احمد سمیعی (گیلانی)

كمتر كسي از فارسي زبانان است كه سر و كارش با كتاب در سطح دانشگاهي باشد و ايرج افشار را نشناسد. او در محيط علمي و ادبي ايران و هم در جامعة جهاني ايرانشناسي نه تنها نام بلكه شخصيّتي آشناست. ايرج افشار از نزديك با ايرانشناسان در تماس و از حيطة كار يكايك آنان با خبر بود؛ چهره‌اي بود كه ايران‌شناسان با آن مأنوس بودند و مكاتبه داشتند.

افشار از فرهيختگان كشور ما بود، از آن طايفه كه هيچ نامه‌اي را بي‌جواب نمي‌گذارند، هيچ دعوتي را براي مشورت و كمك فكري رد نمي‌كنند، سراپا وقف پيشرفت دانش و فرهنگ‌اند.

از او در همة اين زمينه‌ها خاطراتي هرچند مختصر اما به ياد ماندني دارم. در سالهاي 1350 بود كه شادروان زرين‌كوب مديريّت گروه ادبيات فارسي را در دانشگاه تهران پذيرفته بود و اين حادثه‌اي شمرده مي‌شد چون زرين‌كوب به كار اجرايي هيچگاه رغبت نشان نمي‌داد. از ابتكاراتش كه چندان خوشايند هيئت علمي گروه نيفتاد اين بود كه چند تن از اثرآفرينان بيرون محيط دانشگاهي از جمله محمدرضا حكيمي، مهدي فولادوند، رجب‌نيا، دولتشاهي را كه مقاطع تحصيلي لازم را نگذرانده بودند يا واجد شرايط مقرّر دانشگاهي نبودند براي تدريس در گروه دعوت كرده بود. من نيز در زمرة دعوت‌شدگان بودم كه درس «شاهكارهاي ادبيات يونان و روم» را برايم در نظر گرفته بود و همين سبب شده بود كه در اين باب منابعي دست و پا كنم و به مطالعه بپردازم. از دكتر شفيعي، كه آن زمان در امريكا بود، خواستم منبعي معتبر برايم تهيه كند. سلسله آثار نويسندگان و شاعران يونان و روم را نيز كه انتشاراتي Garnier-Flammarion فرانسه منتشر ساخته بود و هر يك مقدّمه‌اي مفصّل داشت فراهم كردم كه بيشتر از روي مقدّمة آنها درسنامه‌ها را تهيه مي‌كردم كه باقي است و اگر مدوّن و آماده شود در خورِ انتشار هم هست. درسْ اختياري بود امّا سالن از دانشجوي مقطع ليسانس پر مي‌شد. در دورة فوق‌ليسانس هم، هرچند شمار شركت‌كنندگان طبعاً محدود بود، مستمع علاقه‌مند كم نداشتم. زرين‌كوب اين رسم را برقرار كرده بود كه اعضاي هيئت علمي و مدرّسان را ماهي يك بار به نهار دعوت مي‌كرد و پيش از نهار يكي از آنان در موضوعي سخنراني مي‌كرد. يادم هست كه نخستين سخنران شادروان دكتر رضواني و دومين شادروان فرشيدورد بود. گويا در همين سخنراني اخير بود كه افشار همراه مردي وارد جلسه شد و او را معرفي كرد كه ايران‌شناس است و در رشتة متون گياه‌شناسي اسلامي تحقيق دارد و خود او دربارة كارهايش صحبت كرد.

باري، كارهاي افشار جملگي تازگي داشت. او از پخته‌خواري و كتاب‌سازي بيزار بود. كتاب‌شناس و كاشف ذخاير كم‌نظير و بي‌نظير بود. زماني كه در فرانكلين به خدمت ويراستاري مشغول بودم، نه از نزديك، با او تماس كاري پيدا كردم. برعهده گرفته بود كه ناظر مجموعه‌اي از متون دورة قاجاريّه باشد. مسيرطالبي اثر ابوطالب لندني را براي تصحيح به خديو جم سپرده بود كه ويرايش آن را به من محول ساختند. سفرنامة مسيو چريكف هم جزو اين مجموعه بود كه من ويرايش آن را به عهده گرفتم. مجموعة تازه و بسيار مفيدي بود كه متأسّفانه با پاشيده شدن فرانكلين دنبال نشد.

در آن اوان، ارادتي را كه متعاقباً به اين ايران‌شناس ايراندوست پيدا كردم نداشتم. اما چند برخورد باعث شد كه او را بهتر بشناسم و به فضايل علمي و مناقب اخلاقي او پي برم. طبعاً با كار پرارزش او، كتاب‌شناسي مقالات، آشنا بودم. اين فكر به ذهنم آمد كه چه خوب است كار او در اين زمينه ادامه يابد و از او دعوت شود در فرهنگستان زبان و ادب فارسي دنبالة آن را بگيرد. اين فكر را با او در ميان نهادم در حالي كه به استقبال او چندان اميدوار نبودم. امّا ديدم روي خوش نشان داد. متأسّفانه فرهنگستان هرچند پيشنهاد مرا بجا و سودمند دانست، براي پذيرش آن آمادگي نشان نداد. در آن موقع، افشار براي ادامة كار نيرو و اشتياق لازم را داشت. سالها پس از آن، مشابه اين طرح در بنياد دايرة‌المعارف بزرگ اسلامي پذيرفته شد و اجراي آن با نظارت ايرج افشار آغاز گرديد كه متأسّفانه، با درگذشت او، برنامه از اين نظارت و مشاورة ارزشمند محروم گرديد.

تماس من با ايرج افشار موردي و گاهگاهي بود. امّا در همين تماسها، چند چشمه رفتار بزرگوارانه را از او شاهد بودم. در پژوهشگاه علوم انساني طرحي در دست اجرا بود در زمينة مطالعة امثال فارسي به منظور استخراج شاخصهايي از خلقيّات ايرانيان و من، به لحاظ ادبي، مشاور آن بودم. در جريان كار، اين فكر به نظرم رسيد كه از ايرج افشار براي مشورت دعوت شود. چنداني انتظار نداشتم كه بپذيرد. امّا وقتي موضوعِ طرح را، آن هم تلفني، برايش شرح دادم، پذيرفت و يك روز آمد و در جلسه‌اي دوستانه با حضور چند تن از اعضاي هيئت علميِ گروه علوم اجتماعي و مجريان طرح شركت كرد و پيشنهادهاي سازنده‌اي نيز ارائه داد و منابعي تازه معرّفي كرد.

افشار كتابشناس ساده نبود. خورة كتاب بود. كساني كه با كتاب سر و كار دارند اين تجربه را دارند كه، با ديدن نام كتاب حتّي با خواندن معرّفي و بررسي آن، يادِ زنده‌اي از آن در خاطره نمي‌ماند. امّا وقتي خود كتاب را ديدي و ورق زدي و آشنائيِ هرچند اجماليِ زنده‌اي با آن پيدا كردي، ديگر هيچگاه از خاطرت محو نمي‌گردد. اين، در آشنائي با اشخاص نيز، صادق است كه ملاقات حضوري با آنان هرچند بسيار كوتاه تصوّرِ زنده‌اي از آنان در ذهن به جا مي‌گذارد و اثري دارد كه با اثر خواندن يا شنيدن دربارة احوال آنها قابل قياس نيست. با ديدن اشخاص، هويّت و موجوديّت آنان در ذهن نقش مي‌بندد و كمتر فراموش مي‌شود. افشار كتاب‌ديده بود و از آن مهمتر ارزياب كتاب بود و شمّ پرورده‌اي داشت و سره را از ناسره باز مي‌شناخت و ذوق سالمي در انتخاب داشت. كتاب‌شناسِ كاشف بود و هماره در پي كشف نوشته و سند تازه بود.

اشاره كردم كه افشار از زمرة فرهيختگاني بود كه نامه را بي‌جواب نمي‌گذارند. اين را شخصاً نيز تجربه كردم، دربارة ملك‌الشعرا طي يادداشتي سؤالي از او كردم و كمك خواستم. تا مدّتي از جواب خبري نشد تا يك روز مرسوله‌اي از او روي ميز كارم ديدم. جواب نامه بود و معلوم شد در سفر بوده و نامة من دير به دستش رسيده بود و بلافاصله پس از خواندن نامه جوابش را فرستاده است.

افشار ايران‌شناسِ كتابيِ صِرف نبود. وجب به وجب ايران ‌زمين را درنورديده بود. آدمي به ياد داستان كيخسرو مي‌افتد كه براي شناخت ايران خواستند در پهنة كشور به سير و سفر پردازد. افشار، در گشت و گذار، با يارانش طيّ طريق مي‌كرد. گاه از مسير اصلي و شاهراه خارج مي‌شد. به اماكن قديم و بقاع سر مي‌زد. به ملاقات وُجَهاي بلاد مي‌رفت. مسافر ساده نبود. ايرانگرد بود و ديده‌ها و شنيده‌هاي خود را ثبت و منتشر مي‌كرد به گونه‌اي كه يادداشت‌هاي او اگر جمع شود سفرنامة خواندني و ارزشمندي است. او سفردوست بود. در بيرون از ايران، كشورهاي بسياري را سير كرده بود و در هر شهر و دياري با ايران‌شناسان و مجامع ايران‌شناسي آشنا شده بود. مي‌توان گفت كه ايران مجسّم و زنده بود، ايران در وجود او جمع بود و مي‌شد ايران ديروز و امروز را در شخص او به رأي‌العين ديد.

افشار خوانندة فعّال و بِروز بود. در خواندن مقالات مجله‌ها واكنش نشان مي‌داد. اگر در موضوع مقاله اطلاعات تكميلي يا اصلاحي داشت با مكاتبه آن را در ميان مي‌نهاد. مجلّات معتبر را مرتّباً مي‌خواند. يادداشتهاي او در نامة فرهنگستان اين را نشان مي‌دهد.

روانش شاد و يادش زنده و الهام‌بخش باد!

     تهران، تير 1390