بنام یزدانی که نواها و صداهای پاک را به انسان بشارت داد


دکتر ولی دژآباد

وقتی استاد پوررضا آهنگ «کله خوک» را خواند، من خود به عینه ظلم خوک به مزرعه خربزه و هندوانه خویش را می‌دیدم که در اثر یک غفلت کوتاه، که چرت چند دقیقه‌ای بر سر (کُتام)- محل نگهبانی ما سر مزرعه خربزه و هندوانه- چه بلایی بر سر درآمد، خانواده می‌آمد…

پس از پایان مراسم هفتمین روز درگذشت یگانه موسیقی فولکلور گیلان، استاد فریدون پوررضا، مردی صمیمی و مهربان مرا در آغوش گرفت و بوسید و مرا مورد مهربانی‌های فراوان قرار داد، متوجه شدم که مرد صمیمی و مهربان و بقولی گیله‌مرد مهرپرور کسی جز جناب آقای هوشنگ عباسی بزرگوار نیستند، که ایشان نیازی به معرفی چون منی ندارند، ولی برای من افتخار مضاعفی بود از آن بابت که اولاً مرد فرهیخته‌ای چون ایشان بمن دستور دادند، که مطلبی راجع به استاد فریدون پوررضا بنگارم. ثانیاً مرا به کاری بس بزرگ و سترگ وادار نمودند. سترگ و بزرگ از آن جهت که دکتر دژآباد را بگویند، در مورد استاد بزرگی چون فریدون پوررضا مطالبی در وصف ایشان بنگارم، اگرچه در خود چنین توانی را نمی‌بینم ولی «بقدر وسع بکوشم». چون زمان‌های زیادی را با ایشان بوده‌ام، لحظات بسیار خوش و زیبا و بیادماندنی را با استاد فریدون پوررضا سپری نموده و بحق یکی از دست‌آوردهای بزرگ زندگی من در شهر رشت آشنایی با ایشان و خانواد‌ة محترم ایشان بوده است. همچنانکه حافظ می‌فرمایند:

اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد

بـاقی همـه بی‌حاصـل و بی‌خبـر بـود

و چون گفتار حافظ همیشه راهنمای من است و بگفته‌های ایشان عمل می‌کنم که فرمود:

مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

 می‌کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم

و این شد که بدنبال ایشان بودم و خود را بدان جا فکندم. آشنایی من با استاد فریدون پوررضا به دوران کودکی من، زمانی که مرحوم پدرم که بحق پدری مهربان و دلسوخته و عاشق کانون گرم خانواده بودند و در این مورد نادره‌ای بودند، یک رادیوی قدیمی (مدیاتور) را برایمان خرید و این خرید تحولی بزرگ از نظر احساسی و نگرش به شعر و موسیقی در خانواده‌ی ما به وجود آورد و گوش ما را به نواهای پاک و زلالی که در آن زمان از رادیو پخش می‌شد حدود 55 سال قبل، زمانی که گوش خود را برای شنیدن صداهایی چون بنان، دردشتی، دلکش، مرضیه، گلپایگانی و محمود خوانساری و… و سازهای دلنوازی چون پیانوی استاد مرتضی خان محجوبی، نغمه تار استاد یگانه جلیل شهناز، لطف‌اله مجد، حافظی کرمانشاهی، فرهنگ شریف، ویلون تجویدی، یاحقی، بدیعی، ملک، سنتور ورزنده و نی استاد حسن کسائی و…، از هر صدای دیگری خالی می‌کردیم تا این نواهای آسمانی و جان‌پرور و روح‌نواز به نرمی در آن آرام گیرند. در چنین فضایی گوش من با صدای ناب و زنگ‌دار استاد فریدون پوررضا آشنا شد. با توجه به گویش و خواندن استاد فریدون پوررضا که به شرق گیلان بسیار نزدیک بود و همچنین سوز و سازی که در حنجره ایشان نهفته بود، ما روستا زادگان را بیشتر جذب می‌کرد و من هم شیفته و شیفته‌تر شدم. به قولی، شدم آن عاشق سرگشته که بودم.

وقتی استاد پوررضا آهنگ «کله خوک» را خواند، من خود به عینه ظلم خوک به مزرعه خربزه و هندوانه خویش را می‌دیدم که در اثر یک غفلت کوتاه، که چرت چند دقیقه‌ای بر سر (کُتام)- محل نگهبانی ما سر مزرعه خربزه و هندوانه- چه بلایی بر سر درآمد، خانواده می‌آمد، با پوست و استخوان خویش حس می‌کردم و همچنین شالیکاران که خوک چه بلایی بر سر کِشتگاهشان می‌آورد.

.من از موسیقی و فهم موسیقی فقط گوش موسیقی دارم، یعنی به موسیقی گوش می‌دهم و موسیقی‌های اصیل ایرانی و فولکلور نشاطم می‌بخشند. دست فلک مرا به زادگاه و زیستگاه استاد فریدون پوررضا آورد تا اینکه روزی در یک جایی بدون اینکه از قبل همدیگر را دیده باشیم، دیدار نمودیم. ایشان در آن جمع کوچک صحبت‌هایی کردند که مرا گرفت و بقولی- دل به دام افتاد- اگرچه در آن روز با ایشان آشنا شدم، ولی ارتبـاط دیگری برقـرار نشـد، تا در یکـی از بعدازظهرها که در چهارراه میکائیل مطب داشتم، دست‌خط زیبای ایشان را که بیماری را به من معرفی کرده بودند جلوی چشمم دیدم. هم خط خوش بود و هم کلام موزون نگاشته شده بود و مرا به جایی برد که دیگر- شرابم نمی‌برد- از اینکه استاد پوررضا از من تقاضایی کرده است، در خود احساس غرور نمودم و امر ایشان را با پای دل به انجام رساندم و بمقصود رساندم. به تدریج ارتباط‌ها بیشتر و بیشتر شد، از قضا، خانه مسکونی من این تبرّک را یافت که در مجاورت خانه ایشان در خیابان 96 گلسار قرار بگیرد و این زمان مادرِ خوب و فداکارِ آقای فرشید پوررضای نازنین همکار توانمند و شایسته من که آن زمان هنوز متخصص نشده بودند و همسر استاد فریدون پوررضا که من به خود این حق را می‌دهم که منیر خانم را مادر خود نیز بدانم لطف‌ها نمودند. باور بفرمائید که نمی‌توانم از بزرگواری‌های ایشان و بزرگ‌منشی‌های ایشان مطلبی نگفته باشم و بگذرم. هر شب که دیر وقت خسته از کار مطب برمی‌گشتم، قبل از رفتن به سرای خویش چند دقیقه‌ای خدمت ایشان می‌رسیدم و یک فنجان چای که ایشان برای من آماده نموده بودند با تمام وجودم نوش جان می‌کردم و سپس به خانه خویش می‌رفتم. این عادت معمول سالیان من بود. تا اینکه ایشان رخت به سرای باقی کشیدند و رفتند و همة ما را داغ‌دار کردند.

بقول رهی- رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل- دیگر استاد پوررضا هم ساحل آرامش خویش را نیافت و چون کاخ عظیمی دچار نهیب حادثه گشت و چون شمع در فراق آن یارِ مهربان ساقی آهسته آهسته سوخت و سوخت تا پی‌اش رفت و داغ ما را دوچندان نمود و تاب و توان ما را گرفت، و بنا به فرموده حافظ:

سینة تنگ من و بار غم او هیهات

مرد این بار گران نیست دل مسکینم

در مورد توانمندی و قوت و صلاحیت این استاد یگانه بهتر است، که اساتید فن سخنوری بفرمایند، تا حق مطلب ادا شود، ولی خود را موظف به شرح گزارش گونه‌ای که خود شاهد آن بودم می‌بینم:

شبی در خانة دوست نازنین و دلسوخته و آگاه و عاشق  شعر و موسیقی، آقای مرتضی باقری و همسر مهربانتر از ایشان لاله خانم واقع در بجاربنه، فرصتی دست داد که به اتفاق استاد پوررضا خدمت جناب استاد احمد ابراهیمی هم‌آواز و هم‌دوره استاد بنان که خود عالِم و آگاه به گوشه‌ها و ردیف‌های موسیقی ایرانی هستند و خدایش سلامت بدارد، رسیدیم. آن شب ساعتها این دو استاد به گفتگو نشستند و با همدیگر گفتند و خواندند و بحث کردند و ما هم ریزه‌خوار این خوان گستردة موسیقی ناب اصیل ایرانی بودیم. بعد از آن شب در یک فرصت دیگر که من خود به تنهایی خدمت استاد ابراهیمی رسیده بودم، ایشان فرمودند که آقای فریدون پوررضا واقعاً به موسیقی اصیل ایرانی هم آشنایی کاملی دارند و گواهی استاد ابراهیمی برای من خیلی خیلی جالب بود و مهم که ایشان یعنی استاد فریدون پوررضا نه اینکه یگانه‌ی آواهای فولکلوریک هستند، بلکه در موسیقی اصیل ایرانی هم دستی توانا دارند و گویی که بحق به چندین هنر آراسته‌اند.

خاطره دیگر اینکه، بعدازظهر تابستانی در منزل ایشان حدود هشت سال قبل حضور داشتم. زنگ خانه به صدا درآمد، در را باز کردم، خانمی را دیدم که تشریف آوردند و پیش استاد در اتاق دیگر تعلیم آواز ایرانی کردند و رفتند. من از استاد پرسیدم، ایشان که بودند؟ گفتند ایشان به سفارش خانم پریسا برای دریافت یک گوشه از آواز ایرانی از تهران پیش من می‌آیند و از این‌گونه موارد فراوان است که شرح آنها سخن را به درازا خواهد کشید. راز مانایی و جاودانگی استاد پوررضا در توانایی‌ها و توانمندی‌ها و ارائه صادقانه و ناب ایشان است.

بقولی- چونکه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند-. فقدان استاد پوررضا بس بزرگ است و سخت که سخن را یارای بیان شرح این غم گران نیست که حافظ فرمود- فِراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت- ولی چاره چیست، رفتن حکم جریان است و ماندن ابدی ناممکن.

رفتـی و  رفتـن تـو  آتـش نهـاد بـر دل

 از کاروان چه مانـد جز آتشی به منزل

     *   *   *

در هیچ دیـاری  و هیـچ فرسنـگی نیست

کز دست غمت نشسته دل تنگی نیست

     *   *   *

چون غمت را نتوان بافت مگر در دل شاد

ما به امّیـد غمت خاطـر شادی طلبـیم

رشت- اردیبهشت 1391