پوتو-آ

 نویسنده: آناتول فرانس

مترجم: رضا ستوده

برای ناتاشا

آناتول فرانس2 نویسنده و منتقد شهیر فرانسوی‌ست که تمام عمرش را وقف تلاش برای برقراری عدالت اجتماعی کرد. او در سال 1921 موفق به اخذ جایزه‌ی نوبل ادبیات شد. از بهترین آثار او می‌توان به جزیره پنگوئن (1908) و شورش فرشتگان (1914) اشاره کرد.

آقای بقژقه3 گفت: «وقتی بچه بودیم باغچه کوچولوی، ما که طولش بیش‌تر از 20 قدم هم نمی‌شد، برای ما یه دنیای بزرگ پر از شادی و وحشت بود.» زوئه که مثل همیشه با لب‌های به هم فشرده لبخند می‌زد و بینی‌ش از پشت بافتنی که می‌بافت، پیدا بود گفت: «پوتو-آ رو یادت میاد لوسین4 ؟»

«پوتو-آ رو یادم میاد؟، البته که یادم میاد. پوتو-آ از بین همه‌ی تصویرهای دوران بچگی، که از جلوی چشمم رد می‌شن، واضح‌تره. حتی یکی از ویژگی‌های صورت یا شخصیتشو فراموش نکردم. کله‌ی گنده‌ای داشت.»

خانوم زوئه اضافه کرد: «با یه پیشونی کوتاه»

بعد برادر و خواهر با صدایی آهسته و یک‌نواخت، همراه با مسخره‌بازی که انگار بخواهند مشخصات کسی را به پلیس بدهند شروع کردند به توضیح دادن: «یه پیشونی کوتاه».

«لوچ بود.»

«نه نگاهش زیرچشمی بود.»

«جاپای یه کلاغ روی شقیقه‌اش.»

«چونه‌اش دراز بود.»

«قرمز و براق.»

«گوش‌هاش یه جوری بود.»

«چهره‌ش بی‌حالت و بهت زده بود.»

«فقط وقتی به دستاش نگاه می‌کردی می‌تونستی بفهمی تو کله‌ش چی می‌گذره.»

«ظاهرش لاغر و نحیف بود.»

«قدرتش ولی واقعاً استثنایی بود.»

«می‌تونست راحت یه سکه‌ی پنج فرانکی رو بین انگشت شست و نشانه‌ش خرد کنه.»

«آره. شستش خیلی بزرگ بود.»

«شل و ول حرف می‌زد.»

«نه! لحنش کاسبکارانه بود.»

ناگهان آقای بقژقه با ذوق و شوق فریاد زد: «هی! موهای زرد و ریش تُنُکشو فراموش کردیم. باید از نو شروع کنیم.». پائولین5 که با تعجب به این گفت‌گوی عجیب و غریب گوش داده بود، از پدر و عمه‌اش پرسید که چه‌طور یاد گرفته‌اند این دیالوگ‌ها را از حفظ بگویند و چرا این‌قدر تئاتری ادایش می‌کنند. آقای بقژقه با صدای بمش جواب داد: «پائولین! چیزی که همین حالا شنیدی متن مقدسیه. می‌تونم بگم در واقع دعای مخصوص خانواده‌ی بقژقه‌ست و برای جلوگیری از نابودیش من و عمه‌ات باید بهت یادش بدیم. پدربزرگت دخترم، پدربزرگت، الو-آ6 بقژقه، که هیچ‌وقت وقتشو با چیزهای معمولی هدر نمی‌داد، به این دیالوگ به خاطر سرمنشا به وجود آمدنش خیلی اهمیت می‌داد. اسمشو گذاشته بود: «آناتومی پوتو-آ». همیشه می‌گفت که از بعضی جهات پوتو-آ حتی از کارس مپرنانت7 بزرگتره. هرچند دومی مشهورتر و پر زرق و برق‌تر بود، اما شخصیت پوتو-آ وضوح و شفافیت بیش‌تری داشت. دلیل اعتقادش هم این بود که دکتر لدوبل8 بخش‌های 31 و 32 کتاب چهارم رابله9 را هنوز شرح نداده بود. پائولین گفت: «نمی‌فهمم منظورتون چیه؟.»

«دخترم تو پوتو-آ رو نمی‌شناسی ولی اینو بدون که تو دوران بچگی پدر و عمه‌ات، هیچی آشناتر از پوتو-آ نبود.»

پائولین پرسید: «ولی آخه پوتو-آ کی بود؟.»

پدر به جای جواب دادن شروع کرد به خندیدن و خانوم بقژقه هم با لب‌های بسته خندید. نگاه پائولین از چهره‌ی یکی به دیگری می‌رفت. برایش عجیب بود که عمه‌اش این‌طور از ته دل بخندد و عجیب‌تر آن‌که خواهر و برادری که همیشه از نظر فکری کاملاَ با هم متفاوت بودند، حالا به یک چیز واحد می‌خندیدند.

«اگه می خوای پوتو-آ رو بشناسم خب بهم بگو پوتو-آ کی بود؟»

«دخترم پوتو-آ یه باغبون بود. بچه‌ی یکی از باغبون‌های شریف آرتو-آ10، اولش تو سن اومر11 یه گلخونه درست کرد ولی نتونست مشتری‌هاشو راضی نگه داره، بعد از ورشکستگی، کارگر روزمزد شد. منتها صاحبکاراش ازش راضی نبودن.»

دوشیزه بقژقه که هنوز می‌خندید تذکر داد: «لوسین یادت میاد هر وقت پدر نمی‌تونست جای مرکبش، قلم‌مو یا پاکت و قیچی‌شو پیدا کنه، از رو عادت می‌گفت: گمونم پوتو-آ این‌جا بوده؟»

آقای بقژقه گفت: «آره پوتو-آ آدم خوشنامی نبود.»

پائولین پرسید: «تموم شد؟»

«نه دخترم تموم نشده. یه چیز عجیب غریبی در مورد پوتو-آ وجود داشت. ما اونو می‌شناختیم. واسه‌ی ما آشنا بود منتها…»

زوئه گفت: «وجود نداشت.»

آقای بقژقه با حالتی سرزنش‌آمیز به او نگاه کرد «چی می‌گی زوئه؟ چرا متوجه نیستی؟ پوتو-آ وجود نداشت؟!  با چه جرأتی هم‌چین حرفی می‌زنی؟ می‌تونی ثابتش کنی؟ قبل این‌که ثابت کنی پوتو-آ وجود نداشته و هیچ‌وقت هم نبوده، باید وضعیت بودن و حالت‌های مختلف وجود رو در نظر بگیری. پوتو-آ وجود داشت دخترم. هرچند قبول می‌کنم که وجودش عادی نبود.»

پائولین که حسابی دلسرد شده بود گفت: «هرچی بیش‌تر فکر می‌کنم، کمتر به نتیجه می‌رسم».

«اگه صبر کنی حقیقت مثل خورشید دم صبح ذهنتو روشن می‌کنه. دخترم اینو بدون که پوتو-آ در اوج پختگی به دنیا اومد. من هنوز بچه بودم. عمه‌ت هم یه دختربچه کوچولو بود. ما تو یه خونه‌ی کوچیک در حومه‌ی سن‌امر زندگی می‌کردیم. پدر مادرمون در حال گذروندن دوران آرام بازنشستگی شون بودن که یهو سر و کله‌ی یه پیرزن به نام کرنوئیه12 که در مونپلزیق13، ده مایلی دورتر از شهر زندگی می‌کرد، پیدا شد. بعداً فهمیدیم یارو یکی از فامیل‌های مادرم بوده. اونم از این موقعیت سوءاستفاده کرد و اصرار کرد پدر و مادرم هر یکشنبه برای شام برن مونپلزیق، پیشش. اون‌جا بدجوری حوصله‌شون سر می‌رفت، اما پیرزنه می‌گفت اعضای فامیل باید یکشنبه‌ها همه یک‌جا شام بخورن و فقط اونایی که تربیت درست و حسابی ندارن، این رسم قدیمی‌رو نادیده می‌گیرن. پدر ناراحت بود. به طرز ترحم برانگیزی از این وضعیت رنج می‌برد. اما مادام کرنوئیه این چیزهارو نمی‌دید. هیچی نمی‌دید. مادرم هم با این‌که شاید بیش‌تر از پدر رنج می‌کشید، ولی زورکی لبخند می‌زد و تحمل می‌کرد.»

زوئه گفت: «زن‌ها برای رنج کشیدن ساخته شدن.»

«همه موجودات واسه رنج کشیدن به دنیا اومدن. پدر و مادر هر کاری می‌کردن این دعوت‌های وحشتناک را رد کنن بی‌فایده بود. کالسکه‌ی مادام کرنوئیه هر یکشنبه بعد ازظهر برای بردنشان می‌اومد. اونا هم چاره‌ای نداشتن جز این‌که به مونپلزیق برن. همیشه این جوری بود و فقط یه شورش واقعی می‌تونست از پسش بر بیاد. بالاخره هم پدر شورش کرد و قسم خورد که دعوت بعدی مادام کرنوئیه رو رد می‌کنه. و به مادر گفت یه عذر و بهانه‌ی معقول برای نرفتن به این مهمونی‌ها پیدا کنه. این کار از عهده مادر برنمی‌اومد، برای این‌که اهل تظاهر نبود.»

«بهتره این‌جوری بگم لوسین، که مادر دوست نداشت دروغ بگه. وگرنه مثل همه‌ی آدما می‌تونست یه چیزی از خودش بسازه.»

«در واقع هر وقت دلیل خوبی داشت، اونا رو هم به دروغ‌های بدی تبدیل می‌کرد. یادته خواهر که یه روز سر میز ناهارخوری گفت: «خوشبختانه زوئه سیاه سرفه گرفته و بنابراین ما برای یه مدت طولانی مجبور نیستیم به مونپلزیق بریم؟»

زوئه گفت: «آره همین‌جوری بود. »

بعد حالت خوب شد و مادام کرنوئیه اومد و به مادر گفت عزیز دلم من واقعاً دوست دارم تو و شوهرت برای شام یکشنبه به مونپلزیق بیاین. ولی مامان که اکیداً از بابا دستور گرفته بود یه عذر و بهانه‌ای جور کنه، بزرگ‌ترین بهونه‌ای رو که می‌تونست بسازه، آورد، منتها یه بهانه‌ی کاملاً غیر واقعی. «واقعاً متاسفم مادام. ولی یکشنبه قراره باغبون بیاد خونه‌مون.»

همون موقع مادام کرنوئیه از در شیشه‌ای اتاق پذیرایی به باغچه نگاه کرد. باغچه انگار تو یه جنگل پرت بود و به نظر می‌رسید که درخت‌های بلند و درختچه‌های یاسش تا حالا هیچ آشنایی‌ای با داس نداشتند و بعد از این هم  نخواهند داشت.»

«باغبون قراره بیاد واسه چی؟ که تو این باغ کار کنه؟»

«بعد مادر بی‌اختیار چشمش به علف‌های خودرو و گیاه‌های نیمه وحشی افتاد و با نگرانی متوجه شد که عذر و بهانه‌اش چقدر ساختگی به نظر می‌رسه.»

«خب چرا این مرده دوشنبه یا سه‌شنبه نمی‌یاد که تو باغچه‌تون کار کنه؟ یکی از این دو روز بهتره. یکشنبه کار کردن اشتباهه. طول هفته کار داره؟»

«من اغلب متوجه شدم که احمقانه‌ترین دلیل‌ها، کم‌تر با مقاومت روبه‌رو می‌شن و طرف مقابل رو بیش‌تر گیج می‌کنن. مادام کرنوئیه هم خیلی کمتر از چیزی که انتظار می‌رفت، مخالفت کرد و تسلیم شد و در حالی که از صندلی بلند می‌شد پرسید: «عزیزم اسم باغبونتون چیه؟»

مادر فوراً جواب داد: «پوتو-آ».

پوتو-آ اسم یه آدم بود. پس وجود داشت. مادام کرنوئیه رفت در حالی که زیر لب می‌گفت: «پوتو-آ… به نظرم این اسمو می‌شناسم. پوتو-آ پوتو-آ؟ آره من این اسمو خوب می‌شناسم. ولی یادم نمی‌یاد کجا زندگی می‌کنه.»

«روزها می‌ره سر کار. وقتی هم مردم بهش احتیاج دارن، می‌رن همون خونه‌ای که کار می‌کنه، دنبالش.»

«آها حدس می‌زدم که یه ولگرد علافه. از اون آدم‌هاییه که به درد هیچی نمی‌خورن. باید مواظب باشی عزیزم.»

از آن به بعد پوتو-آ تبدیل به یک شخصیت شد.

2

آقای گوبن14 و آقای ژان ماقتو15 داخل شدند. آقای بقژقه موضوع بحث را به آن‌ها گفت: «داشتیم راجع به مردی حرف می‌زدیم که مادرم به وجود آوردش. مادر یه باغبون در سن‌امر خلق کرد. براش اسم گذاشت و اون هم زندگی‌شو شروع کرد.»

آقای گوبن در حالی که عینکش را پاک می‌کرد، گفت: «ببخشید قربان ممکنه جمله‌تونو یه بار دیگه تکرار کنین؟»

آقای بقژقه گفت: «با کمال میل. باغبونی وجود نداشت. مادرم گفت منتظر باغبونم و بلافاصله باغبون به وجود اومد و شروع به کار کرد.»

آقای گوبن پرسید: «چه‌طور همچین چیزی ممکنه. در حالی که طرف اصلاً وجود نداشته؟»

آقای بقژقه پاسخ داد: «آخه یه جورایی واقعاً وجود داشت»

آقای گوبن به تندی با لحن تحقیرآمیزی جواب داد: «منظورتون اینه که تو عالم خیال وجود داشت؟»

پروفسور با هیجان گفت: «در عالم خیال نه. مگه در واقعیت شخصیت‌های افسانه‌ای نمی‌تونن روی آدم تأثیر بذارن؟ آقای گوبن اگه به اسطوره‌شناسی فکر کنین، می‌فهمین که به جای شخصیت‌های حقیقی این چهره‌های خیالی هستند که عمیق‌ترین و بادوام ترین اثراتو روی ذهن ما می‌ذارن. در تمام زمان‌ها و سرزمین‌ها چیزهایی که از پوتو-آ واقعی‌تر نبودن تونستن باعث عشق و نفرت، وحشت و امید، تشویق به جنایت و پیش‌کش کردن قربانی  بشن. همین چیزها قوانین و رفتارهای آدم‌ها رو شکل دادن. آقای گوبن به اسطوره‌شناسی دوره‌های مختلف  فکر کن. قبول می‌کنم که پوتو-آ یه شخصیت افسانه‌ایه، گرچه تا حدی مبهمه. یه اسطوره‌ی گستاخ که با روستایی‌های شمالی ما روی یک میز می‌نشست همچین چهره با ارزشی نبود که تو یکی از نقاشی‌های ژوردن16 و یا در یکی از داستان‌های لافونتن17 حضور داشته باشه، یا بشه پسر پشمالوی نقاشی سیکراکس18 و به دنیای عجیب شکسپیر راه پیدا کنه. پوتو-آ یه موجود بد شانسه که تا ابد به وسیله‌ی نقاش‌ها و شاعرها تحقیر می‌شه و شکوه و رازوارگی یا ویژگی منحصر به فردی هم نداره و از ذهن کسی بیرون اومده که فقط سواد خوندن و نوشتن داشته. کسی که ذهنش فاقد قدرت تصویرسازی بوده تا بتونه داستانی ازش بسازه. گمان می‌کنم چیزهایی که گفتم برای روشن کردن سرشت واقعی پوتو-آ کافی باشه.»

آقای گوبن گفت: «متوجه هستم.» بعد آقای بقژقه ادامه داد: «پوتو-آ وجود داشت. تأکید می‌کنم وجود داشت. آقایون اگه درست فکر کنین با من هم‌عقیده می‌شین که تصور ما از وجود داشتن فقط یه رابطه رو بین فاعل و خصوصیاتش نشون می‌ده. فقط همین رابطه و بس.»

ژان ماقتو گفت: «بدون شک همین‌طوره. ولی چیزی که وجود داره، حتماً یه ویژگی‌هایی هم داره وگرنه هیچه. شنیدم که خیلی وقت پیش یکی گفته: من هستم، آن‌چه هستم. ولی هرکی که این حرف رو زده بی‌احتیاطی زیادی کرده. با این کلمات بی‌معنی به طور ضمنی می‌گه که ویژگی‌ها و روابط وجود خارجی ندارن. بنابراین عدم وجود خودشو عجولانه تأیید می‌کنه. شرط می‌بندم که از اون موقع دیگه کسی اسم این مرد رو نشنیده.» آقای بقژقه گفت: «شرطو باختی. اون تأثیرات بد این کلمات خودپسندانه رو را با زنجیره‌ای از صفت‌های خوب خودش تصحیح کرد. درباره پوتو-آ خیلی حرف‌ها زده شده ولی اغلب به دور از عقلانیت.» آقای گوبن گفت: «متوجه نمی‌شم.» ژان ماقتو پاسخ داد: «مهم نیست.» و از آقای بقژقه خواست که درباره‌ی پوتو-آ بیش‌تر صحبت کند.

پروفسور گفت: «از توجه‌تون متشکرم. در واقع پوتو-آ در نیمه‌ی دوم قرن نوزدهم در سن‌امر به دنیا آمد. براش بهتر بود چند قرن قبل در جنگل آردن19 یا بروسلیاند20 به دنیا بیاد. اون وقت می‌تونست تبدیل بشه به یه روح شریر با یه هوش فوق‌العاده.»

پائولین گفت: «یه فنجان قهوه آقای گوبن.»

ژان ماقتو سوال کرد: «یعنی پوتو-آ یه روح پلید بود؟»

آقای بقژقه پاسخ داد: «یه جورایی شر بود. با این وجود نه کاملاً شر. از اون شیطون‌هایی بود که می‌گن خیلی پلیدن ولی وقتی می‌شناختیشون می‌تونستی چیزهای خوبشون رو هم کشف کنی. گمونم در مورد پوتو-آ عدالت اعمال نشده. مادام کرنوئیه در مخالفت باهاش تعصب نشون می‌داد. و فوراً مشکوک شد که باید یه ولگرد دائم‌الخمر یا یه دزدی، چیزی باشه. اما بعد فکر کرد از اون‌جایی که خلاصه مادرم استخدامش کرده، شاید به نفعش باشه که اون هم پوتو-آ رو به جای باغبون فعلیش که دستمزد بیش‌تری می‌گرفت، استخدام کنه. فصل مرتب کردن درخت سرخدار از راه می‌رسید. با خودش فکر می‌کرد اگر الو-آ بقژقه‌ی فقیر، پوتو-آ رو با یه کم پول راضی می‌کنه پس خودش که ثروتمنده می‌تونه از این هم کم‌تر بهش دستمزد بده. آخه رسم بود که ثروتمندها کم‌تر از فقیرا پول خرج کنن. و از همون لحظه در خیالش درخت‎های سرخدار رو در ازای یه پول ناچیز، صاف و کروی و هرمی شکل تصور کرد و با خودش گفت: «باید مراقب باشم پوتو-آ ولگرد و دزد نباشه. اگه مواظب باشم ریسک نداره.  تازه یه کم پول هم پس‌انداز می‌کنم. بعضی وقت‌ها این کارگرهای فصلی از استاد کارهای ماهر بهتر کارشونو بلدن.» بعد هم تصمیم گرفت فکرشو عملی کنه و به مادرم گفت: «پوتو-آ رو پیش من بفرست عزیز دلم. من بهش تو مونپلزیق کار می‌دم.» مادرم هم قول داد که با کمال میل این کارو بکنه. ولی در واقع غیرممکن بود. مادام کرنوئیه منتظر پوتو-آ ماند و بی‌خود هم انتظار کشید. او آدم مصری بود و وقتی تصمیم می‌گرفت، مصمم بود عملی‌اش کنه. دفعه‌ی بعد که مادرمو دید از این‌که خبری از پوتو-آ نشده، گلایه کرد: «عزیز دلم بهش نگفتی که من منتظرش بودم؟»

«چرا منتها اون آدم عجیب غریبیه.»

«اوه من این‌جور آدم‌ها رو می‌شناسم کاملاً، پوتو-آی تورو درک می‌کنم. ولی هیچ کارگری نمی‌تونه اون‌قدر دیوونه باشه که از کار کردن تو مونپلزیق صرف نظر کنه. فکر می‌کنم خونه‌م اون‌قدر مشهور باشه که پوتو-آ با یه اشاره‌ام بیاد. تو بگو خونه‌ش کجاست خودم میرم پیداش می‌کنم.» مادرم جواب داد: «پوتو-آ کجا زندگی می‌کنه؟ هیچ معلوم نیست اصلاً خونه‌ای داشته باشه. نشونی‌یی نداره. دوباره هم ندیدمش، مادام. فکر کنم قایم شده باشه.» مادرم نمی‌تونست بیش از این به اصل مطلب نزدیک بشه و مادام کرنوئیه هم با شک و تردید بهش گوش می‌داد. به مادرم مشکوک شده بود که نکنه پوتو-آ رو فریب داده باشه و از انظار عموم پنهان کرده باشدش تا از دستش نده. و در خیالش فکر می‌کرد مادرم یه زن خودخواهه. قضاوت‌های تاریخی هم اساسی بهتر از این ندارن.»

پائولین گفت: «کاملاً درسته.»

زوئه در حالی که نیمه خواب بود گفت: «چی درسته؟»

«این‌که قضاوت تاریخ اغلب غلطه. بابا من یادمه که شما یه روز گفتی این از ساده‌دلی مادام رولانده21 که فکر می‌کنه بین ما و نسل بعد هیچ تفاوتی وجود نداره. و متوجه نیست اگه هم دوره‌ای‌هاش بدجنس‌ان، نسل‌های بعدی هم همون‌جور بدجنس می‌شن.»

مادموازل زوئه با لحنی جدی پرسید: «این چه ربطی به داستان پوتو-آ داره؟»

«خیلی هم زیاد ربط داره عمه.»

«نمی‌فهمم»

آقای بقژقه که اعتراضی به پرت شدن از موضوع نکرده بود، به دخترش پاسخ داد: «اگه قرار باشه بی‌عدالتی در این دنیا جبران بشه، هیچ‌وقت لازم نمی‌شه کار دیگه‌ای انجام بدیم. آیندگان چه‌طور می‌تونستن در مورد مرده‌هایی که فقط در سایه بودن، منصف باشن؟ می‌شد اصلاً تعقیبشون کرد؟ می‌شد ازشون سؤال کرد؟ به محض این‌که امکانش پیش می‌اومد، باهاشون عادلانه رفتار بشه، فراموش می‌شدن. اصلاً می‌شه عادل بود؟ عدالت چیه؟ به هرحال مادام کرنوئیه مجبور بود قبول کنه مادرم گولش نمی‌زنه و پوتو-آ رو هم نمی‌شه پیدا کرد. او هیچ وقت از جستجو برای پوتو-آ دست نکشید. از همه‌ی دوست و فامیل و در و  همسایه و حتی پیش خدمت‌ها و بازاری‌ها پرس و جو کرد که پوتو-آ رو می‌شناسن یا نه؟ فقط دو سه نفر گفتن که اصلاً اسمشو نشنیده‌ن، ولی اکثراً فکر می‌کردن که دیدنش. یه آشپز گفت که: «می‌شناسمش ولی قیافه‌ش الان یادم نیست.» نقشه‌بردار جاده در حالی که گوششو می‌خاروند گفت: «پوتو-آ…؟ چرا. خیلی خوب می‌شناسمش ولی دقیقاً نمی‌تونم بهت نشونش بدم.» دقیق‌ترین اطلاعات از طرف کارمند ثبت احوال مسیو بلیز بود که گفت پوتو-آ را برای بریدن درخت‌های حیاطش از نوزدهم تا بیست و سوم اکتبر در فلان سال به کار گرفته.

یک روز مادام کرنوئیه نفس زنان وارد اتاق مطالعه پدر شد و گفت: «همین حالا پوتو-آ رو دیدم. آه آره همین حالا دیدمش. یعنی فقط فکر می‌کنم که دیدم؟ نه مطمئنم که دیدمش. اون یواش یواش بغل دیوار مسیو تن شانت22 راه می‌رفت. بعد پیچید تو خیابون ابس.23 بعدش قدم‌هاشو تند کرد و من هم گمش کردم. یعنی خودش بود؟ نه شک ندارم؛ خودش بود. یه مرد پنجاه ساله که خل و چل به نظر می‌رسید. لاغر بود و عین ولگردها یه پیرهن کثیف پوشیده بود.» پدرم گفت: «یه همچین کسی با این مشخصات خود پوتو-آ ست.»

«من که گفتم خودش بود. تازه صداش کردم. داد زدم پوتو-آ، اون هم برگشت. کاراگاه‌ها هم وقتی می‌خوان از هویت یه مجرم تعقیبی مطمئن بشن همین کارو می‌کنن. نگفتم خودش بود؟ خب من موفق شدم رد پای پوتو-آی شما رو دنبال کنم. خیلی ناجنس به نظر می‌رسید. و شما هم خیلی بی‌احتیاطی کردین که استخدامش کردین. من می‌تونم صورت آدم‌ها رو بخونم. هرچند فقط پشتشو دیدم قسم می‌خورم دزد بود. شاید هم قاتل. یه جای بریدگی رو گوشش بود. هیچ کس نمی‌تونه از دست من فرار کنه. آقای بقژقه‌ی عزیز! اگه نمی‌خواین جون خودتون و زن و بچه‌تون به خطر بیفته، اجازه ندین دوباره پاشو تو این خونه بذاره. حرفمو گوش کنین و همه قفل‌های خونه رو هم عوض کنین.»

«دو سه روز بعد سه تا از خربزه‌های مادام کرنوئیه از باغچه‌ش دزدیده شدن و از اون‌جایی که دزد پیدا نشد به پوتو-آ مظنون شد. ژاندارم‌ها به منپلزیق اومدند و گزارش‌هاشون شک مادام کرنوئیه رو تقویت کرد. درست همون‌موقع یه دسته از دزدها دور و بر باغچه پرسه می‌زدن. این بار ولی به نظر می‌رسید دزدی فقط توسط یه نفر و خیلی هم با مهارت انجام شده. دزد به چیزی صدمه نزده بود. و رد پایی هم روی زمین مرطوب جا نمونده بود. مجرم کسی جز پوتو-آ نمی‌تونست باشه. این عقیده گروهبان بود. که مدت‌ها در مورد پوتو-آ شنیده بود و تمام سعیش این بود که دستگیرش کنه. تو مجله‌ی سن‌امر هم یه مقاله درباره سه تا خربزه‌ی‌ مسروقه مادام کرنوئیه آمده بود و ویژگی‌های پوتوآ هم بر اساس اطلاعات همشهری‌ها هم شرح داده شده بود: «پیشانی کوتاهی داشت. لوچ بود. ظاهر مکاری داشت. علامتی روی شقیقه‌اش بود. گوشش بریدگی داشت. لاغر و قوزی بود با  ظاهری نحیف، اما در عین حال آن‌قدر قوی بود که راحت می‌توانست سکه پنج فرانکی را بین انگشتان شست و نشانه‌اش خم کند.»

روزنامه می‌گفت: «شواهد قاطعی وجود داره که پوتو-آ مرتکب دزدی‌های ماهرانه زیادی شده.»

«پوتو-آ مهم‌ترین موضوع بحث شهر بود. یک روز خبر رسید که دستگیر و زندانی شده. ولی به زودی فاش شد مردی را که به جای پوتو-آ گرفتند، دستفروشی به نام ریگو برت24 بوده. ولی وقتی که چیزی علیه‌ش پیدا نکردن، تبرئه شد و بعد از دو هفته بازداشت موقت آزادش کردند. ولی باز هم خبری از پوتو-آ نشد که نشد. و بعد دزدی دیگه‌ای توی خونه‌ی مادام کرنوئیه اتفاق افتاد و این بار انگار دزد جسورتر هم بود چون سه تا قاشق چای‌خوری رو از داخل بوفه‌ی منزل برداشته بود. او این دزدی رو هم کار پوتو-آ می‌دونست؛ حالا شب‌ها خواب‌زده دراز می‌کشید. یه زنجیر هم به در اتاق خوابش آویزون کرده بود و بیدار بود.»

3

در حدود ساعت 10 وقتی‌که مادموازل بقژقه در تختش آماده خوابیدن می‌شد به برادرش گفت: «فراموش نکنی بهش بگی که چطوری پوتو-آ آشپز مادام کرنوئیه رو گول زد.» برادر جواب داد: «همین الان داشتم بهش فکر می‌کردم. بهترین قسمت داستانو که نباید حذف کرد. ولی این قسمت باید سر جای خودش گفته بشه. آره. پلیس به دقت دنبال پوتو-آ می‌گشت اما پیدایش نمی‌کرد. پیدا کردن پوتو-آ برای همه افتخار محسوب می‌شد، اما بدخواه‌های سن امر که تعدادشون کم هم نبود، بالاخره موفق شدند. پوتو-آ هم زمان این‌جا و اون‌جا، تو خیابون، مزرعه و جنگل دیده می‌شد. بنابراین ویژگی دیگه‌ای به خصلت‌هاش اضافه شد؛ عطیه‌ی الهی «حضور همیشگی» رو که خیلی از قهرمان‌های افسانه‌ای مشهور هم صاحبش بودن به پوتو-آ نسبت دادن. یعنی توانایی طی‌الارض کردن یا ظاهر شدن آنی در جایی‌که از همه کم‌تر انتظارش می‌ره. طبیعتاً این مسئله خیلی وحشتناکه. پوتو-آ مظهر ترس در سن امر بود. مادموازل کرنوئیه که معتقد بود پوتو-آ سه تا خربزه و سه قاشق چای خوری‌ش رو دزدیده در منپلزیق سنگر گرفته بود و با یه ترسی دائمی زندگی می‌کرد. نرده و چفت و قفل و این جور چیزها نمی‌تونستن مطمئنش کنن. پوتو-آ براش یه موجودی نامرئی شده بود که می‌تونست از وسط درهای بسته رد بشه. بعدتر یه خبر خونگی هم وحشتش رو دو برابر کرد. و بالاخره زمانی رسید که اون زن دیگه نمی‌تونست اشتباهش رو قایم کنه. ولی همون‌طور یک‌دندگی به خرج می‌داد و خائن رو معرفی نمی‌کرد.»

مادموازل زوئه گفت «اسمش گودول25 بود.»

«آره اسمش گودول بود. این زن فکر می‌کرد که یه ریش بلند شاخ شاخی از مصائب عشق حفظش می‌کنه. انگار این ریشی دیگه جوان نبود و نمی‌تونست از عفت گودول محافظت کنه. مادام کرنوئیه عاجزانه از گودول خواست تا اسم مردی رو که بهش خیانت و بعد ترکش کرده و به خاک ذلتش نشونده فاش کنه. اشک‌های گودول ناگهان سرازیر شدند. اما اون حرفی نزد. نه تهدید فایده داشت و نه التماس. مادام کرنوئیه به تحقیق دراز مدت و دقیقی دست زد و سیاستمدارانه از همسایه‌هایش چه مرد و چه زن، کاسب‌، باغبان، نقشه‌بردار جاده و ژاندارم تحقیق کرد اما چیزی دستگیرش نشد. دوباره برای اعتراف کشیدن از گودول تلاش کرد: «هرجور که خودت دوست داری بهم بگو کار کی بوده؟» گودول ساکت موند. ناگهان مادام کرنوئیه همه چیز رو فهمید: «کار پوتو-آ ست. چرا قبلاً حدس نزده بودم؟ کار پوتو-آست ..دختر بیچاره. اوه دختر غمگین. حیوونکی!»

مادام کرنوئیه نتیجه گرفت که پوتو-آ پدر پسر آشپز است. از رئیس دادگاه گرفته تا سگ مرد چراغچی26، همه و همه گودول و سبدش رو می‌شناختنن. این خبر که پوتو-آ گودول رو گول زده شهر رو پر از خنده و تعجب و تحسین کرده بود. پوتو-آ به عنوان یه دخترکش غیر قابل مقاومت در اومد که معشوق یازده هزارتا باکره بود. بعد هم پدر پنج یا شش بچه‌ی دیگه در  این منطقه‌ی کوچیک شد. مردم می‌گفتند به خاطر لذت غیر قابل توصیفی که به مادرها منتقل شده نوزادها اصلاً شبیه به پدر نیستن. نوزاد خدمتکار آقای مارشال که بقالیشو با شعار «به امید دیدار…» تزیین کرده بود، دختر کارگر یک نانوا و بچه‌ی افلیجی اهل پون بیکه27 همه و همه بچه‌هایی بودند که حاصل جذابیت پوتو-آ محسوب می‌شدند. مردم شایعه کرده بودند: «یه غول بی شاخ و دمه».

«بنابراین پوتو-آ به یه اسطوره‌ی نامرئی تبدیل شده بود که تمام دوشیزه‌های شهر رو تهدید می‌کرد. در حالی‌که مسن‌ترین آدم‌های شهر می‌گفتن که: دوشیزه‌های این منطقه از زمان‌های بسیار قدیم بدون ترس این‌جا زندگی می‌کردند. در تمام شهر و مناطق اطرافش، پوتو-آ هم‌چنان به نحو نامحسوسی به خانه‌ی ما ربط داده می‌شد. بعضی‌ها می‌گفتن که گاهی اونو در حال پریدن از دیوار باغچه دیده‌ان. اون هیچ‌وقت رو در رو دیده نشد ولی ما مرتباً سایه‌ش، صداش و حتی جاپاشو می‌دیدیم. چند باری اونو از پشت تو گرگ و میشی هوا و در خم جاده دیدیم. عقیده‌ی من و خواهرم مدام در موردش تغییر می‌کرد. اگرچه تو ذهنمون همچنان زشت و بدخواه باقی مونده بود، اما کم‌کم شبیه یه بچه‌ی ساده می‌شد. رشدش بیش‌تر از این‌که واقعی باشه، شاعرانه بود. پوتو-آ کم‌کم شکل یه داستان عامیانه و ساده‌دلانه رو گرفت. مثل رفتگری که چشم‌های بچه‌ها رو تو شب می‌بنده نبود، از اون‌هایی نبود که شب‌ها دم کره اسب‌ها رو  تو اصطبل ببنده. نه دهاتی بود و نه پر جذبه. با این‌همه شرارت‌های خاص خودشو داشت. عادت داشت برای عروسک‌های خواهرم با جوهر سبیل درست کنه. توی تخت قبل از این‌که خوابمون ببره صداشو می‌شنیدیم. همراه سگ‌ها پارس می‌کرد در آسیاب‌ها آه و ناله راه می‌انداخت. آهنگ‌های مست‌های خیابانی رو زمزمه می‌کرد. چیزی که موجب حضور و آشنایی مدامش با ما بود و باعث می‌شد بهش علاقه‌مند باشیم خاطراتی بود که در اشیای پیرامون ما منعکس می‌کرد: عروسک‌های زوئه، دفتر مشقم که صفحه‌هاشو لک می‌انداخت و از بین می‌برد، دیوار باغ که از بالا ما نور چشم‌های قرمزش رو در سایه می‌دیدیم. گلدون آبی ای که پوتو-آ تو زمستون باعث شد ترک برداره، البته اگه ترکش مال سردی هوا نبوده باشه. درخت‌ها، خیابان‌ها، نیمکت. همه چیز ما رو به یاد پوتو-آ می‌انداخت. پوتو-آی ما، پوتو-آی بچه‌ها، موجودی محلی و افسانه‌ای. اگرچه شهرت و شاعرانگی آدم‌های وحشتناک جنگلی و الهه جنگل تسالین‌ها28 و سیسیلی‌ها رو نداشت، ولی به هرحال یک نیمه خدا بود. از نظر پدرمون شخصیت پوتو-آ خیلی فرق می‌کرد. سمبلیک بود و از نظر فلسفی مهم. پدرمون با افسوس به انسان نگاه می‌کرد. آدمها رو منطقی نمی‌دونست. خطاهای غیر عمد آدمهایی که ذاتاَ ظالم نبودن سرگرمش می‌کرد. اعتقاد به پوتو-آ به این خاطر براش جالب بود که به نظرش انسانیت رو به صورت چکیده و خلاصه شده در معرض دید قرار می‌داد. پدر ما اهل طنز و کنایه بود. درباره پوتو-آ جوری صحبت می‌کرد که انگار واقعاً وجود داره. بعضی وقت‌ها سرسخت بود و جزئیاتو این‌قدر دقیق توصیف می‌کرد که مادرم کاملاً شوکه می‌شد: «هر کی ندونه فکر می‌کنه جدی حرف می‌زنی عشقم.» و ممکن بود بگه: «ولی خودت خیلی خوب می‌دونی که …»

پدر با تندی جواب می‌داد: «تمام سن امر به وجود پوتو-آ اعتقاد دارن چه جوری می‌تونم به عنوان یه شهروند محترم انکارش کنم؟ آدم باید قبل از این‌که مقاله‌ای در رد این عقیده‌ی جهانی بنویسه، کاملاً فکر کنه.»

«فقط روشنفکرها با هم‌چین چیزی مشکل دارند. پدرم قلباً طرفدار گاسندی29 بود. او نگاه شخصیشو با عقیده‌ی عمومی مطابقت می‌داد و یه چیز بینابین پیدا می‌کرد. مثل همه‌ی سن امری‌ها به وجود پوتو-آ معتقد بود ولی قبول نمی‌کرد که تأثیر مستقیمی روی دزدی خربزه‌ها و گول زدن آشپز داشته باشه. مثل یه همشهری خوب ایمانشو نسبت به پوتو-آ اعتراف می‌کرد و با پوتو-آ در مورد وقایعی که در شهر اتفاق می‌افتاد شراکت می‌کرد. همه جوره آدم خوب و اهل فکری بود. از طرف دیگه مادرم خودشو مسئول تولد پوتو-آ می‌دونست و حق هم داشت. برای این‌که در واقع هم پوتو-آ از توی لاطائلات مادر دنیا اومده بود. همون‌طور که کلیبن30 ساخته و پرداخته ذهن یک شاعر بود. البته این دو جرم با هم قابل مقایسه نبودن و تفسیر مادرم در قد و اندازه‌های تفسیر شکسپیر نبود. با این وجود متعجب بود که می‌دید چطور یک اشتباه کوچیک می‌تونه تا بی‌نهایت رشد کند و یک دروغ کوچولو به چنان موفقیت اعجازآوری تبدیل بشه که نه تنها هیچ چیز نتونه متوقفش کنه بلکه در تمام شهر پخش بشه و تهدید کنه که یه روز تمام جهانو تسخیر می‌کنه. یه روز از این فکر که چاخانش به نسل بعد برسه رنگ از رخسارش پرید. خدمتکاری که تازه آمده بود گفت مردی سراغ خانوم را می‌گیرد و می‌خواهد او را ببیند: «گفت می‌خواد با مادام صحبت کنه.»

«چه جور آدمیه؟»

«پیرهنش شبیه لباس کارگرای مزرعه است.»

«اسمشو گفت؟»

«بله مادام.»

«خب چیه؟»

«پوتو-آ.»

«خودش گفت که اسمش همینه؟»

«پوتو-آ. بله مادام.»

«و الان این‌جاست؟»

«بله مادام تو آشپزخونه منتظره.»

«خودت دیدیش؟»

«بله مادام.»

«چی می‌خواد؟»

«چیزی نگفت. گفت فقط به خود مادام می‌گم.»

«برو دوباره سؤال کن ببین چی می‌خواد.»

وقتی خدمتکار دوباره به آشپزخونه برگشت. پوتو-آ دیگه اون‌جا نبود. جزئیات این دیدار بین خدمتکار تازه و پوتو-آ هیچ‌وقت روشن نشد. ولی گمونم از همون روز به بعد مادرم کم‌کم معتقد شد که پوتو-آ فقط اختراع او نیست و واقعاً وجود داره.

توضیحات

1. Putois                     2. Anatole France (1844-1924)         3. Bergeret            4. Lucian

5. Pauline                   6. Eloi

7. Quaresmepranant شخصیتی غول مانند و افسانه‌ای در کتاب چهارم رابله که شش شخصیت متفاوت به او نسبت داده شده است.

8. Ledouble               9. Rabelais) 1483-1553)          10. Artois                  11. Saint omer

12. Counouiller        13. Monplaisir                           14. Goubin                15. Jean Maghteau

16. Jordaëns             17. La Fontaine                          18. Sycorax               19. Arden

20. Broceliande        21. Roland                                  22. Tenchant            23. Abesses

24. Rigobert              25. Gudule

26. در زمان قدیم چراغچی مسئول روشن و خاموش کردن چراغ خیابان‌ها بود.

27.                              28. Thessalian

29. Gassendi (1592 -1655)  گاسندی فیلسوف و دانشمند فرانسوی‌ست که سعی کرد پلی بین مسیحیت و علوم تجربی بزند.

30. Caliban

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Current ye@r *