محمد باقری

حدود پنجاه سال پیش که هنوز دوره‌ی دبستان را می-گذراندم، فضای رشت از لحاظ ترکیب نژادی و زبانی با امروز خیلی فرق داشت. در کنار اکثریت گیلک، اقلیت ترک هم بودند؛ اعم از آن‌ها که از روستاهای آذربایجان در جستجوی کار به گیلان می¬آمدند و کارهای سخت و طاقت سوز برای تأمین معاش و پس انداز انجام می¬¬دادند، و آن‌ها که از آذربایجان شوروی، عمدتاً باکو، به ایران مهاجرت کرده بودند. دسته‌ی اخیر سطح فرهنگ بالاتری داشتند و در هنر و صنعت و سیاست هم متمایز بودند. گروه اول که با دست خالی و برای کسب حداقل معاش وارد گیلان می¬شدند، اغلب باربری می¬کردند و به همین علت در گیلان به باربران خردسال “بالاجا” می¬گفتند که در ترکی به معنی کوچک است. بعضی از این کارگران بی تخصص بعدها با تلاش و صرفه‌جویی وضع بهتری پیدا می¬کردند و جایی در اقتصاد پررونق گیلان برای خود باز می¬کردند، یا تبدیل به کارگر متخصص مثل بنا، نجار، نقاش یا آسفالت کار می¬شدند. در این تماس روزمره بین گیلک‌ها و ترک‌ها تبادل‌های فرهنگی هم صورت می¬گرفت و گاهی وصلت‌هایی هم پیش می¬آمد. در عین حال، واکنش نسبت به تفاوت‌های فرهنگی، به صورت تعجب یا تمسخر بروز می¬کرد.

در آن ایام، برخی زن‌های ترک که از خانواده‌های تنگدست روستایی بودند، برای گدایی به در خانه‌ها می-آمدند و گرچه گاهی زنان غیرترک هم این کار را می-کردند، کلمه‌ی “باجی” که در ترکی به معنی خواهر است، در گیلکی معنی “زن گدا” می¬داد.
یکی از باجی‌ها که گاهی در خانه را می¬زد، به درون می¬آمد و تقاضای کمک به صورت پول، برنج یا چیزهای دیگر می¬کرد، زن ترک میان‌سال درشت اندامی به نام طرلان بود که چهره‌ی پهن، صورت گندمگون بد رنگ بیمارگونه، و چشمان سیاه درشت ترسناک داشت. وقتی می¬خندید، لثه‌های گوشتی¬اش جلب توجه می¬کرد. شاید مبتلا به صرع بود. مثل بقیه‌ی باجی‌ها کمی گیلکی یاد گرفته بود که وقتی آن را با لهجه و ساختار ترکی به کار می¬برد، خنده‌آور می¬شد. طرلان هم مثل دیگر باجی‌ها روش خاص خودش را برای جلب ترحم و دریافت کمک داشت. به او می¬گفتند: “اگر پول می¬خواهی باید آواز بخوانی”. او هم چادرش را با دو دست از دو طرف بالا می¬برد و با رقصی بدوی و ناموزون، چند خط از ترانه‌ی معروف آن روزها را می¬خواند: “اوووی خانم، کجا میری؟ مرا با خود ببری…” بعد هم پولی یا چیزی دریافت می‌کرد و می¬رفت. گاهی ماه‌ها غیبش می¬زد و دوباره سروکله¬اش پیدا می¬شد؛ با همان “اوووی خانم کجا میری؟” همیشگی-اش. ترانه خواندن منقلبش می¬کرد؛ گاهی سیاهی چشمش پنهان می¬شد و تنها سفیدی چشمش را که به زردی می¬زد می¬دیدیم. حالت صدایش و خنده‌ی عصبی‌اش مثل گریه و زاری ناشی از دردی جانکاه بود. می¬گفتند مردی را دوست داشته و آن مرد رهایش کرده و در اثر غصه به این روز افتاده است. پس عشق او را به این روز انداخته بود! پس زن‌ها هم اسیر جنون عاشقی می¬شوند. قرار نیست که تنها مردها دین و دل به کرشمه¬ای ببازند و مجنون‌وار سر به صحرا بگذارند و بازیچه‌ی کودکان کوی شوند. در عالم کودکی از داستان امیر ارسلان و قصه‌های دیگر می¬دانستیم که گاهی با یک نگاه “یک دل نه، صد دل” عاشق می¬شوند و قدرت برخاسته از عشق موجب کارهای عجیب و غریب می¬شود. حالا می¬دیدیم که آن بهشت رویایی این موج خونفشان و این مویه‌های غریبانه را هم دارد.
* * *
از دبستان که به دبیرستان رفتیم، دنیای‌مان بزرگ‌تر و بازتر شد. در دبستان مژدهی به خاطر این که حدود نیمی از شاگردان کلاس از پرورشگاه مجاور مدرسه می-آمدند، ضوابط جدی‌تر و سخت‌گیری بیشتر بود. به خاطر حضور پرورشگاهی‌ها، بردن خوراکی به مدرسه “قدغن” بود. پرورشگاهی‌ها لباس هم‌شکل می¬پوشیدند و با انضباطی نظامی‌وار تربیت می¬شدند. گاهی این سخت‌گیری‌ها در حق کودکانی که روزگار هم به آن‌ها سخت گرفته بود، ظالمانه و دور از ترحم بود. در عوض آن‌ها توانایی جسمی، اعتماد به نفس و اتحاد بیشتری داشتند. در سال‌های نخست دبستان که دور شدن از محیط پر مهر خانه موجب دلتنگیم بود و هر روز مشتاقانه به خانه بر می-گشتم تا ماجراهای آن روز را برای مادر تعریف کنم، تصور زندگی سربازخانه¬ای آن کودکان محروم برایم بسیار غم‌انگیز بود و حس همدردی عمیقی نسبت به آن‌ها داشتم.
اما دبیرستان شاهپور با ساختمان قدیمی و زیبا و درختان پرشمار و تناورش دنیای دیگری بود. در این‌جا هم همکلاسی‌هایی داشتیم که از شهرهای کوچک‌تر گیلان آمده بودند و اغلب تنها یا دو- سه نفری اتاق کوچکی نزدیک دبیرستان اجاره می¬کردند و از حمایت مستمر خانواده بی‌نصیب بودند. اما این‌جا واقعاً دنیای دیگری بود. دیگر آن ترس و دلهره‌ی دوره‌ی دبستان وجود نداشت. حتی گاهی با دو- سه هم‌شاگردی از مدرسه فرار می¬کردیم و به گشت و گذار در حومه‌ی شهر و کشف جاهای ناشناخته می‌پرداختیم. شیطنت و شلوغ کردن سر کلاس هم جزو مهمی از زندگی تحصیلی¬مان بود. حتی اگر معلمی را دوست داشتیم، این دلیل نمی¬شد که در کلاس سروصدا نکنیم. یک مزه¬پرانی، سرفه یا عطسه‌ی یک هم‌کلاسی یا یک لغزش لفظی معلم کافی بود تا ما چنان اسیر خنده‌های مسری و ممنوعه شویم که اشکمان در بیاید. اول سال منتظر بودیم تا دبیرها یکی- یکی بیایند و چهره‌های تازه را محک بزنیم. یکی از دبیرهای تازه¬وارد در کلاس دوم دبیرستان آقای “ن” بود که قرار بود به ما انگلیسی درس بدهد. از همان جلسه‌ی اول، قد کوتاه، چشم‌های بیرون جسته و بارانی آبی کلاه دارش دستمایه‌ی مسخرگی و شلوغ کاری شاگردان کلاس شد. روحیه‌ی شیطنت و داد و فریاد و مشت کوبیدن به نیمکت یا پا کوبیدن به کف چوبی کلاس که زیرش هم خالی بود، از شاگردی به شاگرد دیگر القا و تشدید می¬شد. آقای “ن” بخت برگشته گویا پیش از آن تنها با شاگردان ساکت و آرام و مؤدب سروکار داشت و از این بکوب بکوب و سر و صداهای عجیب شاگردان حیرت‌زده شده بود، با تعجب و التماس می-پرسید: “آخه که چی؟… مثلاً که چی؟…” سروصدا بیش‌تر می¬شد و بارانی¬اش با آن کلاه بوقی آویخته از پشت، او را شبیه نفتی‌ها کرده بود. نفتی‌ها طبق سفارش خانه‌دارها بشکه‌های مخصوص حمل نفت را که دهانه‌ی تنگ داشت، کول می¬کردند و در خانه‌ها محتویاتش را در بشکه‌ی نفت آن خانه می¬ریختند. ما ریخته شدن پر سرو صدای نفت آبگونه را تماشا می¬کردیم و سر و وضع و بارانی کلاه‌دار نفتی همان اندازه برایمان دیدنی بود. اما هیچ نمی¬توانستم علت آن رفتار بی¬رحمانه‌ی دانش‌آموزان معصومی را که ما بودیم با معلم نگون بختی که گیرمان افتاده بود، درک کنم. دبیرهای دیگر راه‌های مناسب کنترل و رام کردن شاگردان را با تحکم یا مهربانی یا ترفندهای خاص خود پیدا می¬کردند. آقای “ن” دیگر به کلاس ما نیامد. از آن مدرسه هم رفت و می¬گفتند که در اثر عشقی جنون‌بار تعادل روحی خود را از دست داده و رفتارش غیر عادی شده بود.
چه می¬دانم! این چه توفان بلاخیزی بود؟ ای عشق، تو ما را به کجا می¬کشی ای عشق؟ این زهر شیرین چه جگرسوز دوایی دارد!
* * *
دانشگاه محیط باز هم وسیع¬تری بود. این بار از شهر مأنوس خود به پایتخت هم مهاجرت کرده بودم. امکانات فراوان و متنوع تهران و محیط پر جنب و جوش دانشگاه، دلتنگی دوری از شهر و دیار را جبران نمی¬کرد. این حس غربت در بقیه‌ی دانشجوهای شهرستانی هم وجود داشت. استادها اغلب شاگردان سابق دکتر مجتهدی بودند که برای ساختن دانشگاه و تدریس در آن از کشورهای پیشرفته‌ی اروپا و امریکا برگشته بودند. اما آن رابطه‌ی صمیمانه¬ای که در شهر خودمان با دبیرها داشتیم، دیگر وجود نداشت. فارسی حرف زدنم با لهجه‌ی گیلکی مشهود، لبخند تمسخر بر لب دانشجویان تهرانی که بیشتر دانش آموخته‌ی مدرسه‌ی البرز بودند، می¬نشاند و جوک‌های توهین آمیزشان را، بیشتر به خاطر حس تحقیر و بی‌اخلاقی و بی‌مراعاتی نهفته در بیان آن‌ها، نمی-توانستم تحمل کنم و به انزوا کشیده می¬شدم. ولی در سال‌های بعدتر، نوعی حس تعهد اجتماعی در جمع دانشجویی این آزار را کاهش داد و در میان دوستانی آگاه‌تر و مهربان‌تر، می¬شد که به “گیله مرد” بودنم ببالم. دست کم ماهی دو بار به زادگاه برمی‌گشتم و روح غربت کشیده را از مهر خانواده و صفای دوستان همشهری آرام می¬کردم. اما هرگز سفرهای کوتاه کفایت اشتیاقم را نمی¬کرد و از قدم زدن در کوچه- پس‌کوچه‌های شهری که در آن چشم گشوده و پرورده شده بودم، سیر نمی¬شدم. همیشه برای بازگشت دوباره روزشماری می¬کردم. اغلب شب هنگام به شهر می¬رسیدم و پیاده تا خانه می-رفتم. گاهی فرصتی بود که پس از روبوسی و احوال¬پرسی ساک و کیفم را در خانه بگذارم و در شهر قدمی بزنم.
در یکی از این سفرها، به خانه که رسیدم وسایلم را گذاشتم و به باغ محتشم رفتم؛ جایی که مثل بیشتر پروردگان شهرم خاطرات زیادی از آن داشتم. شلوغی و آلودگی تهران و درگیری‌ها و بی‌مهری‌ها و خستگی‌ها باید در این‌جا تسکین می¬یافت. باید غبار غربت از روح آزرده و سرگشته می¬شستم. در گذرهای اصلی باغ زیر درختان کهنسال که کم و بیش در تاریکی فرو رفته بودند، قدم می¬زدم و باغ خاطره‌ها را آبیاری می¬کردم. یک جا وارد چمن بین گذرگاه‌ها شدم. ناگهان صحنه‌ی عجیبی توجهم را جلب کرد. موشی روی چمن می¬دوید و گربه¬ای نه چندان خصمانه دنبالش می¬کرد. وقتی به موش می‌رسید شکارش نمی¬کرد و می¬ایستاد تا بگریزد و دوباره به دنبالش می¬دوید. این موش و گربه بازی شیرین را دنبال کردم. بالاخره موش جایی گم شد ولی گربه همراهم راه افتاد. می¬رفتم، می¬آمد. می‌ایستادم، می¬ایستاد و خودش را به پایم می¬مالید. روی نیمکتی نشستم. او هم ماند و از بین پاهایم می‌گذشت و پهلویش را به کناره‌ی شلوارم می¬مالید. در ادامه‌ی راه باید از باغ در می-آمدم تا به خانه بروم. باید گربه را دست به سر می-کردم. پشت درختی پنهان شدم. در آن نزدیکی جستجویی کرد و تا راه افتادم دوباره با من همراه شد. باید کار را یکسره می¬کردم. آمدنش به خیابان به خاطر عبور ماشین‌ها خطرناک بود و نمی¬توانستم او را به خانه ببرم. دوباره پشت درختی پنهان شدم و در حالی که میومیوی سوزناکش را می¬شنیدم، آرام از آن محل دور شدم. حتماً مادر در خانه چشم انتظار بازگشت پسر سفرکرده‌ی سرگشته‌ی از راه رسیده¬اش بود. آن‌جا برای گربه جایی نبود. شتابان عرض خیابان را طی کردم و روانه‌ی خانه شدم. به چهارراه که رسیدم، ماشینی کنارم ایستاد که سرنشینان ناآشنایش نگاهم می¬کردند. با من چکار داشتند؟ چراغ توی ماشین روشن بود. یک نفر در ردیف پشت گربه¬ای در دست داشت که بی‌صدا و با نگاهی رنجیده و سرزنش¬بار نگاهم می‌کرد. همان گربه بود. راننده گفت که دیده وقتی من از خیابان می¬گذشتم این گربه دنبالم می¬آمده و نزدیک بود زیر ماشین برود. پرسید: “این گربه‌ی شما نیست؟” این گربه‌ی من بود؟ هم بود و هم نبود. کجا می¬توانستم ببرمش؟ “نه آقا، مال من نیست.” نمی¬توانستم دوباره در چشمان گربه نگاه کنم. کاش همان¬ها او را با خود می¬بردند. قدم‌هایم را تند کردم و دور شدم. سعی کردم گربه‌ی سرگشته را فراموش کنم. غربت، تنهایی، دلتنگی و سرگشتگی را فراموش کنم، که همزادهای جدانشدنی انسانند. آن وقت شب، تنها کاکا باز بود.
نهاوند- 30/8/1393