رجال بیهقی

سیروس مهدوی
جلد اول- الف- ط
ناشر: نشر رسانش
با همکاری انتشارات پژوهشهای فرهنگی
چاپ اول. رقعی. بها: 12000 تومان
تهران، 1388 خورشیدی
احمد اداره چی گیلانی
اباختر فصلنامه ای علمی- پژوهشی است. صاحب امتیاز و مدیر مسئول آن، دوست دانشمند سیروس مهدوی است.
اباختر از ساری و، به سال 1381 پخش شد. در شمارة یکم سال نخست آن سیروس چنین نوشت: «… بنابراین تلاش خواهیم کرد که بهترین گفتارها را به چاپ برسانیم و مقالاتی را به دست دهیم که به گونه ای مرجع شوند…»
تاکنون که بر این شیوه بوده است و، هم در این راه رفته است، و پیداست که خواهد بود.
پس اگر استادان بزرگی چون آقایان ایرج افشار، دکتر منوچهر ستوده، دکتر احمد مهدوی دامغانی، دکتر باستانی پاریزی، دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور، پروفسور حسن امین، و… از همکاری با اباختر تن     نزده اند؛ از این است. چه، دیده اند که سیروس مهدوی «انتقاد» را برمی تابد و، آن را «نشانة مهر» می داند؛ و می گوید که: «مهرتان را از ما دریغ نورزید.».
پس با بینشی چنین است که اباختر هر شماره اش از شمارة پیشین پر بارتر گشته است، و خواهد گشت.
این را به خودش گفته ام و، باز هم زهازه و دست مریزادش می گویم. به همکارانش به ویژه به احمد داداشی گرامی درود می فرستم.
*     *     *
باری، به فرمایش ابوالفضل بیهقی با سر سخن شوم، و از «رجال بیهقی» سخن بدارم.
شمارة یکم سال نخست اباختر که به دستم رسید، بر پیشانی برگ دوم از تاریخ بیهقی، تابش سخنی از آن تاریخنگار بزرگ و اندیشمند اینگونه چشم را می نوازید و، دل را به درد می آورد:
«… چنان خواندم در اخبارِ خلفا که یکی از دبیران می گوید که بوالوزیر دیوان صداق و نفقه به من داد در روزگارِ هرون الرّشید. یک روز، پس از بر افتادنِ آل برمک جریدة کهن ترمی باز نگریستم، در ورقی دیدم نبشته: به فرمان امیرالمؤمینن نزدیک امیر ابوالفضل جعفر بن یحیی البرمکی اَدٰامَ الله لا مِعَهُ برده آمد از زر چندین و ز سیم چندین، فرش چندین و کِسوَت و طیب و اصناف نعمت چندین وز جواهر چندین، و مبلغش سی بار هزار هزار درم. پس به ورقی دیگر رسیدم نبشته بود که اندرین روز اطلاق کردند بهای بوریا و نفط تا تن جعفر یحیی برمکی را سوخته آید به بازار، چهار درم و چهار دانگ و نیم. سُبحاٰنَ اللهِ الذّی لاٰ یَمُوتُ ابَداً! و من که بوالفضلم کتاب بسیار فرو نگریسته ام، خاصّه اخبار، و از آن التقاطها کرده، در میانة این تاریخ چنین سخنها از برای آن آرم تا خفتگان و به دنیا فریفته شدگان بیدار شوند و هر کس آن کند که امروز و فردا او را سود دارد. وَ اللهُ المُوَفَّقُ لِماٰ یَرضیٰ بِمَنِّهِ وَسِعَةِ رَحمَتِهِ.».*184/ 185
همانا نوازیدنِ تنها نبود. نوانیدن نیز آن را همراهی می کرد. آن هم از پس آن همه سالهای بلند، داستان زندگانی برمکیان را فراچشم کشیدن. آنچه کرده اند و، آنچه بر آنان رفته است. گویای چه می توانست بود؟! به نگرش من گویای دو خواسته بود. یکی نثر شیرین و شیوای بیهقی بزرگ را نمودن؛ دُ دیگر، پتیارگی، پلشتی، بیرویی، زبونی و فژاگینی بالانشینان را نماییدن. و این را باز گفتن که به گاه برآمدگان همه کاره اند و، همه گاه به شیوه ای و کنشی. باز بخوانیم: «و هرون الرّشید جعفر را، پسر یحیی برمک، چون فرموده بودند تا بکشند مثال داد تا به چهار پاره کردند و به چهار دار کشیدند. و آن قصّه سخت معروف است، و نیاوردم که سخن سخت دراز می کشد و خوانندگان را ملامت افزاید و تاریخ را فراموش کنند و بوالفضل را بودی که چیزهای ناشایست گفتندی، و هرون پوشیده کسان گماشته بود که تا هر کس زیر دار جعفر گشتی و تأوُّهی و توجُّعی نمودی و ترحُّمی، بگرفتندی و به نزدیک وی آوردندی و عقوبت کردندی…»*184
جهـان اینست و چونینست تا بود         و  همچـونیـن  بـود، ایننـد یارا
به یک گردش به شاهنشـاهی آرد         دهـد دیهـیم و تاج و گوشـوارا
توشـان زیرزمین فرسـوده کردی         زمـیـن داده مـرایشـان رازغـارا
از آن جان بو ز لختی خون زرده          سِپـرده زیـر  پـای انـدر سپـارا
آری، باز گویة داستان برمکیان، دل افگارم کرد. ابر دیدگانم را به بارشی سخت واداشت. زیرا که اینان و ایرانیان نژادة دیگری چون ابومسلم خراسانی،… خواجه رشیدالدین فضل الـله همدانی، و… بودند که امپراتوری تازیان، ترکان، مغولان، تیموریان و… بیابانی را برآوردند. آیین فرمانرواییشان بیاموزانیدند. از شهر آشوبیشان بپرهیزانیدند. از دژمناکی، ددمنشی و خون آشامی تا آنجای که توانشان بود بکاستند. تا نه تنها ایرانیان، شاید که مردمانی دیگر نیز در سایه سارشان، روزگاری بیاسایند. اما چندی برنمی گذشت که به   بزه های گونه گون بیهوده، خود و خاندانشان جان گرامی به تیغ بیدریغ آن آدمیخوارگان در می باختند.
بلی، آنچه بر اینان رفت، نه گناه نادرستیشان بود، بلکه پاسداشت خدمتگری به ایران و ایرانی بود. پس از این است که سخن زدن از آن نژادگان گوهرگون آب به دیدگان هر ایرانی بالیده و برخاسته از این خاک اهورایی می آورد، و آتش انگیز خشمی فرو خورده می گردد.
به خود گفتم پس از این هر شماره ای از اباختر با سخنی از بزرگی اندیشگر می آغازد. شمارة دوم رسید، چنان نبود که می پنداشتم. چه، باز گفته ای دیگر از بیهقی بر آراستگی اباختر می فزود. شمارة سوم نیز چنین بود؛ پس از آنها و، در هر شماره ای و باز و باز تا هم اکنون، چنان شیوة پسندیده ای گزارده    می آید.
شیفتة دگری بجز خود یافتم. شیدا و سرگشتة خامه و آیین نگارش بیهقی تنها سیروس مهدوی و من نیستم؛ دانشمندانی چون بهار،… و ادیب پیشاوری آنجا که گوید:
خواجه بوالفضل ای روانت شـاد در خرّم بهشت
که روانمان زین کُراسـه هر دمی  شـادان کنی
گـوهـر جـان را همی مانـد  نتیجـة کلـک تـو
تـو مگر آب دویـت از چـشمة حیـوان کنـی
در شکر غلطد چو طوطی هر که خواند این کتاب
هین بخوان ای خواجه تا بر قول من ایقان کنی
به بیهقی و تاریخش شیفتگیشان بود.
از اباختر بود که دریافتم بر سیروس مهدوی چه می رود. لیکن لب نمی گشاید. تا آنکه به ناگزیر روزی خامه اش چنین لب واکرد که: سالهاست در پژوهش و نگارش «رجال بیهقی» اندرست. آن هم پانزده سال.
براستی، بیهقی آنچنان سیروس مهدوی را دو زانو برنشاند که دفتر و دستک را از یاد برد. پانزده سال بر جایی نشستن، برگ برگِ هر کتاب را، دست نوشت و چاپی را گشادن، دیدن، خواندن و یادداشت نگاشتن. با بینشی باریک بینانه و موی شکافانه نقد کردن. آنگاه ناسره را وانهادن. سره را برگزیدن. کاری خُرد نیست. جانگزاست. توان کاهست. ستیهندگی برانگیز است. شیفتگی جویست. شور و شیدایی را خواستارست. شور و شیداییی که آدمی را آنسان از پیَش کشاند که سالمه از یاد وی شود. خوشباسی را ستاند. مویها را سپید گرداند. بینایی را رباید. بر بکجای نشاند. تا بنگارد و بنگارد. آن هم از پس پانزده سال تازه به «ط»اش رساند.
زهازه بر چنین پایمردییی، با کاری چنین دانشی و رشک برانگیز که شما کردید. از این پس آن کس که تاریخ بیهقی را به خواندن گیرد؛ «رجال بیهقی» را نیز، بایستی پیش روی نهد.
*     *     *
همانگونه که در پیشانی گفتار نموده ام، «رجال بیهقی» با اندک گونگی به اندازة رقعی است. در چهارسد و چهل و هشت رویه است. از رویة پنج تا ده فهرست نامهایی است که از آنان سخن رفته است. دیباچه نیز پنج رویه را در برگرفته است. رویه ای هم ویژة روشن سازی آوا نوشت و، راهنمای آوانگاری است.
«رجال بیهقی» را با حرفهای هژدة پنت pont  نازک چاپ کرده اند. از این روی از دو نیکویی برخوردار گردیده است. یکی آنکه بر زیبایی آن فزوده است. دُ دیگر آنکه آسیب را به چشم پنامیده است.
«رجال بیهقی» از «الف» آغازیده است و، با «ط» به پایان آمده است. پس جلد دومی هم خواهد داشت. چنانکه نگاشته است: «… که اکنون جلد دیگرش در دست است.».
زندگینامه ها دو ستونی است و، در این جلد از یک سد و هشتاد و دو تن سخن داشته است.
اما شمارش مأخذها مانده ام کرد. چه، بسیار است. از انگلیسی، تازی و پارسی. این نیز بایستی گفته آید که دیدن و خواندن همة آنها، براستی کاری چنین دانشی و، گنجینه ای اینگونه آمیخته به نکته سنجیهای استادانه به ادب پارسی می بخشد. آن هم یا خامه ای شکرریز و گوهر آگین که شهداب از چشمه چشمة انگبین بیهقی برمی گیرد.
«… نگارش رجال بیهقی به سال 72 و پس از آن باز می گردد. دست کم پنج سال نخست آن را یکسره به رجال همین تاریخ پرداختم و بعد انتشار فصل نامة علمی- پژوهشی اباختر و تقسیم کار که اکنون جلد دیگرش در دست است…».
بخشی از «دیباچه ی رجال بیهقی» را بخوانیم تا دریابیم، پژوهنده که کتاب را به «سترگ مرد تاریخ ابوالفضل بیهقی» پیشکش کرده است؛ چگونه و با چه فروتنییی از خود و کارش سخن کرده است: «درباره ی ابوالفضل بیهقی و تاریخ گرانسنگی که از خود بجا نهاد بسیار گفته و نوشته اند، با همه ی اینها پژوهنده ی تاریخ گمان می کند که کم خوانده و شنیده است. گویی کسی نمی تواند داد او را به تمامی بدهد. کوتاه سخن آنکه این تحقیق از سوی کسی که نه نام دارد، نه دانش و پیاده تر از پیاده گونه است بیشتر به رویکرد و تلاشی می ماند- که شاید به عبث رفته باشد-  برای در روشنایی قرار دادن چهره ها. با این همه انسان است و امید و این ناچیز بر این گمان که شاید توانسته باشد سهمی اندک در شناساندن انسانهایی که همروزگار بیهقی بوده و با او زیسته اند، بافته باشد. بررسی نام کسانی که بیهقی بر زبان تاریخ خود رانده است، نمایانگر مشغله های ذهن اوست. چه آن شمار که سده ها پیش از او می زیسته اند و بیهقی به عنوان نمونه های خوب و بد از آنان یاد کرده است و چه آنان که همروزگارش بوده اند و بیهقی به قضاوت درباره ی رفتار و کردار آنان نشسته و یا بی آنکه قضاوت کند، آنچه را دیده، نوشته است. و من به این دومی بیشتر پرداخته ام.».
سیروس مهدوی هر چه کوشید کتابی پیراسته از نادرستیهای چاپی روزگار ما درآورد؛ باز هم گریبان کتابش را از این بیماری رها نتوانست کرد. ناگزیری را گاه گاه نادرستییی در «رجال بیهقی» با دید می آید. من آنچه با خواندن کتاب دریافتم؛ اینک می نگارم. تا در چاپ دوم اینها را نیز بزدایند.
نخست اینکه: «آغاجی/ 231، آلتونتانش/ 238، آلتونتاش خوارزمشاه/ 239، آلتی سُکمان/ 244، آموی از کار بدستان دستگاه امیر یوسف غزنوی/ 245 و آیتگین شرابدار/ 257» بایستی در آغاز کتاب و، پیش از «الف» می آمد. روی جلد نیز «آ- ط» می بود.
نادرست: مختار غزنوی 1/ 23                         درست: مختاری غزنوی
//    : ابوکر نوکی  1/ 44                           //   : ابوبکر نوکی
//    : معروف بلخی  2/ 47                          //   : معروفی بلخی
//    : کوشیار  2/ 71                                  //   : گوشیار
//    : bogazl، a  1/ 133                         //   : bafazl، a
//    : ابواقاسم  1/ 140                               //   : ابوالقاسم
//    : هبة اله  2/ 151 و 245                       //   : هبة الله
//    : میمیندی  2/ 154                               //   : میمندی
//    : ابونصر حاجب  2/ 166                      //   : بوالنَّضرْ حاجب

در این باره می نویسد: «کنیه ی او در چاپ مرحوم نفیسی، ابونصر و ابوالنصر، در چاپ مرحوم فیاض ابوالنصر و در چاپ های خطیب رهبر ابوالنضر آمده است که اگر با الف و لام نوشته شود باید همان ابوالنضر بخوانیم.»  1/ 167
در چاپ دوستان دانشمند دکتر محمد جعفر یاحقی و مهدی سیدی در سراسر متن «بوالنَّضرْ» آمده است. با یادداشتی در پای رویة 283: «بوالنّضر، این اسم در همة نسخه ها به صورت بوالنصر است، با صاد مهمله و با الف و لام، فقط در دو سه مورد بعضی از نسخ بونصر دارند با صاد مهمله و بی الف و لام، ولی اگر بنا بر الف و لام باشد با صاد مهمله نمی تواند بود، مطابق قواعد عربیّت، و باید با ضاد باشد (فیاض). سپس در جلد دوم که ویژة «تعلیقات» تاریخ بیهقی است، چنین نگاشته اند: «بوالنَّضر، A و M بوالنضر دارند، در چاپ فیّاض و بسیاری از نسخه ها «بونصر» با صاد مهمله آمده که با توجّه به دو نسخة یاد شده و توضیح حاشیة 1 ص 289 تصحیح شد.» / 1096
سیروس مهدوی تاریخ بیهقی ای را که دکتر محمد جعفر یاحقی و مهدی سیدی در دو جلد با «مقدمه، تصحیح، تعلیقات، توضیحات و فهرستها» چاپ کرده اند؛ بدان هنگام ندیده بود. زیرا «تاریخ بیهقی» و «رجال بیهقی» با اندکی پس و پیش از چاپ درآمده اند.
هم اکنون این «دیبای خسروانی» که کتاب سال هم شده است، بهترین، ویراسته ترین و نزدیک ترین متن «تاریخ بیهقی» به شیوة سخن آن بزرگ ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی است.
«ابونصر رخوذی zi، xu، ro». نام این «مهتر.. بزرگوار معتمدترِ قوم خوارزمشاه آلتونتاش و شناختة امیرمحمود…» را نویسنده از روی چاپهای روانشادان نفیسی و فیاض برگفته است. با آنکه «ابوالنضر» نگرش دکتر خطیب رهبر را درست تر دانسته است. پس از این است که زندگینامه اش را در رستة ابونصران آورده است.
در تاریخ بیهقی ویراستة دکتر یاحقی و سیدی نیز «بوالنَّضر رُخوَذی» آمده است. با یادداشت زیر آن که چنین است: «بوالنّضر، ت ق، به جای بوالنصر و بونصر نسخه ها… که فیاض توضیحاتی دربارة این ضبط آورده است.» 1/ 519  گواهی دیگر بر استواری «بوالنَّضر» است. پس بهتر آنکه در چاپی دیگر به ردة «بوالنَّضر» برده شود.
«رُخوَذ» هم، چنانکه ویراستاران در «تعلیقات تاریخی» تاریخ بیهقی نگاشته اند، همان «رُخج» است. سرزمینی در همسایگی بُست و تگین آباد. 2/1317
نادرست : قصم 1/ 181                                            درست: قسم
//     : ابونثر 1/ 181                                               //  : ابونصر
ابونواس حسنِ هانی اهوازی سخنور ایرانی تازی سرای سدة دوم در سروده هایش از واژگان پارسی هم بهره می گرفته است.
نادرست: برخاسته 2/191                                         درست: برخواسته
//    : البتکین 2 و 1/235                                        //  : الپتگین
//    : لغات اترک 1/245                                        //  : لغات الترک
//    : تاریخ الغی 2/257                                          //  : تاریخ الفی
//    : بازورت 2/262                                              //  : باسورث
نام این ایرانشناس استاد در گفتارها به چند گون آمده است.
نادرست: معانی الشعرکه                                           درست: معانی الشعر
//    : اریاق 1/286، 1/290، 2/307، 2/308          //   : اریارق
//    : النساب 1/289                                              //   : مجمع الانساب
//    : نظامی عروضی 1/295                                   //   : نظامی گنجوی
//    : مجمع التواریخ و الاقصص                               //   : مجمع التواریخ و القصص
سیروس مهدوی در دیباچة «رجال بیهقی» از بیهقی و تاریخش چه نیکو سخن می دارد: «روزگار بیهقی روزگار سقوط ارزشها بود. بویژه دوران مسعود و پس از آن که درباریان چاپلوس و به تعبیر خود او پسریان، پیران خردمند و سپهسالاران توانمند را به تهمت ها برمی انداختند. مسعود غزنوی سخت دهان بین و به گفته ی بیهقی حرف شنو بود. او شاهد برآمدن ابوسهل زوزنی، ابوالفتح رازی، ابوالحسن عراقی، ایاز و… و فرو افتادن حسنک، آسغتگین غازی، اریارق، علی خویشاوند و… بود. شاهد از دست رفتن خراسان و سیاست های غلط سوری بود. شاهد لرزش دست و دل استادش ابونصر مشکان بود. شاهد کینه توزی های احمد میمندی با حصیری ها بود. گواه خودکامگی سوری و نفرت مردم و در عین حال مردم داری ابوالقاسم پوژگانی و رویکرد عاشقانه ی همان مردم بود. شاهد لشکرکشی های بی هدف و بی ارزش به مازندران بود که شاید عامل اصلی سقوط غزنویان و از دست رفتن خراسان شد. گواه غیرتمندی آملیان و ویرانی این شهر در برابر درازدستی غزنویان بود، و فریاد می کشید: «ملک روی زمین نخواهم با تبعت آزاری بزرگ تا به خون چه رسد». شاهد عشوه ی شاعران نوخاسته ای بود که می خواستند پا بر جای دبیران کار آزموده نهند، و بیهقی با دلاوری فریادی سر می داد که «خاک بر سر آن خاکسار که خدمت پادشاهان کند که با ایشان وفا و حرمت و رحمت نیست.» /13
و آنگاه با چه دریغا گویی ای از سوز درون و از بن دندان خامه اش را به خون چکاندن می دارد: «دریغ و صد دریغ که از آن تاریخ، مگر پنج جلد به دست نمانده است. شاید همین دریغ گفتن هاست که این ناچیز را بر آن داشت که به بازسازی زندگینامه ی مردان و زنانی بپردازد که نامی از آنان در تاریخ بیهقی رفته بود. برای کار کوچکی که کرده ام توضیح دیگری ندارم، مگر آنکه خوانندگان را به مقالات نوشته شده در این مجموعه ارجاع دهم.».
باری، چشم در راهیم تا به زودی جلد دوم «رجال بیهقی» از راه در رسد. سیروس مهدوی هماره چراغ دانشش پر فروغ باد و، محسن علی نژاد هم دیر زیاد و، نشر رسانش نیز پر بار باد.
سخن را با چند بیتی دیگر از چکامة ادیب پیشاوریِ سخن آرای به پایان می برم:
بـاغی افکنـدی  چـو میـنو از شـکفـته گلـبنان
پس به  روی  هر گلی  بر  شبـنمی غلطـان  کنی
خسـروانی  پـرنیـانی  بـافی  از  گفتار  خـوب
پس  به یاقـوت و گهـر  آمـوده اش دامـان کنی
مـن  ندانم  سـرّ  این  دستان  که  بهر  داستـان
کاغذی  گیـری  به دست و  روضة  رضوان  کنی
وه چه شیرین منطق و خوش لهجتی آن جا که تو
مـدحت خواجة کـلان  بونصر بن مشکـان کنی

* آنچه از تاریخ بیهقی و چکامه ادیب پیشاوری آوردم از تاریخ بیهقی ویراستة دکتر محمد جعفر یاحقی و مهدی سیدی است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Current ye@r *