مال دهات اطراف
هادی غلام‌دوست
نزدیک پیکان سفید به شوهرم گفتم: همین‌جا منتظر باش، زود برمی‌گردم.
وقتی از درِ نیمه‌باز رفتم توی راهرو و از چند پله بالا رفتم، درِ مطب بسته بود. در را که زدم، پیرزنی سیاه چُرده و نحیف با کودکی به بغل در را به رویم باز کرد. حالا توی اتاق انتظار من بودم و پیرزن و کودک و یک زن جوان.

پیرزن گفت: تو هم آمدی برای کورتاژ؟
گفتم: منظورت فریز کردن است؟ (باورم نمی‌شد این‌جا کورتاژ می‌کنند.)
پیرزن وقتی فهمید من از چیزی خبر ندارم، بعد از کمی مکث گفت: دخترم را آوردم، شوهرش سرباز است.
دکتر و منشی‌اش در اتاق دیگر بودند، از سر و صدایشان معلوم بود سخت درگیر کاری هستند.
بچه به گریه افتاد. زن جوان بلند شد، بچه را از پیرزن گرفت و مشغول شیر دادن شد.
گفتم: دخترت است؟!
پیرزن گفت: نه، اشتباه نکن، این تازه عروس، همسایه‌ی ماست، آوردمش تا بچه را شیر بدهد. دخترم آن توست.
به اتاق معاینه اشاره کرد.
گفتم: چه جوری فهمیدی دخترت باردار است؟ آزمایش داده بود؟
گفت: نه، آزمایش نشان نداد، دو ماه بعد فهمیدیم. با هزار منت و خواهش خانم دکتر را راضی کردم تا این کار را بکند. گفت: «باید صد و پنجاه هزار تومان بدهید» باز هم خواهش کردم، ناله کردم. گفتم: چیزی ندارم، باغ ندارم، بیجار ندارم، «چار تا کَرک و چیری» توی حیاطِ خانه‌ام نیست. کارگرم، شوهرم مُرده، این دخترها روی دستم مانده! بالاخره به صد و چهل هزار تومان راضی شد. صد هزار تومان روی باغ چای مردم کار کردم، حدود چهل هزار تومان هم از این و آن قرض کردم. پول نسخه و دوا بماند. حالا دو هزار تومان ندارم تا کف دست راننده‌ای که ما را از دهات آورده و دم در منتظره تا برگردیم خانه، بگذارم. یخچالی هم خانه ندارم تا اگر دلم خواست توی این هوای گرم چکّه‌ای آب خنک بخورم!
«همان پیکان سفیده؟!»
«آره، تو کجا دیدی؟»
«خوب، بیرون بود دیگر.»
دلم سوخت. گفتم: می‌خواهی پول کرایه ماشین را بدهم؟
گفت: حالا صبر کن، شاید راضی‌شان کردم، نگرفتند.
منشی در را باز کرد. مرا دید یکّه خورد، پرسید: شما با این‌ها هستید؟
گفتم: نه.
منشی بلافاصله در را بست. تازه فهمیدم چرا در بسته بود. چرا پیرزن در را باز کرده بود.
پیرزن گفت: دختری هم خانه دارم. شوهرش معتاد بود، دخترم را به زور از چنگش درآوردم. بی‌شرف اولش ماشین مردم را گرفته بود، آمده بود که یعنی من ماشین دارم، خانه دارم، مرد زندگی‌ام! هر روز یک جور ادا و اطوار درآورد. وقتی که فهمیدم طرف کلاه‌بردار است، دیگر خیلی دیر شده بود، دیگر کار از کار گذشته بود. با این همه دخترم را از چنگش درآوردم.
منشی در را باز کرد و گفت: شورت دخترت را بده، کارش تمام شد.
پیرزن گفت: چیزی پاش نبود.
گفتم: پس چی پوشیده بود؟!
«شلوار لی.»
«فقط همین؟!»
کودک در بغل زن جوان خوابیده بود. منشی پیرزن را صدا کرد و گفت: بیا نگاه کن.
پیرزن رفت تو، ولی من نفهمیدم چه چیز را باید نگاه می‌کرد.
زن جوان گفت: بچّه‌ها دو ماهه بودند، آن هم دوقلو.
وقتی پیرزن برگشت، گفت: همه‌اش له شده بود! از کجا فهمید دو قلو بوده؟! چیزی که معلوم نبود! گوشت چرخ شده چه چیزش باید معلوم باشد!
دخترش که آمد، خیال می‌کردم باید مثل مادرش لاغر و مردنی باشد، اما این‌طور نبود. بدنش پر بود. صورتش تُپل و گوشتی با موهای طلایی قشنگ. روپوش روشن خوش‌رنگی تنش بود که تا بالای زانواش می‌رسید و شلوار لی کوتاه پاش بود و داشت می‌خندید.
منشی به اتاق بغلی رفت. محتوی گوشت چرخ شده را ریخت توی جا آشغالی، برد جایی خالی کرد و ظرف را شست. (در باز بود و من می‌دیدم.) خیلی عادی این کارها را انجام می‌داد. انگار روزی چند بار از این کارها می‌کند. بعد از اتاق دکتر نسخه آورد و نشان دختر داد و گفت: بدنت خیلی عفونی است. هر هشت ساعت، هشت ساعت باید قرص‌ها را بخوری و آمپول‌ها را هم بزنی.
دختر پیرزن مثل کودکان شِکوه کرد و گفت: می‌ترسم، حالا حتماً باید بزنم؟!
داشتند می‌رفتند، منشی گفت: دوهزار تومان یادت نرود. دفعه‌ی دیگر داری می‌آیی با خودت بیار.
آن‌ها که رفتند، منشی گفت: فقط در فکر خودشان‌اند. مادر بی‌چاره روی زمین مردم، توی باغ‌های چای این و آن باید شب و روز توی سرما و گرما کار بکند، این‌ها حالی شان نیست فقط در فکرِ…
مرا به اتاق دکتر راهنمایی کرد.
خانم دکتر گفت: خیلی وقته مریضی؟!
«خیلی وقته دکتر.»
خانم دکتر معاینه کرد، نسخه نوشت و آمدم بیرون. هنوز آن‌ها نرفته بودند. وقتی از کنارشان رد می‌شدیم، شوهرم خندید و گفت: این دختره را می‌شناسی؟
گفتم: آه، آه، آه! حال آدم بهم می‌خوره. دختره شانزده، هفده سالش باید باشد. این چه‌جور زندگیه که آن‌ها دارند! بدبخت، شوهرش. سرباز بوده، یک بچه شیرخواره هم دارد!
انگار به یاد چیزی افتاده باشم، یک‌باره گفتم: نه، چطور مگر؟
شوهرم انگار از سؤالش پشیمان شده باشد، چیزی نگفت. فقط خندید.
گفتم: می‌شناسیش؟!
گفت: مال دهات اطراف است. یک خواهر طلاق گرفته هم خانه دارد. شوهرش معتاد بود. همه می‌شناسندش!
گفتم: حتی تو هم؟!
شوهرم هیچی نگفت. گوش‌هایش سرخ شده بود.
لاهیجان- آذرماه 1385