به خاطرة پرفروغ پژوهشگر بزرگ و فروتن، زنده یاد ایرج افشار، این ترجمه تقدیم می شود.

سیروس سهامی

 برنار اورکاد

ترجمة سیروس سهامی

برای به دست دادن دریافتی درست از وضعیت ساکنان شهر تهران، باید توجه داشت که اسطوره ها، سلسله مراتب اجتماعی و هویّت این مردم به نحو پیچیده ای، وابسته به محور قائمی است که شهر را  میان شمال و جنوب شالوده بندی می کند، میان قلمرو البرز، که گسترة خنکی و سرسبزی و پاکیزگی هوا و سکونتگاه صاحبان مکنت است، و جنوب، که بیابانی است شور و پر غبار، با آبی آلوده، زیستگاه تهیدستان و پاپَتی ها.

برای ارزیابی ابعاد پایتخت ایران، باید بهارگاهان سری به جنوب شهر تهران زد سپس ایستاده، پای در لجن لزجی که همراه با ریزش باران و ذوب برفها از جویهای سر باز سرریز می کند، در مسیر خیابانهای مستقیم تحسین برانگیزی که، رو به شمال، در هوایی مه گرفته و آلوده گم می شود به دور دست، رو به بالا نگریست. در چشم اندازِ پیش پا، همه چیز پلشت و چرکین می نماید. انبوه خاکروبه ها و زباله ها را جویی از آبهای آلوده با خود به جنوب می کشاند و در همة کوچه ها می پراکند و رفتگران در تلاشند تا پلشتی ها را به محلّ جمع آوری زباله ها برانند. در این جاها، خانه ها محقّر و فقیرند.

بالاتر، رو به شمال، در زیر مهی از غباری تیره و آلوده، محلّ مرکز شهر را تنها به گمان                 می توان دریافت- جایی که، در آن، بناهای بلند در شمال بازار قد برمی افرازند و منظری آشنا به خود     می گیرند. به عکس، در عمق چشم انداز، در آن سوی نوارِ سیاه رنگِ غبار و مِه گونه ای که بخش پرتحرّک شهر را می پوشاند منظرة پایتخت به روشنی قابل تشخیص نیست. انسان پیشاپیش آگاه است که این لکّة تیره را فضای سبز درختان و باغستانهای شمیران تصویر کرده است- محله هایی دلکش واقع در جهانی بیگانه و متمایز. آنگاه که به فراسوی این جهان می نگریم، پایان این سلسله مراتب اجتماعی را به نحوی آشکار باز می یابیم: باروی پر برف توچال با درخششی خیره کننده در زیر آفتاب بهاری، با چهار هزار متر ارتفاع، بر فراز جوّی پلید و چرب قد برمی افرازد و راه را بر گسترش شهر به سوی شمال می بندد، و ما، همچنان پا در گل و لای جویها، با قلبی پر امید به سوی بلندیها و آینده ای به شکوهمندی کوهساران پُربرف، خود را در برابر اسطورة بنیانگذار تهران باز می یابیم- الگویی که اعمال و روحیّات انسان تهرانی، این انسان عمودی، را شالوده ریزی می کند.

در چنین شهری، هدف صعود در مسیر نهرهاست تا حریم سرچشمة آنها، برای دستیابی به آبی با خنکای بیشتر و در عین حال برای آنکه بتوان خود را به آسمان و به مرکز قدرت نزدیکتر احساس کرد. واقع امر آن است که، در تهران، صعود از نردبان اجتماعی، صعودی است کوهستانی به معنای واقعی کلمه. گفته می شد انقلاب واقعی زمانی اتّفاق می افتد که تهیدستان جنوب شهر توفیق یابند ثروتمندان ساکن شمیران را به آن سوی قلّة توچال بتارانند و در سواحل مازندران به دریا بریزند.

گذشتة تاریخیِ پایتخت در پنجاه سال پیش تأییدی بود بر این برنامة مقدّماتی صعود به سوی ارتفاعات شهر که بخشی از اسطوره های تشکیل دهندة مفهوم هوموتهرانیکوس[1] یعنی انسان تهرانی به شمار می آمد.

 

تراکم مراکز شهری

تاریخ اجتماعی شهرنشینی در تهران، که هرگز به معنای واقعی کلمه شرقی نبوده، انعکاس خود را بیش از همه در جابه جائیِ مرکز فرهنگی و متمایل به مظاهر زندگی غربی یعنی به بخش جدید شهر به سوی شمال باز می یابد.

تهران، در سال 1168، زمانی که به پایتختیِ ایران برگزیده شد، «شهر اسلامی» کم فروغی بود محصور در باروهای تیره که جملة شهروندان در آن با مشکلات و موانعی یکسان رو در رو بودند. هستة اصلی شهر در سبزه میدان قرار داشت، در فضایی گل آلود، بی جاذبه، و پر جنب و جوش، در حدّ فاصل میانِ دو رکن از ارکان حکومت قاجار یعنی بازار و کاخ شاهی. در سراسر قرن نوزدهم، مرکز ثقل شهر بی تغییر ماند.

در عصر سلطنت رضاشاه، شهر جانب رفاه را برگزید. شاه شهر و بازار آن را، نخست به مقصد کاخ مرمر بنا نهاده شده در باغستان های غرب تهران سپس به مقصد کاخ سعدآباد واقع در شمالی ترین بخش شهر، «شمیرانات» در پای باروی بلند البرز، ترک گفت. خیابانی باشکوه و مشجّر با درختان چنارِ شماره گذاری شده این دو قطب سیاسی را به هم مرتبط می کرد. خیابانهای کاخ و پهلوی به موازات جادة قدیم شمیران کشیده شدند و، از آن پس، خیابان پهلوی به مدّت پنجاه سال به صورت ستون فقرات سراسر پایتخت و محور منحصر به فردِ توسعه و شالوده ریزی شهر در آمد. رضا شاه، با اندیشه های صریح و قاطع نظامی خود، به احداث محور عمودی شهر مبادرت ورزید و مسابقه در حول این محور برای رسیدن به بالای شهر، به سوی رأس هرم جامعه، آغاز شد.

پیش از آغاز جنگ جهانی دوم، مرکز جدید شهر در توپخانه و یا در میدان سپه در کمتر از یک کیلومتری شمال ارگ قرار داشت. در این ایام، خیابان لاله زار به صورت مرکزی برای عرضة کالاهای تجمّلی و غربی و باب روز در آمد. این مجموعه، به عنوان کانون اصلی شهر جدید، در مجاورت                  محلّه ای قرار داشت که سفارتخانه های بریتانیا، شوروی، آلمان، فرانسه، ایتالیا، و ترکیه در آن استقرار یافته بودند. سفارتخانة جدید ایالات متّحده، با اندکی فاصله از این مجموعه، در قطعه زمینی خشک و بایر بنا شد. آمریکاییها پیشاپیش می دانستند که، با رسیدن مرکز شهر به این نقطه، عصر اعتلای اقتدار آنان فرا خواهد رسید- وضعیّتی که در حدود دهة 50 پدید آمد.

از زمان جنگ جهانی دوم تا پایان دهة 1340، میدان فردوسی واقع در پانصد متری شمال توپخانه مرکز شهر جدیدی شد که بر دو سوی خیابان شاهرضا شکل می گرفت- جایی که، در آن، دانشگاه تهران و شرکت های بازرگانی مغرب زمین یکی پس از دیگری بنا شدند. داد و ستد کالاهای باب روز در طول خیابانهای شاه، نادری، و استانبول رونق گرفت و کافه نادری، به پیروی از رسمی فرانسوی، میعادگاه روشنفکران ایرانی همچنین خارجیانی شد که برای اقامتی موقّت به ایران می آمدند. با اینهمه، بازار در کنار این محلّه های خوش آب و رنگ غربی همچنان فعّال باقی ماند و به کارکردهای فرهنگی و تجاری خود در میان اکثریّت جمعیت شهر ادامه داد به خصوص که رضاشاه، به یاری مهندسان آلمانی، درست در مجاورت بازار، دست به ایجاد وزارتخانه های بی فروغ و افسردة خود زد، گفتی بر آن بود تا بدین وسیله دافعة عزیمت خود از کاخ گلستان را به نحوی جبران کند…. دو بُنی بودنِ مراکز اصلی تهران از مدت ها پیش مسئله ای درخور توجه بوده است: در عصر صدارت دکتر محمّد مصدق (1330- 1332)، رویدادهای سیاسی، از یک سو، در اطراف «بازار» و مساجد آن و، از سوی دیگر، در خیابان شاه، میان مجلس و کاخ مرمر، در جریان بود.

با آغاز انقلاب سفید شاه در 1341، مرکز جدید شهر حدود پانصد متر دیگر به سوی شمال تغییر مکان داد و کانون اصلی آن به حوالی خیابان تخت جمشید یعنی به جایی رسید که سفارت آمریکا در آن قرار داشت. این مرکز به زودی شاهد پیدایش بنای باشکوه شرکت ملّی نفت ایران و بسیاری از ساختمانهای ساخته شده از بتون و از شیشه و آهن شد. این جا قلب ایرانِ آمریکایی بود. مسابقة توسعة شهر به سوی شمال شتابی سریع و فزاینده به خود گرفت. محلّه های مسکونی جدید نظیر محلّه های بازرگانی و مالی روز به روز بیشتر به جانب شمال کشیده شدند و تمایل تهران به سوی شمیران به گونة مقاومت ناپذیری ادامه یافت. جبهة شهری مدّت زمانی دراز در راستای خیابان الیزابت دوم (1339) نپایید و در 1349 به خیابان عباس آباد رسید، دقیقاً در پیش پای مجموعه ای از تپّه های عریان بیابانی که تهران را از شمیران جدا می کرد. وانگهی، از سالها پیش، این دو شهر با راههای پرکشش پارک وِی و جردن به هم وصل شده بودند. وجود چنین راههایی از آن پس امکان می داد تا ساکنان مرفّه محلّه های شمالی شهر، که مدّتها پیش از این محلّه های جنوبی را ترک گفته بودند، به آسانی بتوانند میان مراکز شهر و محل سکونت خود، که در شمالیترین بخش قرار داشت، رفت و آمد کنند. در جنوب، جز تراکم و انباشتگیِ جمعیّت هیچ نبود. وجود راه آهن و کارخانه ها از این سو راه را بر توسعة شهر بسته بودند.

حرکت بی وقفه به سوی جبهة کوهستانی به نحوی که شمال جغرافیایی و غرب فرهنگی را به اوج شکفتگی برساند با عظمت طلبی های سیاسیِ عصر سلطنت سازگاری داشت. محمدرضا پهلوی اندیشة ایجاد شهری شکوهمند و پر شوکت را در سر داشت- شهری سزاوار قرن بیست و یکم و «تمدّن بزرگ» برای ایرانی که او نمی شناخت. این «شهستان پهلوی» می بایستی بر تارک مراکزی بدرخشد و حکم خود را بر کانونهایی روا بدارد که، از یک قرن پیش از آن، در حدّ فاصل میان بازار و این تپّه سارها از پی هم آمده بودند و بر روی هم قرار داشتند- تپّه های عریانی که به نحوی شگفت انگیز در قلب پایتخت واقع بود و چشم اندازی باشکوه به سوی شهر، به سوی کوهستان، و به سوی مخروط پر برف دماوند داشت. در سال 1365، وجود چهار جرّثقیل زنگ زده در کنار یک اسکلت بتونی و راهروی یک متروی خیالی یادآور چنین رؤیایی بود. آخرین مرکز مدرن تهران در حاشیة خیابان عباس آباد از حرکت باز مانده بود.

 

گریز انسان عمودی

انقلاب اسلامی رشتة این فرایند تک خطیِ مهاجرت از مرکز جدید شهر به سوی بلندی های کوهستانی را، که دور از تهران عامّه نشین جنوب با ساکنانی تهیدست سر در غبار هوا و پای در لجنِ سرریز جوی ها جریان داشت، از هم گسیخت. بیش از هشت کیلومتر فاصله و پانصد متر ارتفاع بازار را از «شهستان پهلوی» جدا می کرد و، طی چندین دهه، همگان شاهد مسابقه برای قدرت گرفتن صاحبان مکنت یعنی ساکنان محلّه های متجدّد بودند و ناظر بر گذران غمبار زندگی کسانی که، در پایینترین بخش شهر، یکسره از تحرّک و پویایی بازمانده بودند. تاریخ و گذشتة شهر تهران تا آن زمان ساده و روشن می نمود. تقسیم اجتماعی شهر بر اساسی کاملاً دوگانه گرا، سازگار با تحلیل های مارکسیستی و سلطنتی، بر حول محوری شکل گرفته بود که شالوده ریزیِ شهر عمودی را بر عهده داشت. کاستی در این برهان وجود چندین میلیون انسان بود که در این محاسبه از یاد رفته بودند. تمامی کسانی که نتوانسته بودند مستقیماً از دامنة پر شیب بالا روند بناچار دوری اختیار کردند. واقعیّت آن است که طبقات متوسط موفّق شدند به نحوی راه پیشرفت به جانب کوهستان را هموار کنند امّا به طور مورّب و در کنار محور سلطنتی که گاه مطلقاً عمودی می نمود. البتّه، در این فاصله، کارمندان و صاحبان مشاغل آزاد و یا خرده بازرگانان هستة مرکزی شهر را به اشغال خود درآوردند- محلّه هایی را که طبقات متمکّن تر پیشتر آن را رها کرده بودند. اما این بالا رفتن، بر اساس خاصیت اسمزی، تنها به جمعیّتی کم شمار منحصر می شد که به تدریج در فضای حایل متمرکز می شدند. طبقات متوسّط، از پایان دهة 1330- 1340، با استقرار در قطعه بندی های دو سوی محور عمودی خیابان پهلوی، شهر را به تدریج به محاصرة خود درآوردند. نخستین کانونها در تهران پارس واقع در منتهیٰ الیه خیابان شاهرضا به سمت، شرق و، پس از آن، در محلّة یوسف آباد پدید آمد که، در آن، افسران ارتش مستقر شده بودند. کارمندان رده های پایین در حاشیة جنوبی تر در چهارصد دستگاه و کوی نهم آبان اسکان یافتند. بسیاری از کارگران کارخانه ها، یعنی آن دسته از طبقات اجتماعی که در مقایسه با کارکنان بی بهره از حقوق شناخته شدة کار در بازار، در وضعی مساعدتر قرار داشتند در جنوب شرقی شهر یعنی در فرح آباد و در همسایگی فرودگاه قلعه مرغی و یا در شمال شرق، در حدود وحیدیّه متمرکز شدند، در حالی که دیگر کارگران به مغرب یعنی جادة اصفهان نزدیک سه راه آذری روآوردند. سرانجام، از سالهای دهة 1340- 1350 به بعد راه شمال شرق یعنی راه مجیدیّه را در همسایگی قصر سابق قاجار، که مبدّل به زندان شده بود، در پیش گرفتند. تهران، بدین سان، شهری شده بود مرکّب و متنوّع و پیچیده.

شهر کنونی از این پیشینة کوتاه، که چندان هم جنبة خطّی نداشت، تنگناها و حدّ و مرزهای درونی بسیاری را به میراث برد که، به هیئت حصاری نه چندان قابل گذر، گروه های اجتماعی گوناگونی از ساکنان شهر را از هم جدا نگاه می داشت. شهر مرکّب بود از شمار بسیاری از محلّه ها، با خصوصیّاتی منحصر به فرد، و این ویژگی، زمانی که از محور عمدة ارتباطی فاصله گرفته می شد، به آن جذّابیّتی خاص می بخشید. اما شرایط سیاسی تهران در عصر سلطنت جامعه را از تحوّل و پویایی باز داشت. تهران، در حقیقت، هفت جوشی بود مرکّب از محلّه های بی خبر از یکدیگر. به منظور تسهیل آمد و شد اتوموبیلها، احداث بزرگراههای شهری آغاز شد، امّا برای برقرار کردن رابطه میان انسانها، تلاشی شایسته صورت نگرفت.

باری، پیش از سال 1358، هر یک از ساکنان تهران مقیمِ قلمروِ ویژة خود بود و حدّ و مرزهای اجتماعی چونان دیواری سترگ و گذرناپذیر به نظر می رسید. به دختران جوان از خانواده های متمکّن ساکنِِ شمال تهران دستور اکید داده شده بود که هرگز به آن سوی خیابان عباس آباد قدم نگذارند و آنان که اجازه می یافتند تا حدّ خیابان شاهرضا پایین بیایند کسانی بودند که عملاً به متنازل بودن اصل و نسب و یا فقدان تشخّص خانوادگی خود صحّه می نهادند. برای ساکنان جنوب شهر، پرسه زدن پشت ویترین مغازه ها در خیابانهای استانبول و لاله زار گریزگاهی بود که فرصت آن جز به ندرت دست نمی داد و عزیمت به آن سوی خیابان تخت جمشید نوعی تخطّیِ جنون آمیز از حدّ و مرزهای تثبیت شدة اجتماعی به شمار می آمد. برای کارمندان عالی رتبه ای که در وزارتخانه های نزدیک ارگ به کار اشتغال داشتند، رفت و آمد روزمرّه به محل کار سرشکستگی و خفّت به همراه داشت هر چند که احداث راههای پُرکشش شمال به جنوب این امکان را فراهم آورده بود تا این دسته از کارمندان بتوانند، به شتاب و بدون بیم از مخاطرة آمیزش بیش از حد با پلیدیهای عامّة مردم، به محلّ کار خود برسند تا سال 1362، هیچ بزرگراهی که اتّصال مغرب و مشرق شهر را برقرار کند وجود نداشت؛ امّا در مقابل، سه بزرگراه شمال شهر را به جنوب پیوند می داد و این نشانة اولویّت محور عمودی شهر بود. از میان همة مرزهای داخلی تهران، مرز خیابان شاهرضا- که بعدها خیابان انقلاب نام یافت- از بیشترین اعتبار برخوردار بود. این محورِ ارتباطی شرقی- غربی، از سراسر پایتخت، در فاصلة منطقة صنعتی کرج در مغرب و تپه ساران هزار دره در مشرق، می گذشت و مرزی نمادین و در عین حال واقعی میان توانگران و تهیدستان، میان علاقه مندان به مظاهر زندگی غرب و سنّت گرایان، و میان شهر بالا و شهر پایین بود. به موازات این محور یگانه، نزدیک به ده خیابان به سلسله مراتب کورسوس هونورومِ[2] اجتماعیِ یک فرد تهرانی عینیّت می بخشید- فردی که، از جنوب شهر، چشم تمنّا به توچال دوخته بود. خیابان های شوش، مولوی،   بوذر جمهری، سپه، شاه، شاهرضا، و تخت جمشید مرزهای انفصال بودند. بلوار الیزابت و خیابان عباس آباد در حکم «ترا اینکونییتا»[3] بود و خیابان فرشته، در باغستان های بالا در شمیران، در حکم «بهشت موعود». اینجا دیگر ما را با دنیایی جداگانه و سخت بیگانه سر و کار می افتاد.

 

انقلاب در این جا به تنگنا افتاده است

در سال 1357، نظام شهر تهران دیگر بر اساس الگویی عمودی که بر محور خیابان پهلوی شکل گرفته بود، عمل نمی کرد. پایتخت، در آن زمان، در مسافتی به درازای هشتاد کیلومتر، در کوهپایه های البرز کشیده شده بود. دور از کانون شهری، در سالهای دهة 1340- 1350، محلّه های حزن انگیز، بی نشان، بی درخت و بی سنّتِ اشغال شده از سوی مردم ولایاتی دیگر بود که به شمار صدها هزار رهسپار تهران می شدند تا بختِ ارتقای خود را بار دیگر در آن بیازمایند.[4] برخی در خانه هایی نُقلی سکنا می گزیدند و برخی دیگر رهسپار زاغه ها و آلونک های جنوب شهر می شدند. آنان که با آمدن به تهران بخشی از آرزوهای خود را برآورده می دیدند اکنون در جستجوی مفرّی بودند تا به مرکز شهر نزدیکتر شوند و شاید، بر اساس خطی البتّه افقی، جایی واقعی در آن بیابند. شک نیست که سالها وقت لازم بود تا آنان به این نعمت دست یابند و به بخش محوری شهر بپیوندند و، با گذر از مراحلی معیّن و دستیابی به یک ارتقای اجتماعی مؤثّر در جغرافیای شهری، به تهرانی واقعی مبدّل شوند. آنان، برای رسیدن به شمیران، مسیری جدید اختیار کردند که پیش از آن هرگز پیش بینی نشده بود و از قواعد سلطنتی در این باره پیروی نمی کرد. الگویی که تهران طی پنجاه سال بر آن انگاره ساخته شده بود به کسوت یک اسطوره در آمد و گودال میان اسطوره و واقعیّت چندان ژرف شد که توانست تمامی یک انقلاب را در خود جای دهد.

تظاهرات، برخوردها و پیکارهای خیابانی طی انقلاب 1357 ماهیّت اسطوره هایی این چنین را آشکار کرد. زمانی که بورژواهای توانگر، روشنفکران، و مردم فرودستِ ساکن جنوب شهر، به هنگام برگزاری تظاهرات، خود را شانه به شانه و در کنار یکدیگر بافتند، همه در آرزوی تحقّق عصر بی نشان شهر اسلامی بودند- در آرزوی زمانی که «جامعة قسط طلب و عدالتخواه مسلمان» به ضدّ سلطان سر به طغیان            برمی داشت و سرود برادری و انسان دوستیِ اسلامی سر می داد. در جریان تظاهرات، ارتش شاهنشاهی به ارائة تحلیل دقیق عقلانی طبقاتی از انقلاب اشتغال داشت و هنگامی که، بلافاصله پیش از تظاهرات بزرگ 19 و 20 آذر 1357، دست به محاصرة پایتخت زد، سربازان بر روی خطّی موضع گرفتند که دقیقاً با مرز اجتماعی- جغرافیایی، میان تهران توانگران در شمال و تهران طبقات متوسط و توده های تهیدست در جنوب، انطباق داشت. شاه و ارتش آمریکایی- شاهنشاهی از وقوع انقلاب بزرگ اجتماعی در بیم بودند، از جنبشی که کاملاً حول محور عمودیِ شهر متمرکز شده بود. آنان یکسره در اشتباه بودند و به هویّت واقعی رقبای خود پی نبرده بودند و به ناچار درصدد دفاع از رژیم شاهنشاهی در برابر دشمنی افسانه ای برآمدند. از میان انبوه مخالفان، کسی به جدّ به فتح محله های شمالی شهر  نمی اندیشید: حتی حمله به کاخ شاه در برنامة کار نبود. آنچه در این میان به واقع به داو نهاده شده بود نه محور شمالی تهران بود و نه برادریِ مذهبی؛ چیزی به مراتب بیش از اینها بود بی آن که ماهیّت آن به درستی شناخته شده باشد.

تهیدستان ساکن جنوب در صدد برنیامدند توانگران را از فراز قلة توچال به دره ها بیفکنند بلکه، به عکس، تظاهرات انبوه مردم در طول خیابان شاهرضا/ انقلاب، در راستای مرز اجتماعی میان دو بخش شهر جریان یافت. یورش به جانب شمال شهر به لحاظ تکنیکی- نظامی دشوار و حتّی ناممکن می نمود و دست یازیدن به آن از ناآشنایی با وضعیّت تهران سال 1357 حکایت داشت. روحانیان، که با وضعیّت تهران و ایران آشنایی داشتند، مرتکب چنین اشتباهی نشدند. آنان در صدد ایجاد برخوردی اجتماعی که بالمآل می توانست به زیان آنان تمام شود برنیامدند. تظاهرات بزرگ زمستان سال 1357، که از میدان امام حسین واقع در محلة کارگری مشرق تهران آغاز شده بود، با عبور از خیابان انقلاب به میدان آزادی، در مجاورت فرودگاه اصلی شهر، یعنی به جایی رسید که در آن بیست هزار سکونتگاه مدرن برای طبقات متوسط تهرانی در دست ساختمان بود. ابهام در انقلاب در این مسیرِ سرشار از نماد انعکاس یافت. ایرانِ پس از انقلاب وقف طبقة متوسط شد و دیری نگذشت که ابعاد تهران جدید یعنی تهرانِ محلّه های غربی و شرقی محور عمودی قدیم یعنی خیابان سابق پهلوی را از هر سو دربرگرفت و آن را آشکارا تحت الشعاع قرار داد.

شعایر جدید در جمهوری اسلامی به زندگی ساکنان تهران محتوایی نو بخشید. تهرانیان شهر را به تملّک خویشتن در آوردند. تظاهرات زمستان 1357 زمینة رهایی از سلطة روانی پاره ای از ممنوعیّتها و شکستن حدّ و مرزهای درونی را در جغرافیا و در تفکّر ساکنان تهران فراهم آورد تا آنجا که محرومان جامعه، از آن پس، مدت زمانی کوتاه و به نحوی نمادین شهر را در تملّک خود یافتند.

دستیابی مردم به اماکن شهری در 10 آبان 1357- زمانی که تودة خشمگین، به تحریک نیروهای پلیس شاهنشاهی که به مقتضای شرایط تاریخی به کار گرفته می شد، به تاراج و تخریب همة بانکها و سینماها و محلهای داد و ستد مشروبات الکلی و صفحات موسیقی هتل های مخصوص خارجیان و کاباره ها و وزارتخانه های واقع در مرکز شهر روی آوردند- ابعادی تازه به خود گرفت. ظرف چند ساعت همة مطالبات فروخورده، همة تمایلات سرکوب شده طی سال های متمادی بند از پای خود گشود و از هر سو سرریز کرد. اندک زمانی بعد، به هنگام بسته شدن بازار، هزاران فروشندة دوره گرد بساط خود را در پیاده روهای خیابانهای مرکزی شهر گسترانیدند.

حتّی در شمیران، در طول خیابان های پر درخت پارک شاهنشاهی که اندک زمانی بعد «پارک ملّت» نام گرفت، دهها دکّه پدید آمد که به فروش ساندویچ، کباب، و کوکاکولا و گاه حشیش به معتادان پرداختند. این هیپی آبادی واقعی و پیوندی سوررئالیستی میان انحطاط و سقوط شاهنشاهی و جشن و سروری انقلابی بود. مسئولان جدید شهر به شتاب به این نمایش لذّت جویانه پایان بخشیدند.

اشغال سفارتخانة آمریکا به دست «دانشجویان پیرو خطّ امام»، برای تفرّج در محلّه های مرکز جدید شهر، مجالی مناسب فراهم آورد- جایی که مردم جنوب شهر را هیچ گونه آشنایی با آن نبود. در مدّت زمانی که از یک سال تجاوز می کرد، کارکنان کارخانه ها، تعاونی ها، ادارات، محلّه ها، و یا کسان دیگری که وقتی آزاد و رایگان در اختیار داشتند به خیابان زیبای تخت جمشید کشیده شدند و در برابر «لانة جاسوسی» به تظاهرات پرداختند سپس، در حال خوردن لبو یا آشامیدن کوکاکولا، در خیابان مرکزی شهر به گشت و گذار مشغول شدند. این در واقع جشنی بود که طیّ آن دشمنی نامرئی، در عین حال، مورد نفرت و تحسین قرار می گرفت. برگزاری نمازهای جمعه در صحن دانشگاه تهران، آخرین بقایای تظاهرات توده ای و عمده ترین واقعة اجتماعی در زندگانی روزمرة مردم تهران به حساب می آمد.

هر هفته، بخشی از اهالی، همراه با اعضای خانوادة خود، مرکز شهر را به اشغال در می آوردند؛ در خیابانهایی که به این مناسبت از وسایط نقلیه خالی می شد قدم می زدند؛ و یا در خیابان های پردرخت دانشگاه تهران به گردش سرگرم می شدند. چه تلافی جویی بی سابقه و لذّت بخشی از سوی انبوه محرومان از سواد آموزی!

آشکارترین نشانة تخصیص جدید فضای شهر متکدّیانی هستند که چهارراه های محل کسب معمول خود را به قصد استقرار در خیابانهای شمالی شهر و حتی میدانهای واقع در پیرامون آن ترک می گویند و حوزة فعّالیّت خود را به سراسر گسترة جدید شهر توسعه می بخشند.

 

تهران کنونی بازشناخته نمی شود

تهران، بدین سان. به لحاظ منظر اجتماعی و شهری دستخوش دگرگونی و تغییر بوده است. فعّالیّت های شهرسازیِ پیش بینی شده طی سالهای دراز سرانجام به صورت نوسازی گودها و محلّه های واقع در جنوب بازار، اختتام کار ایجاد بزرگراهها و پایانه های اتوبوسرانی، و پاره ای از عملیّات ساختمانی به منظور ایجاد واحدهای مسکونیِ ارزان قیمت در میدان آذری صورت تحقق به خود گرفته است. امّا     ره آورد واقعی انقلاب برای تهران پیدایش سپس گسترشِ پرشتاب حومه های شهری بوده است.

در طول دهها کیلومتر، در امتداد جاده هایی که تهران را به ولایات متصل می کند، محلّه های جدید، بسیار دور از بازار و ارگ و محور قائم شهر بسط یافته است. در اینجا، به واقع، شهری جدید پدید می آید و سیر جدائیِ دقیق اجتماعی، که مشخصة ده سال پیش از اینِ شهر سه و نیم میلیون جمعیّتیِ تهران بوده، با متلاشی شدن فضا و وقوع ناگهانی انقلاب و در نتیجه بروز گسستگی در ارکان پاره ای از ممنوعیّت ها، از هم فرو می پاشد.

مرکز بازرگانی و اداری و تاریخیِ پایتخت، که بر اثر جابه جائیِ فعّالیّت های حیاتی به سوی شمال در خطر نابودی قرار داشت، اینک، با ایجادِ به اصطلاح «کرِملینی کوچک» به دلیل مسائل امنیّتی، مجلس دفاتر نخست وزیری و محل سکونت رئیس جمهور را در یک فضای محدود متمرکز ساخته و بار دیگر پویائی گذشتة خویش را بازیافته است. این محلّة تدافعی و استحکاماتی واقع در مجاورت کاخ سابق مرمر، که از ساکنان اولیة خود خالی شده، بر روی مراجعان و بازدید کنندگان همچنان مسدود مانده است. احداث مرکز سیاسیِ کنونی در قلب شهر قدیم، صعود سرسام آور محله هایی اداری را به سوی شمال، بناگاه، با وقفه مواجه ساخته است. وجود چنین محلّه هایی برای ساکنان جنوب شهر، به نوعی، فضای حیثیّتی به حساب می آید، به طوری که سازگاری مردم با آن به سهولت صورت می گیرد؛ زیرا این مرکز از فضای زیست و محیط فرهنگی اهالی ساکن جنوب شهر فاصلة چندانی ندارد. با این حال، مهاجرت به صفحات شمال شهر یکسره به مخاطره نیفتاده و تنها با وقفه مواجه بوده است تا جمعیّت های ساکن در جنوب شهر، قبل از پیشروی به سوی مراکز دور دست تر، بتوانند بر این فضاهای مرکزی سروری یابند سرانجام سراسر کانون مرکزی شهر، با اجرای ممنوعیّت آمد و شد وسائط نقلیة شخصی در صبح میان بازار و خیابان تخت طاووس (مطهّری)، اعتبار خود را از سر گرفته است. از این پس، همه   می باید در استفاده از وسایط حمل و نقل عمومی مردمی تر عمل کنند.

محله های زیبای مسکونی در شمال شهر عموماً از آسیب تهاجم توده ها مصون مانده است. اینجا و آنجا معدودی از ویلاهای پرتجمّل را به شخصیت های رژیم تازه، به مسئولان کمیته ها، و یا به برخی از خانواده های سابقاً آلونک نشین واگذار کرده اند؛ اما این روند تغییری واقعی در رفاه و آرامش ساکنان این واحة متجمّل رژیم گذشته پدید نیاورده است- واحه ای که بیش از پیش از بقیة شهر، که ظاهراً در اختیار «مستضعفین» قرار دارد، جدا می ماند. شمیران پناهگاهی رمز آمیز و رازدار و باب روز است که راحت و آسایش آن- جز به ندرت مثلاً زمانی که چند صد نفر از کسانی که در جماران واقع در منتهیٰ الیه شمال شهر، در دامنة کوه، حضور می یابند، بر هم نمی خورد. برای خانواده های مرفّه و متمکّنی که به زندگی در این محلّه های دلکش ادامه می دهند، به ظاهر، همه چیز تغییر یافته امّا هیچ چیز از بنیان دگرگون نشده است. اینان همچنان موقعیّت خود را در صف نخستِ سلسله مراتب اجتماعی محفوظ داشته اند.

امروزه هیچکس از چگونگی کارکرد این شهر هشت میلیونی، که نیمی از جمعیت آن ده سال پیش از این در آن سکونت نداشته است، مطّلع نیست. همه جا بناهایی به شتاب ساخته می شود؛ همه جا سایة بدگمانی نسبت به همسایه ای که شخص بر احوال او آگاه نیست وجود دارد. از این رو، مردم اغلب در خانه های خود پناه می جویند و هر کس با انزوای خانة خود خو می گیرد و با آن سر می کند و این با وضع کنونی زنان و هراس مقامات انقلابی همخوانی دارد. برای ادارة مناسبتر زندگانی روزمرّه، که در حول و حوش مسجدِ محل یا واحد مسکونی می گذرد، گاه نوعی همترازی و همسنگی در سطح محلّه سازمان یافته است. تهران به قطعات و کانونهای کوچک و محدود بی شماری تقسیم شده است که روابط  و مناسبات میان آنها اندک است.

حومه ها هنوز نه موفّق به احراز هویّت جمعی خود شده اند و نه به ایجاد محور افقی خود به سوی مرکز شهر توفیق یافته اند. هیچکس را به واقع با ساکنان جدید شهر تهران، با پناهندگان جنگ، با کارگران و کشاورزان و تهیدستان شهری چنان که باید آشنایی نیست؛ هیچکس اینان را چنان که باید به جا نمی آورد. شاید به مصلحت نزدیکتر باشد که، پیش از آن که بار دیگر غافلگیر شوند، برای اطّلاع از احوال آنها شتاب به خرج دهند. ده سالی است که طبقات متوسّط محور مرکزی شهر را دور می زنند و امروزه این حومه نشینانند که مجموعة شهری را به محاصرة خویش درآورده اند.

پیش از این ساکنان جنوب شهر نومیدانه به شمیران می نگریستند با این یقین که آنان را هرگز              به ساحت آن راهی نیست. امروزه، با آنکه توهّمات بی امان و رؤیاهای انقلابی بیش و کم فرو              می ریزد و درد و داغ و محرومیّت های بسیار جای آن را می گیرد، این امید و اعتقاد هنور برجاست که تحقّق رؤیاهای قدیم ممتنع نیست. شمیران، پشت به دیوارة کوهستان، کاملاً به محاصره درآمده است. ریشه کن کردن قطعیِ اسطوره ها محال است.



* Hourcade, Bernard, «L’homme vertical, un mythe, une ville, un divorce, Téhéran au dessous du volcan», Revue Autrement, Paris 1987.

1- Homotehranicus

2) cursus  honorum ، واژه ای لاتینی به معنای ارتقا از پایین ترین طبقة شغلی به عالی ترین مراتب اجتماعی. مترجم

3) terra  incognita ، واژه ای لاتینی به معنای «سرزمین ناشناخته» که به قلمروی کشف ناشده اطلاق می شده است.- مترجم

4) به آنان وعده داده شده بود مالک خانه هایی خواهند شد که در آن زندگی کنند.- مترجم.