رؤیا سیدرییسی

محمود كلت به دست بر فرش اخرايي خانه سبز میخکوب ايستاده بود. بعد انگار در خواب راه مي‌رود، راه افتاد سمت در ولي یک قدم برنداشته، برگشت. در كنج ديوار، كنار صندلي واژگون، مردي فريدون را كه شره‌هاي خون از تن‌اش بيرون مي‌زد، در آغوش گرفته بود. ناله¬ می¬کرد: «چه كردي! چه كردي!»
اتاق پر از بوي خون تازه بود كه به در و دیوار و شيشه پاشيده شده بود. مرد ديگری نیز كنار پنجره، بي‌حركت ایستاده، نگاهش را به فريدون دوخته بود. محمود با چشم های خالی از نگاه، دستي كه كلت را در خود مي‌فشرد بالا آورد و انگار يك‌باره توانش را براي نگه‌داشتن آن از دست داد. كلت با ضربه‌ بر فرش كه بيشترِ خانه‌هاي سبزش از خون سرخ شده بود، جلو پايش افتاد. برگشت، به سمت در رفت، باز‌ش كرد و بي‌آن‌كه ببندد، پا به ايوان گذاشت.

«حالا به زنش چي بگيم… جواب بچه‌هاشو چي بديم…»
مردِ كنارِ پنجره ساكت بود. محمود در قاب‌‌ِ در، از ايوان و از كنار گلدان‌هاي شمعداني گذشت. بعد فقط صداي كشيده شدن قدم‌ها بر كف سنگفرش شنيده شد و صدای در حیاط. از كوبيدنِ در حياط، چند پرنده،كه بعد از شليك هنوز لا‌به‌لاي شاخ‌و‌برگ درخت‌هاي «توسكا» و «انبه» و «شب‌خوس» مانده بودند، هراسان بال زدند و پریدند. پرنده ها هر یک به سویی رفتند اما از هيچ‌ یک از همسايه‌ها در قيلوله‌ي پاييزي شهر صدايي شنيده نشد. صدايي كه «چه شد، چه شدي» بگويد، هيچ، همه جا ساكت‌ بود.
دو مرد مدتی بدون حرکت ماندند و پس از آن به خود آمدند؛ خون زيادي روی فرش ريخته بود. مردي كه كنار پنجره ايستاده بود با صداي دو رگه گفت:
«لعنت! نمی‌آمدی، لعنتی! این همه گفتم آخر کار خودت رو کردی! تو، روشنفکرِ تحصیل‌کرده‌ی فرنگ رفته‌ی فهمیده‌ی نفهميده‌ي بی‌فکرِ ابله!»
آن‌كه فريدون را در آغوش داشت، انگار كودكي را مي‌خواباند، خود را به دو طرف تاب ‌داد؛ كف دست خون‌آلود را چند‌بار به پيشاني كوبيد. گفت:
«نباید همراهیش‌ می¬کردیم آقا، نبايد با او مي‌آمديم، اشتباه از ما بود!»
«ما؟! فريدوني كه من ديدم ما نبودیم يكي ديگه رو پيدا مي‌كرد تا اونو به محمود برسونه.»
«مطمئنی محمود خودشو معرفی مي‌کنه؟»
«محمود رو نمی‌شناسی؟ شونزده‌ سال‌ به فريدون پیغام داد، می‌کشمت، زندون می‌خوابم. معلومه زياد نمي‌ديديش، ولي من مي‌اومدم رودسر به محمود سر مي‌زدم. مي‌دوني به اصرارِ همین فريدون، چندبار رفتم پيشش؟»
با دست فریدون را نشان داد و بر دست ضربه¬ای زد.
«آخر كار خودش رو كرد. حرف حسابش چه ‌بود آقا، به خدا فريدون‌آدمي را به اين روز انداختن دل مي‌خواهد. آزارش به مورچه نمي‌رسيد.» این را که گفت با سرانگشت‌، پيشاني فريدون را نوازش كرد.
«مگر محمود مردم‌آزار بود؟ نبود. ولي از روز اول يه چيز مثل روز روشن بود؛ اين اتفاق مي‌افتاد. امروز نمی‌شد، يه روز ديگه می‌شد. اون‌جوري كه حرف مي‌زد هرگز كوتاه نمي‌آمد. به تو چي‌ گفت؟»
«هيچي! هیچ آقا، قديم‌ها يه بار از همين حرف‌ها زد و از فريدون بد گفت، بدجور ناراحت شدم، بعد ديگه دراين‌باره حرف نزد؛ كم مي‌ديدمش. از ديگران مي‌شنيدم هنوز دل چركينه. ای کاش حرف ‌زده بودم، اي كاش رأي‌شو ‌زده بودم. اون سال كه اون اتفاق افتاد، كلاس دوازده، يادت که مي‌ياد آقا؟ با فريدون پشت يه نيمكت مي‌نشستم. براي میتينگ با هم قرار گذاشتيم، ولي صبح اون روز پدرم مرا در خانه نگه داشت. ‌گفت امروز بيرون رفتن ممنوع. خيلي چون و چرا كردم، هزار بهانه آوردم، نشد. به فريدون قول داده بودم ولي نگذاشت كه نگذاشت. فرداي آن‌روز كه خبر را شنيدم و آمدم خانه، حالي به من نبود؛ براي پدرم تعريف كردم. پدر تا نصف‌شب توي حياط دست‌ها را پشت كمر زد و هي پيش ‌رفت و هي پس ‌آمد و الله‌اكبر الله‌اكبر ‌گفت. تا يك‌ماه هر وقت سر راهش بودم مي‌گفت: بفرما حالا فهميدي چرا می¬گفتم نرو.»
فریدون را در آغوش جا به جا کرد و ادامه داد:
«آقا امروز اول صبح فريدون درِ خانه‌ي ما بود. نزديك بود شاخ دربياورم. اصرار كرد با هم برويم ديدن محمود. نمي‌دانم اجل دنبالش كرده بود يا او دنبال اجل بود ولي فكر اين‌جايش را به خدا نكرده بودم در یک لحظه، همه چی تمام شد، جلو روی ما، نه هرگز فکرش را نمی¬کردم. اسمِ تو را برد، گفت تو هم هستي. پرسيد تو را يادم هست؟ گفتم: مگر همكلاس نبوديم. سرآخر پرسيد: مي‌آيي ديگر؟ با مِن‌و‌مِن گفتم: مي‌آيم. گفت: يك‌سر مي‌رويم، زود بر‌مي‌گرديم. كي فكر مي‌كرد.»
مردي كه كنار پنجره ايستاده بود، سرش را به شيشه چسباند: «از خارج كه برگشت رفت شیراز و موندنی شد. تا امروز، گمان مي‌كني چندبار منتم كرده بريم پیش محمود؛ ده‌بار، صد‌بار؟ تهران كه مي‌اومد هم‌ديگه رو مي‌ديديم. فكر و ذكرش محمود بود. ديروز از تهران با هم اومديم. گيلان نمي‌آمد؛ وقتی هم می‌اومد بي‌سرو‌صدا. تهران نگفت چه قصدي داره. همين صبح گفت دارم با فلاني مي‌رم پيش محمود؛ اومدي اومدي، نيومدي خودم مي‌رم. ديدم به حرف من نيست. کاش تو رو مي‌ديدم؛ کاش رأی‌ش رو مي‌زدم. صدبار زیر بار نرفتم و این بار خام شدم. ولی حالا كه كار از كار گذشته، خوب نگاه مي‌كنم، این اتفاق امروز نمی‌افتاد، یه روز دیگه می‌افتاد.»
اين را گفت و روی صندلی نشست. سر برگرداند و خيره شد به باريكه‌ي خوني كه به سمت كناره‌هاي فرش و حصيرِ زير آن راه باز می كرد. یک دفعه به سرفه افتاد و انگار هوا كم آورده باشد، شروع كرد به تند‌‌تند نفس‌كشيدن. بلند شد و پنجره را باز كرد.
«انگار همین دیروز بود تو کلاس با محمود پشت تو و فريدون مي‌نشستيم.»
مرد دوباره خود را روي صندلي انداخت و نگاهش را به دورها به باغ‌هاي انار‌ ترش دوخت. باد توی پرده می‌پیچید و صداي او به زحمت شنيده مي‌شد:
«‌روز میتینگ نبودی ولی ما تو میدون شهرداري شعار‌هاي مرده‌باد، زنده‌باد ‌داديم. فریدون توي چشماش ترس نبود؛ این بود که سردسته‌ شد. ساعت شهرداري كه چهار ضربه زد، موافقا با حمایت مأمورا با چماق و چاقو مخالف‌ها رو عقب روندن. فرار کردیم ولي از ترس نرفتیم خونه، با بچه‌ها تو باغای انار ترشِ حاشیه‌ی ساحل قایم شدیم.
اون شب دریا طوفانی بود. باد لاي برگ‌هاي توسكا و انار مي‌پيچيد که پیغام رسید می‌خوان بریزن تار و مارمون کنن. به فریدون گفتم: شبو همین‌جا بمونیم. گفت: مي‌مونيم. تنها سلاح ما یه دو لول شکاری بود. فریدون تفنگو نگه‌‌داشت که مواظب همه چی باشه. تو تاریکی، يكي از بچه‌ها‌ سيگار دستش بود. به ما شلیک شد، فرار کردیم. تو اين گیرودار یه تیر از تفنگ فریدون در رفت. خودش ‌‌گفت نفهمیدم چي شد… .»
ساکت شد. انگار يادآوري خاطرات راه نفسش را مي‌بست؛ تند تند نفس می‌کشید:
«تیر خورد به برادر محمود.»
«برادر محمود تو دسته‌ی اونا بود.»
«من و فریدون هر دو قبول شدیم و پاييز اون سال رفتیم تهران؛ ولی فریدون تو تمام اون سال‌ها هيچ رودسر نيامد. بعد هم برای تخصص رفت خارج. می‌دونی محمود از همون روزِ اول پیغام ‌داد مي‌کشمت. فریدون جواب ‌داد به خدا تقصير من نبود. مگر محمود گوشش بدهکار بود؟ از خارج كه برگشت هی می‌گفت بریم دیدن محمود. مي‌گفتم: چي بشه؟! بريم چي بشه؟! مي‌گفت: بریم توضیح‌ بدم، رو در رو حرف بزنم. هرچه کردم بفهمه ثابت کردنِ بي‌گناهیش ممکن نیست، حاليش نبود. خودش رو مقصر می‌دونست که تفنگ دستش بود. من که می‌گم می‌دونست اين‌جور مي‌شه. مي‌دونست و می‌خواست راحت بشه.»
این¬ها را گفت و آهی کشید؛ ايستاد. بعد جلو رفت و آهسته فریدون را از آغوش او بیرون کشید و روي فرش دراز كرد. رو به فریدون که هنوز بدنش گرم بود. گفت:
«راحت شدي همکلاس؟! همينو مي‌خواستي؟»
«فریدون راحت شد، ولي ما چی، ما چه كرديم؟ با او همراه شديم يا با قاتلش؟»
«ما؟ هیچ کدام؛ ما فقط همكلاسی بوديم.»
این را که گفت دست مرد دیگر را گرفت تا بلند شود. هر دو مقابل پنجره ایستادند، شانه‌ها را به هم تکیه ‌دادند و به دور دست، به باغ‌های‌ انار ترش چشم دوختند.
اسفند 88