نکته هایی در تکمیل مقالة «گیلان و آتش»

با یاد استاد ایرج افشار که عمری در کتابخانه ها خون دل خورد و نکاتی مبهم و فراموش شده از تاریخ را به علاقه مندان ایران و جهان شناساند.

رضا نوزاد

پس از چاپ مقالة «گیلان و آتش» در ویژه نامة شستمین سالگرد گیلان ما، به مطالب جدیدی در رابطه با آتش سوزیهای گیلان برخوردم و لازم دانستم برای تکمیل آن مقاله به خوانندگان گرامی تقدیم کنم.

این مطالب از کتاب چاپ نشدة نهصد صفحه ای سرزمین یادگارهای بر باد رفته نوشتة شادروان ابراهیم خاوری (1308- 29 فروردین 1384)، که عمری به عنوان کتابدار و مدیر داخلی و سرپرست کتابخانة ملّی رشت با صداقت فعّالیّت داشت؛ شماره های روزنامه های اختر چاپ استانبول به مدیریّت محمدطاهر تبریزی؛ ادب (به سردبیری میرزا محمّدصادق امیری «ادیب الممالک فراهانی»)؛ و تربیت (با صاحب امتیازی محمّدحسین فروغی «ذکاءالملک») گردآوری و نقل شده است.

 

کتاب خطّی سرزمین یادگارهای بر باد رفته، به قلم شادروان ابراهیم خاوری، نگارش آبان 1352

ذیل لنگرود

در خارج دیوار غربی بقعة سید حسین کیا واقع در فشکالی محلّة لنگرود، که امروزه در حسینیّه واقع شده است، سنگ مرمری تیره رنگ به پهنای چهل و نه سانتیمتر و بلندی یک متر و بیست و شش سانتیمتر نصب است که شرح منظوم درباره آتش سوزی سال 1268 قمری لنگرود بر آن به خطّ نستعلیق حک شده و چنین است:

بسم الله الرحمن الرحیم

لنگرود از حوادث دوران
آستانه که آستانش را
تکیه گاهی محلّ ذکر حسین
مسجد و مَدْرَس و محلّه و شهر
بهر تعمیر این عظیم بنا
فخرِ تجّار و خیرِ خلقِ زمان
توسن سبقت او به میدان تاخت
آنچه بایست کرد بیش نبود
سرور تاجران گیلانی
سر عقل آنکه رهنمای همه ست
آسمان با وجود رفعت شأن
با خرَد گفتم این بزرگ بنا
در جزایش خدا چه خواهد داد
در جوابم «دو بار» گفتا «خلد»1

کل شیءٍ هالک الاوجهه

سوخت روزی سیه شود شامش
بسته بودند خلق احرامش
که مَلَک داشت پاس اکرامش
منهدم شد نماند جز نامش
از میان خواص تا عامش
آنکه حاجی حسن بود نامش
مُلهِم غیب کرد الهامش
تا بباید کمال اسلامش
همه مستی کنند از جامش
با همه پختگی بوَد خامش
خیمة کوچکی است در بامش
که ز حاجی حسن شد انجامش
روز محشر به خویش و اَرحامش
هم از او گیر سال اتمامش

 

 ذیل رشت

محلة بازار چنانچه از نامش پیداست مرکز دکاکین و تجارتخانه ها و کاروانسراهای بزرگ و کوچک رشت است و در مرکز شهر قرار دارد. از جمله آثار تاریخی آن مسجد جامع رشت بوده که بر اثر حریق سال 1317 هجری قمری از میان رفت×

بازار رشت چندین بار طعمة حریقهای مهیب و دهشتناکی شد. از جمله به تاریخ شب سه شنبه هشتم ماه شوّال سنة 1302 هجری قمری آتش سوزی مهیبی که در حدود سه ساعت به صبح مانده اتفاق افتاد و تقریباً هزار و پانصد دکان و هیجده خانة معتبر و چهار مسجد سوخته شد. از اول بنای شهر رشت، به قول ناظران این حادثه، تا آن زمان، چنین آتش سوزی مهیبی واقع نشده بود. مادّه تاریخ سوختن بازار رشت را «جهنم شد رشت» قرار دادند که به حساب ابجد مساوی است با 1302 هجری قمری مطابق با 1264 شمسی. بار دیگر آتش سوزی بزرگ بازار رشت به سال 1278 شمسی برابر با سال 1317 هجری قمری اتفاق افتاد که، در این میان، مسجد جامع شهر رشت از بین رفت.

میرزا علی خان امین الدّوله، در سفرنامة مکة خود، به هنگامی که از سفر مکّه به سال 1317 هجری قمری مراجعت می نمود و به شهر رشت وارد شد، می نگارد: شب پنج شنبه یازدهم رجب 1317 هجری قمری مطابق با اوّل آذرماه 1278 شمسی، در حدود ساعت پنج بعد از غروب آفتاب، شعله های آتشی مشهود گردید که اطرافیان می گفتند که خارج از شهر واقع شده است، پس از تحقیق معلوم گشت که آتش از قیصریّة شریعتمدار به در آمد و در اندک مدّت بازار و کاروانسراها را فرا گرفت و بالنّتیجه مسجد جامع، که در جوار بازار قرار داشت، طعمة حریق شد.

 

اختر، شماره 4، سال یازدهم، سه شنبه 29 شوّال 1302/ 11 اوت 1885

به موجب کاغذهای تبریز، در شهر رشت ایران، که از سواحل دریای خزر است، روز هشتم همین ماه   شش ساعت به غروب مانده، حریقی واقع شده و تا سه ساعت از شب گذشته امتداد یافته، به قدر یک هزار و پانصد باب خانه و دکان و هفده باب کاروانسرا و پنج باب مسجد و یک باب کلیسا و سه حمّام سوخته، سه چهار نفر هم راه به در رو از میان حریق نیافته در آن آتش خانمانسوز جان نیز درباخته اند ولی هر چه مال التّجاره از قبیل ابریشم و غیره در کاروانسرا بوده، از جلو آتش به در برده اند. تاریخ این گونه حریق را در هیچیک از ممالک ایران یاد ندارد مگر استخر پارس که آن را اسکندر یونانی در هنگام غلبة دارا و استیلای ایران، به تشویق همخوابة خود، عمداً آتش زده و شهرِ بدان عظمت را پاک بسوخته، دود بدنامی آن تاکنون ژنگ فزای صفحة آیینة تاریخ اسکندری است.

 

اختر، شماره 10، سال یازدهم، سه شنبه 12 ذی الحجّه 1302/ 22 سپتامبر 1885

سواد عریضه[ای] است که مقرّب الخاقان حاجی میرزا حسن خان، قونسول جنرال سابق جدّه و شام و نایب سفارت کبرای اسلامبول، که چند روزی برای تبدیل هوا به بروسه2 رفته اند به جناب معتمدالسّلطان آقای میرزا جوادخان شارژدافِر دولت علیّة ایران زیدَمَجدُه العالی در خصوص وقوع حریق رشت الحق به طور مؤثّر و متأثّرانه نوشته اند، در نسخة قبل مجال درج نشد اینک مبادرت به طبع آن می رود:

بعدالالقاب، در این ده دوازده ساله اقامت و مدّت سیر و سیاحتم در ممالک محروسة عثمانیّه، پیوسته از هر گروهی، اعمّ از پیر و برنا و مُسلِم و ترسا، توصیف خوبی آب و هوا و تعریف نکوئی این ساحات فرح فزا را شنیده ولی بدبختانه به دیدنش نایل نمی گردیدم تا در این سفر که چند روزی آبشخورم      به فرخندگی و پیروزی بدین سامان مینونشان کشید (الحق انصاف توان داد که بی مانند است) شهری شهیر است و مُلکی بی نظیر، کشوری است خوش منظر و مدینه ای بهشت پیکر، هوایش خوش و فضایش دلکش، خاکش پاک و آبش خالی از هر عیب و آک،4 آتشش در تارک تاک است و آرشش با زیب طارمِ افلاک، نسیمش مُحیی عِظامِ رمیم5 است و شمیمش معالج ابدان سقیم، ازهارش مشکبیز است و اشجارش جواهر ریز، وَردش را دهان خندان است و ابرش دیده گریان.

عروس غنچه بدین زیور و تبسّمِ خوش          معاینه دل و دین می برد به وجهِ حَسَن

هزاران فصیحش در هر طرف لحن مدام دارند و نگاران ملیحش با شوق و شعف در صحن خرام، بالجمله این سامانِ مینونشان، همة ارکان اربعه و جهات سِتّه اش زایدالوصف خوب است و همه موافق مطلوب.

شهری است پر کرشمه و خوبان ز شش جهت          چیـزیم نیـست ورنـه خـریدار هـر ششم

خلاصه مر بنده را این نخستین سفر و اوّلین بار بود که روزی چندم از حوادث چرخ بلند خاطر مستمند بیاسود، هفته ای سه چهار عذار شاهد، خاطر از غبار سوانح روزگارِ غدّار مصون و مستور آمد و باطن و ظاهر این راحت خدای داده و فراغت فوق العاده، ممنون و مسرور، از هر زحمتی راحت جُستم و از هر مشغلتی فراغت، ولی از آنجا که:

فلک را عادت دیرینـه این است          که با آزادگان دایم به کین است

آسمان هماره خصم هنرمندان است و زمانه همیشه دشمن دانشوران، لِهذا تقاضای قدَر و قضا یک باره پشت پا بر بساطم زد و بِالمَّره کوکب نشاطم روی به انحطاط آورد؛ چندانکه خاطرم از سیر و سیاحت این مملکت خوش بود، امروز، به واسطة وصول خبر و ورود پیک بداختری، باطنم مشوّش است، و از ظهور صاعقة حُرقت رشت، نعلِ دلم در آتش. چگونگی این واقعة غم انگیز و تفصیل این سانحة الم انگیز اینکه عَلَی الصّباح که از نَوم به قعود و از غیب به شهود آمدم، با حالتی که مشام جانم از نشئة هوای فرح بخشای این کشور معطّر بود، و روان و توانم از هر گونه اندوه و کدری بر حذر، با خاطری خوش و خرّم و با حالتی به خرّمی توأم:

نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول          در سـرای فرو بسـته از خـروج و دخول

به ناگاه گوشم آوای حلقة در شنفت و خادمَکَم باز آمد و گفت: شخصی مهیب است و مردی غریب. شارد6 از اسلامبول است و مترصّد اذن دخول. پیشش خواندم و نزد خویشش نشاندم. مردی با لَبس سفر بود و فوق العاده مغموم و مکدّر. از ملاقاتش در شگفت شدم و از مقالاتش علایم آیِفت7 دیدم. پرسیدمش: از کجایی و بدین سان آشفته و پریشان چرایی؟ گفت: اَلمِسافِرُ کَالمَجنون به ویژه اینکه امروز بدبخت ترین مردم جهانم و از حُرقت زدگانِ گیلان. از ابنای وطنش یافتم و گرفتار انواع مِحَن، شُکر مقدمش گفتم و به آستینِ کرَم غبارِ غم از خاطرش رُفتم. آنگاه پرده از چهرة بیان حوادث برگشود و نخستم این شعر تازی بسرود:

و کُنـّا بِاجتِماعِ کَالثـُّرَیّا          وَ صَیَّرنَا الزَّمانُ بَنـاتَ نَعش

گفتمش: پارسی گو گرچه تازی خوشترست.

دیدم سنگ سراچة دل به آب دیده بسفت و این بیتم عَلَی التّحریف در جواب گفت:

تنها نه من ز مسکن خود دربه در شدم          بر هر که بنگـری به همین درد مبتلاست

صورت واقعه جویا شدم. گفت: هشتمین شب شهر شوّال بود که نائرة این بلا اشتعال نمود× آتش از ساعت پنج شب به فزایش رنج و تعب بادی شد8 و بامدادان تا ساعت هشت، ساحت رشت چونان فضای دشت با خاک تیره یک سر و یکسان گشت. حریق زدگان، از آن بلای ناگهان، آب ضرر و خَسرَت از دیدة کَدِر و حسرتشان روان آمد و شورِ محشر عیان. تنور آذری بنای شعله وری نهاد و نایرة اخگر          به خشک و تر افتاد، تابشِ آتش هر جنبنده و جمادی را رماد9 و امداد باد خاک هر بنیادی را بر نهاد آب برنهاد. شعلة اخگر از حضیض ثَری سر به اوجِ ثریّا سودی و سواد شهر از دود آذر، در مدّ نظر تیره تر از شامِ حَبَش و زنگبار نمودی. تراکمِ غمام10 دودش حایلِ چرخ کبود بودی و کوچکتر شررش حارِقِ آتش نمرود. فرعون نار شرار بار پای ثبات و قرار چندان بفشرد که رونق بازار از دست بیضای موسای روز ببرد.

زمیـن گشت روشنـتر از آسمان          جهـانی خروشـان و آتش دمـان

چه آتش جهانسوز و  گیتی فـروز          کـزو  روشنـایی گـرفتـست روز

چندانکه ارکان حکومت و اعیان مملکت، هیئت ملّت و افراد رعیّت در اطفای آتش تلاش و چالش کردند، هر دم شعلة آذر بیشتر می شد و نایرة اخگر قویتر می گشت؛ اهالی را جریان سعی و کوشش مُطفیِ11 نایرة آتش نشد و سیلان آن همه اشک چشمِ تر، مُسکِت خشم آذر نگشت؛ هر لحظه شرار نار بالا می گرفت و هر ساعت زبانة آتش اعتلا؛ گویی قیامت موعود روی نمود و یا محشرِ جدید پدید آمد؛ خلقی هراسان شدند و شهری بی سامان؛ مرد و زن را نوای ناله و شیون در کوچه و برزن بنیان کنِ ارکان قلوب بودی و پیران کهن و اطفال ممتحن را صدای مویه و زاری و فریاد و فغانِ بی قراری زمامِ صبر از کف ایّوب ربودی. ولولة حُرقت زدگان طاقت فرسایِ قطر12 گیلان آمد و غلغلة خسارت دیدگان کدورت افزای سوامعِ ملکوتیان؛ فریاد سوختگان تاب و توان از خورد و کلانِ سامع و ناظر ببُرد و تابش آتشِ نقش و نگارش رفاه و آسایش از صحایف خواطر بستُرد؛ هر کسی را دست از کار فرو و هر نفسی را نفسها در گلو بماند؛ اسباب بقا مفقود شد و اوضاع فنا موجود گشت. حتّیٰ، از آنجایی که گفته اند اذا جاءَ القَدَر عَمَی البَصر، دست قضا در آن آتش فشانی ها پای چند تن ببست و حکم تقدیر پیکر تدبیرشان ناگزیر بِخَست؛ نه زبانة نار فرصت قرارشان داد و نه زمانة آتشبار مجال فرار.

نه دست آنکه با تابش ستیزند          نه پای آنکـه از آتش گـریزند

عاقبت شرار آذر خرمن هستیِ چندین نفر بسوخت و نایرة اخگر مشعل حیات جمعی برافروخت. در این آتش زدگی ها یک هزار و بیست و هشت دکان محروق نایرة آسیب گشت و سدّ طریقِ سرایت را13 دویست باب نیز تخریب. در آن برق لامع، هجده کاروانسرا و پنج جامع14 بسوخت و از شام تا بام، بنیان یک مدرسه و سه حمّام، عَلَی التَّمام برافروخت. از وقوع این حال اَسَف اشتمال، همه در دائرة حیرت سرگردان بودند و از مشاهدة این سانحه؛ انگشت افسوسشان بر دهان. باری از استماع این حادثه سینه ام پُرشرار آمد و از استنباط این واقعه آهم آتش بار؛ تصوّر حال سوختگان تنزُّه نهال بوستان از خاطرم ببرد و تفکّر احوال حُرقت زدگان رشت، صفای صحنِ گلگشت از صفحة خاطرم بستُرد؛ ظهور این فضای پُرمِحَن، سرور سیرِ فضای چمن از دلم بیرون کرد و اَخبار ملالت آثار طغیان نار دمار از روزگارم برآورد؛ چندانکه خاطرم از دیدن ساحت این شهر ممنون بود، صد چندان باطنم از شنیدن خبرِ حُرقت محزون گشت؛ جهان روشن در چشمم تیره و تار شد و آیینة ضمیرم محجوب ژنگ15 و غبار؛ شرارِ سینه ام برق افکنِ دودمانِ شهابِ ثاقب آمد و نایرة ضمیرم آتش زن خانمان لاهب؛ جسمم سقیم شد و جانم الیم؛ مرا بهترین سفر نمونه ای از سقر16 گشت و بالفِعل حَضَرم بدتر از سفر.

کنـون از این ملالتها چنانم          که از صد داستان حرفی ندانم

سبحان الله! پارچة آذری را این همه زیان و ضرر و شعله و شرری را بدین مایه شور و شر تواند بود؟             جز این که گوییم مشیّت خدا را چنین اقتضا بوده و پاک یزدانشان بدین گونه اراده فرموده چاره ای نیست. چه: اذا ارادَ شیئاً هَیَّأ اسبابَه17؛ سُبحانَ مَن تَحَیَّرَ فی رَأیِه عُقول18. راوی را گفتم: اگر چه صبحِ به این زودی بَرید19 خوش نویدی نبودی، ولی چون مرا میهمانی و بی گمانی گرامی تر از جان، لِهذا متمنّی چنانم که بر این خبر، با اینکه قولت معتبر است و عاری از بوک20 و مگر هر آینه شاهد و اثباتی دیگر داری عیان آری. فوراً دو نسخه از گرامی نامة اختر با یک دو نسخة دیگر که از روزنامه های ایران بود برآورد و ارائه نمود. پس از قرائت، بر مزایای ملالتم بیفزود. همین که مهمانِ محزونِ بیچاره و محروق از وطن آواره دید خاطرم از شنیدن این واقعه برآشفت، بی اختیارانه ام گفت: مرا تقریر این اخبار یکی از هزار است و اینان را تحریر آثار اندکی از بسیار.

تو ز حُرقت خبری می شنوی          دستی از دور بـر آتـش داری

استماع این خبر بیشتر آتشم بر تن زد و خولیای21 این کَدَر بر آتشم دامن. مُخبِر را گفتم عجب است حاویِ مضرّت اخبار بی شمار داری ولی حاکیِ مسرّت اظهاری نداری. آیا از طرف دولت قوی شوکت علیّه و امنای سلطنت سنیّه بذل توجّه و مکرمتی در رسم ترحّم و اعانت به عمل نیامد؟ گفت: چرا، تنها از جانب رأفتْ جوانب بندگان اعلاحضرت اقدسِ همایون بذلِ درم و صرف هِمَم در مراسمِ اعانت و شرایطِ عنایت مرعی و مرئی گردید و بس.

بگفتمش که چنین گوی ای خجسته مقال

از مفهوم کلامش معلومم شد که از طرف قرین الشّرف بندگان خسروِ صاحبقران خَلَّدالله مُلکَه وَ سُلطانَه مُدَّالزّمان، از روی رعیّت پروری و محضِ عدالت گستری، به عادت مألوف، عنانِ کرَم بر افراد اُمَم معطوف گشته، شمولِ توجّه شاهنشاه اسلامیان پناه و حصولِ تفضّلِ حضرت ظِلّ الله روحَنَا فِداه مُطفیِ آذر و آزارِ قضا شده و معالجِ داء22 درون و برونِ پیر و برنا؛ ترحّم خسروِ گیتی ستان مرهمِ دلهای ریش آمده و تفقّد شهریارِ دارا دربان جامعِ خاطرهای پریش؛ شاهنشاه بی همال را امر و فرمان برآن اشتمال داشته که وضیع و شریف، توانا و ضعیف را جیب آمال از نقود مراحم مالامال دارند و احدی را از این توجّه و رأفت محروم و مأیوس نگذارند. باری، در این واقعة الیم، تنها ذات اقدس همایونی را قلب سلیمِ رحیم و کف کریم بر عمیم نعیمِ آمده لکن دیگران، تا هنگام عزیمت مشارٌالیه، اظهار مرحمت و ابراز شفقتی نفرموده بوده اند آن هم بدیهی است در تهیّه و تدارک خواهند بود، از آنجایی که گفته اند:

بنی آدم  اعضـای  یکـدیگـرند         که در آفـرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار         دگـر عضـوها را نمـاند قـرار

ایفای شروط غیرت ملّی و ادای رسوم تعصّب جبلّی را چنین مقتضی دیدم که شطری اَند در طیّ سطری چند برای استرحام هموطنان و محض استعانة حریق زدگان بنگارم، باشد که قلوب هیئت و بطون ملّت را بر سر توجّه و ترحّم آرم. مرتجلاً قلمی برداشته و همّتی بر عرض ماجَریٰ گماشتم. اکنون خامه ام در کف است و خاطرم قرین اَسَف. با این تأثّر در تحیّرم که چگونه تشریح وقایع حال و به چه مضمون بیان این حادثة پرملال کنم، ولی با وجود حسّیّات وجدانیّة انسانیّت و با وصف مقتضیات مفترضة مدنیّت، عرض هر گونه عبارتی را از روایات زایده و شرح و بسط هر اشارتی را از حکایات بی فایده پنداشته اکتفا به عرض و اظهار و قناعت به اخطار و تذکارِ کیفیّت نموده نتایج مأموله و فواید مطلوبه را به همان حکومت وجدانِ انسانیّت حوالت و اَنظار قاطبة ملت را بر این مسئله جلب و دعوت می کنم.

مشـو تا تـوانی  ز  رحمـت بـری          که رحمت برندت چو رحمت بری

دریغ باشد که حریق زدگانِ سوخته جگر همچنان در شعلة آذر اندر باشند و بیچارگان آسیمه سر در نایرة اخگر وامانده و مضطر، و ما را بر بالینِ زر سر و بر فراز کرسی مقر آید؛ کی رواست که ما را از پرند و پرنیان و پَر بستر باشد و چگونه سزاست که محروقینِ دربدر را مقر راهگذر و بالش و بستر تودة خاکستر؛ ما در قصور عالیه با خاطری شادمان در خواب راحت باشیم و ایشان در قضیّة حالیه با حالتی پریشان در تاب حُرقت؛ ما قرین طرب باشیم و آنان همنشین تعب؛ چندانکه ما را ناز و نِعَم است ایشان را اندوه و غم. بالجمله کافّة اسباب راحت ما را موجود است و چونان که تمامی اوضاعِ نعمت آنان را مفقود.

حالا از مروّت اصحاب غیرت و از همّت ارباب حمیّت انصاف می خواهم و استعلام می کنم که آیا معنیِ عضویّت بشر با یکدیگر این و رسم مدنیّت را اقتضا چنین است؟

دیبا نتوان بافت از این پشم که رشتیم          ما را نتـوان گفت که از اهـل بهشـتیم

یا آنکه           بی پرده توان گفت حق اینست که زشتیم

هر یک از این دو مصرعِ آخر را که ذوق سلیم و سلیقة مستقیم آن جناب مقرون به صواب و ثواب داند و تصدیقش تواند چنان فرض فرمایند، خلاصه، در وقوع چنین ضرر و خسارت و حدوث این گونه کََدَر و مضرّت ها ملل سائره چه دستگیری و اعانت و مهربانی و مرحمتهای مالانهایت دربارة یکدیگر  می کنند که همه روزه در همه جا به رأی العین می بینیم و در روزنامه های دنیا نیز می خوانیم، دیگر حاجت به شهادت شهود و گواهان غیرمعدود نیست، همه بهتر از بنده اطّلاع و احاطه دارند. اگرچه کمترین در خصوص چگونگیِ ایصال وجوه اعانت به حریق زدگان بی سامان از خود رائی ننگاشته و اظهاری نداشته و آنفاً 23 تنها اکتفا به عرض کیفیّت و استحضار خواطرِ هیئت و استطلاع ملّت نموده ام و بدیهی است خود به وسائلِ معتمده به حُرقت زدگان گیلان و محنت رسیدگان آن سامان خواهند رسانید ولی اَحیاناً کسی رأی و سلیقة بنده را جویا شود عرض می کنم که بهترین نوع از انواع این است که در هر مملکتی از ممالک محروسة ایران، به مجرّد حصول آگاهی از این واقعة مولِمه، ارباب همّت انجمنی مرکّب از اصحاب غیرت تشکیل آرند و دفتر مرتّبی برای قید اسامیِ اعانت کنندگان معیّن و آدمِ امینی هم برای نگاهداری نقود مشخّص و قبوضِ مطبوعة مخصوصة مصَّدق به تصدیقِ هیئت انجمن برای بدل نقود مدفوعه به معاونین تهیّه کرده، هفته ای یک یا دو روز اوقات اَعَزِّ خود را به این کار مقدّس مصروف فرمایند و، بعد از آمادگیِ وجوه، به توسّط امینی از جانب هیئت مجلس نزد رئیس انجمنِ مخصوصی که البتّه برای نظارت حال و پرستاری احوالِ حُرقت زدگان رشت منعقد گشته ارسال دارند که به ارباب استحقاق ایصال و انفال24 آید و صورتی نیز از دفتری که حاوی اسامی اعانت کنندگان و مقدار اعانت ایشان است به روزنامه های ایران و غیره بدهند که چگونگی بر عموم مُبَرهَن و معلوم آید. شکّی نیست که غیرتمندانِ ملّت ساکنین ممالک دور و نزدیک در این امر خیر سهیم و شریک خواهند شد. بندة                به هیچ، زنده نیز، محض ملّت دوستی و وطن پرستی، با قلّت بضاعت و عدم استطاعت، مبلغ سی تومان به عنوان اعانت آماده کرده و به انجمنی که یقین دارم مخصوصاً برای اعانت حریق زدگان در هر مملکتی از ممالک محروسة ایران عموماً و در بلاد اجنبیّه و اسلامبول خصوصاً تا به حال منعقد شده و یا قریباً خواهد شد بندگی و اطاعت نمایم. امّا اصل خدمت و عمده محبت بنده به هیئت ملّت عبارت از این است که چگونگی این حادثه را مطابقاً لِواقع در صحایف اخبار بنگارم و حقیقت واقعه را بر ضمیرِ حمیّت تخمیرِ ارباب همّت معلوم و مُبَرهَن آرم، شاید از اظهار این امر ثواب مأجور و از استخبار نتایجِ حسنة آن مسرور گردم.

سعدی مگر از خرمنِ اقبـال بزرگان          یک خوشه ببخشند که ما تخم نکِشتیم

مهین سرور معارف سِیَرا، با همة پریشانیِ حواس به نگارش این عبارت خارج از استیناس و تقدیم این ذریعة تأثراشتمال بدان بهترین ودیعة خداوند بی همال با کمال استحسار25 مبادرت رفت، ولی پس از درخواست پوزش از سهو و لغزشی که در نگارش رفته، مخصوصاً استدعا و سپارش می کنم که هرگاه طبع و نشرش در نظر آن جناب مقرون به صلاح و صواب افتاد به ادارة اخترش ابلاغ والّا بسوزش در آتش بیفکن به آب

بیش از دو روز دیگر در اینجا زیست نخواهم نمود، زایدالوصفم در مراجعت عجله و شتاب است و مقصود حقیقی درک زیارت آن جناب و شوق مصاحبت احباب. این سخن کوتاه شد والله اعلم بالصواب.

اختر: از جناب مقرّب الخاقان حاجی میرزا حسن خان به مناسبت همین حسن نیّت و صدق طویّت، که ناشی از کمال ملّت دوستی و وطن پرستی است، به نام انسانیّت تشکّر نموده توفیق یابیِ ایشان را در این مقصود مقدّس، که از وظایف نخستینِ تمدّن و انسانیّت است، از خدای خواهانیم.

 

اختر، شمارة 19، سال چهاردهم، چهارشنبه 12 جمادی الاول 1305/ 25 ژانویه 1888

مکاتیب، رشت:

شخص معروفی از رشت می نویسد: همگنان را آگاهی هست که سه سال پیش از این، در رشت حریق سختی اتفاق افتاده نصفی بیش از شهر بسوخت ولی چندی نگذشته، در زیر سایة عدالت وایة اعلاحضرت اقدس شاهنشاه ایران، همه کس خانه و دکاکین سوختة خود را بهتر و پاکیزه تر از اوّل درست نموده شهر را رونق نخستین تا یک درجه حاصل آمد. حتّیٰ بیوه زنی، که از همه جهت یک باب دکان داشته مایملکش منحصر بدان یکی بود، او نیز مِلک خود را آباد کرده دوباره به کرایه داده، حال به قرار سابق از ملک خود استفاده می برد. اکنون، در تمامی رشت، مِلکی که از آسیب این حریق ویران مانده و موجب کسرِ شکوه شهر است تنها املاک خالصة دولتی است که تماماً خراب و ویران مانده، کسی را پروای آبادی آنها نیست که مشاهدة این حال موجب مزید تأسّف غیرتمندان ملّت و هواخواهان دولت است؛ چه، از این رو، علاوه بر اینکه در انظار خارجه از رونق شهر کاسته، همه ساله نیز مبالغ کلیّه خسارت به دولت وارد می آید. از قراری که استنباط می شود، سبب دوام این وضع ناگوار پاره ای تصوّرات مباشرِ خالصه جات دولتی است که می خواهد املاک مذکوره را به همان وضع خرابه نگاه بدارد تا از نظر دولت افتاده و عظم و قیمت آنها زایل گشته، پس از آن، وسیله ای پیدا کرده آنها را به قیمت نازلی به نام خود و بستگانش خریده، آنگاه موافق مقصود خود آباد کرده، به طور دلخواه استفاده نماید. خدایِ واحد دانا و شاهد است که مرا به جز دولت خواهی از نگارش این مطلب مقصودی در نظر نیست که اولیای دولت ابد مدّت از مقصود آن شخص که دولت امین تصور کرده و او درصدد خیانت است آگاهی حاصل آمده خزانة دولت را از این خسارت متصوّره نگاهداری نمایند و بلکه مباشرِ مومی الیه را حکم مؤکّد بدهند که املاک خالصه را نیز آباد نمایند.

 

اختر، شمارة 24، سال بیست و یکم، سه شنبه 4 رجب 1312/ 1 ژانويه 1895

حریق:

به موجب اطّلاعاتی که حاصل نمودیم، در سوم ماه جمادی الآخر در بندرانزلی حریق سختی به وقوع رسیده به قدر دویست باب دکان و کاروانسرا در طرفة العین سوخته مشتی خاکستر شده است.

خبرنگار اختر می نویسد که، در آن حریق هول انگیز، هرگاه هیئت سفارت فوق العاده، که برای ادای مراسم تعزیت به ریاست حضرت مستطاب اشرف والا امیرخان سردار عازم پِتِرسبُرگ بودند، در آنجا حضور نداشتند، هر آینه خسارت حریق خیلی بیش از این می شد. زیرا اوّل کسی که به محلّ حریق رسید همانا هیئت سفارت فوق العاده بود که تشویقات ایشان مؤثّر افتاده مردم در خاموش [اصل: خواموش] کردن آتش به کمال جانفشانی پیش آمده آن آتش سرکش را بی هیچ اسباب حریق که در هر مملکتی معمول است خاموش [در اصل: خواموش] کردند. خصوصاً جناب جلالت مآب احتشام السلطنه مستشار و نایب اوّل سفارت مشارٌالیها در این مورد آنچه لازمة انسانیّت بود به جا آورده خیلی زحمت در آن باب بر خود هموار نموده اند.

باری حریقی که پیشتر در رشت به وقوع رسید، هنوز دهشت آن در دلهاست که تا چه پایه مایة خراب آن شهر شد، حال آنکه آن وقت ها شنیدیم که اولیای دولت علیّة ایران تصوّر دارند که برای گرفتنِ جلوِ این گونه قضایا در آنجا هیئت اطفائیه تشکیل بدهند حتّیٰ یکی از مأمورین، که نامش در خاطر نیست، نیز از جانب حکومت سنیّه برای خریدن چند عدد تلمبه به شهر مسکو فرستاده شد امّا در ثانی خبری نشد که نتیجة آن مأموریّت به کجا منجر گشت.

ولی آنچه به نقد مایة امیدواری ست همانا وعدة حضرت مستطاب والا امیرخان سردار است که مردمِ                 آن صفحات را امیدوار ساخته اند که، پس از بازگشت، مراتب را به اولیای دولت معروض داشته از لزوم تشکیل یک هیئت اطفائیه در آن سامان، که خانه ها و دکاکین غالباً چوبین است، یادآوری کنند. معلوم است که به خواست خدای وعدشان را فراموش نفرموده معروضاتشان نیز در این باب در نزد اولیای دولت بی نتیجه نمی ماند.

ادب، نمره 1، سال دویم، سه شنبه 15 شعبان 1317 مطابق نوزدهم دسامبر 1899/ صفحه 6

حریق رشت در 11 رجب:

از قرار مکتوبی که خبرنگار گیلان به اداره فرستاده است، در شب یازدهم شهر رجب جَذوة26 آتشی از دکان قهوه چی، که در قیصریّة شریعتمدار مأویٰ داشته است، به چوب های بنای آنجا افتاده و به واسطة باد گرمی که در آن نواحی قوّة مشتعله را می افزاید، به فاصلة چهار ساعت، زبانة آتش طولان برکشیده و به سایر حُجَرات و اماکن متّصله از دکاکین و بیوتات و کاروانسرا و غیره سرایت کرده. از موقع مزبور تا یک ساعت از روز دوازدهم، که بامداد آن شب هولناک بوده است، مدّت حریق امتداد یافته تقریباً یک هزار و پانصد باب دکان و بیست و دو باب کاروانسرای تجارتی و سه باب حمّام و سه باب مسجد با مبالغ کلّی اجناس تاراجِ دستبرد فنا و دستخوشِ پنجة سوءالقضا گردیده معادل ده میلیون تومان، که مساوی بیست کرور ایران است، از این رهگذر به مردم آنجا خسارت رسیده است.

فعلاً قیمت مصالح ابنیه در آنجا دو مقابل بالا گرفته. سفال هایی که در آنجا در سطح بامها می چینند سابقاً هزاری چهار تومان بوده و قیمت چوب هزار ارش بیست و پنج تومان و اینک، به واسطة این حریق، قیمت سفال هشت تومان و قیمت چوب هشتاد تومان شده؛ بناءً علیهذا، خسارت آن بیچارگان از پنجاه میلیون علاوه خواهد بود.

ادب: این اتّفاق ناگوار به اندازه(ای) خواننده و شنونده را متأثّر و متألّم می نماید که قلم از نگارش             آن فرو مانده. عجبا که، در غالب سنین در هنگام زمستان و خزان، اهالی آن سامان از خوف آفت حریق           مطمئن نیستند چنانکه در سنة 1302 نظیر همین واقعه اتفاق افتاد و مرحوم میرزا سید باقرخان مدیرالاطباء رحمه الله علیه در تاریخ آن قضیة جانسوز شعری بسته بود که در سفر گیلان از خود آن مرحوم شنیدم:

پنج ساعت ز شب هشتمِ شوّال گذشت       کز شرارِ دل عشاق «جهنم شد رشت» (1302)

خوب است عجالتاً غیرتمندان آن حدود، به طور شرکت و کمپانیّه، اسباب و لوازم منع حریق و ادارة اطفائیه برقرار سازند که هم جان و مالشان ایمن باشد و هم از این قبیل دخل کلّی ببرند چنان که در اروپا و بلاد عثمانی از سالیان دراز تاکنون این شرکت برقرار بوده.

 

تربیت، نمرة صد و هشتاد و سیم، سال چهارم، پنج شنبه 26 ذی الحجه 1317 هجری/26 آوریل 1900، صفحة 1 و 2

جریدة شریفة  ألرّیاض: …جریدة فریدة الرّیاض، که عجالتاً از جراید علمیّه می باشد و در شهر لکهنو کرسی ایالت اود به زبان عربی و هندی به حِلیة طبع مُحَلّیٰ می گردد… و نویسندة بارعِ و کریم، نامِ نامیَش حاج ریاض الدّین احمد… با نمرة اوّلِ جریدة ریاض، ملاطفت نامه ای هم از مدیرِ روشن ضمیرِ آن به ادارة تربیت رسید. حاصلِ مضمون آن دلالت به امرِ خیر بود و یادآوری می نمود، که اگر در دارالخلافة طهران برای خسارت دیدگان حریق رشت مجلس جمع آوری وجه اعانه(ای) منعقد شود و این خبر منتشر گردد، مسلمانان هندوستان نیز از شیعه و سنّی مشارکت خواهند فرمود؛ چه آن تنافر و بیگانگی که پیش از این فریقَیْن داشتند به مواعظ و نصایحِ جراید و خطابه های خیرخواهان اسلام مرتفع شده و پایِ برادران به میان آمده است.

مضمون این رقیمه به چند وجه اسباب مسرّت بود: یکی آنکه حسّ مسلمانان در هر قُطر و منطقه بیدار شده و پاکیزه و لطیف گشته؛ هندوستانی به فکر گیلانی است و این عضو از ناخوشیِ آن عضو در حالت نگرانی؛ برادران از هم پرسش می نمایند و در اصلاح حال یکدیگر کوشش می کنند. کاش این کار عمومیّت به هم رساند و سود و صرفة این یگانگی و اتّحاد را همه کس بداند.

 

تربیت، نمرة سیصد و چهل و یکم، پنج شنبه 23 رمضان 1322 هجری، اول دسامبر 1904/ صفحه 7

دیگر از مطالب مکتوب آنکه جناب مستطاب آقا محمد حسین رئیس التّجار یزدی، که مقیم بادکوبه میباشند و سمت مستشاری و همراهیِ حاجی زین العابدین تقی یُف را دارد، در رشت تأسیسِ اساسِ چراغ برق می کند. علاوه بر این خدمت بزرگ عمومی، شهر را از حریق نگهداری می نماید.

تربیت: جناب مستطاب آقا محمد حسین رئیس التّجار یزدی دامَ مَجدُه بزرگ است، خدایش بزرگتر کند و، به جای حرف مفت زنهای بیکار، چند نفر کارکن مثل رئیس التّجار برای ما برساند بلکه چیزی شویم. وام دار شرح این قصه شدم، انشاءالله دین خود را ادا می کنم.



1) خلد، به حساب جمل، (خ 600 + ل 30 + د 4 = 634 ؛ دوبار خلد: 1268 = 2× 634 .  1268 هجری قمری، سال اتمام تعمیر و نوسازی بقعة سیدحسین کیا و تکیه که حاجی حسن، از تجّار لنگرود، بانی آن شد.

4) آک، عیب                    5) مَحییِ عظام رمیم، زنده کنندة استخوانهای پوسیده                   6) شارِد، فراری

7) آیِفت، حاجت خواهی

13) برای سدّ راه سرایت آتش          14) جامع، مسجد            15) ژنگ، زنگ، زنگار             16) سَقَر، دوزخ

17) چون ارادة چیزی کند اسباب آن را آماده می سازد.         18) منزّه است از هر عیب و نقص آن که (خداوندی که) عقلها در رأی او حیران اند.      19) بَرید، قاصد، پیک       20) بوک، (= بوکه) شاید؛ عاری از بوک و مگر، بی تردید، قطعی

21) خولیا، (ماخولیا، مالیخولیا)، غم و افسردگی                 

22) داء، بیماری

23) آنِفاً، کنون را                                       24) انفال، غنیمت دادن

25) استحسار، درماندگی، خستگی