شعر

 علی‌رضا پنجه‌ای

تریلوژی*

در شگفتای مرگ

در شگفتای مرگ سیامک دوستدار

 تمام نشده

تمام شدی

عمرت گلوله‌ی برفی

که در گرمای سرانگشتان ما

آن قدر بازیچه شد

که بازی تمام نگشته

                        تمام شد

نه این که تو بازنده‌ی بازی ِ زندگی باشی

نه ما    که برنده!

این “مرگ بازی” ِ  نیمه تمام ِ ما بود

که با ناتمام ِ تو

                        تمام شد.

30-1-93

تلخند مرگ

با تلخندِ همیشگی ات

مرگ را به سخره گرفتی

تن کشتی و جان به ما گفتی

                                    رها

                                       در آسمان ِ

خاکستری

بادا اگر چنین به رستاخیز      مرگ رواست

ما نیز زنده بگور

                        گور به پشتیم

                                        حمایل

در رفت و آمدِ حجمی میان ِ زندگی و مرگ

30-1-93

 

یغما

دنیا اگر با ستاره‌ها  قهر است

واخواست آه‌های توست

چندان که کال کال

در گره گاهِ بغض نهان

                        جان است

و رمزگانی هیچ

از این خود شکستن رصد نشد

- تو “دوستدار” چه بودی

- چه “دوستدار” تو؟

بود و نبود ِ تو

همین بود

که هیچ مگوی خود بودی

و ما در شگفتای مرگت

انگشت بر لب

تندیس وار

به جست و جوی

                جانی از تو شدیم

                                 که به یغما رفت.

31-1-93

دو شعر از عفت کیمیایی

1

به ساعت ِخوش

تو بیداری

بیا دوست داشته باشیم.

همین اوقات ِ بی‌وقت زیباست

کاکل‌ات را شانه می‌زنم

تا سیگاری بگیرانم

و شال‌ات را دور گردن‌ات …

برخیز

زیاد وقت نمی‌گیرد

خاک پف کرده و،

قرارمان لو می‌رود.

و، ما در همین بی‌وقتی

دور ِمان را زده‌ایم

به ساعت ِ خوش.

2

فقط کمی مه ریخت

کمی شاید برف بارید

کمی هم خاک را معطر کردی، همین.

… دورت بگردم، هنوز که نمرده‌ای!

تو می‌خندی

خاکستر ِ سیگار را می‌تکانم و،

بر لبت می‌گذارم، دوباره

در خاک، کمی جمع و جورتر

جایمان می‌شود حتماً.

الهی …

کمی مه

کمی برف

کمی عطر.

تو می‌خندی!

ما ، خودمان می‌دانیم

هنوز که، نمرده‌ای!

فرهاد رضاپور

سنگ صبور

در گوشِ باد،

گفت؛

پیامی،

به همتایِ شرقی‌اش

پنجره.

که انتهایِ نگاهم

هر روز،

ستاره‌ای‌ست

                 صبور

رؤیاهایم.

به زمین بگو؛

لختی آهسته؟

خواهم آغوش،

بر طلوع بگشایم!

آذر 91

حسین نوروزی‌پور

چه

نیمه روزهایی

بریده از پیراهن زمستان

دوخته‌ام

در طرح عاشقی

و چه نیمه برشی

از تصویر تو ساخته‌ام

که روزی

زیر درختی

در آفتاب

بنماید الماس

در ریزخندت.

محسن حامد

گل‌واژه

شعرهایم، عمودی می‌آیند

افقی چاپ می‌شوند.

گل‌واژه‌هایِ هردمبیل

کنار هم جفتک می‌اندازند

تا این مصرع از دستم قصر در برود:

من اهل بخیه نیستم

زیر دردهای روزگار کم آوردم!

شعر از: آلِن بوسکِه، شاعر فرانسوی

برگردان: جواد شجاعی‌فرد

 

ماه‌های سال

ژانویه   برای گفتنِ سلام به سال نو

فوریه   برای گفتن به برف که باید آب شود

مارس برای گفتن به پرنده‌ی مهاجر که دوباره برگردد

آوریل   برای گفتن به گُل که باز شو

مِی      برای گفتن به دوستان کارگر

ژوئن   برای گفتن به دریا که ما را به دوردست‌ها ببَرَد

ژوئیه   برای گفتن به خورشید «اینک فصل»

اوت   برای گفتنِ خوشحالی آدمی از آدم بودن

سپتامبر  برای گفتن به گندم که به طلا تبدیل شو

اکتبر   برای گفتن به دوستان، آزادی

نوامبر  برای گفتن به درختان «برهنه شوید»

دسامبر   برای گفتن به سال «خداحافظ شانس»

و بیشتر از دوازده ماه سالی برای پسرم و سالی برای تو که دوستت دارم.


* با پوزش از شاعر که در شماره‌ی گذشته، 1 شعر جا افتاده بود.

یک فکر در “شعر”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Current ye@r *