سرمقاله

در سراشیبی جاده‌ی لوشان به رشت، نرسیده به منجیل، جاده‌ی باریکی گشوده می‌شود که ما را به آبادی کوهپایه‌ای هرزویل می‌رساند.

هرزویل شهرک بسیار زیبایی بود که با خانه‌ها و معماری ویژه‌ی چشم‌نواز، هر بیننده را مسحور زیبایی خود می‌کرد. این شهرک هنگام احداث سد سپیدرود به همت مهندسان فرانسوی، ساخته شده بود. هرزویل زیبا با چشم‌انداز پر طراوت در زلزله‌ی خانمان‌ برافکن سال 1389 دچار ویرانی شد و از آن همه زیبایی چیزی جز تلی خاک و سنگ باقی نماند و به طور کلی نابود و با خاک یکسان گردید. گرچه بازسازی شد، امّا هیچ‌گاه رونق گذشته را بازنیافت و اندوه و سوگ زلزله‌ی پرسوز بر چهره‌ی غبار گرفته‌اش فرو ماند.

امّا در همین آبادی، درخت تنومند و کهن‌سال چند صدساله و به روایت عده‌ای چند هزار ساله‌ی سرو هرزویل قرار دارد که سرسبز و سرافراز و راست قامت، حوادث و رویدادهای بسیاری را از سر گذرانده و رازهای نهفته‌ی بسیاری بر سینه‌ی خود جای داده است. گرچه رهگذران عجول و ناآگاه بر تنه‌ی تنومند آن خراش وارد کرده و نام و نشان خود را بر آن حک کرده‌اند، تا یاد و یادگاری از خود بر جای نهند و آرزوداران و حاجت‌مندان با پارچه‌های سبز و سرخ و سفید بر آن دخیل بسته‌اند و حاجت طلبیده‌اند و برخی نیز سکه‌های پول را بر پوست آن فرو کرده‌اند،

راز ماندگاری درخت سرو هرزویل در چیست؟ از پس این همه سال‌های طولانی چگونه و چرا سرسبز مانده و سایبانی برای مسافران خسته شده است. درخت سرو تنهاست، گرچه از آب و هوا و زمین اطراف خود تغذیه می‌کند، امّا قائم به ذات، ایستاده و سر افراشته است.

جامعه‌ی انسانی با شاخ و برگ‌های گوناگون خود بی‌شباهت به درخت سرو نیست، گرچه هر کدام از گروه‌های اجتماعی مجموعه‌ای از عناصر و اجزای مختلفند، امّا عضوی جداگانه هستند، تا یک واحد منسجم را بسازند. دیروز و امروز و فردای ما آن‌چنان به هم وابسته است که گسست آن غیرممکن می‌‌نماید، حتی آوانگاردترین آدم‌ها هم، گرچه بخواهند در شعار به پشت سر نهادن آن باشند، ولی در عمل وابستگی خود را به آن نشان می‌دهند.

بنیان‌های اندیشه‌ی اجتماعی فرآیندی را پشت سر نهاده که نادیده انگاشتن آن زیان‌آور و خسارت‌های آن جبران‌ناپذیر است. پایداری و سرافرازی یک جامعه بر بنیان‌های فکری آن جامعه استوار است. جامعه‌ای که نتواند، ریشه‌هایش را محکم و استوار نماید و از دنیای اطراف خود تغذیه کند تا خود را بسازد و سرسبز و شاداب باقی بماند، پژمرده و پیر می‌شود و جوانی و سرزندگی از دست می‌دهد و پیر و ناتوان و شکسته فرو می‌افتد.

ساختن و ماندن به مراتب، مشکل‌تر از ویران کردن و از بین رفتن است. آن‌گونه که درخت سرو به ما می‌آموزد. سازنده‌ی خوب باشیم. با کلامی از نادر نادرپور شاعر معاصر نوشته را به پایان می‌برم:

«… الا، سروش سحرگاهان!/ تو روشنی را جاری کن/ تو با درختان، غمخوار و مهربان می‌باش/ تو رودها را جرأت ده/ که دل به گرمی خورشید بسپرند/ تو کوچه‌ها را همت ده/ که از سیاهی بن‌بست بگذرند…»           هـ . ع