اشاره:

اين گفت‌وگو، در اواخر بهار سال 91 در منزل جناب استاد، سادات اشكوري انجام گرفته است. ضمن‌ اين‌كه پيش از اين گفت‌وگويي مفصل از ايشان، در مجموعه‌اي به نام «برگ كاهي در تندباد» با آقاي رضا قنبري دست داده بود انتشارات به‌نگار در سال 91 اقدام به پخش آن كرد، كه متفاوت از اين گفت‌وگوست.

 برخي در ستايش يا رثاي فلان اديب، شاعر، نويسنده و… شعر مي‌گويند. به نظر شما اين كار تا چه حد صميمانه و صادقانه است؟

شايد براي كار خود دلايلي دارند؛ اما من فكر مي‌كنم آدمي بايد با شخصي كه درباره‌ي او شعر مي‌نويسد صميمي و يگانه باشد، به لحاظ وابستگي خانوادگي يا به لحاظ دوستي چندين و چند ساله. از او خاطره‌هايي داشته باشد.

من كه بيش از پنجاه سال است قلم مي‌زنم و با آدم‌هاي بسياري نشست و برخاست داشتم، براي دو نفر كه از دنيا رفتند شعر نوشتم: براي برادرم كه جوان بود و از دنيا رفت و براي احمد شاملو كه از او خاطره‌ها دارم. وقتي آدمي با كسي صميمي و نزديك نيست، چگونه مي‌تواند از درگذشت او متأثر بشود و براي او شعر بگويد. شعر واقعي كه ساختني نيست، از احساس و عاطفه سرچشمه مي‌گيرد و از ذهن ناخودآگاه. به هر حال بايد از اتفاقي متأثر بشود تا بتواند درباره‌ي آن چيزي بنويسد، حتي از اتفاقي در جايي ديگر. اگر جز اين باشد نمي‌توان پذيرفت كه سخن او از دل برخاسته است. من براي زلزله‌ي رودبار هم شعر گفته‌ام. براي اين‌كه هم آن منطقه را خوب مي‌شناختم و هم احساس مي‌كردم هموطنانم از كودك و جوان و كهن‌سال چه رنجي را تحمل كرده‌اند.

در ميان شاعران گذشته هم مرثيه‌سراياني بوده‌اند كه مي‌توان، براي مثال از خاقاني ياد كرد و قصيده‌اي كه براي درگذشت فرزندش سروده با اين مطلع: صبحگاهي سر خوناب جگر بگشاييد/ زالۀ صبحدم از نرگس تر بگشاييد.

بسياري از كساني كه براي درگذشت شاعر بزرگي شعر مي‌نويسند، مي‌خواهند وانمود كنند كه با آن شاعر دوست بوده‌اند و لابد بعد هم نام و شعرشان در كتابي كه براي آن شاعر منتشر مي‌كنند، بيايد!

برخي مي‌گويند كه شعر سومين درك انسان است از هستي. گويا شاعري اين را گفته است. از اين‌رو مي‌پرسم: اولين و دوّمين درك انسان چيست؟

آنچه را اشاره كرديد، نشنيده‌ام؛ به همين دليل نمي‌توانم درباره‌ي اولين و دومين درك انسان اظهارنظر كنم. تنها مي‌توانم بگويم، شعر، هنر دشوار و پيچيده است. هنوز نتوانسته‌ايم تعريفي باصطلاح جامع و مانع از شعر ارائه دهيم. براي اين‌كه تعريف چيزي كه ملموس است آسان است. براي مثال ميز، صندلي، كوه و… امّا چيزي را كه ملموس نيست مشكل بتوان تعريف كرد. جامعه‌شناسان، منتقدان، فيلسوفان و ديگر انديشه‌منداني كه تعريفي از شعر ارائه كرده‌اند به تمامي زاويه‌ها و ويژگي‌هاي آن توجه نداشته‌اند. آن‌ها كه سال‌ها در قالب‌هاي گوناگون نوشتاري تأمل كرده‌اند، مي‌توانند، با دانشي كه اندوخته‌اند، شعر را از غير شعر تميز دهند. از اين‌رو گاهي در آثار منثور نيز رگه‌هاي شعري مي‌يابند و همين‌طور در گفتار بزرگان، خواجه عبداله انصاري مي‌گويد: «نسيمي دميد از باغ دوستي/ دل را فدا كرديم.» كه در اين سخن جوهر شعري نهفته است. يعني تنها به وزن و قافيه در شعر فكر نكنيم بلكه به جوهر شعري هم بينديشيم. درست است كه شاعر براي بيان احساس خود از واژه كمك مي‌گيرد اما انگار سخن داراي جوهر شعري به منظره‌اي مي‌ماند كه پشت پرده‌ي نازك مه قرار گرفته است؛ هم مي‌توان آن را ديد و هم نمي‌توان. گفتار خواجه عبداله انصاري چنين است: نه داراي وزن است و نه قافيه، اما «آن»ي در آن هست كه به شعر پهلو مي‌زند.

چرا اكثر مردم با شعر امروز ميانه‌اي ندارند و شعر نمي‌خوانند و گاهي آن را نامفهوم و پيچيده مي‌دانند؟ آيا شاعرِ امروز به تعقيد روي آورده يا به كنايه و ايهام؟

نه. مشكل اصلي از جاي ديگر نشأت مي‌گيرد و مشكلي عام است؛ تنها درصد اندكي را بايد استثنا كنيم. بسياري عقيده دارند كه شعر بايد چنين باشد و اگر چنان بود ديگر شعر نيست. حال آن كه مي‌توانيم از عادت ذهني فاصله بگيريم و بپرسيم، چه كسي گفته است كه شعر بايد چنين باشد؟

اين‌كه شعر امروز را كمتر مي‌خوانند به دليل همان عادت ذهني‌ست. من وقتي كه شروع كردم به نوشتن شعر به غزل و مثنوي و… رو آوردم و به تدريج با شعر امروز آشنا شدم: شعر نيمايي و آزاد گفتم و همين‌طور غزل. عادت ذهني سبب مي‌شود كه بگوييم فلان مشكل يا قالب شعري است و جز آن شعر نيست. من شعر در قالب كلاسيك را نفي نمي‌كنم و چه بسا كساني در آن قالب شعرهاي بهتري بنويسند. نفي آن يا اين هر دو غلط است. متأسفانه به ما نياموخته‌اند كه هيچ چيز را بي چون و چرا نپذيريم و هيچ چيز را هم بي چون و چرا نفي نكنيم. دليل بخواهيم. به ما گفتند اگر كلامي چنين بود يعني شعر. كسي نپرسيد، چرا؟ چه دليلي داريد كه اين كه شما مي‌گوييد شعر است و آن كه ديگري مي‌گويد شعر نيست. مشكل ما اين است كه بي‌اطلاع و آگاهي درباره‌ي چيزي قضاوت مي‌كنيم.

سال‌ها پيش در جايي خواندم كه مجتبي مينوي مي‌گفت، رفتيم به ديدار نمايشگاهي از نقاشي‌هاي پيكاسو در پاريس. تابلوها را ديدم اما چيزي از آن‌ها سر در نياوردم. وقتي از نمايشگاه بيرون آمديم با خود گفتم، بايد درباره نقاشي كوبيسم مطالعه كنم تا در كارهاي پيكاسو و ديگر نقاشان اين سبك سردرآورم. اما آدم ديگري همين كه به چنين نمايشگاهي مي‌رود، بي آن‌كه لحظه‌اي فكر كند، مي‌گويد، اين‌كه نقاشي نيست. و وقتي از او بپرسيم، نقاشي چيست؟ در پاسخ درمي‌ماند. پس نادانسته قضاوت نكنيم و اگر سبكي را نمي‌شناسيم درباره‌ي آن مطالعه كنيم و يا از اهل فن بپرسيم.

نظر شما درباره‌ي برداشت خواننده از شعر چيست؟ من آن‌چه از شعر استنباط مي‌كنم با استنباط ديگري فرق دارد، چرا؟

گاهي ممكن است درك ما از شعر شاعري مغاير باشد با مفهومي كه شاعر در نظر داشته است. با مطالعه‌ي مداوم و با تأمل در شعر شاعري مي‌توان تا حدودي به زبان و بيان شاعر نزديك شد و همين‌طور تا حدودي به طرز تفكر و جهان‌بيني شاعر. با اين همه نمي‌توان به صورت قاطع اظهارنظر كرد كه چنين است و جز اين نيست. از طرفي گاهي زبان و بيان شاعري چنان به زبان و بيان شاعر ديگري شبيه است كه نمي‌توان تشخيص داد شعر از كيست. براي مثال، مدت‌ها بود كه تصور مي‌كردم غزلي با مطلع: همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي/ چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي؛ و به ويژه اين بيت: همه موسمِ تفرّج به چمن روند و صحرا/ تو قدم به چشم من نه بنشين كنار جويي، از سعدي‌ست و بعدها ديدم كه كسانِ ديگري هم چنين تصور مي‌كنند. حق اين است كه در چنين مواقعي آدمي به ديوان سعدي مراجعه كند تا شك او تبديل به يقين شود. متأسفانه بسياري از ما اگر چيزي را نمي‌دانيم و يا مي‌دانيم و ترديد داريم، نه مي‌پرسيم و نه به كتاب مراجعه مي‌كنيم. به هر حال من با پرس‌وجو و مراجعه به كتاب‌ها پي بردم كه اين غزل از سيد محمد فصيح‌الزمان فسايي متخلص به رضواني‌ست؛ كه در اواخر دوره‌ي قاجار مي‌زيسته است. همين‌طور رباعي‌هاي بسياري را به خيام نسبت داده‌اند و شعرهاي شاعران ديگر را به شاعراني ديگر. در اين زمينه آن‌ها كه تأمل مي‌كنند و سرسري اظهارنظر نمي‌كنند به نتايجي مي‌رسند.

اما درباره درك شعر و برداشت خواننده از شعر شاعر. به گمان من مهم اين است كه شعر شاعري با خواننده ارتباط برقرار كند و خواننده اگر به تمامي زواياي آن دست نيابد دست كم مفاهيم نهفته در آن را احساس كند و البته احساس خواننده چه بسا مغاير باشد با آن‌چه شاعر در نظر داشته است. درك و دريافت بي پايه و اساس كاري‌ست كه اهل فن از آن دوري مي‌كنند.

ركن‌الدين همايون فرخ، كه رحمت خدا بر او باد، كتابي چند جلدي درباره‌ي حافظ نوشته و به اصطلاح با هزار من سريشم خواسته بگويد كه فلان غزل را حافظ به فلان مناسبت يا براي فلان آدم سروده است. سخنان او مبناي منطقي ندارد و از حدس و گمان نشأت گرفته است، حال آن كه حدس و گمان كارِ اهل فن نيست. اهل فن استدلال مي‌كنند به گونه‌اي كه جاي شك و ترديد باقي نمي‌گذارند. مسلّم است كه تفسير ما از شعر شاعري گاهي برداشت شخصي است و برداشت شخصي جاي چوني و چرايي دارد و تنها مي‌توانيم بگوييم كه ما اين‌گونه استنباط مي‌كنيم. شايد، به يك معني، اشكالي هم ندارد براي اين‌كه مهم ارتباط برقرار كردن با شعر شاعر است؛ امّا استنباط شخصي خود را به مثابه اصل ارائه كردن، درست نيست. مگر شعر حافظ آن‌چنان شعري‌ست كه همه از آن سر درمي‌آورند و چنان كه مي‌گويند در هر خانه‌اي يك ديوان حافظ هست؟ اگر چنين است پس چرا اين همه از آن سخن مي‌گويند و كساني سال‌ها در تحليل و تفسير شعر او عمر مي‌گذارند؟ – براي اين‌كه هر كس برداشت خود را درست مي‌داند و به آن اكتفا مي‌كند، حال آن‌كه چه بسا حافظ منظور ديگري داشته است. البته شعر همه‌ي شاعران، مثل شعر حافظ، داراي ابعاد گوناگون نيست. درك و دريافت ما از شعر سعدي همان است كه شاعر در نظر داشته  و همين‌طور از شعر ملك‌الشعراي بهار يا شهريار. از طرفي مي‌دانيم كه با ديوان حافظ فال هم مي‌گيرند، مگر حافظ فالگير است؟ و… به هر حال اين هم نوعي برداشت از شعر حافظ است.

وقتي شعر سعدي را مي‌خوانيم، به ويژه غزل‌هايش را، به معني و مفهوم آن پي مي‌بريم اما در هر سني در شعر حافظ نكته‌هاي تازه‌اي كشف مي‌كنيم. از طرفي برخي كسان، كه چندان اهل تأمل نيستند، چنان تحت‌تأثير كلام شاعر قرار مي‌گيرند كه به معني نمي‌انديشند. شعر حافظ را مي‌خوانند و با ريتم آن به وجد مي‌آيند، اما اگر از آن‌ها بپرسيم، شما كه چنين به وجد آمده‌ايد ممكن است بگوييد حافظ در اين بيت يا در اين غزل از چه سخن مي‌گويد و منظور او از كاربرد فلان تعبير يا توصيف چيست، نمي‌توانند پاسخ بدهند و تنها مي‌خوانند و تعريف مي‌كنند. حال آن‌كه اگر كسي بخواهد از شعري و حتي غيرشعري به وجد آيد، لابد مفهومش را بايد درك كند. متأسفانه بسياري با شاعران بزرگ به گونه‌اي سطحي برخورد مي‌كنند و گاهي حتي آن‌ها را، به اصطلاح، جدّي نمي‌گيرند. اگر جز اين بود مي‌بايستي فهم و درك و بررسي شعر حافظ برنامه‌ي درسي مي‌شد و شخص يا اشخاصي در حافظ‌شناسي موفق به اخذ مدرك دكترا مي‌شدند. كسي كه در رشته‌ي ادبيات فارسي فارغ‌التحصيل مي‌شود در واقع از هر چمن گلي، آن هم نه گلي شكفته و در نور نشسته، مي‌چيند و پي كار خود مي‌رود.

نكته‌اي ديگر كه درباره‌ي شعر و غير شعر ذهن مرا مشغول كرده اين است كه اگر آدمي چيزي را نمي‌داند بهتر است به ناداني خود اعتراف كند نه آن‌كه ناداني يا كم‌داني خود را اشاعه دهد. متأسفانه كساني هستند كه نمي‌دانند و نمي‌دانند كه نمي‌دانند.

دوستي كه از همكاران استاد مجتبي مينوي در بنياد شاهنامه بود، مي‌گفت، روزي شخصي آمد و از استاد مينوي لغتي پرسيد. استاد از جايش برخاست و فرهنگ لغت را از قفسه برداشت و معناي آن لغت را براي آن شخص خواند. وقتي كه آن شخص رفت، از استاد پرسيدم، بي‌گمان شما معناي آن لغت را مي‌دانستيد چرا به فرهنگ لغت مراجعه كرديد؟ گفت، نخست اين‌كه مي‌خواستم به آن شخص محترم بگويم فرهنگ لغت را براي چنين مواقعي تأليف كرده‌اند، به آن مراجعه كن. ديگر اين‌كه ممكن بود حافظه‌ام ياري نكند و اطلاعات غلط به او بدهم.

استاد ما، در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران، دكتر درخشان، در سال اول دانشجويي كتاب قندپارسي را تدريس مي‌كرد. روزي از او پرسيدم، نظر شما درباره‌ي شعر نو چيست؟ گفت، شعر نو ديگر چيست؟

بله. برخي از استادان محترم شعر نو را شعر نمي‌دانند؛ و اصولاً شعر نيمايي و آزاد را شعر نمي‌دانند. اگر از آن‌ها بپرسيم، خب! به نظر شما شعر چيست؟ پاسخي ندارند و اگر پاسخي بدهند بيشتر مربوط مي‌شود به شكل ظاهري شعر. بعد چگونه مي‌توانيم پديده‌اي را، كه با احتساب آغاز انتشار افسانه‌ي نيما، بيش از نود سال از پيدايش آن مي‌گذرد و در ميان مردمِ بسياري پذيرفته شده است و شاعران بزرگي، بعد از نيما، از آن پيروي كرده‌اند، ناديده بگيريم؟ يعني همه‌ي آن‌هايي كه پيرو نيما بودند و يا خوانندگان شعر نيما و پيروان آن‌ها افرادي ناآگاه هستند و قدرت تشخيص ندارند. كساني كه چنان اظهارنظرهايي مي‌كنند در بند افكار قالبي هستند و در اظهارنظر نه درباره‌ي شعر بلكه درباره‌ي ديگر هنرها از جمله نقاشي، موسيقي، معماري و… نيز به فكر قالبي خود توسل مي‌جويند. اگر اندكي به فكر فرو رويم و تأمل كنيم به اين نتيجه مي‌رسيم كه وقتي درباره‌ي موسيقي اظهارنظر مي‌كنيم به اين دليل است كه گوش ما با نوعي موسيقي آشناست و همين‌طور با ترانه‌ها و آوازها. هم از اين‌روست كه تارِ جليل شهناز را دوست داريم و از آن لذت مي‌بريم و يا آواز شجريان را. براي اين‌كه با اين موسيقي زندگي كرده‌ايم و با آن بزرگ شده‌ايم و از آن خاطره‌ها داريم؛ و البته اشكالي هم ندارد. برخي ترانه‌ها را كه چهل سال پيش شنيده‌ايم وقتي امروز مي‌شنويم به سال‌هاي دور برمي‌گرديم و چه بسا احساساتي مي‌شويم و تجديد خاطره مي‌كنيم. كسي كه با اين موسيقي آشنايي دارد، اگر يكي از سنفوني‌هاي بتهوون را، براي مثال، براي او پخش كنند، نه‌تنها از آن لذت نمي‌برد بلكه شايد ناراحت و عصباني بشود و همين صداي ژرژ براسان را. حال آن‌كه بتهوون از نابغه‌هاي دنياي موسيقي‌ست و ژرژ براسان از خوانندگان بزرگ فرانسوي كه همان جايگاه و مقامي را در بين فرانسويان دارد كه غلامحسين بنان براي ما دارد.

چند سال پيش مطلبي خواندم در مجله‌ي زمان كه به سردبيري سيروس علي‌نژاد منتشر مي‌شد. نويسنده اشاره كرده بود كه، همسايه‌اي دارم و به طور مرتب موسيقي مشهور به لوس‌آنجلسي پخش مي‌كند، آن هم با صداي بلند و من نه تنها از آن موسيقي لذت نمي‌برم بلكه سخت آزرده‌خاطر مي‌شوم. چند بار به همسايه‌ي گرامي تذكر دادم، اما گوش نكرد. گفتم، با صداي بلند پخش نكن، گوش نكرد. راه چاره را در آن ديدم كه مقابله به مثل كنم و شروع كردم به پخش اوتورهاي روسيني، با صداي بلند. هنوز روزي از اين ماجرا نگذشته بود كه تمامي افراد خانواده‌ي همسايه آمدند و گفتند، اگر اين كار را ادامه بدهي، بي‌شك ما ديوانه مي‌شويم و سر به بيابان مي‌گذاريم. مي‌دانم كه اگر دو روز ديگر كارم را ادامه مي‌دادم، آن‌ها خانه را ترك مي‌كردند و مي‌رفتند.

اگر مي‌خواهيم از موسيقي كلاسيك لذت ببريم، همه بايد آن موسيقي را گوش بدهيم و هم درباره‌ي آن مطالعه كنيم. وقتي گوشِ آدمي با موسيقي كلاسيك آشنا شد، لذتي كه از آن مي‌برد با هيچ لذتي برابر نيست و تازه متوجه مي‌شود كه قضيه از چه قرار است. شعر هم همين‌طور است. كسي كه مي‌گويد، شعر نو چيست، كمي به خود زحمت نمي‌دهد كه شعر نو را بخواند و درباره‌ي آن، آن‌چه را نوشته‌اند، مطالعه كند و تنها به شناخت سطحي خود قانع نشود و لحظه‌اي بينديشد كه اين همه آدم آيا بي‌ربط مي‌گويند و اين همه كتاب آيا بي‌دليل نوشته شده است؟

هنرمنداني را مي‌شناسم كه وقتي در ايران بودند كارهاي خوبي ارائه دادند، امّا وقتي مهاجرت كردند و به كشور ديگر رفتند اثر خوبي، در مقايسه با آثار قبلي خود، خلق نكردند، چرا؟

ابزار كار نويسنده و شاعر كلمه است، هم از اين‌رو با زبان سر و كار دارد. وقتي كه شاعري به كشور ديگر مي‌رود و در آن‌جا سكنا مي‌گزيند پس بايد با زبان مردم آن كشور صحبت كند. از اين‌رو به تدريج واژه‌هاي زبان قبلي، با مفاهيم گوناگون، در ذهن او رنگ مي‌بازد. شاعران و نويسندگاني كه از كشوري مي‌روند و در كشور ديگري ساكن مي‌شوند، بهتر است به زبان همان كشور بنويسند. نويسندگان فارسي زباني به كشورهاي ديگر مهاجرت كردند و به زبان همان كشورها رمان و داستان نوشتند و موفقيّت‌هايي كسب كردند و حتي برنده‌ي جايزه‌هايي شدند از جمله فريدون هويدا، تقي مدرسي، خالد حسيني، عقيق رحيمي و… و همين‌طور نويسندگان بسياري از شرق اروپا و كشورهاي عربي به انگلستان و فرانسه و امريكا رفتند و آثار برجسته‌اي به زبان مردم آن كشورها خلق كردند.

بسياري از شاعراني كه از ايران رفتند، وقتي دقت كنيم نتيجه مي‌گيريم كه بهترين شعرهاي خود را هنگامي گفتند كه در ايران بودند. اشاره‌ام به يداله رؤيايي، اسماعيل خويي و… است وگرنه محمود كيانوش در ايران هم كه بود شاعر موفقي نبود و مقيم انگلستان هم كه شده است به جاي اين‌كه خالق شعر باشد، سازنده‌ي شعر است.

وابستگي را نمي‌توان ناديده گرفت. كسي كه در پنجاه سالگي مهاجرت مي‌كند، چگونه مي‌تواند وابستگي ذهني و عاطفي خود را با محيط زندگي قبلي فراموش كند؟

همين‌طور است. بيشتر كساني كه در كشور ديگر سكنا مي‌گزينند، كشور خود را نه تنها از ياد نمي‌برند، بلكه دچار غم غربت مي‌شوند. شعرهايي كه شاعران مهاجر مي‌سرايند و ترانه‌هايي كه خوانندگان مهاجر مي‌خوانند مملو از نوستالژي‌ست. نوستالژي در شعر من هم به چشم مي‌خورد اما مفهوم ديگري دارد و متفاوت است با نوستالژي مهاجرت‌كنندگان و تقريباً شبيه است به نوع نگاه نيماي بزرگ. حال آن‌كه ياد كردن از زيبايي‌ها و حتي زشتي‌هاي طبيعت در سال‌هاي دور و از زندگي سرشار از سادگي و مهرباني گذشته، نوعي هشدار دادن به امروزيان است كه از آن فضا و رفتارها فاصله گرفته‌اند و گرفتار مسايل ديگر شده‌اند. بعد در مخالفت با نظام كشوري كه از آن رفته‌ايد به ناسزا رومي‌آوريد. ناسزا، به زبان كوچه بازاري، كار شاعر نيست. شاعر با زبان شعر، مخالفت خود را ابراز مي‌كند. كاري كه شاعران بزرگ ما در گذشته كرده‌اند و امروز هم مي‌كنند. ديگر اين‌كه ترانه‌هاتان اغلب مبتذل است و برخي از آن‌ها حتي ارزش شنيدن ندارد. ترانه‌سازي را با مفهوم اجتماعي و سياسي از عارف و بهار و ديگران بياموزيد. نمونه‌هايش را حتماً شنيده‌ايد: مرغ سحر يا از خون جوانانِ وطن لاله دميده. هنوز كه هنوز است آدمي از شنيدن آن‌ها سير نمي‌شود بلكه به فضاي خاصّي، كه مورد نظر شاعر بوده، رهنمون مي‌شود. از طرفي زبان اين ترانه‌ها زبان شعر است، زبان غير شعر و ناسزاي كوچه بازاري نيست؛ براي اين‌كه زبان ترانه هم بايد زبان شعر باشد و هم شاعر به مسائل اجتماعي توجه داشته باشد. وقتي كه ترانه‌سرا به ناسزا، به زبانِ عاميانه، رو مي‌آورد، از ترانه و شعر فاصله مي‌گيرد.

بسياري از شاعران معاصر به حزب خاصّي وابسته بودند و يا از اعضا و طرفداران حزبي خاص. آيا شاعر بايد افكار و انديشه‌هاي خود را در خدمتِ اشاعه‌ي هدف‌هاي حزبي خاص قرار دهد؟

خير. در جاي ديگر هم گفته‌ام كه، كسر شأن شاعر است كه سخن‌گوي حزبي باشد و به زبان ديگر وقتي شاعر وابسته به حزبي باشد خواه ناخواه بايد در پيشبرد هدف‌هاي آن حزب بكوشد و اين پذيرفتني نيست. شاعر را نبايد مقيّد كنند براي اشاعه‌‌ي فكر خاصّي شعر بگويد، براي اين‌كه شاعر وظيفه‌ي ديگري دارد و كاري چنان وظيفه‌ي مفسّر سياسي‌ست.

شاعراني كه وابسته به جريان‌هاي خاص فكري بودند و يا وابسته به يكي از حزب‌ها، تنها در مواردي توانستند موفقيتي به دست آورند كه در شعرشان از تفكر حزبي فاصله گرفتند. كسي كه بر اساس بخشنامه شعر مي‌گويد، شاعر نيست بلكه كسي‌ست كه از خود اختياري ندارد و مي‌خواهد طبق دستور عمل كند تا به مقامي دست يابد.

در دوران دانشجويي كه دكتر زرين‌كوب به ما حافظ درس مي‌داد، يك روز دانشجويي پرسيد: استاد! حافظ شيعه بود يا سنّي؟ استاد گفت: حافظ رند بود.

بله. برخي گفته و نوشته‌اند كه حافظ مهرپرست بود و نشانه‌هايي از مهرپرستي هم در شعرش يافته‌اند. بسياري هم عقيده دارند كه او مسلمان بود و حافظ قرآن بود. خلاصه، چون نيست خواجه حافظ معذور دار ما را.

از اين‌كه به سؤال‌هاي من پاسخ داديد، تشكر مي‌كنم.

من هم از اين‌كه فرصتي دست داد تا در حد بضاعت خودم كمي درباره‌ي شعر حرف بزنم، سپاسگزارم.

اواخر بهار نود و يك خورشيدي- تهران