اشتراکات و تمایزات شاهنامه شکوهمند و مهابهارات بر بستر جهان معنوی

دکتر گیتی تجربه کار*

لیلا محمدی**

چکیده:

بررسی جهان معنوی شاهنامه فردوسی و تطبیق آن با جهان معنوی اثر حماسی و دیرپای هند، مهابهارات منظور نظر نگارندگان بوده است. اما با همه عظمتی که تمدن و فرهنگ سرزمین هند دارد انتظاری جز خلق آثاری از جمله رامایانا و مهابهارات نیست، با این همه پژوهشی که درخور این اثر حماسی جهانی باشد نه در هندوستان و نه در ایران صورت نگرفته است. عمده ی تمدن هایی که در گستره ی جهان دارای شناسنامه ای اصیل از زمان پیش از تاریخ هستند به تعداد انگشتان دست است؛ تمدن هایی همچون هند، ایران، مصر، یونان و رم و تا حدودی حوزه ی کشورهای انگلیسی زبان، مثل اسکاتلند و ایرلند و انگلیس. بقیه ی کشورها در این بخش، یعنی اسطوره ها و حماسه های نام آور، با تمدن های ذکر شده توان قیاس ندارند.

هدف اصلی مطابقت دادن بخش های متفاوت و جامع مهابهاراتا، که تاریخ نگارش آن مربوط به یک زمان و توسط یک شخص نیست، بلکه در توالی تاریخ نویسندگان متفاوت هر یک بخش هایی به این اثر افزودند، بنابراین هر شخصی در زمان های بین سه هزار سال پیش از میلاد تا دو سه سده ی میلادی بخشی را انضمام اثر اصلی نمودند. البته مؤلف پایه ی مهابهارات، حکیم بیاس بوده که مضمون اثرش جدال دو قوم، به دلیل اشتراک نیا و جدّ، بر سر تصاحب قدرت و تاج و تخت است، تا بدین وسیله جناح پیروز در این نبرد زمام امور را به عهده بگیرد و سویه ی شکست پذیر مهاجرت در جنگل را. این نبرد هجده روز طول می کشد و حکیم بیاس معادل روزهای نبرد اثر خویش را در هجده دفتر تنظیم کرده است. اما این گونه نیست که ارزش های همه ی دفترها یکسان باشد. در میان هجده دفتر، دفتر دوازدهم گویی تافته ای جدا بافته به شمار می رود، زیرا دارای وزن و وقاری خاص است.

نگارندگان عمده قیاس دو جهان متفاوت را بر دفتر دوازدهم با شاهنامه فردوسی نهاده اند. البته این مقایسه و تطبیق به طور غالب بر بستر رفتار پادشاه نسبت به مردم صورت پذیرفته، که خوشبختانه اشتراکات بسیاری حاصل گردید.

کلید واژه ها:

هند و اروپایی، هند و ایرانی، اسطوره، حماسه های پهلوانی، اسطوره ی حماسی، مهابهاراتا، شاهنامه فردوسی، ادبیات تطبیقی


* عضو هیئت علمی دانشگاه گیلان

**دانش آموخته کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی (دانشگاه آزاد چالوس)

نخستین وجه تشابه هر دو اثر حجم چشمگیر آنهاست، طوری که مهابهاراتا حاوی حدود یکصد هزار بیت می باشد که در نوع خود بی نظیر است، نیز شاهنامه حکیم فردوسی با شصت هزار بیت، که حاکی از ذهن وقادّ، بصیرت تمام و حوصله ی آسمانی حکیم است. پس از حکیم توس، عده ای از نسخه برداران هر کدام مبلغی بر این کتاب بزرگ افزوده اند، اما هرگز کسی را یارای آن نبوده و نیست که بتواند بر سیاق استاد توس ابیاتی را الحاق نماید.

همان طوری که مهابهاراتا تنها یک اثر حماسی نیست که کشمکش دو گروه متخاصم را، صرف نظر از انگیزه شان، تصویر نماید، بلکه گنجینه ی ادبی مهمی به شمار می رود که حاوی آراء و عقاید معلمان مکتب های فلسفی، سانکهیه و جوگ و بیدانت، است، شاهنامه سترگ نیز در کنار رویارویی دو نیروی خیر و شرّ، که مبنای مزدایی دارد، زندگی کامل انسانی را جاری ساخته، طوری که ضمن برانگیختن اعجاب و تحسین، غواصان این حماسه را با گران ترین مرواریدهای اخلاقی، حکمی، سیاسی، کلامی، اجتماعی و روان شناسی و… بدرقه می نماید و در حد کمال سیراب می کند. در کنار این وجه تشابه، امتیاز شاهنامه نسبت به مهابهاراتا در این است که تمامی ابیات شاهنامه تقریباً از وحدت رویه ی خاصی برخوردار است، که نوعی اقتدار و غرور ملی در آن می درخشد و در عین شباهت هر یک از بخش های اسطوره، حماسی و پهلوانی و تاریخی آن از هویت و تشخّص ویژه ای برخوردارند.

«روش سرودن ابیات (اشلوک ها) در مهابهاراتا متفاوت و مختلف است، چون بخش هایی از کل دفترهای هجده گانه وجود دارد که توسط شاگردان حکیم بیاس سروده شده اند؛ بنابراین بسیار ناهماهنگ می نماید. اما آن نظم و هماهنگی خاصی که از نحوه ی ساختار بخش های شاهنامه فهم می شود، در مهابهاراتا دیده نمی شود و چه بسا بسیار متفاوت است.

یک تفاوت روبنایی مهابهاراتا و شاهنامه در این است که در کنار ابیات منظوم حماسه ی هندی، با قطعات نثر هم برخورد می کنیم که بر عدم تطابق و هماهنگی بخش های آن مزید بر علت شده، ولی ذوق و قریحه ی ماورایی حکیم فردوسی در شعر فارسی و زبان سره و ناب و تخیل بی همال او جایی برای نثر باقی نگذاشته است و نکته بعدی اینکه، با توجه به تعداد ابیات و یا حجم وسیع تر مهابهارات نسبت به شاهنامه، این اثر در عرض سه سال سروده شده (البته فقط سروده های اولیه توسط بیاس منظور است)، حال آنکه شاهنامه با 60 هزار بیت، حدود سی و پنج سال از دوران عمر حکیم را به خود اختصاص داده، که موجب مباهات فردوسی نیز بوده است.

نکته بعدی اینکه مهابهارات تنها بر مبنای جنگ 18 روزه دو خانواده ای است که متن اثر را تشکیل   می دهند، در حالی که شاهنامه فردوسی از آغاز خلقت تا حمله ی اعراب به ایران و سقوط ساسانیان را شامل می شود. نکته اصلی در این است که انگیزه ی بیاس با فردوسی به هیچ وجه قابل قیاس نیست. بیاس در پی آن است که گزارشی از کشمکش دو خانواده به دست دهد، حال آنکه حکیم توس شبکه ای تو در تو می آفریند، تا تضاد درونی جهان را نشان دهد و ستیز بی امانی که در مجموع کالبد خلقت جاری است. وی از همین تفکر مزدایی بهره برد، شرایط و اوضاع ناگوار عصر خود را نیز، نه ارادی، بلکه از طریق ضمیر ناخودآگاه، قابلیت بروز و تأویل بخشید.

هر دو اثر مزبور از نظر تقسیم بندی معروف انواع ادبی جزء حماسه محسوب می شوند، که البته مهابهارات به تمامی، اسطوره ای- حماسی است اما شاهنامه تنها بخش اول آن به این موضوع اختصاص دارد.

اگر خواننده بخواهد بدون تضییع وقت به عصاره ی اسطوره ای- حماسی هندوان دست یابد و اهمیت آن را دریابد، بی تردید باید به دفتر دوازدهم مراجعه کند، چرا که اگر بخواهد نمای کلی فرهنگ، تمدن، ایده ها و اعتقادات و دین، فلسفه، سیاست و به طور کلی مبانی جامعه هندوان پیش از تاریخ را دریافته، تحلیل نماید، باید دفتر مزبور را مورد تفحص قرار دهد. همچنان که «در حقیقت مقدمه ی شاهنامه، دسته کلیدی است که سراینده به دست خواننده و شنونده می دهد تا در گشودن بندهای اثر، او را به کار آید. این مقدمه در واقع جهان بینی و ایدئولوژی شاعر است. با مطالعه شاهنامه در می یابیم که شاعر ذره ای از موازین و معیارهایی که در مقدمه و درآمد اثر به دست داده، عدول نکرده و همیشه مخاطب خویش را به مراعات معیارهای مذکور در ادراک مطالب و نتیجه گیری از آنها فراخوانده است.» (قدمعلی سرّامی،1373 : 111- 112).

نباید برای درک اهمیت مقدمه، از اصل اثر بازمانیم. در واقع یکی از تفاوت های بارز مهابهارات، اوج و فرود، قوت و ضعف در نوسان چشمگیر است. اما بالاخره یک فصل از بخش های هجده گانه ی این اثر گرانیگا مهمترین اندیشه ها و مبانی شناخت این حماسه، با تراکم و وقار خاص، هویت خود را باز می نماید. اما از مجموع شصت هزار بیت شاهنامه، تنها ممکن است در سطحی بسیار نازل، ابیاتی سست به چشم بخورد که البته کوچکترین خللی به این کاخ رفیع فرهنگ ایران وارد نخواهد کرد و نیز معیارهای شناخت جهان معنوی شاهنامه در تمام اثر جاری است و نمی توان یک بخش را نسبت به دیگر بخش ها امتیاز خاصی بخشید. در مقدمه ی شاهنامه فردوسی موضوع تحمیدیه، اهمیت خرد، آفرینش و حتی دیدگاه کلامی حکیم توس روشن می گردد. حال می خواهیم بحث آفرینش را به انگیزه ی قیاس در مهابهارات تبیین نماییم:

شاهنامه:

به نـام خـداوند جـان و خـرد          کـزین برتـر اندیـشه بر نگـذرد

خداوند کیـوان و گـردان سپهر          فروزنـده ی ماه و ناهیـد و مهـر

گفتار اندر آفرینش عالم:

از آغـاز  بـاید که دانـی درسـت         سـر  مـایه  گـوهـران از  نخسـت

که یـزدان ز ناچیـز  چیـز آفـرید          بـدان  تـا تـوانــایی آرد  پـدیـد

سر  مـایه ی گوهران  ایـن  چهار          بـرآورده بـی رنـج و  بی روزگـار

یکـی آتـشی بـر شـده تـابـناک          میـان آب و  بـاد از  بر تیـره خاک

نخـستین که آتش به جنبش دمیـد          ز  گرمیـش پس خشکی  آمد پدید

وزان پـس از آرام  سـردی نمـود          ز  سـردی همـان بـاز ترّی  فـزود

چو این چار گوهر  به جای آمدند          ز  بـهـر  سپنجـی  سـرای  آمدنـد

گهـرها  یک انـدر دگر  سـاختـه          ز هر  گـونه گـردن  بـر افـراختـه

آسمان:

پـدیــد  آمـد  ایـن  گـنـبـد  تـیـزرو          شـگـفـتی  نمـایـنده ی  نـو بـه نـو

ابـر ده  و  دو  هفـت  شـد کـدخـدای          گـرفـتـنـد هـر یـک سـزاوار جـای

در  بـخـشـش  و  دادن   آمـد  پـدیـد          ببـخـشید دانـا چنـان چـون سـزیـد

فـلـک ها یک انـدر دگـر بـسـتـه شـد         بـجنـبیـد چون کـار  پـیوسـتـه شـد

چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ         زمـیـن شـد به کـردار روشـن چـراغ

اما بحث آفرینش در مهابهارات، با وجود قدمت زمانی بسیار نسبت به نامه ی سترگ حکیم توس، با این گونه مباحث مطرح گردیده است که شباهت هایی بسیار می توان در آن رؤیت کرد. با این همه، مطالب مهابهارات همان طور که ذکر شد از انسجام منطقی برخوردار نیست و در تدوین نیز، شایستگی های شاهنامه را ندارد. این نقص برخاسته از تعدد گویندگان دین حماسه هنروندان است: «مبدأ آفرینش عالم، ذات آفریدگار می باشد که غیب الغیب است و اصلاً در نظر نمی آید:

ز نام و نشان و گمـان برتر است          نگارنده ی بر شده پیکـر است

 نیـاید بـدو  نـیز انـدیـشـه راه          که او برتـر از نام و از جایگـاه

بـه  بیـننـدگـان آفـریـنـنده را          نبـینی، مرنجـان دو بیـننـده را

«او، از احاطه منزه است و هستی ذات پاکش با آن که در غیاب ظهور است هیچ کس او را ندیده است، بلکه اول نام او را می شنود، بعد از آن نسبت به او تعقل می کنند و از صفات او پی به ذات پاک او می برند…» (مقدمه جلد سوم از دفتر دوازدهم).

سخن هر چه زین گوهـران بگذرد          نـیـابـد  بـدو  راه  جـان و خرد

ستودن نداند کس او را چو هست          میـان بنـدگـی را بـبیـدت بسـت

خرد را و جان را همی سنجد اوی          در اندیشه ی سخته کی گنجد اوی

به هستیش بایـد که خستـو شوی          ز گـفتـار بـیکـار یکسـو شـوی…

و اما آفرینش:

«و اول چیزی که آفریدگار بیافرید آن را مهاتت (Mahataya) گویند (ریشه و اصل عناصر) و گمان چنان است که این مهاتت در نظر هندوان همان است که حکما آن را «عقل اول» گویند.» (اول ما خلق الله العقل).

و از مهاتت، آهنکار و از آهنکار، آکاش و از آکاش، آب به وجود آمد و از جمع شدن «آب و باد» آتش پیدا شد و چون آب به یاری حرارت آتش به فضا رفت. همان آب با کمک آتش و باد توده و سخت گردید و زمین احداث شد و این زمین را پدم (Padama)، یعنی گل نیلوفر، گویند…».

تفاوت چشمگیر در این بخش آن است که در شاهنامه اساس زمین و طبیعت و جهان را آتش، باد، آب و خاک تشکیل می دهند، در حالی که در مهابهارات «زمین» نیز به این عناصر رابعه افزوده می گردد و به اصطلاح فلک را خارج از این عناصر می شناسد:

«و آن پنج چیز که فلک و آب و آتش و باد و زمین باشد…».

جای دیگری در بحث آفرینش، بیاس در مهابهارات آورده:

«بدان که آن بزرگ (خدا) اول زمین و سپس آب و آتش و باد و هوا را آفرید تا عالم را بیافریند و خود در میان آب قرار گرفت…».

(مقدمه ج سوم- ص)

شاهنامه:

ببـالیـد  کـوه  آبـهـا  بـردمیـد          سـررستنی  سوی بـالا  کـشیـد

زمـین را  بلنـدی نـبد جـایـگاه          یکی مرکزی تیره بوده و سیـاه…

همی بر شد  آتش  فرود آمد آب          همی گشـت گرد زمیـن آفتـاب

گیـارست بـا چند گونه  درخت           به زیر اندر آمد سرانشان ز بخت

مهابهارات:

«برهما نخستین بار در دل خود، اراده ی خلق آدم و سایر حیوانات کرد و آب را ماده ی حیات ایشان ساخت و از این آب پیدایش حیوانات نمود.».

(مقدمه جلد سوم- ص شانزده)

شاهنامه:

چو زین بگذری مردم آمـد پدید           شد این بنـدها را سـراسـر کلید

سرش راست برشد چو سرو بلند           به گفتار خـوب و خرد کار بنـد

پذیرنـده ی هوش و رأی و خرد           مـر او را  دد و دام  فـرمان بـرد

ز  راه خـرد  بـنگـری  انـدکـی          که مردم به معنی چه باشد یکی…

نـخسـتین فطـرت پـسین شمـار          تویی، خویشـتن را به بازی مدار

مهابهارات: «در ادامه آمده که در بیان آفرینش بدان آن که بزرگ اول زمین و آب و آتش و باد و هوا (Akasa) را آفرید تا عالم را بیافرید و خود در میان آب قرار گرفت. بعد از آن از دل خود یک ماری را که شیش ناگ گویند پیدا کرد تا هر چه پس از او آفریده شود، مار بشن (Visah) پیدا شد که ده طرف عالم از او روشن گشت و از آن نیلوفر برهما بوجود آمد.

و همان ساعت یک دیوی مده (Madhu) نام بصورت قبیح و پرغضب از عالم غیب بظهور آمد و قصد هلاک برهما کرد و پیش از آنکه او برهما را به عالم عدم فرستد، بشن او را به ملک فنا فرستاد…

پس برهما از دل خود جماعت پسران را پیدا کرده و آن گاه پسر اول برهما طایفه ی دختران را بوجود آورد و سپس خدایان و حیوانات دیگر را بیافرید…»

(مقدمه جلد سوم، ص 17 و 16)

در چگونگی سیرت پادشاهان:

مهابهارات:

«… و هر کس را کارها فرموده اند. اولاً پادشاهان را بهترین چیز آن است که راست قول بوده باشند. اگرچه دروغ از همه کس بد است اما از پادشاهان بدتر.

دیگر: در پادشاهان سخاوت می باید چرا که ایشان چون چشمه و آب روانند که هر چه بیشتر بردارند بیشتر و بهتر می شود و اگر برندارند گنده شود.

سوم: در پادشاهان غضب به محل و خوش خلقی اکثر اوقات می باید چرا که اگر پیوسته غضبناک باشند هیچکس از ترس ایشان، بسیار امور را نمی تواند به عرض ایشان رساند و از آن خلل بسیار در مملکت پیدا می شود. و اگر دائم خوش خوی باشد ترس از دلشان برخیزد و نظام امور خلل می پذیرد.

چهارم: پادشاهان را لازم است که بر خلق تنگ نگیرند والا کار به جایی می رسد که دل خلق از ایشان متنفر گردد و فتنه ها از آن پیدا می شود که به هیچ وجه تدارک پذیر نباشد.

پنجم: پادشاهان را هیچ چیز بهتر از لشکر موافق نیست، و هیچ قلعه ای پادشاهان را بهتر از قلعه ی لشکر نیست.

ششم: پادشاهان را می باید چون آفتاب باشند که بر همه می تابد.

ایا تو که چـون آفتـابی همی          چه بودت که بر من نتـابی همی

(ج 1- ص 18- ب 79)

هفتم: هیچ چیزی پادشاهان را بدتر از مدام خوردن شراب نیست، چرا که ایشان را خداوند تعالی بجهت آن بر سر خلق گذاشته که نگاهبانی خلق می کرده باشند… چون پادشاه مست باشد نگاهبانی خلق چگونه تواند.

هشتم: پادشاهان را چهار چیز کمتر می باید کرد:

1- قمار               2- شکار               3- مستی               4- صحبت با زنان

نهم: ملاحظه و رعایت حال رعیت: چرا که رعیت حکم فرزندان پادشاه هستند و نیز ملاحظه ی خود کند چون زن باردار که هم رعایت خود کند و هم رعایت فرزند خود.

دهم: پادشاهان را لازم است که در همه کاری تأنی می کرده باشند.

یازدهم: پادشاه می باید که مزاح و ظرافت نکند و با خدمتکاران نزدیک که پیوسته خدمت او می کرده باشند، اصلاً هزل و خنده نکند.

دوازدهم: پادشاه را می باید که مردمان اراذل و اوباش را تربیت بسیار نکند و ایشان را بر سر خلق مسلط نگرداند و اصیلان را تربیت نماید.

سیزدهم: از تدبیر همه کارها درست می شود و مردمان صاحب تدبیر را نزد خود نگاه دارد.

چهاردهم: پادشاهی پادشاهان به رعیت و سیاهی است و هر کدام به دیگر وابسته است. اگر رعیت آبادان و معمور باشد، پادشاه و سپاهی همه آسوده اند و بالعکس نیز درست است و اینها هر دو به عدل پادشاه منوط باشد.

پانزدهم: هیچ ثواب و خیری برابر عدل پادشاهان نیست و در نزد حق سبحانه و تعالی هیچکس دوستر از پادشاهان عادل نیست. شاه اگر یک در این جهان کار بنده های خدا را انجام برساند هزار درجه در حالت و مرتبه او افزوده می شود.

شانزدهم: اگر کسانی پنهانی خلاف پادشاه عمل کنند، اگر هزار ثواب کنند هیچ فایده به ایشان نرسد. و اگر کسی اطاعت پادشاه کند، یعنی اطاعت حق سبحانه و تعالی کرده است. هر کس روی پادشاه را بیند چنان است که روی خداوند را دیده است.

هفدهم: پادشاه باید نظر به نامحرمان نیندازد، صاحب اخلاق حمیده باشد. اگرچه مردم بواسطه ریاضت و مجاهدت بعد از موت دیوته شوند اما پادشاهان عادل در زندگی دیوته اند و اسرار نهانی خلق بر ایشان ظاهر است به واسطه ی پرهیزگاری.

هجدهم: حواس انسان پنج است و اول چیزی که در آن دخل نماید آرزو است. و از آن آرزو هوای نفس و عداوت متولد می شود، بعد از آن آنها به عمل در می آیند و عقل او به کل به جانب گناه می رود. با جامعه پارسیان اما درون خبیث ظاهر می شود».

اینک نمونه هایی را از شاهنامه حکیم توس به ترتیب هجده گاه نمونه هایی فوق ذکر می نماییم تا بدین ترتیب روشن گردد که روشن ضمیران تمام ادوار تاریخ بشری، در اصول انسانی با یکدیگر اشتراکاتی دارند و به ویژه این اشتراکات در بین برگزیدگان هر قوم بسیار چشمگیرتر است.

زبان راستگـوی و دل آرزم جوی          همیـشه جهـان را  بـدو آبـروی

چه نیکـو زد این داستان هوشیـار         کـه نیکـوست پرهیـز با تاجـدار

ز  یـزدان  بتـرسـد  گـه  داوری          نیـازد بـکـین و  بـه گنـداوری

ز شـاه  جهانـدار  جـز  راسـتی          نـزیبـد کـه دیـو  آورد کاسـتی

چو این گفته ها  بشنـود پـادشـا          خـرد را کنـد  بـر دلش بر گـوا

از نظر فردوسی مرحله ی کمال معنوی و رفعت اخلاقی اوست، کسی بدین پایگاه بلند دست می یابد که صفات اخلاقی در او به کمال رسد و بر تمایلات نفسانی چیره شود و از چاه ظلمانی طبیعت بدر آید و از ناپاکی ها پاک گردد و به سوی نور یا ارزش های معنوی پر کشد و متخلق به خوی های یزدانی شود.

در حماسه ی سترگ ایرانی، مظاهر انسان در اوج، قهرمانان دادخواه فضیلت جویی هستند که سایه روشنی از سیمای روحانی و جسمانی برخی از آنان در صفحات زرّین شاهنامه متجلّی شده است.

یکی پنـد گویم تو را از نخست          دل از مهـر گیتی ببـایدت شست

بـدو  نیک بر مـا  همی بگـذرد          نبـاشـد دژم هـر کـه دارد خرد

و نیز دومین اصل مسلوک پادشاه، سخاوت است. مهابهارات پادشاه را در سخاوت همچون آب روان می داند… و حکیم فردوسی نیز این اصل را بسیار بزرگ شمرده به گونه ای که در کنار راستگویی و عدل، سخاوت و بخشش را جزء اصول اخلاقی او به حساب می آورد. نکته مهم اینکه هر دو اثر بر این اصل سخن ها دارند و آن را هدیه ی الهی می دانند:

  خنک شـاه با داد یزدان پرست         کزو شـاد باشـد دل زیر دست

  به داد و  به بخشش فزونی کند         جهـان را  بـدین رهنمونی کند

  نگـه دارد از دشمنان کشورش          به ابر اندر آرد سر و  افسـرش

  بـه داد و  بـه آرام گنـج آکند          به بخشش ز دل  رنج  بپـراکند

و نیز تأکیدی مجدّانه بر راستی دارد. چون او هم در اوستا و هم قرآن کریم خصلتی نامحدودتر و نامقبولتر از دروغ ندیده است. مثلاً در اوستا، دروغ فقط توسط اهریمن شایع گردیده و ادامه دارد. بنابراین، فرد دروغ پرداز را فردوسی کبیر، همنوای اهریمن می داند. به همین دلیل همواره از دروغ بر حذر می دارد:

… همـه راستی بایـد آراستـن          ز کـژی دل خـویش  پیـراستن

ز شـاه  جهـاندار جـز  راستی          نزیبـد کـه دیـو آورد کاسـتی

و در جای دیگر در حیطه ی وظایف پادشاه چنین شکوهمندانه سخن می راند:

یکی آنکه پیـروزگر باشـد اوی          ز دشمن نتـابد گه جنـگ روی

کسـی کـز  در پـادشـاهی بود          بخـواهد که قهـر سپـاهی بـود

سه دیگر که دارد  به دل راستی          نیـارد بـدان انـدرون کـاستـی

انسان به طور اعم و پادشاه به ویژه در منظومه ی فردوسی گرانپایه و گرانمایه مقام شکوهمندی دارد. از آن جهت که از میان تمامی پدیده های خلقت، تنها ایشان است که صاحب خرد و داد و دهش است و فردوسی کبیر او را «نخستین فطرت و پسین شمار» و یگانه انگیزه ی بی بدیل خداوند در خلق جهان می داند:

ز  راه خـرد  بـنگـری انـدکـی         که مردم به معنی چه باشد یکی

پذیرنده ی هوش و  رأی و خرد         مـر او را دد و دام فرمـان بـرد

تـرا از دو گـیـتی بـرآورده انـد         به چنـدین میانـجی بپرورده اند

نخسـتین فطـرت، پسیـن شمـار        تویی خویشتن را به بازی مـدار

و باز می گردیم به بند نخست از مهابهارات که در عین شکوه بخشیدن به راستی، مجاز بودن دروغ مصلحتی با مصلحت آمیز را تجویز می کند که در شاهنامه و پیشتر در اوستا نمی توان موردی را به گواه اشاره نمود،

«در کتابها هم نیامده که دروغ بی ضرورت باید گفت، اما به حسب ضرورت اگر خواهد که دمار از دشمن برآورد، در خدمت او رفته، خود را با او راستگو و راست گفتار بنماید. و این چهار چیز پیش او (دشمن) به تکلّف و نفاق هم بکند:1

1- دست به دعا برداشتن و سر به خدمت فرود آوردن.

2-سوگند دروغ به وقت حاجت خوردن.

3-به خصوصیت و اخلاص پیش آوردن و به او هیچ جیز مضایقه نکردن و سخنان شیرین گفتن.

4- گاه گاهی به تملق و چاپلوسی چشم پرآب کردن و خود را غریب و عاجز وانمودن.»

البته مجموعه ی این صفات را تنها خصایص پادشاهان نمی شمرد، بلکه هر انسان آرمان خواهی را متخلّق به اخلاقی چنین می خواهد. فردوسی در بین شاعران جهان جزء معدود حکیمانی است که تا این حد در علم اخلاق، روان شناسی، جامعه شناسی، سیاست و انسان شناسی، خبره و دل آگاه است. سخاوت به عنوان صفت عیّاری و جوانمردی از نظر او موجب سعه صدر و گنج یابی بی حد و حصر پادشاه، پهلوان و هر انسانی خواهد بود. اینک نمونه هایی از خصلت سخاوت را ذکر می کنیم:

توانگـر شوی  چونکـه  درویـش را          نـوازی و هم  مـردم  خویـش  را

کـه بیـدادگر  بـگسلـد  از جـهـان          یکـی بـاشدش آشکـار و  نـهـان

کسـی گـردد  ایـمن  ز چنـگ  بلا          کـه  یـابد  رهـا  زیـن  دم  اژدها

هـر آن کس که از  بهـر تو رنج برد          چنـان دان که رنـج از پی گنج برد

به هر کس ببخش آنچه داری تو چیز          کـه ایـدر  نمـانی  تو  بسیـار  نیز

چو گیـتی  ببخـشی  میاسـای  هیچ          کـه آمد تـو را  روزگـار  بـسـیج

«بخشندگی و جوانمردی و خردمندی و دینداری و اعتقاد به این حقیقت که:

هر آن کس که اندیشه ی بد کند          به فرجـام، بـد بـا تـن خـود کنـد

و اینکه زندگانی ناپایدار است و دنیا را ارزش آن نیست که آدمی در عمر خود بدی کند و زشتنامی، ستیز برجسته ی دیگری است که در سیمای معنوی این بزرگ انسان حماسه های اساطیری و پهلوانی ایران مشاهده می شود.»

فردوسی بزرگ گاهی از زبان پهلوانان و گاهی از پادشاهان عادل و گاهی نیز خود در خلال داستان ها گوشزد می کند که جهان گردآوردن و هشتن چه دردناک و کشنده است. پس بهتر است که با بخشندگی و سخاوت نام نیکی از خود به یادگار بگذارد.

بخور هر چـه داری به فردا مپای          که فردا مگـر دیگـر آیـدش رای

ستـاند  ز تو  دیگـری  را  دهـد          جهان خوانـیش بی گمان بر جهد

بخـور هر چـه داری فـزونی بده          تو  رنجیده ای  بهـر دشمن  منـه

هر آنگـه که روز تو اندر گذشت          نهـاده همـی  باد گـردد بـدست

به دشـمن رسد آنچه باشـد بگنج          بـده تا روانـت نـباشـد بـه رنج

دگر گفت کز بخشش  نیک خوی          کدام است نیکوتر از هر دو سوی

کـجـا زود کـشـتنش  بـار آورد          بـه سـالی بـهارش دو بـار آورد

چنان گفت آن کس که ناخـواسته          به بخـشش کنـد جانـش آراسته

وگـر  بـرستـاننده  دارد  سـپاس          نه  بخـشنـده، بازارگانی شنـاس

و سوم: دوری از غضبناکی که خلل بسیار بر ارکان دولت می آورد و خوش خلقی و شاد زیستن، خود نوعی هنر است:

خنک  آنکـه  در  خشم  هشیـارتر          هـمـان در زمیـن او  بـی آزارتر

ز  تـنـدی  پشـیمـانی  آردت  بار          تـو در بوستـان تخم تنـدی مکار

بدان کـوش تا دور باشـی ز خشم          به مردمی بخواب از گنهکار چشم

چو خشم آوری هم پشیمـان شوی          بـه پـوزش نگهبـان درمـان شوی

همیـشه بـزی شاد و  بـه روزگـار          همـیشـه خـرد  بـادت  آموزگـار

تـو دل را بـه جـز شـادمانه مـدار          روان را بـه بـد در گمـانه مـدار…

 و چهارم: تنگ نگرفتن بر زیردستان چون با سخت گیری کار به جایی می رسد که دل خلق ازو متنفر شود و فتنه ها از آن زاید:

کنـون چاره با او مداراست بـس          کـه تاج بـزرگی نمـانـد  به کس

همیـن چرخ گـردان بر او بگذرد          چنین دانـد آن کس که دارد  خرد

دگر گفت کز  ما چه نیکوتر است          که بـر دانـش بخـردان  افسر است

چـنیـن داد پـاسخ که آهستگـی         کـریمـی و رادی و  شـایـستگـی

فروتـن کند گـردن خویش پست          ببخشـد نـه از بهـر پـاداش دست

و پنجم: داشتن لشکر موافق همچون قلعه ای حصین است:

بـدان ای بـرادر کـه از شـهریـار         بـجـوید خردمنـد هر گونه کـار

یکی آنکـه پیـروزگـر باشـد اوی         ز دشمن نتـابد گـه جنـگ روی

دگـر آنکـه لشکـر مدارد  بـه داد        بـدانـد  فـزونـی  و  مـرد نـژاد

  چو خسرو  به  فرهنگ دارد سپـاه        بـر آسـایـد از درد فریـادخـواه

      چـو از خویشـتن نـامور داد  داد          جهان گشت ازو شاد و او نیز شاد

  بـر این لشکری گنـج بستـه مدار          بـبخشـای بـر مـرد پـرهیـزگـار

ششم: پادشاه باید چون آفتاب باشد که بر همه بتابد:

همـه دادجوی و  همـه داد کـن          ز گیتـی  تـن  قهـر  آزاد  کـن

همه گوش دل  سوی درویش دار         غم کـار او چون غم خویش دار

همـه زیـردسـتـان  بیـابنـد بـهر         بکـوه و  بیابـان و دریا  و شهـر

غریبـان که بر شهـر ما  بگـذرند         چمـاننـده پـای و لبـان ناچـرند

دگر کودکـانی  کـه  بی مادرنـد         زنانی که بی شوی و  بی چادرند

دگر آن کـش آیـد  به پیری  نیاز         ز هر کس همـی دارد از رنج راز

بـر ایشـان در گنـج بسـته مـدار          ببـخش و بتـرس از بد روزگـار

تو را ایـزد این زور پیلان که داد          بـر و بـازو و چنـگ فـرّخ نـژاد

بـدان داد تـا دست فـریـاد خواه         بگیـری بـرآری ز تـاریـک چـاه

هفتم: مستی شراب که بیخودی آرد از همه ناپسند از شاهان بسیار ناپسندتر:

بدانگـه که می چیـره شد بر خرد         کجا خواب و آسایش اندر خورد

چنـین داد پاسخ که از مرد هست         خردمنـد چیزی  نگیرد بـه دست

هم آنگـه برآمد ز درگـه خروش         که ای  نامداران بـا  فـرّ و  هوش

حرام است می بـر جهـان سربسر         اگـر  پهلوان اسـت  یا  پیشـه ور

کسی را که می انده آرد  به روی          نخواهد که بیند ز می رنگ و بوی

هشتم: مهابهارات چهار چیز را عیب شاه و یا هر انسان ورجاوندی می شناسد مثل 1- قمار  2- شکار  3- مستی  4- صحبت با زنان

و شاهنامه: چهار چیز دیگر را عیب عمده شاه و یا پهلوان می شمرد:

دگـر گفت بـد چیست بر پادشـاه          کـزو  تیـره گـردد  دل  پـارسـا

یکی آنکه ترسد ز  دشمن به جنگ          و دیگر که از بخشش آید به تنگ

سه دیگـر که  رای خردمنـد مـرد          به یکسـو نهـد روز ننگ و  نبـرد

چهارم که باشـد سرش  پـرشتاب          نجویـد به کار اندر آرام و خواب

نهم: ملاحظه حال رعیت:

در شاهنامه، «بهرام گور تنها پادشاهی است که به زیستن در میان مردم بها می دهد احتمالاً این خوی پسندیده را از نعمان منذر و دیگران پذیرفته است.

سخن گوی و بشنو از ایشان سخن          کس ار تیز گـردد تو تیزی مکن

چو دانسته  شد  چـاره ی آن کنیم          گر آسـان بـود کینه پنهـان کنیم

درشتـی نباشـد چو باشـد درست          انوشه کسی کو درشـتی نجست

فردوسی نیک و بد هر کس را با کردارش می سنجد و نیکو بودن را برای همه ممکن می داند:

    فریـدون فـرّخ  فـرشتـه نبـود          ز مشک و  ز عنـبر سرشتـه نبود

    به داد و دهش یافت آن نیکویی          تو داد و دهش کن فریدون تویی

فردوسی اگر ادب و احترام را نسبت به پادشاهی توصیه می کند، پادشاه دادگستر پارسا را در نظر دارد نه پادشاه ستمگر را.

مهابهارات در تأیید این نکته یعنی رعایت حال رعیت می آورد که: رعیت در حکم فرزندی است که زن باردار در بطن خود دارد. پس وظیفه زن، علاوه بر حفظ سلامتی خویش به سلامتی فرزند خود باید بسیار همت مصروف دارد.

«همانطور که فردوسی سخن سرایی امین بود، و در نقل داستان ها جنبه ی امانت را در نظر داشت، با انصاف و جانبدار حق هم، اگر شهریارانی چون فریدون، کیخسرو، اردشیر بابکان و انوشیروان را نیکو           می ستاید خودکامگی و سبکسری کیکاووس و گشتاسب یا بیدادگری نوذر، یزدگرد بزهگر و شیرویه را هم سخت نکوهش می کند.

اگر پادشاه را دارای فرّ ایزدی می داند و برای سیامک، فریدون و کیخسرو چون پیامبران سروش            می آید آنگاه که شاه از راه دین و آیین روی برمی تابد و به بیدادگری می گراید، همانند جمشید و ضحاک به تیره روزی می افتد.».

(حکیمی، محمود- حسنی تبار، کریم- 1376 : 24)

… خنک آنکه آبـاد دارد جهـان           بـود آشکـارای او چون نهـان

دگـر آنکـه دارد  وی آواز نـرم          خردمندی و شرم و گفتـار گرم

هزینـه مکن سیمت از بهـر لاف          به بیهـوده مپـراکن اندر گزاف

نه زو مزد یابی نه از کس سپاس          نه نپسندد آن مرد یـزدان شناس

میـانه گزینـی  بمـانی بـه جای          خردمنـد خواندت پاکیـزه رای

در مهابهارات به تأیید این رفتار ملوکانه چنین می خوانیم: «و هر که به ظلم و غضب مال کسی بگیرد، گویا او را به ناحق کشته باشد و معصیت عظیم برای خود حاصل کرده و مستحق دوزخ گشته.

و نیز رعیت حکم ماده گاو پر شیر را دارد. پیر گاوی را که از شیر او غذا سازند از مروت دور است که آن را بکشند، چه آن را اگر بکشند، نفع به یکبار منقطع می شود و اگر پرورش دهند تا زنده باشد از او ملحوظ می باشند.

همینطور اگر رعایت رعیت نمایند هم ملک آبادان می شود و هم خزانه معمور می گردد والا نه ملک است نه خزانه:

رعیت چو بیخ است و سلطان درخت          درخت ای پسـر باشـد از بیخ سخت

و پادشاه را باید که مثل باغبان باشد. و اگر کسی را از رعایا کم قوت و بی استطاعت یابد تقاوی بدهد که عاقبت فایده ی آن به پادشاه عاید خواهد شد. و پادشاه را باید که بر مطیعان در رنگ پدر مهربان و بر مخالفان مثل جم خشمگین باشد.».

دهم: تأنی و درنگ پادشاه به هنگام انجام امور کشوری.

باید بپذیریم که در پهنه ی ادب فارسی، شاعری که توانسته باشد وظبفه حاکمان و مردم را با نکته بینی و ظرافت فردوسی به تصویر کشیده باشد وجود ندارد. در حیطه ی ادبیات تطبیقی، به ویژه در بخش ادب سیاسی، تنها آنانی که عقاید ارسطو و مخصوصاً افلاطون را با مفاهیم سیاسی شاهنامه مقابله کرده باشند  می توانند عظمت این اثر سترگ و شناسنامه ملی ایرانیان را دریابند.

یازدهم: مهابهارات، تأنی پادشاه را این گونه بیان می دارد که:

«ضبط امور عالم [از دست هر کسی برنمی آید] مگر از دست پادشاهی که عاقل، مردانه و سخن بسنج باشد و از این سه صفت اگر یکی فوت شود ملک برقرار نمی ماند، چه نادان و بخیل و نامرد هرگز شایان این منصب نیست و مردم زود شوریده شوند و کار تنفر بالا گردد…»

(مهابهارات، ج 3 : 79)

و جناب فردوسی، مجموعه ی این سه اصل را در دوراندیشی و حزم خلاصه می کند و در جای جای شاهنامه گرانسنگ آن را جاری می سازد:

چنین گفت با بچـه جنگی پلنگ        که ای پر هنـر بچه ی تیـز چنگ

نـدانستـه در کـار تنـدی مکـن        بینـدیش و بنـگر ز سر تا به بـن

به گفتـار شیـرین بیگـانـه مـرد         به ویـژه بهـنگـام ننـگ و نبـرد

پژوهش نمـای و بترس از کمین       سخن هر چه باشـد به ژرفی ببین

دگـر گفت مـردم  نگـردد بلنـد        مگـر سـر بپیـچیـد ز راه گزنـد

چو  بایـد که دانـش بیفـزایدت        سخـن یـافتـن را خـرد بـایدت

مهابهارات هر پادشاه را در این می داند که پادشاه نباید با زیردستان در حد افراط مزاح کند، که باعث جسارت و نافرمانی آنان خواهد شد. پس بهتر که حد نگاه دارد. اما فردوسی حکیم آنچنان زیبا و دل انگیز به تصویر می کشد و ادب زیردستان را به آنها گوشزد می کند که هرگز اتفاقی از این دست نخواهد افتاد:

چو بیـنی رخ شـاه خورشیـد فش          بر او پیـش او دست کرده به کش

چـو دیدنـد  زیـبـا  رخ  شـاه را          بـه  آنگـونه  آراسـتـه   گـاه   را

نهـادنـد همـواره  بر سـر زمـیـن          بـر  او  برهمـی خـواندند آفـرین

*     *     *

 سبکبـار، تنـدی نمـایـد نـخست          به  فرجـام کـار انـده آرد درسـت

زبانی که انـدر سرش مغـز  نیست          اگـر در ببـارد  همـان نغـز نیـست

دوازدهم: در مهابهارات آمده: «هر پادشاه از این چهار صفت احتراز کند: اول آنکه بر دشمنی جانی و فتنه انگیز ملک مهربان نباشد و گناهکاران را رحم نکند بلکه فراخور حال باید که سیاست فرماید.

«- و در دار و گیر حکومت و سلطنت باید که نه بسیار سخت گیر باشی و نه بسیار نرم، بلکه میانه رو باش».

(مهابهارات، ج3 : 143)

«اما جماعتی را که خدمت باید فرمودن و تربیت باید کرد باید به چندین صفات موصوف باشند:

1- بزرگ زادة پاک نهاد باشد.

2- از قبیله ای باشد که به شرافت و کرم مشهور باشد نه رذل و خسیس و بدگوهر.

3- دیگر آنکه سخن نیکو تواند فهمیدن و به غیر باز گفتن.

4- علم آموخته باشد و عقل را منضم آن کند.

5- دوستان و همنشینان نیکو نهاد داشته باشد نه اراذل و فاسقان.

(همان: 165)

و اما نظر حکیم توس چنین است که حامیان و عمال و کارگزاران که ملازمان سلطان هستند باید چنین باشند:

هر آن کس که جوید همی برتری          هنـرهاش بایـد در ایـن  داوری

یکی رای و  فرهنگ بایـد نخست          دوم  آزمایـش  بیـایـد  درسـت

سـوم  بـار  بایـدت هنگـام  کار          ز هـر نیک و بد  بـرگرفتن شمار

چهـارم  خرد  بـایـد  و  راستـی          بشسـتن دل  از کژی  و کاسـتی

بـه پـنجم گـرت زورمندی  بـود          به تن کوشش آری  بلنـدی بـود

سیزدهم: در تدبیر که به آن- همه کارها صلاح پذیرد و ملازمان او باید از مدبّران باشند. مهابهارات تأکید دارد که: در جمیع احوال، پادشاه آن را باید کرد و آن غضب کم کند، راست می گفته باشد، حصه ای از خوردنی به مردمان دهد، تکبر نکند، بدی دوستان در خاطر نیارد، غلامان شجاع بسیار خرد، پیوسته تفحص احوال خلایق نموده باشد و… و حکیم درّ شاهوار تربیت شاهان را اینگونه سفته است:

چنـان دان که شاهـی و پیغمبری          دو گوهـر بود در  یک انگشتری

از ایـن دو یکی را اگـر بشکـنی          روان و خرد را بـه پـای افکـنی

*     *     *

چنـان باش  در پـادشاهی  و  داد         که هر کس به نیکی کند از تو یاد

هر آنکس که دل بندد  اندر جهان          هشـیوار خـواننـدش از ابلـهـان

فـراز آورد گنـج و هم خـواستـه          مـرادش  همـه  گـردد   آراستـه

اگر شـاه با داد و  فرخ پـی است          خرد  بی گمان پاسبـان وی است

چهاردهم: پادشاهی پادشاهان به رعیت و سپاهی است. در مهابهارات آمده:

پادشاهان چون به لشکر و رعیت براستی معاش کنند و در محافظت ایشان کوشش بلیغ نمایند در ملک آنها آبادانی و جمعیت روز به روز زیاده شود و به هر جا که به آن پادشاه رود فتح بر فتح و ظفر بر ظفر رو نماید.

(جلد سوم،ص 88)

شاهنامه:

دگـر آنکه لشکـر بدارد به  داد         بـدانـد  فـزونـی  و  مـرد نـژاد

کسی کـز در پـادشاهـی بـود          بـخواهـد که  قهـر سپـاهی بود

سه دیگر که دارد به دل راستی          نیـارد  بـداد انـدرون  کـاستـی

چهارم که با زیردستان  خویش         همی  با کهن  در پرستان  خویش

ندارد در گنج  را  بستـه سخت         همـی بارد از شاخ  بـار  درخت

نبـاید  در  پادشـاه  بـی سپـاه          سـپـه را  در  گـنـج  دارد  نگاه

اگر گنجـت آبـاد داری  به داد          تو از گنج شاد و سپاه از تو شاد…

پانزدهم: مهابهارات تأکید دارد هیچ خیری برابر عدل پادشاهان نیست و در نزد حق سبحانه و تعالی هیچ کس دوست تر از پادشاهان عادل نیست. شاه اگر در جهان کار بندگان خدا را به انجام رساند هزار درجه در حالت و مرتبت او افزوده می شود.

شاهنامه:

همـه جستـنش داد و  دانش  بود         ز دانـش روانـش بـه رامش بود

دگـر  آنکـه  از  آزمـون   خـرد          بکوشـد به مـردی و گـرد آورد

اگر شـاه با داد و  بخشایش است         جهان پر ز خوبی و آسایش است

که یـزدان کسی را کنـد نیکبخت         سـزاوار شاهی  و زیبـای تخـت

که دین دارد و  شهر و  فرّ و نژاد          بـود راد و پیـروز و از داد شـاد

*     *     *

شانزدهم: پرستش شاه و در خدمت بودن او نوعی عبادت است که در مهابهارات بسیار به آن پرداخته شده است. جالب اینکه در مهابهارات آمده: «اگر پادشاه نیکو نپردازد و کسی را برنجاند باید که این خدمتکار به دل از پادشاه نرنجد و اخلاص خود را از دست ندهد و تا تواند زیان خود را قرار داده، در دولتخواهی و نفع صاحب خود بکوشد و هر خدمتی که فرماید بجان و دل بجای آورد. و آنکه وقت کار، جان و سر از ولی نعمت دریغ ندارد.».

شاهنامه:

پـرسـتـیـدن شـهـریـار  زمـیـن          نگویـد خـردمنـد جـز  راه دیـن

بـه فرمـان شـاهان نبـایـد درنـگ         نبـایـد که گـردد  دل شـاه تنـگ

هر آنکس که بر پادشا دشمن است         روانـش پـرستـار اهریمـن اسـت

دلی کـو نـدارد تـن شاه دوسـت          نباید که باشد و راه مغـز و پوست

حتی فردوسی در این مسیر، پا را فراتر می نهد و چنین می گوید:

چنان دین و شاهی  به یکدیگرند          تو گویی که در زیر یک چادرند

نه بی تخت شاهی بود دین بجای          نه بی دین بـود شهریـار  بجای

دو دیبـاست یک در دگـر بافتـه          بـرآورده  پیـش  خـرد  یـافتـه

نه از پادشـاه بی نیـاز است دین          نه بـی دین بـود شـاه را  آفرین

*     *     *

هفدهم: چشم پاکی شاهان و دیوته بودن آنها بر ریاضت و مجاهدت مردم زودتر دست می دهد. از نظر مهابهارات پادشاهان پرهیزگار و حتی قادر به کشف اسرار خلق هستند.

«… و چون شاه را مزاج از حد اعتدال بگذرد او را غیر از صحبت نادانان و بطالانی که با وی در این شیوه شریک اند خوش نیاید و از صحبت اهل علم و مردم خوب گریزان باشد و ایشان نیز از او بگریزد- باید راه دین و طاعت پیش گیرد و صدق نیت بدارد. از گناهان گذشته توبه کند و به مردم معاملات نیکو کند و بدی کس نگوید، بعد از آن در صحبت عالمان عامل شب و روز خود را قرار دهد و خدمت مردمی بکند که مستغرق در یاد حق سبحانه تعالی باشند و بر سرایر ضمایر اطلاع دارند…». (مهابهارات، ج 3 : 106)

لازم به ذکر است که دیوته تقریباً معادل فرّه ایزدی است. هر شاهی شایسته فرّه ایزدی نیست. همچون جمشید که به غرور از فرّه ایزدی تهی گشت.

شاهنامه:

تو تا آمـدستی بریـن بـوم و بـر         کسـی را نیامـد ز تـو بـر سپهـر

همـه مردمی جسـتی و  راسـتی          جهـانی  بـه  دانـش بیـاراستـی

خردمنـدی و  رای و آهنـگ تـو          شکیبـایی و دانـش و سنگ تـو

که چشم بـد از فرّ  تـو دور بـاد          همـه روزگـاران تو  سـور  بـاد

هر آنکس که از  رای تو بگـذرد          زمـانـه  ورا  زیـر  پـی بـسپـرد

نیـایـد ز گفتـار تـو  جـز بـهی          کـه بـادی همه سـالـه بـا فرّهی

مهابهارات نکات حکیمانه ای را جهت تکمیل بند هجدهم نقل می کند که شایسته دقت و تفحص و تأمل است:

«… نزدیک من برهمن کسی است که از هیچکس نیندیشد و نه احدی از او بترسد و آرزوهای نفس را تمام محو کرده باشد، دور ضمیر او خبث و عداوت نسبت به کس نبود…

و دیگر آرزوهای نفس سخت ترین بندهاست و کسی که از این بند خلاصی یافته است او مانند ماهی است که از موقع ابر سیاه بیرون می آید و از صفای جمال با کمال خود عالم را روشن و پرنور می گرداند…».

(مهابهارات، ج 3 : 334)

این نکات ارزشمند که عارفانه ترین سیر و سلوک انسان به طور اعم و شاه به طور اخص را ترسیم    می دارد قطعاً نکاتی است که شاهنامه فردوسی با دقت نظر و دیدگاه عالمانه و عارفانه حکیم توس مزیّن گشته و ویژگی های مشترک با اثر حماسی بزرگ هندوان را پیش روی ما به تصویر می کشد:

که زنده کن پاک جان من اوست          برآنم که روشـن روان مـن اوست

به  مـردی و  رادی و  رأی  خود          از انـدیشـة هـر کـسی  بـگـذرد

امّا اگر چنین کسی که با طبعی روشن و ضمیری پالوده از آلودگی های دهر به دیوته یا فرّه ایزدی نایل شد به امارت پردازد، نتیجه از هر سوی که نظر کنیم مقبول و به کمال خواهند بود وگرنه به چنان انحطاط اخلاقی مبتلا می گردد که حواس ظاهر بر او چیره می شده او را در بند می کشند و موجبات خسران و           بی سامانی ملک را فراهم می سازند:

تـبـه گردد ایـن رنـج هـای دراز          نـشیبـی دراز اسـت پـیـش  فـراز

نه تاج و نه تخت و نه زرینه کفش          نه گوهر  نه افسر نه رخشان  درفش

بـرنجـد یکـی دیگـری برخـورد          بـداد و  بـه بخشـش کسـی  ننگرد

ز پـیمـان بگردنـد و  از راسـتـی         گرامـی شـود  کـژی  و کـاسـتـی

پـیـاده  شـود  مـردم   رزمجـوی         سـوار آنکـه لاف آرد و گفـتـگوی

کشـاورز جنـگـی شـود  بی هنـر         نـژاد  و  بزرگـی  نیـامـد  بـه  بـر

ربایـد همـی این از آن، آن از این          ز  نفـریـن  ندانـنـد  بـاز آفـریـن

بد اندیـش گـردد پدر بـر سپـهـر          پـسـر همچنیـن بر پدر چـاره گـر

شـود  بنـده بـی هـنـر  شـهریـار          نـژاد و  بزرگـی نیـامـد  بـه کـار

از ایـران و از تـرک و از تـازیـان          نـژادی  پدیـد آیـد  انـدر  مـیـان

زیـان کسان از  پـی سـود خویش          بـجوینـد و  دیـن اندر آرنـد پیش

نبـاشـد بـهار از  زمستـان پـدیـد          نـیارنـد  هـنگـام  رامـش  نـبـیـد

چو بسیـار از این داستـان بگـذرد          کـسـی سـوی  آزادگـان   ننـگـرد

بـریزنـد خـون از پـی خـواستـه           شـود  روزگـار  بـد   آراســتـه…

با قطعیت می توانم اظهار نمایم که تمامی مهابهارات در کتاب دوازدهم خلاصه شده است. به همین دلیل به منظور جلوگیری از اطاله کلام در بخش نطبیق، تنها از این دفتر یا فن استفاده شده است.

اما پس از مطالعه چند باره به این حقیقت رسیدیم که گذشته از کفایت بسیاری که وجوه اشتراک این دو اثر را نشان می دهند، جهان مهابهارات قابل قیاس با عظمت شاهانه نیست، چرا که مهابهارات تنها جدال دو فرقه یا خاندان است، اما شاهنامه جدال خیر و شر و تصویر انسان در فضای بی زمانی و بی مکانی اسطوره ای نمایانده می شود و جدالی که در درون متضاد بشر، توسط فردوسی به کشمکشی بیرونی تبدیل می شود، تا از صورت ذهنیت به عینیت مبدل گردد. زهی جهان بی حد و حصر شاهنامه و سعادتی که از سی و پنج سال عمر وی حاصل شده است. براستی مبنای آن دایرة المعارفی از معرفت گوناگون بشری است که از ازمنة دور به نشان برکتی پایان ناپذیر به امانت به دست ما افتاده است. اینک آیا می توانیم این سترگ نامه را با حس تعهد به آیندگان بسپاریم؟

این تحقیق قطعاً نواقصی خواهد داشت اما چون پیشینه تحقیق نداشت با بضاعت نگارندگان، اهل فضل توقعی نخواهد داشت و به اغماض خواهند نگریست.

 پی نوشت:

1- معین، محمد، مزدیسنا، سال ، نشر دانشگاه تهران، دیباچه، صص 31- 30.
2- قزوینی، میرغیاث الدین، 1357، مهابهارات، محمدرضا نائینی جلالی، جلد اول، چاپ دوم، نشر طهوری، ص 4.
3- غنیمی، ابوالهلال، 1357، ادبیات تطبیقی، آیت آزاده شیرازی، صص 182- 181.
4- صفا، ذبیح الله، 1355، حماسه سرایی در ایران، نشر امیرکبیر، چاپ سوم، ص 15.
5- فره وشی، بهرام، ایرانویج، نشر دانشگاه تهران، چاپ هفتم، صص 11- 10.
6- همان، ص 13
7- بهار، مهرداد، ادیان آسیایی، نشر چشمه، چاپ هفتم، صص 22 و 24.
8- مهرین، مهرداد، 1340، فلسفه شرق، تهران، نشر مؤسسه مطبوعاتی عطایی، چاپ سوم، ص 37.
9- همان، ص 38.
10- معین، محمد، مزدیسنا، پیشین، ص 37.
11- کاظمی، شریف توفیقی، 1388، مقالة آشنایی با آیین هندوئیسم، نشریه تاریخ تمدن، ص 1.
12- معین، محمد، مزدیسنا، پیشین، صص 41- 40.
13- بهار، مهرداد، ادیان آسیایی، پیشین، ص 47.
14- قزوینی، میرغیاث الدین، مهابهارات، جلالی نائینی، پیشین، جلد اول، صص   7- 6.
15- همان، جلد اول، ص 14.
16- انوشه، حسن و همکاران، 1380، دانشنامه ادب پارسی (هند و پاکستان)، تهران، نشر سازمان چاپ و نشر ارشاد، چاپ اول، ص 2467.
17- سرامی، قدمعلی، 1373، از رنگ گل تا رنج خار، نشر علمی- فرهنگی، تهران، چاپ دوم، صص 112- 111.
18- رزمجو، حسین، 1375، انسان آرمانی و کامل، تهران، امیرکبیر، چاپ دوم، ص 60.
19- قزوینی، میرغیاث الدین، مهابهارات، پیشین، جلد سوم، مقدمه، صص 20- 19.
20- رزمجو، حسین، انسان آرمانی و کامل، پیشین، ص 48.
21- حکیمی، محمود؛ حسنی تبار، کریم، 1376، جهان بینی و حکمت فردوسی، نشر فرهنگ و ارشاد اسلامی تهران، چاپ چهارم، ص 24.
22- میرغیاث الدین، مهابهارات، پیشین، جلد سوم، صص 61- 60.
23- همان، ص 79.
24- همان، ص 143.
25- همان، ص 165.
26- همان، ص 88.
27- همان، صص 166- 165.
28- همان، ص 106.
29- همان، ص 334.

«نمایة کتاب»

1- اسلامی ندوشن، محمدعلی، 1355، جام جهان بین، تهران، انتشارات توس، چاپ چهارم.
2- اکبری مفاخر، آرش، 1384، روان انسانی در حماسه های ایرانی، تهران، انتشارات ترفند، چاپ اول.
3- دو گوبینو، آرتو ژوزف، 1387، تاریخ ایرانیان و دورة باستان، ترجمه ابوتراب خواجه نوریان، تهران، نشر ثالث، چاپ اول.
4- اشپیگل، گیگر، ویندشمن، سن جانا، 1343، عصر اوستا، ترجمه مجید رضی، تهران، انتشارات آسیا، چاپ اول.
5- رضی، هاشم، 1343، دین قدیم ایرانی، تهران، انتشارات آسیا، چاپ اول.
6- حکیمی، محمود؛ حسنی تبار، کریم، 1376، جهان بینی و حکمت فردوسی، تهران، چاپ چهارم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
7- قلی زاده، خسرو، 1388، فرهنگ اساطیر ایرانی، نشر شرکت مطالعات و نشر کتاب پارسه، چاپ دوم.
8- بهار، مهرداد، 1375، پژوهشی در اساطیر ایران، تهران، نشر آگه، چاپ اول.
9- تفصیلی، احمد، 1378، تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام، تهران، نشر سخن، چاپ سوم.
10- آموزگار، ژاله، 1386، تاریخ اساطیر ایران، تهران، نشر سمت، چاپ نهم.
11- سجادی، سید جعفر، 1357، فرهنگ معارف اسلامی، تهران، انتشارات شرکت، مؤلفان و مترجمان ایران، چاپ اول، جلد سوم.
12-  قزوینی، میرغیاث الدین و سید محمدرضا جلالی نائینی، 1380، مهابهارات، تهران، نشر طهوری، چاپ دوم، جلدهای اول تا چهارم.
13- سرامی، قدمعلی، 1373، از رنگ گل تا رنج خار، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم.
14- صفا، ذبیح الله، 1363، تاریخ ادبیات ایران، تهران، انتشارات فردوسی، چاپ ششم، جلد دوم.
15- فردوسی، ابوالقاسم، 1382، شاهنامه، دکتر سعید محمدیان، نشر قطره، تهران، چاپ ششم.
16- صفا، ذبیح الله، 1368، حماسه سرایی در ایران، تهران، نشر امیرکبیر، چاپ ششم


           غزلی از دکتر علی رضا محجوب

گوشه چشم

شب من  در آرزویت  سحـری دگـر  ندارد

دل  خسته غیـر  کویت گذری  دگـر  ندارد

همـه  آه می کشم  در تب انتظـار  و لیـکن

چه کنـم که غیر اشکم  ثمـری  دگر  ندارد

شده ام گدای شاهی  که ز حُسن  بی مثالش

به جهـان  ببخشد امّـا  به گـدا  نظـر ندارد

دل  بی قـرارم آخر  به کجا رسد  به سامان

که بسی دعـا  بخـواندیم  ولی اثـر  نـدارد

چه شود که گوشه چشمی فکنی ز بی نیازی

که ز حـال دل به جز تـو دگری خبر ندارد

*    *    *

نـدانستـه در کـار تنـدی مکـن        بینـدیش و بنـگر ز سر تا به بـن
به گفتـار شیـرین بیگـانـه مـرد         به ویـژه بهـنگـام ننـگ و نبـرد
پژوهش نمـای و بترس از کمین        سخن هر چه باشـد به ژرفی ببین
دگـر گفت مـردم  نگـردد بلنـد        مگـر سـر بپیـچیـد ز راه گزنـد
چو  بایـد که دانـش بیفـزایدت        سخـن یـافتـن را خـرد بـایدت

یک فکر در “اشتراکات و تمایزات شاهنامه شکوهمند و مهابهارات بر بستر جهان معنوی”

  1. سلام
    سرکار خانم دکتر تجربه کار
    بنده دانشجوی ورودی 64 عمران گیلان و افتخار دارم که از شاگردان کلاس ادبیات شما بودم با تاکید همیشگی جنابعالی بر عظمت شاهنامه دیدم که از منظر دیگر نیز
    به خوبی به ژرفای این اثر بی بدیل نگریسته اید ضمن آنکه خرسند شدم تا پس از سالیان به حضور استاد خود عرض ادب کنم سلامتی و موفقیت شما را از خداوند متعال خواستارم و خیلی خرسند هستم که بار دیگر روی سخن با چون شما استاد فرزانه ای دارم

  2. سلام به استاد عزیزم .خانم تجربه کار من دانشجوی شما در رشته زبان وادبیات فارسی در سال 1375بودم خیلی خوشحالم که روزگار چون شماییرا برسر راهم قرار داد هر وقت که مقدمه ی گلستان را میخوانم به یاد شما می افتم امیدوارم که سالم وسلامت باشید وهمچنان قلبتان برای فرهنگ این مرز وبوم بتپد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Current ye@r *