دکتر جمشید صداقت کیش

من با نوشته های کمی از استاد ایرج افشار، این بزرگمرد ایرانشناس، در دوره دانشجوئی کارشناسی (1343- 1340) در تهران آشنا شدم. اما در سال 1344، روزی ویزیتور بنگاه ترجمه و نشر کتاب مرا پیدا کرد و منِ شیفتة مطالعه را مسحور کرد و سی و پنج جلد کتاب از کتابهای نویسندگان بزرگ جهان چون آثار شکسپیر، لرمانتف، شیلر، تاگور، بالزاک، ولتر، تورگنیف، تی. اس. البوت، هومر، اُدیسه، سوفوکل، پیر کُرنی و کتاب مسالک و ممالک اصطخری (کار شادروان ایرج افشار) را که مجموعاً سی و شش جلد می شد به ششصد تومان در سه قسط با سفته خریدم آن هم به مدت شش ماه، چون حقوقم در آن سال ماهی پانصد و پنجاه تومان بود.

کتاب اصطخری در سال 1340 چاپ شده بود و، در لبه برگردان پوشش آن کتاب یک ستون در زندگینامة استاد ایرج افشار با عکس وی این چنین نوشته شده است:

ایرج افشار در سال 1304 شمسی در تهران متولّد شد. نحصیلات خود را در رشتة حقوق به پایان رسانید و به کتابداری پرداخت. ده سال کتابدار دانشکده حقوق بود و اکنون رئیس کتابخانة دانشسرای عالی است. وی برای امور مربوط به کتاب و کتابداری سفرهایی چند به ممالک مختلفه رفته است.

در سال 1331، با همکاری چهار تن از دوستان، انتشار فرهنگ ایران زمین را آغاز کرد. از متون فارسی، کتابهای فردوس المرشدیه، تاریخ کاشان، قندیّه، سمریّه، حالات و سخنان ابوسعید، عرض سپاه اوزون حسن، بیان الصّناعات، آغاز و انجام، مادّة الحیوة، تاریخ یزد، جامع مفیدی، رسالة عشق باخرزی، کارنامة اوقاف، فصولی از تاریخ کبیر را انتشار داده است.

در رشتة کتابشناسی، فهرست مقالات فارسی، کتابشناسی فهرستهای نسخه های خطی فارسی را منتشر کرده است. کتابهای ایران (فهرست سالانة کتابهای چاپ ایران) را وی تأسیس کرد و هفت جلد از آن تاکنون نشر شده است.

یادداشتهای قزوینی (5 جلد). میرزا تقی خان امیرکبیر (از عباس اقبال) و فهرستهای اعلام عالم آرای عباسی توسط وی تدوین و طبع شد.

از سال 1337، با همکاری دکتر احسان یارشاطر، به انتشار مجلة راهنمای کتاب توفیق یافت.

این اطلاعات زندگینامة استاد از سی و شش سالگی عمر پر بار او بوده است، لحظة مرگ چقدر؟ صدها کتاب می شود.

بعدها، در مجلة یغما، در یکی از شماره های سال 1337، خواندم که این دانشی مرد در آزمایش ورودی دورة دکتری هم پذیرفته شده است.

کتاب بعدی این استاد سواد بیاض بود که نخستین جلد آن به نفقة انتشارات دهخدا در سال 1344 منتشر شد و من در سال 1345 آن را خریدم. این نخستین سفرنامة استاد به برخی از نقاط استان فارس، استان یزد، و غیره می باشد.

در سال 1351، در دورة کارشناسی ارشد، در دانشگاه تهران، توفیق زیارت ایشان دست داد و، از آن پس، گه گاه اینجا و آنجا دیدار ایشان مغتنم بود. اما جالب، روزی در سال 1354 در خیابان ولیعصر تهران، تابلوی کتابخانه ای نظرم را جلب کرد. ماشین را پارک کردم. الان نوشتار تابلو یادم نیست که چه بود وارد شدم. کتابخانة معتبری بود، پیرمردی بسیار جنتلمن، بلند قد، با موی سپید روی صندلیِ وسط سالن کتابخانه نشسته بود. سلام کردم. بسیار حرمت کرد که چه کتابی می خواهید؟ گفتم: «می خواهم تماشا کنم و فضای کتابخانه و کتابهای آن به دستم بیاید.»

ایشان پرسشهایی از من کردند و من پاسخ دادم و متوجّه شدم دکتر محمود افشار یزدی، استاد دانشکدة حقوق و پدر استاد ایرج افشار است و این کتابخانه جزو موقوفات وی است. بسیار احترام گذاشتم.

زمان گذشت، انقلاب شد. در سال 1358، نشست هایی در روز سه شنبه در دفتر استاد ایرج افشار، در همان تأسیسات موقوفات پدر، از ساعت 16 برگزار می شد و، من به همراه دوستان از جمله محمد مشیری، ویراستار رستم التواریخ و چند کتاب دیگر در این نشست ها شرکت می جستم.

استاد از دوستداران دکتر مصدّق، آن رادمرد بزرگ بود و من هم. اما پیرمرد محمّد مشیری از آن کهنه توده ای ها بود و گه گاه، بی اجازه، میان گفتمانِ نشست می پرید و به شدّت از شرایط آن روز انتقاد   می کرد و استاد می خواست که این نشست ها بدون مسائل سیاسی باشد و از او می خواست دست بردارد و او، چون پیرمرد بود- حدود 85 سال سن داشت- استاد نمی توانست از عهده او و دیگران             که همسوی وی بودند برآید. ناگزیر آن نشست ها، که مجمع بزرگان اهل قلم بود، تعطیل شد.

من ارتباط تلفنی خود را با استاد قطع نکردم ضمن آن که دورة جدید مجلة آینده را مشترک بودم و مقاله یا مطلب برای آن می فرستادم.

یادم می آید یک نسخة خطی به نام رسالة نجوم از کاشغری، که در سال 1192 هجری قمری در ایرکوه نوشته شده بود، در سال 1359 به من هدیه شد. من تلفنی دربارة این نسخه از استاد پرسیدم و ایشان از چاپ آن آگاهی نداشت و گفتند: «از آقای دانش پژوه می پرسم و بهت خبر می دهم». ده دقیقه بعد زنگ زدند و گفتند: «این کتاب چاپ شده است».

در دهة شصت، بابک افشار، فرزند استاد، کتابفروشیی در خیابان انقلاب تهران باز کرد که من هرگاه فرصتی می شد سری به آنجا می زدم و فقط یک بار استاد را در آنجا دیدم.

من، برای پژوهشهای فارس شناسی خود که از سال 1348 آغاز کرده بودم، ناگزیر شدم خود را به شیراز منتقل کنم. در اینجا پیوندم با استاد قطع نشد و مدام مطلب برای آینده می فرستادم.

با مرگ دکتر محمود افشار یزدی، تلگرامی بدین صورت به استاد مخابره کردم و در مجله آینده درج کردند:

«هر کس به اندازة سه ثانیه مطالعه به قطر کتابهای کتابخانه ها بیفزاید تا ابد نامش باقی است و دکتر محمود افشار یزدی ماندگار کتاب و کتابخانه است. آرزوی دل آرامی داریم».

پائیز سال 1365 بود که هنوز خانة نوساز من تلفن نداشت. استاد با دکتر ستوده و دکتر مهدوی، همگی با خانواده، با یک مینی بوس به شیراز آمدند و به خانة آقای مجیدی رفتند. استاد آقای مجیدی را به دنبال من فرستادند، روز بارانی شدیدی بود، تا خانة آقای مجیدی یک کیلومتری بود و وسیله هم در آن سال در منطقة ما کم پیدا می شد، پیاده رفتیم و به نزدشان رسیدیم. ناهار را با استاد صرف کردیم. بعد از ناهار دسته جمعی به حافظیّه و سعدیّه رفتیم و بازگشتیم. فردا صبح همان روز، همه به سوی تهران بازگشتند.

پس از این دیدار، یک روزنامه از سال 1291 خورشیدی، که تنها نسخة آن در کتابخانة بریتانیا بود، تحت عنوان نام آن («روزنامه حکایت جانگذار وقایع یزد الی شیراز»)، که گزارش یک سفر بود، به صورت یک رساله و با ویراستاری من در بخش تاریخ دانشکدة ادبیات و علوم انسانی شیراز منتشر گردید. در پیشانی این رساله نوشته ام:

«افراد انگشت شماری در تاریخ ایران وجود دارند که برای پژوهشهای ایرانی، خود را به زحمت انداختند.

این گروه با آگاهی از چنین وظیفة خطیری از مال و منال و شادی خویش چشم پوشی کردند و برای به دست آوردن کمال مطلوب و پرده برداشتن از رازها و معمّاهای فرهنگ ایران قدمهای مثبتی برداشتند. و از آن جمله است دکتر محمود افشار یزدی، ادیب، مورخ، دانشمند و استاد دانشگاه تهران که در هشتم آذر 1362 روی در نقاب خاک کشید.

این رساله با یاد زنده یاد او در سومین سالگرد وی منتشر می شود».

پس از آن، نشریة کتابشناسی تاریخ، در همان بخش، به مدت دو سال و پس از آن نشریّة پژوهشنامة- فارسنامه را به مدّت دو سال خارج از بخش منتشر کردم. هر دو را استاد با نامه مرا تشویق کردند.

بعدها بابک هم درگذشت و استاد سخت دل آزرده شد. در همین چند سال گذشته هم همسر گرانقدرش روی در نقاب خاک کشید و من در هر دو مورد تسلیت گوی استاد شدم.

سه سال پیش، همان زمانی که استاد کتابخانة ارزشمند سی هزار جلدی خود را به دایرة المعارف بزرگ اسلامی بخشیده بود و در آنجا کار پژوهش و سرپرستی پاره ای از کارها را انجام می داد، استاد را در آنجا دیدم. فرصت کوتاهی دست داد و کمی با هم صحبت کردیم. امّا در اسفند 1387، در شهر لار، در همایش بین المللی زبان و مردم شناسی، در فرصت بیشتری با هم صحبت کردیم و من یک شماره فصلنامة فارس شناخت را که سردبیر آن بودم تقدیم ایشان کردم. استاد سفرنامة این سفر را هم به چاپ رساند.

این آخرین دیدار من از این بزرگمرد ایرانشناس بود. امّا این استاد بزرگوار در، تابستان یا پائیز گذشته، به شهرستان خاتم و به شهر هرات (که ما آن را هرات یزد می نامیم) به منزل آقای حیدری رفته بودند و در آنجا صحبتی از من شده بود و تلفن مرا از آقای حیدری گرفته بودند امّا هیچ گاه فرصتی پیدا نکرده بودند که به من تلفن کنند و من این موضوع را در فروردین امسال در نبودِ استاد شنیدم.

همین دو سه ماه گذشته بود که پیامک دوستان تهرانی من رسید که این استاد بزرگوار بیمار است و بعد پیامک شوم درگذشت وی.

دریغ و درد که این دانشی مرد، مثل همة بزرگواران دیگر، از میان ما رفت و جانشینی ندارد. روانش شاد!

از جمله کارهای بزرگ این استاد ماندگارِ تاریخ و فرهنگ و ادب ایران به ارقام زیر می توان اشاره کرد:

- کار سترگ این استاد ایرانشناسی بود. وی، با سیر و سفر در تمام نقاط ایران و نوشتن سفرنامه های هر سفر، جاهای ناشناختة ایران را در سفرنامه های خود شناسانده است که شامل آثاری به شرح زیر است:

تاریخ و جغرافیای تاریخی امکنة جغرافیایی؛

معرّفی طبیعت اطراف آن؛

شناساندن آثار باستانی آن مکان؛

زندگینامة بزرگان علم و ادب آن منطقه؛

مردم شناسی هر مکان جغرافیایی.

وی، چون به متن های گذشتگان چیره بود، تمامی لحظه ها و نکات را به استناد آنها با نثر بسیار شیرین می نگاشت.

- معرّفی ایران و کتابهای ایران به غرب. سالها کار استاد ارسال کتابهای ویژة ایرانشناسی به مؤسّسات غربی و شرق شناسان بود.

یادم می آید، در دهة شصت، استاد از هزینة سرسام آور پست مطبوع و مطبوعات در مجلّة آینده نالیده بود.

- نسخه شناسی. این استاد، در سفرهایی که به سراسر جهان می رفت، در هر کتابخانه ای که نسخه خطّی از آثار ایران می دید در مجلاّت ایران معرّفی می کرد یا خود ویراستاری آن را به عهده می گرفت و آن را منتشر می کرد.

در سال 1385. نسخة خطی ریاض الفردوس خانی را، که فارسنامه ای است از سال 1082 و نسخة آن در انگلستان بود، منتشر کرد.

- ویراستاری متن ها. یکی از کارها و خدمات بزرگ این استاد ویراستاری و انتشار متن های گذشتگان است. یادم نمی آید که در پایان کدامیک از کتابهایش فهرست بلند بالای حدود ششصد اثر را ذکر کرده اند که تصحیح کرده است.

در همین سه سال گذشته، آقای ناصر ایرانی، مدیر انتشارات میراث مکتوب (در تهران)، تلاش      می کرد که مسالک و ممالک اصطخری را در یونسکو به ثبت جهانی برساند و از من خواست این کتاب را معرّفی کنم. مقاله ای در هشتاد صفحه نوشتم و بر اساس دو نسخه ای که استاد ایرج افشار ویراستاری و منتشر کرده بود (مسالک و ممالک و ممالک و مسالک) ثابت کردم که اصل این کتاب به زبان فارسی بوده است.

- مجلّه نگاری. این استاد مجلّة آینده را در سال 1358، با نام مجله ای که پدر ایشان در دهة اول 1300 منتشر کرده بود، انتشار داد. مجلّه ای بود در تاریخ و فرهنگ و ادبیات ایران و پنج شش سال ادامه یافت. اما دستهای پنهانی در کار بود که استاد ناگزیر شد آن را تعطیل کند.

در همین زمینه، انتشار فرهنگ ایران زمین را، که از سال 1331 به همراهی چهار نفر از دوستانش                 آغاز کرده بود، بعدها به تنهایی ادامه داد و سالی یک جلد منتشر کرد که مجموعاً سی و یک جلد انتشار یافت.

- فهرست نویسی. این استاد فهرست مقالات فارسی را از سال 1328 تدوین کرد و نخستین جلد آن در سال 1348 و هفتمین و آخرین جلد آن تا این زمان در سال 1389 منتشر شد. افزون بر این کار بزرگ، فهرستهای بیشماری منتشر کرده است که آخرین آن کتابشناسی فردوسی و شاهنامه است.

- وی از متولّیان موقوفات دکتر محمود افشار یزدی و مسئول انتشارات آن بود.

از سال 1368 به دانشمندان خارجی که در زمینة ادبیات و فرهنگ و تمدّن ایران کار کرده اند و نیز دانشمندان و سخن سرایان داخلی جایزه داده شد که نقش استاد در این کار مهم مشهود است.

در مورد خصوصیّات اخلاقی، مردمداری به ویژه تشویق جوانان در پژوهش و سخنرانیهای داخلی و همایش های بین المللی و سرپرستی ایشان در انتشار کتابهای تاریخ و فرهنگ ایران در انتشارات علمی و غیره سخن به درازا می کشد و خروارها کاغذ می خواهد.

فرجام سخن، استاد ایرج افشار، پرکارترین، پر ثمرترین، و بزرگترین ایرانشناس، فهرست نویس، پژوهشگر و مردِ همه جانبة ایران بود و تا این لحظه بیشترین اثر و پژوهش را در ایران انجام داده است.

به هر روی، ایرانشناسی بزرگ، مردی از تبار دانش که دلش برای این کشور می سوخت در سینة خاک نشست و دل دوستدارانش را یکباره شکست. یادش گرامی باد و روانش شاد که یادش به یادها ماندنی است.