صالح! شما یک عمر از باطل روزه گرفته و اکنون به حق افطار کنید.»… چای آوردند و به ایشان نوشاندم و شکر خدای را به جای آوردم…»36.

اللهیار صالح در زندان شاه
«… چند روزی به انجام رفراندوم ششم بهمن 1341 مانده بود که بار دیگر سران جبهه ملی را دسته‌جمعی به زندان قزل قلعه بردند که این بار اللهیار صالح هم در میان آنان بود و هشت ماه در زندان ماند…»37.
ایرج افشار در مقاله گرانقدر و پرمحتوای خود با عنوان «مردی از تبار صلحاء» نوشته است «… هر بار که به زندان می‌رفتم و او را می‌دیدم، چون کوهی صبور و استوار بود. بیدی نبود که به باد حوادث بلرزد…»38. مرحوم صالح رویه پیگیرانه و بسیار منظمی همیشه در زندگی به ثبت وقایع روزانه شخصی داشت. یادداشت‌های کوتاه روزانه ایشان در زندان‌های قصر و قزل‌قلعه و بیمارستان مهر به صورت تحت‌نظر چاپ و منتشر شده است39. چند نمونه از آنها نقل می‌شود.
شنبه 13 بهمن 41 : بروجردی (دانشجو) دو روز است برنامه‌ای را با موافقت من شروع نموده که عنوان آن، «کابینه‌های رضاشاه» است. من خاطراتی از دوره رضاشاه برای او نقل می‌کنم و او در آخر صحبت من سؤالاتی می‌کند که جواب آن با من است و البته در ضمن این که ما حرف می‌زنیم چند نفری هم به دور ما جمع می‌شوند و گوش می‌دهند…»
دوشنبه 15 بهمن 1341 : «…رئیس بهداری و رئیس زندان صبح به دیدنم آمدند… من به رئیس بهداری گفتم اگر شما زودتر فکری برای غذای زندانیان نکنید همگی مریض خواهند شد دکتر آذر [وزیر فرهنگ دکتر مصدق] هم امروز اظهار کسالت می‌کرد و می‌گفت چند نفر از دانشجویان مبتلا به دل درد شده‌اند…»
چهارشنبه 17 بهمن 1341 : «احساس می‌کنم که الحمدلله سلامتی را باز یافته‌ام و ان‌شاءالله از امروز خواهم توانست برنامه عادی را اجرا کنم. ساعت 4 برخاستم یک سیب خوردم و خوابیدم، ساعت 6 بیدار شدم و برخاستم. پیش از ظهر از دکتر آذر و دکتر صدیقی [وزرای دکتر مصدق] بازجویی کردند. عصر بار دیگر از دکتر صدیقی بازجویی شد.
چهارشنبه 15 اسفند 1341 : 5 برخاستم. پیش از ظهر یک آمپول دیگر تحت نظر دکتر آذر به من زدند. امروز هم از چند نفر بازجویی شد، مأمورین بازجویی اصرار داشتند که از دانشجویان استعفانامه از جبهه ملی بگیرند. به یک نفر از آنها گفته بودند، «این کار منحصر به شما نیست، حتی دکتر مصدق یا صالح هم تا استعفا نامه ندهد، آزاد نخواهد شد.»
دوشنبه 20 اسفند 1341 : چند نفر از آقایان علما از جمله صدرالدین جزایری، آقا سید احمد الحسینی لواسانی،…، آمده نزدیک زندان چند بسته گز آورده و از طرف آیت‌الله میلانی هم سلام رسانده‌اند. بعداً شنیدم که عده این آقایان حدود بیست نفر بوده است.
سه‌شنبه 21 اسفند 1341 : شرکت در جلسه سخنرانی دکتر صدیقی برای دانشجویان درباره نهضت مشروطیت.
چهارشنبه 7 فروردین 1342 : ساعت 20 : 9
افسر کشیک تلگراف عید را که به امضای دوستان عزیز آقایان حبیب یغمایی (مدیر مجله یغما) و ایرج افشار بود آورد به من نشان داد و پس گرفت. عنوان تلگراف: (توسط زندان قصر جناب آقای اللهیار صالح) لابد این تلگراف مقارن تحویل سال مخابره شده و این مدت در جریان تشریفات اداری بوده است. (شادروان زنده‌یاد ایرج افشار در پانوشت توضیح داده است که در ایام نوروز با مرحوم یغمایی در یزد بودیم و آن تلگراف روز اول یا دوم فروردین زده شده بود).

بزرگداشت اللهیار صالح
برای احترام به مقام و ارزش زنده‌یاد اللهیار صالح و گرامی‌داشت او رجال ملی و محققان و ادیبان صاحب نام سخن گفته و شعر سروده‌اند. به برخی از آنها با نقل گزیده بسیار کوتاه، اشاره می‌شود.
ایرج افشار: … آن مرد محبوبی که نزدیک به شصت سال با پدرم [دکتر محمود افشار] معاشر بود و خانواده ما به دوستی و محبت او می‌نازید از دست رفت به قول پدرم در شعری:
اندرین کشور که هر کس لاف یادی می‌زند
یار بسیـار است، اما هر کس اللهیـار نیست
یادش در نهانخانه دوستان و دوستداران او جاودانه خواهد بود.
دکتر مهدی آذر: … به فکر نوشتن خاطرات خویش از مرحوم صالح افتادم متذکر این شعر ابوبکر احمد ازجانی قاضی که در وصف یکی از بزرگان عصر خود گفته است شدم و آن این است یا سائلی عنه لما جئت امدحه- هذا هو الرجل العاری عن العار «ای آنکه از من می‌پرسی که در ستایش او چه خواهم گفت؟ او مردی است که از هر عار و ننگی عاری است…»
دکتر غلامحسین صدیقی
…در تعزیت‌نامه خود برای صالح، چه هوشیارانه و درست نوشته بود:
سبکبار مردم سبکتر روند – حق این است و صاحبدلان بشنوند
مهندس کاظم حسیبی
… من نصایح صالح را با جان و دل پذیرفتم… امروز هم که به او فکر می‌کنم بر وطن‌پرستیش درود می‌فرستم. روانش شاد باد که آزاد زیست و آزاد مرد و جان به جان‌آفرین سپرد.
حبیب یغمایی
ای دریغا جناب صالح رفت مملکت را مهین مصالح رفت
یـاور حضرت مصـدق بود یاوری خیرخواه و صادق بود
(از قطعه با عنوان یاد اللهیار صالح شامل 52 بیت که در مجله آینده سال هفتم فروردین اردیبهشت 1360 منتشر شده است. مرحوم یغمایی قطعه دیگری درباره انتخاب صالح و انتخابات کاشان سروده که با دو بیت زیر پایان یافته است.
ثبات بود و ونا بود اگر خدای بزرگ بزرگمـرد نماینـده‌ای به کـاشـان داد
تهی مبـاد ز آزادمـردمـان کـاشـان که شهر کاشان درسی به شهر ایران داد
ادیب برومند
رفت آنکه در طریق هدف رهسپار بود در راستـای صدق و صفـا استـوار بود
رفت آنکـه از قبیـلـه آزادگـان دهـر مقبول خاص و عام، درین روزگـار بود
«اللهیـار صالح» اگـر رفت ای دریـغ از عبد صالحی که حقش جمله یار بود40
(از قطعه بیست و شش بیتی)
* * *
در ویژه‌نامه، شست سالگی فعالیت «گیلان ما» که در سال 1388 انتشار یافت در پایان نوشته‌ای با عنوان «تأملی در دوره اول روزنامه گیلان ما» می‌خوانیم:
… یاد و نام صاحب‌امتیاز روزنامه [مؤسس] گیلان ما- مرحوم حاج علی فائق- را گرامی بداریم.
ایشان به احترام شادروان اللهیار صالح رجل ملی و نامدار ایران روزنامه خود را در اختیار جوانانی گذاشت که آرزوی بلندی نام ایران و آسایش مادی و معنوی ملت ایران را در دل داشتند و در راه انجام آن در حد توان خویش کوشش و فداکاری کردند. راهشان پر رهرو باد.
بهمن 1391

مأخذ:
الف- افشار، ایرج، پرونده صالح (درباره اللهیار صالح)، کتاب روشن وابسته به نشر آبی، تهران 1384.
ب- سعیدی، خسرو، اللهیار صالح، جلد اول زندگی‌نامه، نشر طلایه 1367.
ج- مشیر، سید مرتضی، خاطرات اللهیار صالح، انتشارات وحید 1364.
د- صالح، اللهیار، گزارشهای سیاسی واشنگتن و یادداشتهای زندان- به کوشش ایرج افشار، انتشارات سخن، تهران 1389.
ﻫ – صالح، اللهیار، به روایت اسناد- انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1383.
– برخی مأخذ دیگر
* * *

توضیحات

1. مأخذ: الف- صص 5- 20، ب- صص 27- 33
2. مأخذ ب- صص 113- 119
3. همان- ص 23
4. همان- ص 26
5. همان- ص 42
6. مأخذ ج- ص 6
7. مأخذ ب- ص 67
8 . همان- ص 70
9. همان- ص 100
10. همان- ص 102
11. مأخذ الف- صص 47- 63 و ب- صص 100- 112
12. مأخذ الف- ص 53
13. مأخذ ب- ص 106
14. مأخذ الف- ص 52
15. مأخذ ب- ص 107
16. مأخذ الف- صص 27- 46 و مأخذ ب- صص 107- 112
17. مأخذ الف- ص بیست و چهار و مأخذ ب- صص 92- 94
18. مأخذ ب- صص 125- 133
19. مأخذ الف- ص بیست و سه
20. مجله بخارا شماره 81- یادنامه ایرج افشار ص 117، ص 433
21. مأخذ الف و مأخذ (د)
22. مأخذ الف- صص 172- 202
23. همان- صص 207- 235 و صص 265- 318
24. همان- ص بیست و پنج
25. مأخذ ب- ص 161- مجله آینده، سال 12 (1365) صص 93- 94 و مأخذ ﻫ – ص 99
26. گیلان ما- شماره 90 (10 مهر 1330)
27. مأخذ ب- ص 35
28. همان- ص 135
29. مجله خواندنیها- سال 5- شماره 39 و مأخذ ب- ص 137 و مأخذ الف- ص 183
30. مأخذ – ص 38
31. همان- ص 222
32. مأخذ الف- ص 177
33. مأخذ ج- ص 277
34. همان- ص 61
35. مأخذ الف- صص 115- 119
36. همان- ص 167 و مأخذ ب- ص 163
37. مأخذ ب- ص 179
38. مأخذ الف- ص 177
39. مأخذ د- صص 134- 247
40. مأخذ ج- ص 71 و 281، صص 303- 308 و مأخذ الف- ص 127، 132 و 201