چنین گفت: گر بسته باشد دری
درِ آرزوهای ما بسته شد
چه خوش بود احوال گیلان ما
هوا بود دلکش، زمین لاله‌وش
صفا داشت دریای آبی ما
زن و مرد سرگرم کار و تلاش
جوانان دانا و نیکو نهاد
بهین خطّة ما همه زرنگار
همه شهرها، کوکبی تابناک

«اَمَررود» همواره اندر خروش
چه شد آن همه سبزی و خرّمی
چنان «گوهری‌رود» ما شد سیاه
ز «زرجوب» دیگر نشانی مجو
نه جنگل به جا مانده نی کوه و دشت
عجب دارم از گردش روزگار
کجا رفت آن فرّة ایزدی
دل و جان ما سخت آهو گرفت
خـدایـا درِ خـویـش بر مـا مبنـد

خدا می‌گشاید درِ دیگری
ز روزن نیامد برون یک سری!
در آن روزگاران نیلوفری
همه کوه و جنگل چو روی پری
کران تا کران، از پلیدی بری
بدور از کژی‌ها و تن‌پروری
بدنبال تحصیل و دانشوری
پر از سوسن و یاس و سوسنبری
پذیرای مهمان و گردشگری
شکن در شکن بود، در دلبری
دل‌انگیزی و لطف و خوش‌منظری؟
نمانده است در آن دگر گوهری!
نه جویی است دیگر در آن نه زری!
نه رود و نه چنگ و نه خنیاگری
که را خوانم اکنون به این داوری
چه شد آن همه عزت و سروری؟!
از این نامرادی و غم‌گستری
به جـز درگهـت نیست مـا را دری
بـگـردان بـلا را از ایـن بـوم و بـر
نـشـان ده بـه مـا راه خـودبـاوری

سروش گیلانی