یک روز در فیلده (تابستان 1372)

رحیم چراغی

از رودبار به سربالایی نفس‌گیر، پیچاپیچ، خطرناک و خاکیِ جادّه‌ی ییلاقِ «فیلده Filde-Fil¶de» رسیدیم. پیرمردی را سوار می‌کنیم. ابتدا مسیر را، برای اطمینان از او پرسیدیم. راهنمایی کرد و خواست تا ورودیِ جاده‌ی «کوشک kušk» با ما بیاید. ضعفِ جسمانی دارد و شکستگیِ پا. دردِ دل می‌کند و خود را «یدالله صابری» معرفی. از اهالیِ روستای سابقِ کوشک است. روستایشان در زلزله‌ی خرداد 69، به کلّی ویران و به مخروبه‌ای تبدیل شده است. همه‌ی آن‌هایی که زنده مانده‌اند به روستای جدیدِ کوشک کوچیده‌اند. از شرایطِ جسمی و به ویژه روحیِ او، متأثر می‌شویم. در یکی از پیچ‌های تندِ آغازِ راه، به هوشنگ عباسی می‌گویم: «مارپیچِ فرمان ببّرد فاجعه است!» جملاتِ یدالله صابری، هنگامِ پیاده شدن از اتومبیل، که در نارضایتی از زندگی‌اش بر زبان می‌آورد؛ تأسف‌آور است.

چند کارگرِ جوان، مشغولِ سنگ‌برداری از کوه در مسیرِ فیلده دیده می‌شوند. عباسی در پاسخ به مطایبه‌ی نصرت‌اله خوشدل، ضرب‌المثلی رودباری را که تکیه کلام خوشدل است به زبان می‌آورد: «قاطرداران خودا دارن…» خوشدل با خنده‌ی همیشگیِ خود آن را اصلاح می‌کند: «قاطرداران هوا دارن، الاغ داران خودا دارن! qât¶rdârân havâ dâr¶n, olâqdârân xudâ dâr¶n!».

نزدیک به دو ساعت از حرکتِ ما می‌گذرد که خوشدل از دور جایی را با اشاره‌ی دست نشان می‌دهد و می‌گوید: «فیلده آن‌جاست.» قطعه‌ای سرسبز در دلِ کوهِ خشک و بی آب و علف جلوه‌گری می‌کند و چشم را نوازش. از کنارِ آن قطعه‌ی کوچک، که گندم‌زارِ کوچکی‌ست، می‌گذریم.

مخروبه‌ای از خانه‌های گِلی، در سمتِ راستِ جادّه، دیده می‌شود. مخروبه‌ای به جا مانده از زمین‌لرزه‌ی بهارِ 1369 در ورودیِ فیلده. تعدادی درخت، در سمتِ چپ جادّه، خودنمایی می‌کنند. برداشت علی‌اکبر مرادیان گروسی از آن، «مرکز گردو و انجیر» است. خوشدل جمله‌ی مرادیان را اصلاح می‌کند: «گردو چرا، انجیر خیر!» فیلده، زادگاهِ پرهام‌هاست؛ باقر و سیروسِ پرهام.

بعد از درختان گردو، در سمتِ چپِ جادّه، زیارتگاهِ «سه فرزندان» و گورستانِ ییلاق فیلده دیده می‌شود، و قلعه‌ای نوساز بر قلّه‌ی مشرف بر آرامگاهِ «سه فرزندان». و دو درختِ تنومندِ چنار در محوطه‌ی آن. خوشدل می‌گوید این‌جا در هنگام جوانی‌اش، زمانی که مُرده‌ها را در این محل دفن نمی‌کردند؛ قهوه‌خانه بوده است. قهوه‌چی کتری و استکان‌ها و سایرِ وسایلش را در تهیگاهِ درخت می‌گذاشت!

کاریزه‌وار  Kâriz vâr

کاریز، چشمه‌ی بزرگی‌ست و بعد از آن، کوه‌های خشک و بی آب و علف. نهری کوچک و زیبا از سرریز شدنِ چشمه شکل گرفته است. گیاهی به طورِ انبوه در دو سوی نهرِ باریک، روییده است. نامِ بومی و محلّیِ آن «زی‌یارُم ziyâ rom» است و به ترکی، چنان که مرادیان می‌گوید؛ «بُلاغ اوتی bolâq uti». «بُلاغ» به نظرِ مرادیان، چشمه است. آن را به فارسی نیز چنین می‌نامند و به گیلکیِ رشتی؛ «آبˇتَرَه âb¶ tar¶». کمی از آن کَنده و در نهر شسته و می‌خوریم. به نظرِ خوشدل، خاصیّتِ زیادی دارد. می‌اندیشم در برابرِ آن همه رود و نهر در دشت، و آن همه گیاه و علف، چقدر بی‌تفاوت بوده‌ایم.

خوشدل با چهار جوانی که بومیِ فیلده و ساکنِ تهران هستند و به دیدنِ کاریز آمده‌اند هم‌صحبت می‌شود. آن‌ها درباره‌ی وضعیّت منطقه گفتگو می‌کنند. صحبت‌های خوشدل درباره‌ی باغ مصفای «اَلیزه âliz¶-aliz¶» در کوشکِ قدیم، که تفرجگاهِ ییلاقیِ حاکم‌نشینِ رودبار بوده؛ شنیدنی‌ست.

تابشِ نورِ خورشید در فیلده، تند و تیز و مستقیم است. تندتر و تیزتر از نورِ خورشید در دشت. سکوتِ فیلده، برای کسانی که به شلوغی عادت کرده‌اند؛ آزاردهنده است. سکوتی که حتّی با نوای پرندگان (در لابه‌لای شاخسارِ درختانِ نزدیک) و صدای گوش‌خراشِ الاغی از دوردست هم پُر نمی‌شود. سکوتی که برای بسیاری آرامش‌بخش است. تک درختِ تنومند و زیبای چنارِ فیلده، که صدها سال از عمر آن می‌گذرد، غمِ غربتِ صدها ساله‌ای را برایم تداعی می‌کند. و عجیب است شعرِ «زیبایی ای درختِ کسرایی» را.

دخترکی از دور، با دو گاوِ مشغول به چرا، زیرِ تک درختی پیدایش می‌شود. چوپان جوانی، با کولباری (کیسه و چوبی که انتهای قسمتِ بالاییِ چوبِ آن با تکّه حلبی میخ شده) از راه می‌رسد. آبی از چشمه می‌نوشد. خوشدل به زبانِ بومی از چوپانِ جوان راهِ «لاکه Lâk¶» و «کَناکول k¶nâkul» را جویا می‌شود: «…راه کناکول شمه ره ویرنه؟ (راه کناکول یادت نمی‌آید؟) کناکول، تپّه‌ای‌ست که به دلیل خواب و استراحت گوسفندان در آن، «کَنه» زیاد دارد. خوشدل به جستجوی راهِ کاروانیان، راهِ شاه‌عباسی است.

دخترک و برادرش (حدوداً سه- چهار ساله) که سنگ‌اندازی در دست دارد، با گاو‌های در حالِ چرایش به ما نزدیک می‌شود. مرادیان و عباسی درباره‌ی سرمایه‌گذاری در مناطقِ ییلاقی گیلان گفتگو می‌کنند. گفتگوی خوشدل و جوانانِ مسافر به «سینه خونی sin¶ xuni» و «خُوشِس xošes»، دو خرابه‌ی به جا مانده از صدها سال پیش، می‌رسد.

دخترک حدود ده بهار را پشت سر گذاشته است. می‌گوید «سیّده صغرا بشیری» نام دارد و نامِ برادرش «سیّد جلال» است. سن و سالِ خودش را نمی‌داند. چرای گاو، کارِ روزانه‌ی اوست. مدرسه نمی‌رود؛ زیرا راهِ مدرسه بسیار دور است. می‌گوید، گاهی با مادرش به شهر می‌رود؛ به رودبار. می‌گوید که، شهر را دوست ندارد. شهری که همه‌ی امکاناتِ خوشبختیِ او و امثالِ او (کودکانِ روستایی) را در خود متمرکز کرده است. شاید با استفاده از همان امکاناتِ محدودِ شهرها، از زنانِ برجسته، متخصّص و کارآمدِ جامعه‌ی ما گردد! دستکم می‌تواند راحت‌تر زندگی کند. خوشبختانه جمعِ ما، جمعی نیست که با روستا (به خاطرِ استفاده از امکانات طبیعی و آب و هواییِ آن) برخوردی توریستی داشته باشد. می‌گوید، خانواده‌ی کوچنده از رودبار به ییلاق نیستند و در فیلده ساکن هستند. دوستی در فیلده ندارد! زیرا کودکی به سن و سالِ او در همسایگیِ آن‌ها زندگی نمی‌کند. خانواده‌ی تنها دخترِ فیلده، که کمی از او بزرگ‌تر است، خیلی دورتر از آن‌ها زندگی می‌کنند.

تنهایی او، به وسعتِ کوهستان، به عظمتِ دُرفک (که همیشه روبه‌رویش ایستاده) گسترده است. آن‌چه که برای ناظرِ بیرونی آزاردهنده است، برایش شیرین است. حامیِ او، همین کوهستانِ ساکن و جویبارِ روان است. کوهستان با او رازی را در میان می‌گذارد و، او زبانِ سنگیِ آن را می‌فهمد. شاید روزها بنشیند و با گاو و درخت و آب و آفتاب و سیّد جلالش دردِ دل کند. مانندِ وضعیّتِ کودکانی؛ که در کودکی سرگذشتشان را از زبانِ افسانه‌های مادرانمان می‌شنیدیم. آخرین پرسشم از او، نام سنگ‌انداز است در این‌جا؛ با نشان دادنِ سنگ‌انداز در دستِ برادرش. می‌گوید: «تیرکَمون».

خوشدل از ما در کنار مسافران، دخترک و برادرش، عکسی به یادگار می‌گیرد.[1]

بعد از کاریز

از ارتفاعات، بعد از کاریز، بالا می‌رویم. چند گلّه‌ی گوسفند می‌بینیم. و تعدادی مارمولک در کنارِ جادّه که به آن در زبانِ بومی «کَچلک k¶č¶l¶k» می‌گویند در دشت: «چوچار čučâr» و «چی‌چیر čičir». و درختچه‌های «گَتو g¶to-goto» و، آزاد و، زاغه‌ی چوپانان در همین مسیر. صدای ریزشِ آب از پایین‌دستِ درّه به گوش می‌رسد. جادّه‌ای مالرو در آن سوی درّه دیده می‌شود. و نهری در میانِ درختچه‌ها. در سربالایی‌های آن سوی نهر، قلّه‌ای از درختچه‌ها. و لوله‌ی آب که آبِ چشمه را از روی زمین به شهرِ رودبار می‌رساند. بوی پهن به مشام می‌رسد و صدای بع‌بعِ گوسفندان به گوش.

نیمی از مسیرِ بعد از کاریز را نیز با گالانت آمده‌ایم. گالانتِ سفید رنگ از دور، موجودی خُرد و غریب (از نظرِ صنعتی) به نظر می‌رسد. و تعجّب‌آور و زیبا در دلِ طبیعت! صدای چوپانی را از دور می‌شنویم که از ته دل فریاد می‌کشد و گوسفندانِ متفرّق را جمع و جور می‌کند. از خوشدل درباره‌ی بلندترین قلّه‌ی اطراف جویا می‌شوم و او از «بُزبَره bozbr¶» نام می‌برد. چشم‌اندازِ پیشِ روی ما خشک و بی روح است امّا در سمتِ چپِ ما، درختچه‌هایی انبوه از کمرکشِ کوه تا قلّه دیده می‌شوند.

خوشدل دورتر را نشانمان می‌دهد و می‌گوید: آن دو راهی، راهِ کاروان‌رو را، یکی به سمتِ فیلده می‌آورد و دیگری را به سوی «کَبتِه k¶b¶te» و «کَلاس k¶lâs» می‌بَرد.

ساعتی از ظهر گذشته است. برای تدارک نهار، راهِ بازگشت به «کاریزه‌وار» را پیش می‌گیریم. بالاتر، چند گاو و یک الاغ و مردِ چوپانی دیده می‌شوند. از کنارِ زاغه‌ای می‌گذریم و با چند چوپان و یک دستگاه موتورسیکلت روبه‌رو می‌شویم. چای و شیرِ تازه‌ی گوسفند تعارف می‌کنند. خوشدل با آنان از جادّه‌ی قدیم، که در زمانِ صفویان کاروان‌رو بوده، صحبت می‌کند. یکی از آنان، جایی در کمرکشِ کوه را نشان می‌دهد و می‌گوید «ارابه‌رو» بوده است! ظاهراً مبالغه می‌کند. او «عبدالله…..»[2]، کارمند نیروگاهِ لوشان است و سی و یک ساله. پاره‌وقت به هم‌کارانش در این‌جا کمک می‌کند. «کرم نوروزی» 44 ساله است. او چنان شکسته و رنجور است که بیست سال بزرگ‌تر و شکسته‌تر نشان می‌دهد. خانواده‌اش در رودبار، پشتِ پمپ بنزین، سکنا دارند. در زمین‌لرزه‌ی بهارِ 69، چهار فرزندش را همین‌جا از دست داد. «علی نوروزی» که 18 بهار را پشت سر گذاشته بود. «بهمن نوروزی»، 15 بهار. «حوا نوروزی»، 10 بهار. و «ماسوره نوروزی» تنها یک بهار! اشک‌هایش سرازیر می‌شود، سخنش به لرزه می‌افتد. در این‌جا، اجباری برای نفس کشیدن وجود دارد. می‌گویم نام بچّه‌هایت را در ماهنامه‌ی گیله‌وا می‌نویسم به یادگار بماند! آهی از ته دل می‌کشد. برای چوپان نوروزی، یک دختر و دو پسر به‌جا مانده است. می‌گوید: «بعد از زمین‌لرزه، وام دادند و دوباره زاغه را ساختیم.» پوششِ بامِ زاغه، که از جادّه‌ی مشرف بر آن دیده می‌شود، نیمی قیراندود است. و نیمی دیگر با حلب، پوشیده شده. سه منفذ در سقفِ آن تعبیه شده که گویا آن‌ها را به دلیلِ آغل، نورگیر و هواکش بودن، ایجاد کرده‌اند.

چوپانِ فرتوتی با گلّه‌ی گوسفندانش از راه می‌رسد. خود را «قربان‌علی شعبانی» معرفی می‌کند. فرزندش «محمد شعبانی» را در زمین‌لرزه‌ی سال 69 از دست داده است. شگفت است چگونه با این سن و سالِ زیاد، از نشیبِ درّه‌ها می‌گذرد و به فرازِ قلّه‌ها صعود می‌کند! این است آن اجباری که برای نفس کشیدن در این‌جا وجود دارد. در پاسخ به عباسی می‌گوید: «دندان ندارد که نی بزند.» سکوت و خلوتِ کوهستان را چگونه تاب می‌آورد؛ آن هم بدونِ نواختنِ نی! صحنه‌ای تماشایی، برّه‌ای از پستانِ مادرش در دلِ کوهستان شیر می‌نوشد. آن صدای خشن و فریادِ سهمگین که کوهستان را دربرگرفته بود از حنجره‌ی همین شبانِ پیر بود.

وارد جادّه‌ی کاروان‌رو می‌شویم. خوشدل با نشان دادنِ علائمی، از جمله بوته‌های دو سمتِ باریکه‌ی راه می‌گوید؛ کاروانیان از آن‌جا می‌گذشته‌اند!

در درّه، خُرده چوب‌هایی برای افروختن آتش و درست کردنِ نهار جمع‌آوری می‌کنیم. به آن در «لویه» (زادگاهِ خوشدل که در آن پایین است) «ویلی‌بَر vilib¶r» یعنی با خارِ فراوان می‌گویند.

خوشدل در سراشیبِ بازگشت، درباره‌ی روستاهای روبه‌رو توضیحاتی می‌دهد. «کلشتر» که دیده می‌شود به ضرب‌المثلی اشاره می‌کند:

«قاطر خینی‌یه رِه کلشتری‌یا بَمَرست، عزب اوغلی‌یا خواسگاری.

qât¶r xiniy¶re kelešteriy¶ b¶marest, az¶b oqliyâ xâs¶gâri.

یعنی کلشتری را برای خریدنِ قاطر نفرست، جوانِ عزب را برای خواستگاری.

به امام‌زاده هاشم که می‌رسیم همه ساکت نشسته‌ایم. در ذهنم تعبیری از خوشدل را، در توجیه خسّتِ رودباری‌ها، مرور می‌کنم: اگر تکّه چوبی را در دشتِ گیلان بر زمین بیندازید، بی رنج و زحمت سبز می‌شود. امّا در رودبار از جان مایه می‌گذارند تا نهالی سبز شود. همین است که رودباری‌ها در هزینه کردنِ چیزی که برایش سخت کوشیده‌اند، خسّت نشان می‌دهند.

 تابستان 1393، چند توضیح: امروزه روستای کوشکِ جدید نیز، متروکه شده است و ساکنینِ آن به «پی‌یارِند piyâren» یا «خولِه‌سرِ بالا xoles¶re bâlâ» کوچیده‌اند. یدالله صابری، فوت کرده است و جلال بشیری، ازدواج.[3]



1- متأسفانه عکس‌های سفرِ ما می‌سوزد و از چاپ درنمی‌آید.

2- فامیلی او در پارگیِ چرکنویس‌ام از بین رفته است.

1. از محمدعلی جعفری (محقّق رودباری) که اطلاعات به روز شده را در اختیارم گذاشته‌اند تشکّر می‌کنم.

یک فکر در “یک روز در فیلده (تابستان 1372)”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Current ye@r *