شکوائیه در دیوان ناصر خسرو

دکتر علی اصغر باباصفری
مریم السادات کدخدایی*
چکیده
شکوائیه یکی از انواع ادبیات غنایی است که شاعر در آن به بیان ناملایمات زندگی می پردازد و از روزگار، بخت و اقبال، پیری و ناتوانی، نابسامانیهای اجتماعی و سیاسی و… شکایت می کند. شکوائیه ها انواع مختلفی دارند و به پنج دسته شخصی، فلسفی، اجتماعی، سیاسی و عرفانی تقسیم می شوند.
در این مقاله سعی داریم شکوائبه را در دیوان ناصرخسرو بررسی کنیم. برای این منظور ابتدا انواع شکوائیه را در دیوان این شاعر بزرگ جستجو کرده و سپس به ترتیب و بر اساس بیشترین بسامد آنها را مطرح می کنیم.
بررسی این موضوع در دیوان ناصر خسرو نشان می دهد که وی بیش از همه نسبت به نابسامانیهای اجتماعی واکنش نشان می دهد؛ بی خردی و گمراهی مردم او را آزار می دهد و در میان اشعار سراسر پند و اندرز خود آنها را مورد خطاب قرار داده و نکوهش می کند. وی همچنین در اشعار خود روزگار و فلک را مورد حمله قرار داده و از بی وفایی و بد عهدی اش گله دارد. پس از جامعه و فلک به سراغ خود رفته و مسائل و مشکلات شخصی زندگی خود را بیان می کند و از آنجا که حاکمیت زمان خود را قبول نداشته، به سرزنش حاکمان و بیان بی دینی و فسق آنان می پردازد.

کلید واژه ها: شعر، ادبیات غنایی، ناصرخسرو، شکوائیه
مقدمه
بث الشکوی اصطلاحی بلاغی به معنای شکایت شاعر از روزگار و اهل آن است که از قول یعقوب (ع): انما اشکوا بثی و حزنی الی الله و اعلم من الله ما لا تعلمون (یوسف: 86) اقتباس شده است. شعر شکوائی فارسی از قرن سوم آغاز شده است. اهمیت شکواییه ها بیشتر در شناساندن روحیات سرایندگان آنهاست؛ زیرا هر شکوائیه علاوه بر آشکار ساختن وضع نامطلوب زندگی شاعر، از جامعه آرمانی او نیز تصویر روشنی به دست می دهد.
شکوائیه ها را از نظر محتوایی می توان به پنج دسته فلسفی (شکایت از دستگاه آفرینش، گردش آسمان، ناسازگاری بخت، نابرابریهای مقدر، ناپیدایی غایات امور و…)، عرفانی (در بیان بی قراری و اشتیاق جان در فراق جانان و شکایت از عقبه های گوناگونی که بر سر راه سالک و رجعت به اصل وجود قرار دارد)، اجتماعی (شکایت از نابرابریهای اجتماعی، نادانی و فساد اخلاق عوام و ناملایماتی از این قبیل)، سیاسی (شکوه از حاکمان و مدیران سیاسی)، شخصی (شکوه از ضعف جسمانی- پریشان حالی، بیماری، خواری و بی کسی، تنهایی، ناداری و موضوعاتی از این قبیل) تقسیم کرد (صرامی، بی تا: بث الشکوی).
به گواهی کتب بلاغی، قدما بث الشکوی را به صورت موضوعی غیرمستقل، ضمن صنعت بدیعی کلام جامع، مورد بحث قرار داده اند ولی در دوره جدید، یعنی از مشروطیت به این سو، شکوه و شکایت به مثابه یکی از درون مایه های شعر مورد توجه قرار گرفت (دادبه، 1381: ذیل بث الشکوی).
در این مقاله بر آنیم موضوع شکوائیه را در دیوان ناصر خسرو، شاعر بزرگ سبک خراسانی، بررسی کنیم، که برای این منظور، پس از توضیحاتی درباره زندگی این شاعر بزرگ و وضعیت سیاسی و اجتماعی زمان او، انواع شکوائیه ها را در شعر این شاعر به ترتیب بیشترین بسامد مطرح می کنیم.

زندگینامه و آثار ناصرخسرو
ناصرخسرو در ابتدای سفرنامه، خود را چنین معرفی می کند: «چنین گوید ابو معین ناصر بن خسرو القبادیانی المروزی تاب الله علیه که: من مردی دبیر پیشه بودم و از جمله متصرفان در اموال و اعمال سلطانی و به کارهای دیوانی مشغول بودم و مدتی در آن شغل مباشرت نموده، در میان اقران شهرتی یافته» (شعار، 1371: 67).
دکتر ذبیح الله صفا در تاریخ ادبیات خود درباره ناصرخسرو چنین می نویسد: «وی در سال 394 هجری در قبادیان از نواحی بلخ متولد شد و در سال 481 در یمکان بدخشان درگذشت. وی از کودکی به کسب علوم و آداب اشتغال ورزیده و در جوانی در دربار سلاطین راه یافته و بارگاه ملوک عجم را چون سلطان محمود غزنوی و پسرش مسعود دیده و تا چهل و سه سالگی که هنگام سفر او به کعبه است به مراتب عالی از قبیل دبیری رسیده. ناصرخسرو پس از تصرف بلخ به دست سلاجقه به سال 432 به مرو که مقر حکومت ابو سلیمان چغری بیگ داود بن میکائیل بود رفت. وی پس از آنکه مدتی از عمر خود را در عین کسب فضایل در خدمت امرا و در لهو و لعب گذراند، اندک اندک دچار تغییر حال شد و به دنبال خوابی که دید راهی سفر هفت ساله ای شد. سه سال در مصر بود و به مذهب اسماعیلی گروید و از طرف امام فاطمیان به مقام حجت جزیره خراسان رسید. او در بلخ شروع به تبلیغ مذهب نمود و به تدریج دشمنان او از میان متعصبان فزونی گرفتند و حتی گویا فتوای قتل او داده شد و او که ضمناً گرفتار مخالفت بسیار شدید سلاجقه با شیعه بود ناگزیر به تهمت بد دینی و قرمطی و ملحد و رافضی بودن ترک وطن گفت. ناصر در قلعه ای واقع در دره یمگان استقرار یافت و تا پایان عمر در آنجا به اداره دعوت فاطمیان در خراسان اشتغال داشت و در همانجا درگذشت» (صفا، 1366: 443).
از ناصر خسرو آثاری به جا مانده که بعضی از آنها از خود اوست و برخی را به او نسبت داده اند. در اینجا به آثاری که از خود شاعر است، اشاره می کنیم.
آثار ناصرخسرو بدین شرح است: اختیارالامام و اختیار الایمان، بستان العقول، جامع الحکمتین، خوان الاخوان، دلیل المتحیرین، دیوان اشعار، دیوان عربی، رساله در جواب 99 سؤال فلسفی، زادالمسافرین، سفرنامه، عجایب الصنعه، عجایب الحساب و غرائب الحساب، کتاب اندر رد مذهب محمد ذکریا، گشایش و رهایش، لسان العلم، مصباح، مفتاح، وجه دین (میرانصاری، 1382: 21).

شکوائیه اجتماعی
به منظور بررسی شکوائیه اجتماعی در شعر ناصرخسرو ابتدا لازم است شرح مختصری درباره اوضاع اجتماعی و سیاسی دوره زندگی شاعر بیان شود. وزین پور اوضاع زمان شاعر را به خوبی به تصویر کشیده است:
«ناصرخسرو زمان حکومت غزنویان و سلجوقیان را درک کرده است و حتی در دوره جوانی دربار محمود و مسعود را دیده. سلطان محمود سنی و حنفی متعصب و در برانداختن کفر کوشا بوده است و بر خلاف عباسیان ایمان داشته. این امر را از مطالعه جزئیات احوال او و رفتار وی با کفار و پیروان سایر فرق اسلام مانند اسماعیلیان، قرامطه و شیعیان نیکو می توان دریافت. رفتار وحشیانه محمود با اسماعیلیان و قرمطیان نیز بیشتر برای جلب توجه بغداد بود.
حکومت محمود باعث رفاه و آسایش توده مردم نشد، بلکه بر مشکلات زندگی اقتصادی و اجتماعی آنان افزود. لشکرکشیهای محمود مخصوصاً جنگهای او در هندوستان منبع عایدی سرشار بود. جنگجویان در طی این مبارزات از راه غارتگری و قتل و کشتار ثروت فراوانی به چنگ آوردند، ولی توده های مردم که در مسیر این لشکرکشیها بودند، بیش از پیش فقیر و ناتوان شدند. قبل از هر لشکرکشی محمود از مردم مالیاتهای سنگین می گرفت و این امر باعث ایجاد قحطی سنگین در نیشابور شد.
شکوه و جلال دربار غزنویان در ناصرخسرو که از قریه کوچک قبادیان بدانجا روی نهاده بود، تأثیر شگرف بر جای نهاد. سالها از دور زندگانیش در خدمت این امیران در لهو و لعب و شرابخواری و بی خبری سپری شد، اما گویا رفته رفته آزار و ستمی که از جانب محمود به پیروان فرقه های مختلف و همچنین غیر اهل تسنن مانند شیعه و خاصه اسماعیلیان اعمال می شد او را به خود آورد، زیرا می دید که سلطان غزنوی در ظاهر به بهانه جلوگیری از فساد در اسلام (مذهب تسنن) و در باطن برای سرکوبی هر گونه جنبش فکری، مذهبی، عفیدتی و پراکنده ساختن هر گونه اجتماعی از هیچ گونه کشتاری باز نمی ایستد و به ویژه برای نابود ساختن اسماعیلیان نه تنها در قلمرو خود بلکه به هندوستان لشکرکشی می کند» (وزین پور، 1385: 130).
اما می دانیم که هندوستان برای محمود قبله ای برای رسیدن به ثروت بیکران بود. وی دین را بهانه ای کرد تا بتواند به ثروت هندوستان دست یابد.
دوران پس از محمود تا روی کار آمدن سلجوقیان چندان چشمگیر نیست. پس از محمود، پسرش مسعود به سلطنت رسید. او هم مانند پدر به مصالح و منافع اکثریت مردم عنایتی نداشت و جز به مطامع شخصی به چیزی توجه نمی کرد.
از مرگ مسعود تا سال 582 ه.ق تنی چند از خاندان غزنوی حکومت کردند که از آن میان سلطنت بهرام شاه بن مسعود بیش از دیگران قرین امنیت و آرامش بود.
پس از غزنویان، سلجوقیان حکومت را در دست گرفتند. در تاریخ ایران بعد از اسلام دولت سلجوقیان وسیع ترین دولتی است که روی کار آمد. درخشان ترین ایام فرمانروایی این سلسله دوره ای است که طغرل اول، آلب ارسلان، ملکشاه و محمد و سنجر از کاشمر، انطاکیه را تحت امر خود داشتند.
دکتر اسلامی ندوشن اتحاد غزنه و بغداد را دوره انحطاطی می داند که سلجوقیان آن را ادامه دادند و علت روی بردن ناصر به فاطمیون را انتساب آنها به امام علی (ع) دانسته و او را در امر  ولایت همچون ایرانیان قدیم طرفدار «نسب» معرفی می کند:
«اتحاد غزنه و بغداد که از زمان محمود بر ایران سایه افکنده، یک دوره انحطاط فکری و مغزی را آغاز کرده است که در زمان سلجوقیان ادامه می یابد. ترکهای سلجوقی که از تمدن بیگانه اند چه بر حسب خشکی و تعصبی که بر نژاد و قبیله آنها حاکم است و چه بنا بر حسابگری سیاسی که دوام حکومت خود را در همدستی با بغداد می بینند جز این راهی ندارند که انحطاط را به جلو برانند.
در این میان ناصرخسرو که خود را آزاده می داند و به نژاد ایرانی خود افتخار می کند، تأسف                 می خورد که سرزمین آزادگان اکنون به دست ترکها افتاده. گذشته از بیگانگی، مخالفت او با ترکها بدان سبب است که می بیند به کمک همدستان ایرانی خود انحطاط عقیدتی و فرهنگی را با خود آورده اند و به همین علت از عصر سامانیان که واجد سامان بهتری بوده است با حسرت یاد می کند و اساساً یکی از علل روی بردن ناصر به فاطمیون این است که آنان از خانواده علی (ع) هستند. وی در امر ولایت طرفدار «نسب» است که از آیین شهریاران ایرانی تأثیر دارد. دشمنی او با عباسی ها که آنها را مظهر بدبختی اسلام و مسلمانها شناخته در راندن او به جانب قطب دیگر که فاطمی ها باشند البته تأثیرات اساسی داشته است» (اسلامی ندوشن، 1355: 34)
ناصرخسرو در مسائل اجتماعی هم به مذهب اسماعیلی وابسته است و همه چیز را با آن می سنجد. در حقیقت مدینه فاضله ای که او در تصور خود دارد، تنها با گسترش مذهب اسماعیلی ممکن است؛ به همین دلیل در ابیاتی از دیوان خود به شکایت از اوضاع جامعه پرداخته و از اینکه در جامعه ای زندگی می کند که هیچ نقطه مشترکی با اعتقاداتش ندارد، به طرق مختلف اظهار ناراحتی و گله مندی می کند. همین گله مندیها و نارضایتی از اوضاع زمان را شکوائیه اجتماعی می نامند. شاعر در شکوائیه اجتماعی نابسامانیهای اجتماعی را به تصویر کشیده و نارضایتی خود را از این اوضاع بیان می دارد.
در ادامه به بیان نمونه هایی از شکوائیه اجتماعی در شهر این شاعر بزرگ می پردازیم:

شکوه از بی توجهی و عمل نکردن به دین (دین گریزی)
به گفته دکتر غلامحسین یوسفی در آن روزگار محکمه شرع منشأ حل و فصل دعاوی بود و حکم فقها در مسائل مالی و اقتصادی و حقوق مردم بر یکدیگر نافذ؛ بنابر این ریاست روحانی اختیاراتی قضایی و نوعی ضمانت اجرا همراه داشت خاصه در امور مالی و ملکی، اوقاف، نظام اقطاع و موضوعاتی از این قبیل. از این رو هر گروه از صاحبان نفوذ برای جلب منفعت و یا دفع مضرت به نوعی می کوشیدند از فتوای این طبقه به سود خویش برخوردار گردند. ناصر خسرو به خصوص انتقاد می کند از کسانی که دین را دامی کرده بودند برای نام و جاه خویش و سوء استفاده و برخورداری از منافع دنیوی:
چون خصم سر کیسه رشوه بگشاید          در وقت شما بنـد شریعت بگشـایید
(یوسفی، 1355: 628).
اما جدای از این انتقادها ناصرخسرو در دیوان خود گله و شکایت بسیار می کند که از دین چیزی جز ظاهر آن را نیافته اند و از عمل به آن غافلند:
قنـدیل فروزی به شب قـدر به مسجد          مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا
در زهـد نه ای بیـنا  لیکن به طمـع در          بـر خوانی  در چـاه به  شـب  خط معـما
گر مـار نـه ای دایـم از بهـر چـراینـد         مـؤمن ز تو  نا ایمن و  ترسـان ز تو  ترسا
(دیوان، ص 5)
در جای دیگر نارضایتی خود را از اینکه اهل دین در سختی و ناراحتی به سر می برند و اهل طرب در خوشی اینگونه اظهار می کند و دورویی بی دینان را به تصویر می کشد:
مفتی و فقیه و عـابد و زاهد          گشتنـد همه دنـان به گرد دن
ده جای به زر عمامه مطرب          صـد جای دریده موزه مؤذن
گویند چرا چو ما نمی باشی          بر آل رسول مصطفی دشمن؟
گفتـار  محمـد  رسـول ا…          وانـدر دل کینه چون که قارن
(دیوان، ص 328)
او در جامعه ای که دین دستاویزی بیش نیست و هیچ کس یادی از آن مصطفی نمی کند جایی برای خود پیدا نمی کند و ناچار چنین می سراید:
عاقـلان را در جهـان جایی  نماند          جز کـه بـر کهـسارهای شامـخات
کس نیـارد  یـاد  از آل مصـطفی          در خـراسان  از  بنـین  و از  بنـات
کس نجـوید می نشان از هفت زن          کآمده است اندر قران زیشان صفات
بـر نخـواند خلـق پنـدارد همـی           مسلمـات     مؤمنـات      قانتـات
(دیوان، ص 325)
و در جایی دیگر از اینکه مسلمانان در جامعه جایی ندارند و به دین توجهی نمی شود اظهار ناراحتی می کند:
کس نگردد همی به سوی دینت          وز   راستـی   ندانـد   بهـتـانی
متواریست و خوار و فرومـانده          هر جـا که هست پـاک مسلمانی
(دیوان، ص 325)
و گاه صاحبان کتاب را به خاطر علم بی عمل سرزنش می کند و از آنها گله می کند که:
ای خوانده کتاب زند و پـازند        زین خواندن زند تا کی و چند
دل پر  ز فضول و  زند  بر لب        زردشت چنین نبشت در  زند؟
از  فعل  منـافقی و  بی  بـاک        وز  قـول حکیمی  و  خردمند
(دیوان، ص 23)
به منظور مطالعه موارد دیگر از این قبیل به دیوان ناصرخسرو صفحات 54، 82، 94، 112، 145، 146، 191، 208، 223، 237، 244، 259، 287، 291، 302، 332، 334، 338، 383، 425، 450، 464، 465، 474 و 500 مراجعه شود.

شکوه از غفلت و بی عملی
ناصرخسرو در ابیاتی مردم را از غفلت در کار خود و عمل نکردن به وظایف بر حذر داشته و از چنین انسانهایی گله می کند:
ای آدمی  به  صورت و  بی هیـچ  مـردمی          چونی  به فعل دیـو چو  فرزند آدمی؟…
چون خم همی خوری و جز این نیستت هنر          پر خم خمی و  بد سیـرو بی هنـر خمی
بی هیچ خیر و فضل و همه سر پر از فضول          همچون زمین شوره بی کشت  پر نمی…
رستن به مال نیست به عمل است و کارکرد          خیـره  محال و  بیهده  تا  چند  برخمی؟
(دیوان، ص 457)
همچنین به دیوان ناصرخسرو صفحات 6 و 7 مراجعه شود.

شکوه از ریا
ناصرخسرو همانند همه شاعران متعهد از هر ریا و نفاق و دو رویی بیزار است و از مردمانی که ظاهر دین و باطن را یکی ندارند و به سبب ظاهر کاری را انجام می دهند گله مند است:
آرزوی خواندن قرآنت نیست          جز که مگـر نام تو قـاریستی…
فوطه  بپوشی  تا  عامه  گفت          «شـاید بودن کایـن صوفیستی»
(دیوان، ص 249)
همچنین به دیوان ناصر خسرو صفحه 525 مراجعه شود.

شکوه از دگرگونی اوضاع
تغییر و تحولات نا بجا و دگرگونیهایی که در جامعه رخ می دهد و باعث می شود افراد بر سر جای خود نباشند و بی خردی به جای سروری و خردمندی سر به فلک کشد از موضوعات دیگری است که دانای یمگان را متأثر می کند. او ناراحتی و شکایت خود را از این اوضاع چنین بیان می نماید:
فعل همه جور گشت و مکر و جفا          قول همه زرق و غور و افسون شد
باز همایون چو جغد گشت  خری          جغدک  شـوم  خری  همـایون شد
سـر بـه فلک برکشیـد  بی خردی          مردمی  و  سروری  در  آهون  شد
بـاد  فـرومـایگـی   وزیـد   وزو          صورت نیکی نـژند و  محزون شد
(دیوان، ص 79- 78)
همچنین به دیوان ناصرخسرو صفحه 414 مراجعه شود.
برخی شکوائیه های اجتماعی دیگر هستند که شاعر تنها یک بار در دیوان خود به آنها اشاره کرده، مانند:

شکوه از ادعای بیش از حد داشتن
چو  بودت گر نه دیوت راه گم کرد         که با موزه درون رفتی به گلزار؟
پزشکی چون کنی کس را که هرگز         نیـابد  راحت  از  بیمار   بیمار…
سبکبـاری کنی  دعـوی  و  آنگـاه          گنـاهان کـرده بر پشتت به انبـار
(دیوان، ص 18)

شکوه از عمل نکردن به سخن خود و عیب دیگران را دیدن
راه  ندانی  چه  روی  پیش  ما          بر طمـع  تیـزی  بـازار  خویـش؟
گازری از بهر چه دعـوی کنی          چونکـه نشویی خود ستار خویش؟
بام کسـان را چه عمارت کنی          چون که نبنـدی بن دیوار خویش؟
(دیوان، ص 177)
شکوه از شاعران مداح
ناصرخسرو پس از خارج شدن از دربار نسبت به مدح و شعر مدحی و شاعران مداح همواره عکس العمل نشان داده و از اینکه آنها به طمع مال به گفتن هر دروغی تن می دهند گله مند است و آنها را مورد انتقاد قرار می دهد:
ای   شعـر فروشـان  خـراسـان   بشنـاسیـد          این ژرف سخـن های مـرا  گر شعـرائید
بر حکمت میری ز چه باید یابید چو از حرص          فتنـه ی غزل  و  عاشق مـداح  امـرائید؟
یکـتـا نشـود حکـمت  مـر  طبـع  شمـا  را          تا  از  طمـع مال  شما   پشت  دو تـائید
آب  ار  بشـودتان  به  طمـع  بـاک  نـدارید          ماننـد  ستـوران  سپـس آب  و گیـائیـد
گـر  راست  بخـواهید  چه امـروز   فقیـهان          تـزویر  گـرانـند   شما  اهـل   ریـائیـد
(دیوان، ص 447)
که البته در ضمن گله و انتقاد از شاعران مداح، فقیهان را هم مورد اصابت تیر خود قرار می دهد.

شکوه از فقدان انسان دانا
انسانهای دانا همیشه از اینکه عده ای نادان امور را در دست گرفته اند، ناراحتند؛ ناصرخسرو نیز از اینکه یک دانای بیدار در جامعه نمی بیند، زبان به شکایت می گشاید:
ندید از صعب تاریکی و تنگی زیرا این خیمه       نه چشم باز من شخصی نه جان خفته رؤیایی…
کواکب را همی دیدم به چشم سر چو بیداران      به چشـم دل  نمی بینـم  یکـی بیـدار  دانـایی
(دیوان، ص 476)

شکوه از توجه به تن و جان را از یاد بردن
در نظر مسلمان معتقد به آخرت جان و توجه به آن اهمیت زیادی دارد. بزرگ یمگان نیز از این امر مستثنی نیست و از مردم به خاطر اینکه تنها به جسم و راحتی و رشد آن توجه می کنند شاکی است:
پیش جـان  تو سپـر کرده ست یـزدان تنت را        تو چـرا  جـان را  همی داری به پیـش تن سپـر؟
خواب و خور کار تن تیره ست تو مر جانت را       چون کنی رنجه چو گاو و خر ز بهر خواب و خور
(دیوان، ص 174)

شکوه از خلق و خوی مردم
مـردم   ای  بــرادر  از   عـامـه           نـه بـه  فعلـند بـل  به دیدارنـد
دشـمـن عـاقـلان  بی گنـه انـد           زانکـه خود جاهل و گنه کارند…
به دروغ  و  زنـا  و  مـی خوردن           روز و شب همـچو زاغ ناهارند…
مر  مـرا در میـان خویـش همـی          از بسی عیـب خویـش  نگذارند
بنـگر ایـن خلق را  گـروه گـروه             کز چه سانند و  بـر چه کـردارند
همچو ماهی یکی گروه از حرص          یـکدگـر  را همـی  بیـو بـارنـد
چون سپـیدار  سر  ز بـی هنـری          از   ره    مـردمـی   فـرونـارنـد
موش و  مـارند لاجرم  در خلـق            بـلکه بـتر  ز مـوش و  ز مـارند
(دیوان، ص 472)
همچنین به دیوان ناصرخسرو صفحه 20 مراجعه شود.

شکوائیه فلسفی
در این نوع شکوائیه شاعر از نابسامانی چرخ و اتفاقات روزگار گله مند است و دستگاه آفرینش را مورد انتقاد قرار می دهد. عبدالشکور احسن در مقاله «ارزش اخلاقی و فکری ناصرخسرو» می نویسد: «در تحت تأثیر افکار دینی، ناصرخسرو برای دنیا و زیباییهای مادی هیچ ارزش و احترام را قائل نیست و کلمات دنیا و جهان و زمانه و فلک را همواره مورد حقارت و نفرت قرار می دهد.».
اجرام فلکی در سرنوشت بشر دیروز نقش بسزایی داشته اند. حسن امین در مقاله خود در این باره می نویسد: «اختر شناسان و بسیاری از حکیمان پیشین اجرام فلکی را مؤثر در همه چیز حتی افعال نیک و بد انسان  می دانستند و افلاک را دارای شعور و اختیار و صاحب نفس ناطقه می خواندند.
ناصرخسرو آشکارا این پندار را نادرست خوانده و افعال را به خداوند نسبت داده است و برای فلک هنر و کاری جز گردش و چرخش نشناخته است:
نگیرد  هرگز  اندر  عقل من  جای            که گردون گردد اندر خیر یا شر…
کسی کاندر  سرشت او خرد نیست        خرد  بخشد  مرا این  هست باور؟
تـوانـد  فـاعـل  مجبـور   نـادان                که  مفعـولی  کنـد  دانـا  مخیـر؟
معـاذالله   چنـین    نـتـوانـد   الا            خـدای  پـاک بـی انبـاز و یـاور
(امین، 1355: 56)
با وجود سرودن این ابیات، ناصرخسرو در ابیات بسیاری همان فاعل مجبور نادان را مورد خطاب قرار داده و از جور و جفای او، بی وفایی و سست پیمانیش ناراضی است.

شکوه از جور و جفای جهان
شاعر چنان خود را غرق در ستم دنیا می بیند که می پندارد هیچ نیرویی نمی تواند او را نجات دهد:
ز جور لشکر خرداد و مرداد          تواند داد ما را هیچ کس داد؟
(دیوان، ص60)
گاه شاعر از جهانی که جوانی اش را با گذشت روزها و شبها از او گرفته و حتی به شاهان پر قدرت رحم نکرده گله می کند:
جهانـا ز آزمـون سنجاب و از کـردار پـولادی
به زیر نـوش در نیشی به روی زهر بر قنـدی
به روز و شب همی کاهد تن مسکیـن من زیرا
به رنده ی روز و سوهان شبم دایم همی زندی…
نخـواهی پیـش و نپسندی ز فرزنـدان بسیـارت
مگـر آن را کزو نایـد به جز بد فعلی و رندی
بسـا شـاهـان با ملـک و سپـاه و گنـج آگنـده
که شان بربودی از گاه و بدین چاه اندر افکندی
کجا پیـوسته ای صحبت که دیگر روز نگسستی
درختی کی نشانده ستی که از بیخش نه بر کندی
(دیوان، ص 334- 333)
ستم و جور زمانه دردی است که شاعر تنها صبر را علاج آن می داند؛ چرا که روزگار هر چه در توان داشته برای ضربه زدن به او به کار گرفته است:
با جـور زمـانـه  هیـچ حیـلت          جـز صبـر نـدارم و نـدارم
زین دیـو چـو جـاهلان تـرسم          زیـرا که نیـاید او به کـارم
یزدانش  نـداد  هـیـچ  دستـی          جـز بر تـن و پیکـر نـزارم
کرد آنچـه توانش بـود و طاقت          با ایـن تـن پیـر پر عـوارم
(دیوان، ص 418)
و بالاخره وی جهان را آن قدر بی ارزش می داند که شایسته نیست همت و توجه انسان را به خود مشغول کند:
شاید که همتم نبود صحبت جهان          چون نیست جز که مالش من هیچ همتش
بسیـار داد خلعتم اول وزان سپس          از مـن یگـان یگـان  بـربـود خلـعـتش
(دیوان، ص 181)
به منظور مطالعه موارد دیگر از این شکوائیه به دیوان ناصرخسرو صفحات 5، 4، 47، 86، 125، 176، 204، 322، 332، 461، 470، 135، 134، 35، 196، 312، 305، 303، 162، 7، 11، 74، 381 و 293 مراجعه شود.

شکوه از فریبندگی و مکر دنیا
شاعر گاه فریبندگی دنیا را مورد انتقاد قرار می دهد و از اینکه دنیا نسبت به همه مکار و حیله گر است گله می کند:
جهان با هیچـکس صحبت نجوید          کـزو   بـرنـاورد  روزی   دمـاری
منش  بسیـار  دیـدم  و  آزمـودم          چه گویم، گویم این ماریست، ماری
جز از عذر و جفـا هر چند گشتم          ندیـدم کـار  او  را  پـود و تـاری
کجـا  نوری پدید آیـد هم آنجـا          ز  بـدفعـلی  بـرانـگیـزد غـبـاری
(دیوان، ص 502)
شاعر فریب و حیله جهان را در حق خود با استفاده از آرایه هایی مثل تضاد بین پیر و جوان و مراعات نظیر بین شب و روز به زیبایی بیان کرده است:
بفریفت  مر مرا  به  جوانی  جهان  پیـر          پیـران روان کنـند بلی مکـر  بر جـوان
عمر مرا بخورد شب و روز و سال و ماه          پنهان و نرم و نرم چون موشان و راسوان
(دیوان، ص 500)
و در جایی جهان را مورد خطاب قرار داده و چون پیران جهاندیده، ضمن شکایت از او، وی را نصیحت می کند و از مکر و فریب علیه فرزندانش برحذر می دارد:
چند  گردی  گردم ای خـیمه ی  بلند          چند تازی روز و شب همچون نوند
از پـس خویـشم کشیـدی  بـر امیـد          سـالیـان   پنجـاه  یا  پنجـاه و اند
مکـر و ترفندت کنـون از حد گذشت         شـرم دار  اکنـون از این ترفند چند
مـادر   بسیـار   فـرزنـدی  و لـیـک         خـوار داریـشان  همیـشه کنـدمنـد
جز که تو که شنیده ست هرگز مادری         کو  به فـرزندان نخـواهد جز گزند؟
کـاه  داری  یـاخـتـه  بـر  روی آب         زهـر داری سـاختـه در  زیـر قنـد
(دیوان، ص 434)
به منظور مطالعه موارد دیگر از این شکوائیه به دیوان ناصرخسرو صفحات 421، 57، 138، 153، 172، 160، 105 مراجعه شود.

شکوه از بد عهدی فلک
جدایی از فریبندگی دنیا، بدعهدی فلک نیز شاعر دلسوخته ما را دردمند می کند:
ایـن  چنبـر گردنـده  بدین  گـوی  مـدور
چون سـرو سهـی  قد مـرا کـرد چو چنـبر
وز موی و رخم تیـرگی و نـور برون تاخت
تـازنـده   شـب  تیـره  پـس  روز   منـور
هر وعده و هر قول که کرد این فلک و گفت
آن  وعـده خـلاف آمـد و آن  قـول مـزور
(دیوان، ص 130)

وعـده این  چرخ  همه  باد  بود          وعده  رطب کرد  و  فرستاد  تود
(دیوان، ص 517)
شاعر در جایی دیگر از اینکه جهان عهد خود را با او به سر نبرده و جوانی اش را از او گرفته گله مند است:
جهانا عهـد  با  من  جز  چنین  بستی             نیـاری  یاد  از آن  پیمان که  کرده ستی
اگـر  فرزنـد  تو  بودم  چرا  ایـدون                   چـو  بد مهران  ز من  پیـوند  بگسستی؟
فرود آوردی آنچـه ش خود برآوردی                  گسستی  هر چه  کان را  خود  بپـیوستی
بسی بسته شکستی پیش من پس چون       نگویی یک شکسته ی خویش کی بستی؟
بگـویی وانگـهی  از گفـته  برگـردی                 بـدان مانـد که گـویی بیـهش و مسـتی
نگار کودکی  را  که ش  به من  دادی             به  آب  پیـری  از رویـم  فـرو شسـتی
چه کردم  چون نسـازد طبع تو با من؟             بـدان  مانـد کـه گـویی نـایم و پسـتی
از  رنج  تـو  نرسـتم  تا  برسـتم  من               چه چیـزی تو که نه رسـتی و نه رسـتی؟
(دیوان، ص 372)

شکوه از بی وفایی چرخ
و در جایی جهان را به خاطر گریز از مردم نکوهش می کند و این شیوه را از بی وفایی جهان می داند:
آسـایشـت نبـینم  ای چـرخ آسیـایی         خود سـوده می نگری  ما را  همی  بسـایی
ما  را  همـی  فریـبد گشت  دمادم  تو         من  در چـون  بپـایم  گر  تو  همی  نپـایی
بس بی وفا و مهری کز دوستـان یکدل         نور جمال و رونق خوش خوش همی ربایی
هر کو همیت جوید تو زو همی گریزی         اینست رسـم  زشـتی  و آثـار  بـی وفـایی
(دیوان، ص 328)

شکوائیه شخصی
در شکوائیه شخصی شاعر بیشتر مسائل و مشکلات شخصی خود را بیان می کند، مانند عشق، ضعف جسمانی، پریشان حالی، بیماری، تنهایی و… . بیشتر شاعران در شکوائیه های شخصی عشق به معشوق خود را محور بحث قرار می دهند و دواوین آنها پر است از شکوه از معشوق به دلیل بی وفایی، جفا، دلبری، هجران و… . اما شاعران متعهد و بیدار دلی چون ناصرخسرو به این مسائل یا اصلاً نپرداخته و یا کم پرداخته اند. ناصرخسرو پس از شکوائیه اجتماعی و فلسفی به شکوائیه شخصی بیش از بقیه پرداخته و شکوائیه های شخصی اش نیز شامل شکوه از پیری، غربت و تنهایی، دشمنان و شکوه از تن و جسم               می شود و بنا بر قول آ.ی.برتلس قسمت اعظم قصایدی که وی در یمکان سروده در شکایت از تبعید و فقر و پیری و تنهایی است که بر اساس بیشترین بسامد به ذکر آنها می پردازیم:

شکوه از پیری
شاعر در دو بیت زیر بهترین مال و سرمایه هر انسانی را عمر وی می داند و از اینکه این سرمایه را از دست داده ناراحت است:
با شصت و دو سالم خصومت افتاد          از شصت و دو گشته است زار حالم
مـالی  نشنـاسـم  ز  عمـر  بـرتـر             شایـد   کـه  بنـالم   ز  بهـر  مـالم
(دیوان، ص 322)
در ابیات زیر شاعر با استفاده از استعاره های زیبا از پیری و اینکه دیبای بناگوشش از مرواریدهای سفید پر شده است، گله مند است:
فـرو  باریـد مروارید گـرد ایـن سیـه دیبـا
که بر دو  عارض من  بست دست بی وفا عالم
به مروارید و دیبا  شاد  باشد هر کسی جز من
که  دیبـای  بنا گوشم  به  مروارید شد معلـم
بگویم من بر این نرگس که بر عارض پدید آمد
مرا، زیرا که بفـزاید چو نرگـس را بیـاید نـم
( دیوان، ص 81)
در جایی دیگر شاعر با به یاد آوردن جوانی و زیبایی آن دوره، به خاطر از دست دادن این نعمتها، ناله سر می دهد. در این ابیات شاعر حس می کند آشنایان دیروز دیگر او را نمی شناسند؛ زیرا او که همچون لاله ای در بستان زندگی بوده به نیلوفری کبود تبدیل شده است:
ای  بـرادر  گـر  ببـینی مـر مـرا          بـاورت ناید که  مـن آن  ناصـرم
حسن و بو و رنگ بود اعراض من         پاک بفکند این این عرضها چو درم
شیر غـران  بـودم  اکنـون  روبهم         سـرو  بستـان  بودم  اکنون  چنبرم
لاله ای بـودم به بستان خوب رنگ         تـازه  و  اکنون  چون  بر   نیلوفرم
آن سیـه مغفر که بـر سـر داشتـم         دست شصتم سـال  بربـود از  سرم
(دیوان، ص 470)
برای مطالعه موارد دیگر از این شکوائیه به دیوان ناصر خسرو صفحات 95، 451، 417، 144، 341  مراجعه شود.

شکوه از دشمنان
دشمنانی که شاعر را از شهر و دیار خود راندند و باعث شدند سالها در غربت و تنهایی به سر برد موجب آزردن روح او و سرودن اشعاری در شکایت از خود شد:
مرا دونان  ز خان  و  مان براندند          گروهی از  نماز خویش ساهون
نداند حال و کار من جز آن کس          که دونانش کنند از خانه بیـرون
(دیوان، ص 144)
دل  ز افتعـال  اهل  زمـانه   مـلا  شـدم          ز ایشـان به قول و فعل ازیرا جـدا شدم…
ای امتی  ز جهل عدوی  رسـول  خویش         حیران من از جهالت و شـومی  شما شدم
گر گفتم از رسـول علی خلق را وصیست         سوی شما  سـزای مسـاوی  چـرا  شـدم
ور گفتم اهل مدح و ثنا آل مصطفی است         چون زی شمـا سـزای جفـا و هجا شـدم
عیبم همی کنند  بدانچه م  بدوست  فخـر          فخـرم  بدانکـه  شیعت  اهل  عبـا   شدم
از  بهر  ایـن  زمـانه  بـراندنـد  مـر مـرا          تا با رسـول حـق به هجـرت ستـوا  شدم
(دیوان، ص 138)
به منظور مطالعه موارد دیگر از این شکوائیه به دیوان ناصرخسرو صفحات 183، 297، 303، 418، 465 مراجعه شود.

شکوه از غربت و تنهایی
غربت تا پایان عمر شاعر همچون کژدمی بر جگر او بود و همواره او را آزار می داد:
آزرده  کرد  کـژدم  غربت  جگـر  مرا          گویی زبـون نیافت  ز گیتی  مگر مرا
در حال خویشتـن چو همی ژرف بنگرم          صفرا همی برآید  از انـده  به سر مرا
(دیوان، ص 11)
و در جای دیگر ناله سر داده و از غربت و غریبی به خدا پناه می برد. وی غربت را دشمنی صعب می داند که هیچ راه رهایی از او ممکن نیست و همه بدبختیها از اوست:
غریبی می چه خواهد یا رب از من         که  با  من  روز و شب  بسته است  دامن
غریبی  دوستی  با  من  گرفته است         مرا  از   دوسـتی  گشتـه  است  دشـمن
ز  دشمن رست هر کو جست لیکن         از  این  دشمن  بجسـتن  نیست  رستـن
غریبـی  دشمن  صعـبست کز  تـو         نخـواهد  جز   زمین  و  شهر  و  مسکن
چو خان و مان  بدو دادی  بخـواهد        به خـان  و  مانت  چون دشمن  نشـستن
به جز  با  تـو  نیـارامد چـو رفتـی        کسی دشمن کجا دیده است از این  فن؟
به سند انداخت گاهـم گه به مغرب         چنـین  هـرگـز  نـدیـدستـم   فلاخـن
ندیده است آنکه من دیدم ز غربت          به  زیـر  دسته  سـرمه ی  کـرده هـاون
(دیوان، ص 398)
همچنین به دیوان ناصرخسرو صفحات 96، 272، 400، 417 و 435 مراجعه شود.

شکوه از تن
شاعر در برخی ابیات از زندان جسم و تن خود گله می کند و از اینکه چندین سال این بند گران را تحمل کرده و جان و روحش در این زندان حبس شده شاکی است:
زیر بار تن  بماندم شست سال          چون نباشم زیر بار  اندر نژند
بار این بنـد گران تا کی کشد          این خرد  پیشه روان  ارجمند
( دیوان، ص 434)
دشمن من  این تن  بد مهـر  مست          کـرده  گـره  دامـن  بـر دامنـم
وایم از این دشمن بد خـو که هیچ           زو  نشـود  خـالی  پـیـراهنـم…
این فلکی  جـان  مرا  شصت  سال           داشت در این زنـدان چـاهی تنم
(دیوان، ص 303)
همچنین به دیوان ناصرخسرو صفحات 12 و 365 رجوع شود.

شکوائیه سیاسی
در این نوع شکوائیه شاعر دستگاه حکومتی را هدف قرار داده و هر گونه بی عدالتی و رفتار خلاف شرع را به ریسمان نقد و انتقاد می کشد.
«ناصرخسرو بی مهابا توصیف اعمال و رفتار اداره کنندگان دستگاه عباسی را به موضوعات شعر می افزاید و بر امتی که «رجال ملعون عالم» ایشان را کور و کر کرده است و توانایی شنیدن و دیدن حقایق را ندارند و فریب دستگاه عباسیان را خورده اند، لعنت می فرستد و امید دارد که روزی فاطمیان از بغداد تا حلب را زیر نفوذ خود بیاورند و مکه را متصرف گردند. او عباسیان را غاصب حکومت می داند و سیاهی و تیرگی جهان را به طیلسان عباسیان تشبیه می کند:
نشان مدبریت این بس که هرگز          چـو عبـاسی  نشـویی  طیلسـان
و از اسامی و عناوین سلجوقیان چون نیال تکین و طغان و تاش و حتی خاتونان به زشتی یاد می کند و ایشان را نورسیده می داند و بر استیلای آنان به خراسان، به خصوص بلخ، دریغ می خورد و از زوال حکومت دولت سامانی متأسف است» (فلاح رستگار، 1355: 429).
ناصرخسرو هنگامی که از عهد جوانی یاد می کند حتی بدین نتیجه می رسد که دوران محمود به هر حال و روی هم رفته از دوره حکومت سلجوقیان بهتر بوده و محمود لااقل پادشاهی شایسته و فاتحی بزرگ بوده است. وی از حکمرانان سلحوقی رنج و آزار فراوان دیده و قصایدی سروده که بغض و کینه او را نسبت به آنان نشان می دهد. او در یکی از قصاید خود که در دوران پیری سروده از امرای سلجوقی نکوهش می کند و از روزگار گذشته خراسان چنین یاد می کند:
خراسان ز آل سامان چون تهی شد          همه دیگر شده است احوال و سامان
(دیوان، ص 108)

شکوه از فسق و فجور حاکمان
ناصرخسرو عهد پادشاهی سامانیان را، که در روزگار آنان دهقانان ایرانی را قدرت و مقامی بوده، به دیده حسرت می نگرد و به عقیده او سلجوقیان نورسیده حق نداشتند به خراسان فرمان برانند زیرا که:
خراسان  جای  دونـان  شد  نگنـجد          به یک خـانه درون آزاده با دون…
که او باشی همی بی خـان و بی مان          درو  امـروز  خان گشتند و خاتون
(دیوان، ص 144)
در ادامه به بیان نمونه هایی از این نوع شکوائیه می پردازیم:
شاعر در ابیات زیر از فسق حاکمان و مستی بیش از حد آنها شکایت می کند و با نوعی تعریض بیان    می کند که حاکم گویی مست است که از طرف بیت المال در چراغ روغن می ریزد و اشاره ای به رشوه گرفتن حاکمان زمان نیز دارد:
حاکم  به چراغ در بس از مستی          از دبـه مـزگت افکـند  روغـن
زیـن  پایـگه  زوال  هر  روزی          سر برفکنـد ز مستی آن کودن…
وز  بخـل نیوفتد به صـد حیلت          از مشت پر ارزنـش یکی  ارزن
بی رشوت اگر  فرشته ای گردی          گـرد در  او  نشایـدت گشـتن
چون رشوه به زیر زانوش درشد          صد کاج قـوی به تارکش برزن
(دیوان، ص 328)
همچنین به دیوان ناصرخسرو صفحات 78 و 297 مراجعه شود.

شکوه از بی دینی حاکمان
شاعر حاکم زمان را شیطانی می داند که بر سر مردم خدایی می کند و واضح است که بارزترین ویژگی شیطان بی دینی و کفر است:
کودن و خوار و خسیس است جهان و خس         زان نسازد همه جز با خس و با کـودن
خاصـه  امـروز  نبـینی  که  همـی  ایـدون          بر سـر خلق  خـدایی  کنـد  آهـرمن؟
(دیوان، ص 36)
شاعر با بیان تلمیحی از داستان حضرت سلیمان (ع) و پادشاهی دیو در دوران آن پیامبر، زمان خود را هم چون آن دوره دانسته و حاکم زمان را دیوی می داند که حکومت را به غصب گرفته است:
ملک جهان گر به دست دیـوان بد          باز کنـون حالهـا همـیدون  شـد…
ملک سلیمـان  اگر  خراسـان  بود         چونکه کنون ملک دیو ملـعون شد…
لاجـرم  ار  ناقصـان  امیـر  شدند         فضل  به نقصان و  نقص افـزون شد
(دیوان، ص 78)

نتیجه گیری
ناصرخسرو در دوره اول زندگی خود اشعاری در مدح و ستایش درباریان و موضوعاتی از این قبیل داشته است، اما پس از تحولات روحی، آن اشعار را از بین برده و به سرودن دیوانی پرداخته که سراسر حکمت و اندرز است. وی بیش از همه مردم جامعه را مورد خطاب قرار   می دهد و آنها را از غفلت و بی خبری در امور و عاقبت کار خود بر حذر می دارد و از اینکه هیچ چیز و هیچ کس در جای خود قرار نگرفته ناراضی است. پس از آن به سراغ فلک رفته و جفا و بی وفایی و بدعهدی او را مورد نکوهش قرار می دهد. اگر چه ناصر خسرو مسلمان است و می داند که فاعل همه اتفاقات و حوادث کسی جز خدا نیست، ولی چون در مذهب وی شکایت از خدا جایی ندارد، ناچار فلک، روزگار و چرخ را مورد هدف قرار می دهد.
شکوائیه شخصی در شعر ناصرخسرو به نسبت سایر شاعران سبک خراسانی کمتر است و این نشان می دهد که او کمتر به کمبودهای زندگی خود توجه داشته و بیشتر نگران جامعه بوده است. شکوه از معشوق- که بیشترین شکوائیه شخصی در دیوان شاعران سبک خراسانی را به خود اختصاص می دهد- در دیوان وی به چشم نمی خورد و البته از شاعری که حتی از لذتهای مشروع پرهیز می نموده جز این انتظار نمی رود:
حرامی ره نیابد زی من ایرا          همی ترسم مدام از هر حلالی
و بالاخره شاعر حتی در برابر حاکمان سیاسی هم آرام ننشسته و اشعاری در شکوه از بی دینی و بی لیاقتی و فسق و فجور آنها سروده که ما را با وضعیت سیاسی دوره وی آشنا می کند.

منابع

1- افشار، ایرج (1369): فهرست مقالات فارسی، ج 4، چاپ اول، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی
2- امین، حسن (1355): بینش فلسفی ناصرخسرو قبادیانی، مجله نگین، سال یازدهم، شماره 133
3- برتلس، آ.بی (1346): ناصرخسرو و اسماعیلیان، ترجمه ی. آرین پور، چاپ اول، تهران، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران
4- دادبه، اصغر (1381): بث الشکوی، دایره المعارف بزرگ اسلامی، ج 11، چاپ اول، تهران
5- راوندی، مرتضی (1354): تاریخ اجتماعی ایران، ج 2، چاپ دوم، تهران، امیرکبیر
6- شعار، جعفر (1371): تحلیل سفرنامه ناصر خسرو، چاپ اول، تهران، قطره
7- صرامی، قدمعلی، بث الشکوی
www.encylopaediaislamica.com  (تاریخ مراجعه به سایت: 1/ 10/ 1389)
8- صفا، ذبیح الله (1366): تاریخ ادبیات ایران، ج 2، چاپ یازدهم، تهران، فردوسی
9- میرانصاری، علی (1382): کتابشناسی ناصر خسرو، چاپ دوم، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی
10- مینوی، مجتبی و محقق، مهدی (1370): دیوان ناصرخسرو قبادیانی، چاپ اول، تهران، دانشگاه تهران
11- وزین پور، نادر (1358): دلایل منطقی ناصرخسرو برای تغییر مذهب خود چه بود؟ ، دانشکده ادبیات و علوم انسانی، تهران، شماره 413
12- یادنامة ناصرخسرو، چاپ اول، مشهد، 1355، ادبیات و علوم انسانی دانشگاه مشهد، (مقالة پیوند فکر و شعر در نزد ناصرخسرو، محمد علی اسلامی ندوشن؛ مقالة ارزش اخلاقی و فکری شعر ناصرخسرو، عبدالشکور احسن؛ مقالة آزاداندیشی در شعر ناصرخسرو، گیتی فلاح رستگار؛ مقاله ی ناصرخسرو منتقد اجتماعی، غلامحسین یوسفی)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Current ye@r *